" /> رمان رویاهای سرکش پارت 42 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۴۲

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

غافلگیر شده و با سر بالا گرفته به او خیره شدم و پرسیدم: «اون‌ها محترمانه با من برخورد نمی‌کنن؟»

فری با مهربانی گفت: «کوچولوی من، هیچ وقت نمی‌شه حدس زد خانواده من چه کار می‌کنن.»

هوم.

خب، خبر خوب این بود که مادر احمق نبود، هرچند خودم از قبل هم کاملاً به این موضوع واقف بودم.

با صدای آرامی گفت: «با وجود هوشمندی مادرت برای پوشاندن این لباس به تو، بازهم دوست ندارم سرخ درکار رو بپوشی.» نگاهش سرگردان تا کمرم پایین آمد.

صدایش زدم: «فری عزیزم.» نگاهش دوباره روی چشمانم برگشت. «متأسفم که این موضوع آزارت می‌ده، بنابراین پیشنهاد می‌دم به این‌که این رنگی پوشیدم فکر نکنی و به این فکر کنی که بعداً اون رو با دست‌های خودت از تنم در بیاری.»

بازوهای فری به دور کمرم پیچیدند و گردنش را کاملاً به سمتم خم کرد و لبخند زد. «این فکر خیلی محشریه.»

خودم را به او فشردم، اشاره‌ام را گرفت و دهانش را روی لب‌هایم گذاشت، با این‌حال واضح بود که اشاره‌ام را خوب نگرفته بود چون فقط نوکی به لب‌هایم زد، نه بیشتر.

هنگامی که سرش را بلند کرد، آهی کشید و گفت: «بیا بریم با گالس روبه‌رو بشیم.»

نجواکنان جواب دادم: «باشه.» دوباره لبخند زد، رهایم کرد و دستم را گرفت و من را به سمت راه‌پله برد.

از پله‌ها بالا رفتیم و وقتی این کار را می‌کردیم. وقت نگاه‌ها را به خودم جلب می‌کردم، لبخند می‌زدم و وقتی نگاه‌ها به فری می‌افتاد او چانه‌اش را کمی بالا می‌گرفت.

مردم روزها بود که برای شرکت در گالس به شهر می‌آمدند و سوفن معمولاً همیشه به عنوان میزبان آن‌ها در بین میهمانان قصر حضور داشت. در سه روز گذشته مادر و پدر هر دو در مهمانی‌های صبحانه، نهار و شام بزرگی که در قصر برگزار می‌شد و جلسات و ملاقات‌های بین آن‌ها شرکت می‌کردند.

ولی برای محافظت کردن از من، فری تصمیم گرفته بود که نباید در این ملاقات‌ها شرکت داشته باشم. با سرسختی من را از میهمان‌ها جدا نگه داشته بود چون من باید بیشتر این آدم‌ها را باید می‌شناختم ولی خب نمی‌شناختمشان. نمی‌خواست وقتی این اتفاقات می‌افتاد در کنارم نباشد و او اصلاً قصد نداشت پیوسته در ملاقات‌های مختلف شرکت کند. و چون حواس پدر و مادر با خوش و بش کردن با میهمان‌هایشان پرت می‌شد، به احتمال خیلی زیاد من پشت سر هم گند می‌زدم. بنابراین به میهمان‌ها اطلاع داده شد که من و فری مشغول کار دیگری بودیم (که کاملاً هم دروغ نبود ولی مطمئن بودم که استنباط هر کسی می‌توانست متفاوت باشد) و این که این کار چیزی نبود که بشود با دیگران انجام شود ولی خومان را برای گالس می‌رساندیم.

هنگامی که من و شوهرم داشتیم به سمت تالار طبقه سوم می‌رفتیم، داشتن آن‌ همه لبخند به روی خودمان و لیوان‌های زیادی که به سمت‌مان بالا گرفته می‌شد، وضعیت خیلی راحتی نبود. مخصوصاً وقتی دو ساعت دیر کرده بودیم. این چیزی بود که باعث می‌شد پچ‌پچ به راه بیفتد ولی… چه کار می‌شد کرد. از این سخت‌تر این بود که در بین افرادی باشم و وانمود ‌کنم می‌شناختم‌شان و از زیر صحبت کردن با دوستان و آشنایان قدیمی شانه خالی کنم.
هنگامی که از راه‌پله بالا رفتیم، دیدم در مورد میزهای توی تالار اشتباه نمی‌کردم. گلدان‌های غولپیکر، گرد و پر از گل‌های گلایول سفید در مرکز هر میزی گذاشته شده بود که پر از دیس‌های نقره غذا بودند. پر از غذاهای سرپایی، پیراشکی و گوشت‌های قلقلی روی خلال دندان بودند. آن‌ها غذایی شبیه به سمبوسه داشتند که رویش چیزی شبیه به پنیر ذوب شده ریخته شده بود. میگوهای خیلی بزرگ پخته شده با ورق‌های بزرگ ژامبون که به دورشان پیچیده شده بود، نان تست‌های باریکی که با سُس گوشت و خیارشورهایی که از درازا بریده شده بودند، نان‌های تردی که با چیزی پوشانده بودند که شبیه پنیر خامه‌ای به نظر می‌رسید و خاویار و کمی گوشت و ماهی با لیوان‌های کریستالی کوچک پر از نوشیدنی با یک دست چنگال دوشاخه و کارد در کنار آن‌ها. و همه این‌ها سوای دیس بزرگ پر از کیک و شیرینی بود که به میهمان‌ها تعارف می‌شد.

بنابراین حق با آتیکوس بود. همان غذاها بود ولی آب و تاب بیشتری داشتند.

همه غذاها فقط با یک نگاه خیلی خوشمزه به نظر می‌رسیدند و ناگهان احساس گرسنگی به من دست داد.

فری احتمالاً یک میان وعده‌ای خورده بود چون حتی نایستاد و نگاهی هم به میز نینداخت. مستقیم به سمت پدر و مادرم رفت.

حینی که داشتیم به آن‌ها نزدیک می‌شدیم، دیدم پدر تقریباً همان لباسی را پوشیده بود که در عروسی ما به تن داشت ولی حالا پلیور به تن نداشت و به جای آن بلوز سرخ پر رنگی پوشیده و کراواتی شبیه به کراوات فری بسته بود. و مادر هم پیراهن سرخ پررنگی پوشیده بود ولی پارچه سرخ دامنِ پیراهن با رنگ طلایی ترکیب می‌شد. در مچ دست‌ها، گردن، انگشت‌ها و گوش‌هایش زیورآلاتی مزین به یاقوت سرخ به چشم می‌خورد و مدل موهای خارق‌العاده‌اش هم با کلیپس‌ها و گیره‌های طلا با یاقوت سرخ و به شکل اژدها تزئین شده بود.

با نگاه کردن به قد و قواره و ظاهرشان برای اولین بار متوجه شدم که هر دو هنوز هم اقتدارشان را داشتند و من بدون هیچ شکی می‌دانستم که اگر پدر و مادر خودم هم به سن آن‌ها می‌رسیدند هم همین‌طور می‌بودند.

این حس خوبی داشت.

هنگامی که من و فری به آن‌ها رسیدیم، بوسه‌های روی گونه رد و بدل شدند و پیش از این‌که متوجه شوم چه خبر بود، مادر من را محکم در کنار خودش نگه داشت، باید بگویم خیلی محکم و خیلی نزدیک. فری هم کنار پدرم ایستاد.

اول این کارشان و این‌که کنار فری نمی‌ایستادم من را غافلگیر کرد. ولی بعد از یک ساعت علتش را فهمیدم. به خاطر این بود که تقریباً بلافاصله مردم روی سرمان ریختند. این آدم‌ها به ما نزدیک می‌شدند، صحبت می‌کردند و بعد می‌رفتند، مادر هم تمام گفتگوهایی که در آن شرکت داشتم را مدیریت می‌کرد. اگر سؤالی مستقیماً از من پرسیده می‌شد، به آن جواب می‌داد. اگر نیاز بود در مورد چیزی نظر بدهم، بلافاصله چیزی که باید می‌گفتم را به نوعی به من می‌رساند.

هنگامی که داشت صحبت می‌کرد و اسم‌ها و اطلاعاتی که مورد نیاز بود را به شکلی به من می‌رساند مثلاً می‌گفت: «اوه سوفن یادت میاد وقتی…» و هر بار که سرمان کمی خلوت می‌شد، توی گوشم زمزمه می‌کرد و اطلاعاتی در مورد افرادی که داشتند می‌رفتند و می‌آمدند به من می‌داد، بنابراین من صحبت نمی‌کردم، حتی دهانم را باز نمی‌کردم یا پاهایم را هم تکان نمی‌دادم.

جداً که کارش خیلی خوب بود.

و جداً حس خوبی داشت که او و فری و شاید هم پدر برای مراقبت کردن از من این برنامه‌ها را ریخته بودند.

و بعد از مدتی کم‌کم شروع به خوش گذراندن کردم. یک لیوان شراب‌خوری کریستال پهن با شرابی سرد، خشک، دل‌انگیز برایمان آورده شد و خدمه دیگری هم دور و بر ما چرخیدند و سینی‌های غذایی که در دست داشتند را به ما تعارف کردند. البته که ناخنکی به همه آن‌ها زدم ولی از خوردن گوشتی که نمی‌دانستم مال چه حیوانی بود، اجتناب کردم.

کم کم به رنگ لباس‌ها و یا کراوات‌هایی که مربوط به خاندان‌ها بودند توجه کردم. لباس‌ها شدیداً گرانقیمت و زیبا بودند و جواهرات از آن‌ها هم ارزشمندتر بودند. مدل موها و آرایش‌ها دل‌انگیز بود، شنل مردها از جنس و رنگ‌های مختلفی دوخته شده بود. از چرم گرفته تا خز پرپشت و گالس قطعاً جایی بود برای دیدن، دیده شدن و به نمایش گذاشتن خود.

واقعاً معرکه بود.

مادر، پدر، فری و من یک ساعت تمام تکان نخوردیم و در این مدت دو لیوان شامپاین خورده بودم و شکمم را با ذره ذره غذایی که گیرم می‌آمد پر کرده بودم و دیگر حس می‌کردم که وقت رقصیدن بود.

و خوشبختانه وقتی انگشتان آرورا به دور آرنجم محکم شدند، فرصت آماده کردن خودم را داشتم. به صورتش نگاه کردم و بعد به جایی که چشمانش خیره شده بودند، نگاه کردم و زن تیره‌مویی را دیدم. پیراهن شگفت‌انگیز سرخ‌ رنگی به روی بدن ###‌انگیز و بی‌روحش پوشیده بود، چشمان به شدت آشنای سبز و قهوه‌ای داشت و در کنارش مردی بلندبالا و تیره مویی ایستاده بود که زمانی باید به شدت جذاب بوده باشد ولی حالا حالت صورت و پوستش نشان می‌داد که یا واقعاً زیادی مست بود و یا به شدت اهل دود و دم بود و یا خیلی خوب غذا نمی‌خورد، شاید هم هر سه مورد… آن هم خیلی زیاد.

پدر و مادر فری.

لعنتی.

آرورا سریع در گوشم زمزمه و حدسی که زده بودم را تأیید کرد:‌ «ایریک و والریا درکار، پدر و مادر فری. چند باری توی زندگیت با اون‌ها ملاقات کردی، که شامل زمانی بوده که با درکار نامزد شدی و چند باری هم توی بیترگالس و سولارگالس. توی عروسیت هم شرکت کرده بودن ولی چون درکار تو رو خیلی زود برد، نتونستی باهاشون صحبت کنی.

والریا دِرکار به محض رسیدنش با صدای بلندی گفت: «خب!» که یک صدم ثانیه پیش از این بود که هر دو بازویم را بدون هیچ تردیدی بگیرد و من را از چنگ آرورا بیرون بکشد و گونه‌هایش را به هر دو گونه‌ام بچسباند و بوسه‌‌هایی در هوا نثارم کند. سپس بدون این‌که بازوهایم را رها کند، کمی عقب کشید و به من نگاه کرد. «رنگ دِرَکار رو پوشیده! عالیه!»

«برو کنار، برو کنار.» ایریک دِرَکار او را کنار زد و همان کارها را کرد فقط (چندش!) گردنم را در هر دو سمت بوسید و بعد من را کمی عقب برد و با حالتی به من نگاه کرد که باعث شد حالم به هم بخورد. نگاهم به پهلو و به فری دوخته شد که در کنار پدرم ایستاده بود و نه تنها آرواره‌اش منقبض شده بود، که نگاهش هم سرد و خشمگین بود و اگر همین کافی نبودند باید بگویم که عضله‌ای هم به روی گونه‌اش می‌پرید.

وای پسر.

ظاهراً فری نه تنها به پدر و مادرش اهمیتی نمی‌داد، بلکه بدون هیچ علاقه‌ای هم با آن‌ها برخورد می‌کرد.

همین‌طور مشخص شد که نه ایریک و نه والریا هیچ‌کدام نه با او احوال‌پرسی نکردند و نه حتی نگاهی به او انداختند، هیچ کدام از آن‌ها ذره‌ای به پسرشان علاقه‌ای نداشتند.

ایریک با صدای بلندی گفت: «دختر جدیدم رو ببین!» توجهم را به او برگرداند و بعد به سمت من خم شد و به من ثابت کرد که اولاً تا توانسته بود، لمبانده و هرچه که خورده بود مقدار خیلی زیادی در خودش پیاز داشت یا بیشتر به نظر می‌رسید که به احتمال زیاد پیاز خیلی زیادی خورده بود. ثانیاً این بو با بوی الکلی که بویش اصلاً شبیه شامپاین نبود ترکیب شده بود و ثالثاً این ترکیب بو شدیداً ناخوشایند بود. «باید بهت بگم دختر خیلی خیلی دوست داشتنی من، که پسرم رو به خاطر این‌که اون‌طور تو رو از خانه خدایان بیرون برد و به دل تاریکی شب زد، سرزنش نمی‌کنم. وقتی این کارش رو دیدم مثل بقیه تشویقش کردم، اگه خودم بیست سال جوان‌تر بودم همین کار رو می‌کردم یا شاید از این هم بهتر، به دفتر والی اعظم می‌بردمت و روی میزش می‌خوابوندمت!»

وای… الان واقعاً این حرف را زده بود؟

چقدر چندش!

دیگر به این اشاره نمی‌کنم که چقدر این حرفش بی‌ادبانه بود.

پیش از این‌که بتوانم حتی یک کلمه بگویم، هرچند جوابی هم به این حرف او نداشتم، فری به حرف در آمد.

«خیلی ممنونم می‌شم دستت رو از عروسم بکشی.» صدایش آرام و ناخشنود بود ولی منتظر نماند پدرش عقب بکشد. جلو آمد و از مادرش، آتیکوس و آرورا گذشت. دستش را دور کمرم انداخت و من را محکم از دست پدرش بیرون کشید.

خدا را شکر.

مادرش با ملایمت گفت: «آه فری من. همیشه خیلی خشنه، مخصوصاً وقتی پای چیزهایی که مال خودشه وسط می آد.» به سمت من خم شد و یک انگشتش را به طرفم گرفت. «هیچ وقت چیزی رو با برادرهاش سهیم نمی‌شه. همیشه خیلی تملک طلبه.»

متوجه شدم که هنوز هم با پسرش احوال‌پرسی نکرده بود.

فری به او خاطرنشان کرد: «نفرت‌انگیزه، با توجه به حرفی که گفتی، منظورت اینه که باید همسرم رو با پدرم سهیم بشم والریا.» هنوز هم صدایش آرام و ناخشنود بود.

جواب داد: «به هیچ‌کس دیگه‌ای این رو نگو.» لبخندی زد که نه تنها به چشمانش نرسید که به سردی کریسمس بود.

اوه… باز هم چندش بود.

قبلاً هم به خاطر این‌که فهمیده بودم هیچ وقت به فری هدیه‌ای نداده بودند از این آدم ها خوشم نمی‌آمد.

متأسفانه ایریک دوباره وارد مسیر گفتگو شد و نشان داد که فکری در سر دارد. قرار هم نبود فکر خوبی باشد. «پسرم با کشان‌کشان بردن اون از خانه خدایان، تک‌تک حق‌های پدرشوهر بودنم که شامل رقصیدن با عروسم توی جشن عروسی می‌شه رو ازم دزدیدی. که باید اضافه کنم شامل بوسه آخر رقص هم می‌شه. این…» نگاهی به من انداخت. «باعث می‌شه که امشب از نزدیک‌ترین فرصت برای گرفتن حقم استفاده کنم.»

خیلی‌خب، با اطمینان می‌توانستم بگویم که ابداً منتظر این کارش نبودم.

فری از بالای بینی‌اش به پدرش خیره شد و گفت: «با شاهزاده‌خانم من نمی‌رقصی و تا همین حالا هم دوبار بیشتر از اون چیزی که من خوشم بیاد با دهانت اون رو لمس کردی.»

به فری تکیه دادم و بیش از حد از این‌که به من کمک کرده بود تا از آن مرد فاصله بگیرم خوشحال بودم.

ایریک زیر لب گفت: «ضدحال.» سپس توجهش را دوباره به من معطوف کرد و گفت: «غافلگیر شدم که امروز با ما نبودی سوفن. قبلاً که خیلی از شکار لذت می‌بردی، مخصوصاً از شکارهای سلطنتی.»

شروع کردم: «خب-» ولی مادر پیش از من جواب داد.

آرورا خیلی تمیز وارد بحث شد و توضیح داد: «سوفن و من یه کار مهم داشتیم و مجبور شدیم به شهر بریم و اون‌ها دارن با هم می‌رن مسافرت و سوفن سرگرم آماده شدن برای عزیمت فردا صبح‌شون بود.»

والریا زمزمه کرد: «هوم.» چشمان آشنایش که نگاهشان ذره‌ای گرما نداشت، به من نگاه کردند «شایعات می‌گن استعداد تیراندازیش رو از دست داده.» بدنم شق ایستاد، فری هم من در کنار من منقبض شد و حس کردم آتیکوس و آرورا هم همین‌طور شدند. حرفش را به پایان رساند: «فکر می‌کردم باید به خاطر این باشه.» با دقت به من نگاه کرد، این کارش شوخی بود یا نه، به خودم پیچیدم.

ایریک با لحنی عجیبی که به شکل غیرقابل باوری بی‌ادبانه بود، گفت: «این بحث روز گالسه، بنابراین همه می‌دونن که فری روزها هیچ کاری به جز مشغول بودن بین پاهای همسرش نکرده همسر و این بی‌شک یعنی پسرم هفته‌هاست که داره این کار رو باهاش می‌کنه. تخم درکار همیشه قوی بوده، وقتی پر از اون باشی حتی شاهزاده‌خانم ما هم به عنوان یه شکارچی ماهر استعداد تیروکمانش رو از دست می‌ده.»

کسب درآمد با گوش دادن به آهنگ های ناب تا ۱۰۰ تومان برای هر آهنگ کافیه از اینجا وارد شید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۴۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا