" /> رمان رویاهای سرکش پارت 43 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۴۳

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

با شنیدن حرف‌هایی که در یک مراسم رقص دلپذیر یا حتی در هیچ جای دیگری نباید گفته می‌شد، نفسم را حبس کردم. و هنگامی که مادرم هم نفسش را حبس کرد، آرواره پدرم منقبض و نگاهش سرد شد و به جلو خیز برداشت فهمیدم حق با من بوده. ولی فری خودش برای این کار کافی بود.

این را هنگامی فهمیدم که دستش به سرعت بالا آمد، محکم به کراوات پدرش چنگ انداخت و او را به سمت خودش کشید و چنان از روی زمین بلندش کرد که مجبور شد روی نوک پاهایش بایستد. فری تنها سرش را کمی به پایین خم کرد تا بینی به بینی پدرش در شود.

غرید: «تجدید دیدار خانوادگی تموم شد.»

سپس پدرش را که حالا صورتش سرخ شده بود، با هل محکمی که به او داد رها کرد و ایریک دو قدم به عقب تلوتلو خورد و پیش از این‌که بتواند تعادلش را حفظ کند، به زن جوانی در پیراهن سبز مایل به زردی دوست‌داشتنی برخورد کرد.

ولی فرصت کمی برای تماشا کردن داشتم. فری دستش را زیر آرنجم گذاشته بود و داشت من را از آن‌جا دور می‌کرد.

و هنگامی که داشتیم دور می‌شدیم زیر لب به مادرش گفت: «مثل همیشه به شکل خاصی از دیدارتون مفتخر شدم.»

سپس بدون این‌که دوباره نگاهی به پدرش بیندازد، سری برای آرورا و آتیکوس تکان داد، با قدم‌های بلند و به خشکی من را همراه خودش به آن سمت سالن رقص برد و در گوشه‌ای خالی ایستادیم. سرش را پایین انداخت و به من نگاه کرد.
به او نگاه کردم تا عصبانیتش را تخمین بزنم از یک تا ده عصبانیتش حول و حوش دوازده بود.

پرسید: «خوبی؟»

به خاطر اتفاقی که افتاده بود شوکه شده بودم و می‌لرزیدم، صادقانه جواب دادم: «بابات خیلی عوضیه.»

مختصر پرسید: «و عوضی چی می‌تونه باشه؟»

توضیح دادم: «پفیوز. دیوث. نکبت. یه عوضی تمام عیار.» و فری شدیدترین اخمش را کرد و من فقط چون به من اخم نکرده بود می‌توانستم آن را تحمل کنم.

سپس گفت: «می‌دونی که هیچ کدوم از این‌هایی که گفتی رو هم متوجه نمی‌شم. البته احتمالاً به جز اون اولی که گفتی.»

برایش روشن‌سازی و بعد تأیید کردم: «هیچ کدومشون حرف‌های خوبی نیستن. ابداً.»

فری به اخم کردن به من ادامه داد و به کندی متوجه شدم که باید چیزی می‌گفتم تا کمی به او احساس بهتری بدهم نه این‌که بیشتر در آتشش هیزم بیندازم. بنابراین به او نزدیک‌تر شدم و دستانم را دور کمرش انداختم. هنگامی که بازوهای او هم به دورم حلقه شد، کمی به عقب خم شدم، سرم را بالا گرفتم و به او نگاه کردم.

زمزمه کردم: «داشتم می‌گفتم خوبم.»

به چشم دیدم پیش از این‌که حرف بزند، عصبانیتش تا سطح پنج فروکش کرد. «خوبه.»

با احتیاط گفتم: «هرچند، مامانت یه جورایی من رو می‌ترسونه.»

نگاه فری وقتی جواب می‌داد، چشمانم را رها نکرد. «باید هم بترسونه. وقتی مادرت اول از همه به خاطر شوهرش، بعد خانواده‌ش و بعد قلمروش دست به کار می‌شه. مادر من اول از همه به فکر خودشه. بعد هم از هر فرصتی استفاده می‌کنه تا کاری خبیثانه یا ظالمانه انجام بده. بعد اگر هم راستای هدفی که داره باشه، اون وقت یه قدمی هم برای خاندان دِرکار برمی‌داره. ولی هرگز هیچ وقت کاری رو برای خوبی پسرهاش، شوهرش و یا لانوین نکرده.»

آره، از هیچ کدام از آن‌ها خوشم نمی‌آمد، مخصوصاً از والریا دِرَکار.

پرسیدم: «خبیثانه و ظالمانه؟» هنوز هم احتیاط به خرج می‌دادم.

تایید کرد: «خبیثانه و ظالمانه.»

روی نوک انگشتان پاهایم بلند شدم، فری هم نزدیک‌تر خم شد و وقتی این کار را کرد، نجواکنان گفتم: «اون درباره تمرینات تیروکمان من می‌دونه.»

سر تکان داد. «غافلگیرکننده نیست. جاسوس‌هایی داره و این چیزیه که می‌خواد تو بدونی. فینی کوچولوی من این کاریه که اون می‌کنه. بی‌شک برای کسانی که خبری بهش می‌دن که بتونه ازش استفاده‌ای بکنه خیلی بخشنده‌ست. در غیر این صورت خیلی خسیس و سنگدله. البته مگه این‌که سکه برای خریدن یه پیراهن مجلسی دیگه یا گردنبندی برای خودش خرج بشه. به هر حال، می‌خواد این رو بدونی و برای اطلاعاتی که ممکنه به دست بیاره نگران بشی، بذر این نگرانی رو توی ذهنت کاشت تا نگران بشی و یه خطایی بکنی تا بتونه اطلاعات بیشتری به دست بیاره.»

وای.

وای.

خیلی از این کارش متنفر بودم. آن‌قدر زیاد که اسید معده‌‌ام را در پس حلق حس می‌کردم.

به خاطر خودم از این موضوع متنفر نبود، نه به خاطر فری نفرت داشتم.

و متنفر بودم که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم، خودم را بیشتر به او چسباندم و دستم را روی یک سمت گردنش گذاشتم و با ملایمت پرسیدم: «تو از کجا اومدی عزیزم؟»

ابروهای فری در همدیگر گره خوردند و با صدای آرامی پرسید: «چی؟»

انگشت شستم آرواره‌اش را نوازش کرد و زمزمه کردم: «شوهر جذاب من مهربونه، با ملاحظه و با محبته. می‌خنده و به راحتی لبخند می‌زنه و به من احساس امنیت می‌ده. حدود پنج دقیقه‌ای با خانواده‌ت بودم و اون‌ها هیچ کدوم از این خصوصیات رو نداشتن. شوخی نمی‌کنم بنابراین…» فشاری به گردنش دادم. «از کجا اومدی؟»

به کندی متوجه شدم که شوهر مهربان، با ملاحظه و با محبتم داشت با همان نگاه آتشینی که وقتی به او آن مجسمه اژدهای شیشه‌ای را داده بودم، به من نگاه می‌کرد. و با نگاه کردن به آتش نگاهش قلبم ذوب شد. قلبی که از پیش هم خیلی با یخ‌زده فاصله داشت.

پیش از این‌که بتوانم حرفی بزنم، هرچند همان موقع هم چیز زیادی نگفته بودم، ولی بازوانش به دورم تنگ‌تر شدند و هنگامی که شروع به حرف زدن کرد، صورتش بیش‌از حد به صورتم نزدیک‌تر شد. «نمی‌دونم از کجا اومدم فینی کوچولوی من. ولی کم کم دارم متوجه می‌شم چرا این‌جا هستم.»

و آن موقع بود که با بلاهت محض پرسیدم: «و چرا این‌جا هستی عسلم؟»

جواب داد: «نیاز نمی‌بینم چیزی رو که خودت هم داری متوجهش می‌شی رو با صدای بلند بگم، کوچولو.» و من لب‌هایم را به همدیگر فشردم چون اشتباه نمی‌کرد ولی من هنوز هم نمی‌خواستم در موردش حرف بزنم. هنگامی که دهانش شروع به صحبت کرد، نگاهش در چشمانم خیره شد. «اون جلوی پنجره منتظرم می‌مونه و برام اژدها می‌خره. یه دلیلی برای این وجود داره که روی این زمین داریم راه می‌ریم، من که دارم دلیل وجود خودم رو متوجه می‌شم.»

زمزمه کردم: «فری…» و دیگر چیزی نگفتم. نمی‌توانستم. خیلی احساساتی شده بودم و حس عجیبی داشتم، انگار در یک باتلاق شن روان ایستاده بودم و به سرعت داشتم پایین می‌رفتم.

مشکل این بود که هیچ توانی در خود نمی‌دیدم و یا شاخه‌ای در کار نبود تا خودم را از آن بیرون بکشم.

سرش بیشتر به سمت من آمد و لب‌هایش را محکم به لب‌هایم فشرد.

سپس بوسه شیرینش را قطع کرد و سه سانتی‌متری عقب رفت و گفت: «مادربزرگم.»

سرم به یک سمت کج شد. «مادربزرگت؟»

«اگه ذره‌ای محبت و مهربانی در وجود من باشه عشق من، اون توی وجود من ریخته. مادرِ پدرم نور درخشانی توی روحش داشت.» گوشه لب‌هایش رو به بالا رفت و ادامه داد:‌ «به همین خاطر تو من رو از جهاتی به یاد اون می‌ندازی. ولی اون توی لونه مارها زندگی می‌کرد و می‌دونست چطور از خودش محافظت کنه، با احتیاط حرکت کنه و همیشه حواسش به پشت سرش باشه که کسی از پشت بهش خنجر نزنه. و با این وجود باز هم شوخ‌طبعی، بخشندگی و ملاحظه خیلی زیادی از خودش نشون می‌داد.»

او را زیر نظر گرفتم و ناگهان به یادم آمد که گفته بود وقتی سیزده سالش بود مادربزرگش فوت شده بود.

بنابراین پرسیدم: «پس به خاطر همین بود که وقت فوت شد خانواده‌ت رو ترک کردی و دیگه هیچ وقت پیش اون‌ها برنگشتی؟»

لب‌هایش به لبخند دندان‌نمایی از هم باز شدند. حدس زد: «یه نفر این دور و بر زیاد صحبت کرده.»

نیشم را برایش باز کردم و بیشتر به او تکیه دادم و دستم را روی سینه‌اش کشیدم. «دقیقتر بگیم، چهار نفر، یه شنونده معرکه هم داشتن.»

خندید و تأیید کرد: «بله کوچولوی من، وقتی مادربزرگم مرد زندگی کردن بین اون‌ها فراتر از حد تحمل سخت شد. بنابراین رفتم و دیگه هرگز به اون‌جا برنگشتم.»

پرسیدم: «اسمش چی بود؟»

جواب داد: «یوژنی.»

زمزمه کردم: «دوست داشتم می‌تونستم بشناسمش.»

فری تأیید کرد: «من هم همین‌طور.»

به حرف زدن ادامه دادم: «متأسفم که خانواده‌ت این‌قدر مزخرفن عزیزم.»

دوباره خندید و باز هم تأیید کرد: «منم همین‌طور فینی کوچولوی من.»

سرم را بالا گرفتم و به مرد خارق‌العاده‌ای که با وجود تمام مسائل عجیبی که داشت باز هم خارق‌العاده بود، خیره شدم.

وقتی این کار را کردم، فهمیدم که فقط دو انتخاب داشتم، در برابر آن باتلاق شنی مقاومت کنم و آن هم من را در خودش فرو بکشد، یا یک تکانی به خودم بدهم و خوش بگذرانم، به هر حال این خوش گذراندن بی‌شک من را بیشتر توی آن باتلاق می‌کشید ولی خب، من خیلی هم قصد نداشتم خودم را نجات دهم و مانع فرو رفتنم شوم.

بنابراین شماره دو را انتخاب کردم.

و همین کار را هم کردم. سرم را به سمتی کج کردم و پیش از این‌که سؤال بپرسم، لبخند درخشانی به شوهرم زدم. «دوست داری برقصی؟»

نگاهش پیش از این‌که روی دهانم قفل شود، روی صورتم گشت و گذاری کرد. هنوز هم داشت به دهانم نگاه می‌کرد که جواب داد: «قطعاً.»

سپس پیش از این‌که رهایم کند و من را به سمت میدان رقص راهنمایی کند، بینی‌ام را بوسید.

این کار را با نگه‌داشتن دستم انجام داد.

اجازه دادم این کار را بکند و این کار را هم در حالی انجام دادم که لبخند به روی لب‌هایم داشتم.
***

تقریباً تمام چشم‌های توی تالار دِرکار را تماشا کردند که شاهزاده‌خانمش را برای رقص می‌برد.

همان‌طور که داشتند لحظات صمیمانه درکار و شاهزاده‌خانم یخی‌اش را از لحظه‌ای که وارد تالار رقص شده بودند، تماشا می‌کردند.

و همان‌طوری که این حضار بر روی اسب‌ها، از پشت پنجره‌ها و از کنار آتش شومینه‌ها در آن بعد از ظهر شاهد بودند، شاهزاه خانم با لبخند درخشانی از قصر بیرون پریده بود تا شوهر با ابهتش را را ملاقات کند و آن شوهر با ابهت هم به او لبخند زده و تازه عروسش را با ملایمت نوازش کرده، حرف‌های با محبت به او زده و در نهایت بوسه شیرینی از او ستانده بود.

و هنگامی که دِرکار گردید و چرخید و عروسش را برای دور چهارم رقص همراهی کرد، همه این‌کارها را در حالی انجام می‌داد که لبخند گرمی به رویش می‌پاشید یا با صدای بلند به چیزی که گفته بود و یا اشتباهی که از روی بی‌مهارتی در رقص کرده بود، (که این باعث می‌شد شاهزاده‌خانم هم با صدای بلند بخندد، البته با وجود لبخند‌ی که دائماً در جواب برای شوهرش روی لب‌هایش نشسته بود.) می‌خندید.
***

«خواهش می‌کنم شاهزاده‌خانم من، رقص بعدی.» مرد جوان به من التماس کرد ولی لبخند زدم و سرم را تکان دادم، سعی کردم اسمش را که به من گفته بود را به یاد بیاورم ولی انجامش برایم غیر ممکن بود چون نام‌های زیادی در سرم دور می‌زدند.

در زمانی که به نظر می‌رسید ساعت‌ها طول کشیده بود، به حد مرگ رقصیده بودم و عاشق این کار شده بودم. جداً معرکه بود. ولی رقص‌ها در لانوین اکثراً پرتحرک (چند رقص آرام هم داشتند و من همه آن‌ها را به فری رقصیده بودم.) و پیچیده بودند که به دفعات زیادی باید بلند می‌شدی، در این بخش مردها تو را مستقیم در هوا بلند می‌کردند و یا بلندت می‌کردند و در کنار پهلویشان می‌چرخاندن و پایت باید مثل رقاص‌های باله در هوا بلند می‌شد، دیگر رقص‌پاها، چرخش‌ها و بالا و پایین‌ها که بماند.

معرکه بود ولی خسته‌کننده هم بود و من نیاز به یک نوشیدنی داشتم.

هنگامی که نگاه پس‌زده شده و ناامیدش را دیدم، کمی پشیمان شدم. «فقط یه استراحت کوچیک، با آهنگ بعدی می‌رقصیم، قول می‌دم.»

لبخند دندان‌نمایی زد و پیش از این‌که دوباره صاف بایستد تعظیمی کرد و گفت: «به محض این‌که گروه موسیقی اولین نت اون آهنگ رو بنوازن، این‌جا هستم که دستتون رو بگیرم.»

با لبخند کوچکی گفتم: «عالیه.» و او دور شد.

من هم همین کار را کردم و در همان تالار را از نظر گذراندم و فری را دیدم که گوشه‌ای بزرگ و خالی به همراه تاد و مکس که لباس‌های رسمی به تن داشتند(و جذاب به نظر می‌رسیدند)، ایستاده بود. نگاهش روی من بود و من به او لبخند زدم و دهان او را دیدم که به لبخند شل شد و بعد توجه‌اش را به افرادش برگرداند. به گشتن ادامه دادم و آرورا را دیدم که داشت با مرد خیلی چاقی می‌رقصید که با بلند کرد آرورا مشکل داشت. ولی او کوچکترین نشانه‌ای از این‌که می‌ترسید آن مرد او را به زمین بیندازد، از خودش نشان نمی‌داد. به گشتنم ادامه دادم و آتیکوس را در حالی پیدا کردم که داشت همراه دو مرد می‌خندید، یکی بلوز آبی درباری پوشیده بود و دیگری هم لباسی به رنگ سبز خزه‌ای به تن داشت و زنی در کنارش بود که پیراهنی به همین رنگ سبز پوشیده بود. دو بار با پدر این دنیایی‌ام رقصیده بودم و می‌توانستم دو چیز در این مورد بگویم. اول این‌که او رقاص خارق‌العاده‌ای بود، دوم این‌که هرگز این را فراموش نمی‌کردم.

http://dl.neginmusic.com/2020/05/Amir%20AH%20-%20Baghalam%20Kon%20%20(128).mp3

لینک دانلود کامل آهنگ جدید امیر ای اچ پی : https://xip.li/oFfylQ

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۴۳ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا