" /> رمان رویاهای سرکش پارت 41 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۴۱

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

بنابراین حالا فکر می‌کردم محشر شده بودم.

پیش از این‌که با عجله از اتاق بیرون و با نفس عمیقی که گرفتم قدم در اتاق خواب بگذارم و پیش فری بروم، تک‌تک دخترها را در آغوش گرفتم، از آن‌ها تشکر کردم و حرف‌های دلگرم‌کننده‌ای به آن‌ها زدم. (سعی کردم طوری به نظر نرسد که انگار عجله داشتم) منتظر واکنش فری بودم چون می‌توانستم از روی اطمینان بگویم که شوهرم فکر می‌کرد من زیبا بودم (چون بیشتر از یک بار این را به من گفته بود.) و نمی‌توانستم تا وقتی که ببینم چه فکری در مورد این ظاهرم داشت، صبر کنم.

سه قدم به داخل اتاق رفتم و تازه این موقع بود که ایستادم. به طور مبهمی متوجه شدم که نگاهش به سمت من برگشت و همان کاری را کرد که همیشه وقتی برای اولین بار من را می‌دید انجام می‌داد، بدنش ناگهان بی‌حرکت و نگاهش روی من قفل شد.

ولی خود من سرم چنان با نگاه کردن به او گرم بود که به فکر عکس‌العمل او نبودم.

فتبارک‌الله.

هیچ وقت او را در لباس‌هایی به جز همان لباس‌های قهوه‌ای سوخته‌اش ندیده بودم.

ولی حالا سرتاپا سیاه پوشیده بود. شلوار سیاه، پوتین‌های واکس‌زده شده سیاه و یک بلوز سیاه با آستین‌های پفی و یقه بلند که گردنش را تقریباً تا لاله گوشش پوشانده و با یک کراوات محکم شده بود. این لباس‌های عهد دقیانوسی باید به تن هر مرد دیگری مسخره به نظر می‌رسید ولی به تن او ابداً این طور نبود. یک نوار چرم براق اریب از روی سینه‌اش گذشته بود و به یک شنل پشمی نه چندان زبر وصل بود و انتهایش در پشت کمرش ناپدید شده بود. روی یقه‌اش هم یک خز کوتاه مشکی براقی داشت. موهای ضخیم و تیره‌اش هم رو به عقب شانه شده بودند. آرواره قدرتمندش هم اصلاح شده و دیگر کارش از جذاب بودن گذشته بود. برای لحظه‌ای نتوانستم نفس بکشم.

هنگامی که توانستم، زیر لب گفتم: «سلام.» و او پلک زد.

سپس به سمت من آمد، خم شد و دستم را گرفت، آن را روی تای آرنجش انداخت و با صدای آرامی گفت: «دیر کردیم، نباید معطل کنیم.»

حس کردم جو توی اتاق تغییر کرد و تقریباً می‌توانستم قسم بخورم که صدای خالی شدن و پرواز کردن پنج بادکنک را در اتاق شنیدم انگار که با سوزن به آن‌ها زده و بادشان داشت خالی می‌‌شد.

هنگامی که فری داشت من را به سرعت به سمت در می‌برد، زمزمه کردم: «درسته.» بعد سرم را برگرداندم و به دخترها لبخند زدم: «ممنونم خانم‌ها، فردا صبح پیش از رفتن می‌بینمتون.»

آلیسا گفت: «باشه فینی، می‌بینمت.» تقریباً به همان اندازه من ناامید به نظر می‌رسید.

استر از پشت سرم صدا زد: «خوش بگذرون.»

به او اطمینان دادم: «این کار رو می‌کنم.»

جاسلین و بث هر دو دست تکان دادند، نگاه ناامید جاسلین روی من و نگاه ناامید بث روی فری بود.

سپس از در بیرون رفتیم و فری ما را سریع از راهرو گذراند و به سمت پله‌ها برد

به سمت طبقه سوم می‌رفتیم.

قصر خیلی بزرگ بود، یکی از قسمت‌های طبقه اول پر از اتاق‌های کار و همین‌طور اتاق‌های نشیمن، پذیرایی، یک اتاق مطالعه، یک سالن غذاخوری رسمی، یک اتاق صبح رسمی و این‌طور اتاق‌ها بود. و بخش دیگر قصر برای دورهمی‌های خانوادگی و کمتر رسمی بود، مثل اتاق غذاخوری خانوادگی، اتاق بیلیارد، یک کتابخانه و یک اتاق موسیقی. طبقه اول همین‌طور آشپزخانه و رختشورخانه را هم در خود جای داده بود. طبقه دوم پر از جاهای استراحت و زندگی برای خانواده و مهمان‌ها بود، اتاق‌های خواب، اتاق‌های رختکن، نشیمن‌های خصوصی، اتاق‌های خیاطی و این‌طور جاها. طبقه چهارم بخش خدمه بود.

ولی طبقه سوم جایی بود که سالن‌های اجتماعات و مراسم‌های عمومی قرار داشت و فقط سه سالن داشت. سالن وسطی که راه‌پله‌ها به آن ختم می‌شدند تالار خیلی بزرگی بود که در مرکز آن پنج میز بزرگ از چوب تیره برای جشن قرار داده شده بود و گلدان‌های بزرگ گل از گلخانه قصر را روی خودشان داشتند. (چهار گلخانه بسیار بزرگ محلی بود که باغبان‌ها هر چیزی در آن می‌کاشتند، از گل و گیاهی که برای تزیین قصر استفاده می‌شد گرفته تا سبزیجات خارج از فصل برای خورد و خوراک اهالی قصر و میهمانانش- حتی در یکی از گلخانه‌ها درخت سیب، گلابی، آلو و هلو و در یکی دیگر از گلخانه‌ها لیموی ترش، لیموی شیرین، گریپ‌فروت و پرتقال و در گلخانه دیگری هم درخت شاه‌توت و پیچک‌های تمشک داشتیم.)

در سمت راست تالار یک سالن رقص قرار داشت که داخل آن تعداد صندلی با میزهای کوچک و یک سکو برای گروه موسیقی داشت. در سمت چپ تالار سالنی بزرگ با تابلوهایی از چهره پادشاهان و ملکه‌های گذشته قرار داشت ولی در آن اتاق بیشتر تابلوهایی از شاهزاده و یا شاهزاده‌خانم‌های یخی‌اش گذاشته شده بود، به بیان دیگر از کسانی که تاج و تخت را به ارث نبرده بودند و تابلوهایی از همسرها، شوهرها و بچه‌هایشان.

این جایی بود که حالا داشتیم می‌رفتیم. دو نوکر دیدم که کت‌های متحدالشکل قرمز، شلوارک‌های چرمی قهوه‌ای، چکمه‌های بلند، شنل‌های قهوه‌ای که جمع شده و روی پشتشان افتاده بود و دستکش‌های چرمی قهوه‌ای به تن داشتند. جلوی راه‌پله طبقه دوم به سوم ایستاده بودند و مهمان‌ها را به طبقه سوم راهنمایی می‌کردند و دسترسی آن‌ها به قسمت‌های سکونت ساکنین قصر را محدود می‌کردند.
هنگامی که پیراهن‌های رنگارنگ و چهره‌های کنجکاوی را دیدم که از پشت نوکرها به سمت من و فری برگشته بودند، نگاهم را از آن‌ها برداشتم، سرم را بلند کردم و به آرواره منقبض شده شوهرم نگاه کردم.

هنگامی که به آرواره‌اش خیره شدم، متوجه شدم چیزی او را خشمگین کرده بود.

گندش بزنند. به خاطر منتظر ماندن عصبانی بود.

لعنتی! دلم نمی‌‌خواست با یک فری عصبانی به گالس بروم. اصلاً دلم نمی‌خواست با یک فری عصبانی به هیچ جایی بروم.

بنابراین پیش از این‌که به نوکرها برسیم، آرام آرنجش را کشیدم و قدم‌هایم را کند کردم. سرش را پایین آورد و به من نگاه کرد، ابروهایش در هم فرو رفتند و من میزان عصبانیت او را از یک تا ده سنجیدم و به نظرم حول و حوش دو بود.

این خوب بود.

با صدای آرامی پرسیدم: «می‌شه یه لحظه وقتت رو بهم بدی؟» ما را متوقف کرد و نگاهی به راه‌پله انداخت، سپس پیش از این‌که به سمت من برگردد، به پشت سرم نگاه کرد.

به من یادآوری کرد: «فینی، گالس حدوداً دو ساعت پیش شروع شده.»

«می‌دونم ولی…» خودم را به او نزدیک‌تر کردم و سرم را بیشتر بلند کرد. «فقط می‌خواستم پیش از این‌که بریم اون‌جا ازت به خاطر تأخیر و این‌که منتظرت گذاشتم معذرت‌خواهی-»

هنگامی که دستش روی گردنم نشست و حالت صورتش چنان به سرعت تغییر کرد که نشان داد عذرخواهی‌ام به سرعت عصبانیتش را کاهش داده، حرفم را قطع کردم.

پوف. این هم خوب بود.

سپس گفت: «کوچولوی من، من کسی بودم که باعث شد دیر کنیم، چرا تو داری عذرخواهی می‌کنی؟»

به او گفتم: «عصبانی به نظر می‌رسیدی.»

گفت: «به خاطر انتظار کشیدن عصبانی نیستم.»

پرسیدم: «اصلاً عصبانی هستی؟»

فری جواب داد: «نه.» با دقت بیشتری به او نگاه کردم و دیدم که داشت حقیقت را می‌گفت.

با این حال می‌توانستم قسم بخورم که دیده بودم عصبانی بود.

بنابراین گفتم: «یه لحظه پیش عصبانی به نظر می‌رسیدی.»

پاسخ داد: «عصبانی نبودم.»

خب، او یک چیزی‌اش شده بود و در هر حال برای لباس معرکه‌ای که پوشیده بودم هیچ نظری نداده بود و فری اصلاً این‌طوری نبود. سه روز پیش، وقتی داشت با تاد و اولگ صحبت می‌کرد و من با پیراهن سفید و نقره‌ای‌ام به او نزدیک شدم، درست پیش روی آن‌ها گفته بود که من دوست‌داشتنی شده بودم. پیراهنم زیبا بود ولی زمانی که آن پیراهن را پوشیده بودم، حتی نزدیک به بهترین حالتم هم نبودم. سپس حرفش را با پسرها تمام کرده، من را به اتاق‌هایمان برده و آن را از تنم در آورده بود.

بنابراین، گفتم: «تو یه چیزیت بود.»

آه کشید و گفت: «فینی، ما باید-»

چشم‌هایم ریز شدند و به چشم‌های او خیره شدند. آن طور که من می‌توانستم ببینم، البته به سختی می‌توانستم ببینم، داشت چیزی را از من پنهان می‌کرد. بیشتر به سمتش خم شدم و هنگامی که این به ذهنم خطور کرد، حرفش را قطع کردم. «داری یه چیزی رو پنهان می‌کنی.»

«فینی-»

«چی؟»

«فین-»

یک دستم را روی سینه‌اش گذاشتم، روی نوک پاهای ساتن سرخ و مروارید پوشم بلند شدم و پرسیدم: «چی ناراحتت کرده فری؟»

در چشمانم خیره ماند. سپس صورتش را پایین آورد و صورتم نزدیک‌تر کرد.

گفت: «رنگ دِرَکار رو پوشیدی.»

پلک زدم. سپس پرسیدم: «چی؟»

حرفش را تکرار نکرد، در عوض جواب داد: «وقتی گفتم رنگ مورد علاقه ندارم اشتباه کردم. رنگ مورد علاقه من، رنگ توئه.» پلکی زدم و قلبم انگار یک ضربه را جا انداخت و فری به حرفش ادامه داد: «ترجیح می‌دم تو رو توی لباس‌های سفید، نقره‌ای، خاکستری و مطمئناً آبی خودت ببینم.» به او خیره شدم و فکر کردم که واقعاً حواسش جمع بود و هم‌زمان شکمم واقعاً با حرف‌هایش گرم شد، بعد به حرف زدن ادامه داد: «رنگی که دوست ندارم بپوشی، سرخ دِرَکاره.»

شکمم بلافاصله یخ بست، روی پاشنه پاهایم فرود آمدم، غافلگیر و باید اعتراف کنم مغموم شده بودم.

زمزمه کردم: «برای تو این رو پوشیدم، مادر گفت-»

دستش به روی گردنم نشست و با فشار آرامی و آرام جواب داد: «می‌دونم کوچولو و به خاطر این کارت سپاسگزارم. ولی این حقیقت رو که من دوست ندارم رنگ خاندانم رو بپوشی تغییر نمی‌ده.»

وای خدایا.

البته که نه. چرا این‌قدر احمق بودم؟ می‌دانستم که او هیچ ارتباطی با خاندانش نداشت. هرگز نباید به حرف مادر گوش می‌کردم.

نگاهم را از او برداشتم و زیر لب گفتم: «بخشکی شانس. گند زدم.»

«فینی، به من نگاه کن عشق من.» صدایم کرد و با فشار دیگری که با بازویش به من داد، نگاهم به سمتش برگشت. «من با خاندانم ارتباط ندارم.»

سرم را تکان دادم و اعتراف کردم: «می‌دونم. شنیده بودم و به همین خاطره که گند زدم.» بیشتر به سمتش خم شدم. «متأسفم فری.»

سرش را تکان داد. «متأسف نباش. ظاهرت تأثیرگذار شده و مادرت می‌دونه داره چی کار می‌کنه. ولی به این معنی نیست که من از کارش خوشم بیاد.»

پلک زدم و پرسیدم: «مادرم می‌دونه داره چی کار می‌کنه؟»

سرش را تکان داد و بعد اطلاعاتی به من داد که باعث شد ریه‌هایم بی‌حرکت بمانند.

«چند نفر از اعضای خانواده‌م اون‌جا حضور دارن. پدر و مادرم مطمئناً هستن. عموزاده‌م فرانکا، با توجه به میزان زیاد فضولی که توی طبیعتش داره تقریباً می‌شه گفت مطمئناً این‌جاست. شاید حتی برادرهام هم باشن. هرچند هیچ چیزی در مورد حضور اون‌ها نشنیدم.»

خبر حضور عموزاده‌اش هشداردهنده بود، خبر حضور برادرانش هم همین‌طور، ولی به خاطر شرکت کردن والدینش خشکم زده بود.

نفسم را بیرون دادم: «پدر و مادرت طبقه بالا هستن؟»

تأیید کرد: «بدون شک.»

نفس‌نفس زدم و تکرار کردم: «پدر و مادرت طبقه بالا هستن.»

«فینی-»

گردنم را از دستش بیرون کشیدم، دستش را گرفتم و او را پنج قدم در راهرو عقب بردم. سپس درحالی‌که به در سالن پشت کرده بودم، هیس‌هیس‌کنان به او گفتم: «چرا بهم نگفتی؟»

خدایا. پدر و مادرش. به زودی با پدر و مادر فری ملاقات می‌کردم!

خدایا!

معرکه به نظر می‌رسیدم ولی برای این کار آماده نبودم.

«فینی-»

حرفش را قطع کردم: «نمی‌تونی… نمی‌تونی… همین‌طوری… یهو پنج دقیقه قبل به یه دختر بگی ‌که با پدر و مادرت دیدار می‌کنه!»

دست‌هایش، این بار هر دوی آن‌ها، دور گردنم قرار گرفتند و وقتی شروع به حرف زدن کرد خم و حسابی به نزدیکم شد. «کوچولو، آرام باش.»

با صدایی که وحشت در آن موج می‌زد، به او گفتم: «آرام بودن گزینه در دسترسی نیست فری. پدر و مادرت طبقه بالا هستن!»

دوباره تأیید کرد: «آره هستن.»

ادامه دادم: «و عموزاده‌ت!»

«فینی، عشق من-»

«و احتمالاً برادرهات!» حالا دیگر داشتم به زور حرف می‌زدم.

«فین-»

تقریباً جیغ کشیدم: «چرا بهم نگفتی؟» صدایم زیر و گوش‌خراش و احتمالاً زیادی بلند بود چون فری رهایم کرد، مچ دستم را گرفت و پنج قدم دیگر من را در راهرو عقب کشید. سپس ایستاد و دوباره به همان حالت قبلی ایستادیم، منتهی این بار پشت او به راه‌پله بود.

«دقیقاً به خاطر همین عکس‌العملی که نشون دادی بهت نگفتم. می‌دونستم این‌طوری واکنش نشون می‌دی. به خاطر این‌که به این موضوع اهمیت می‌دی. چون می‌خوای تأثیر خوبی از خودت به جا بذاری، برای این‌که پدرت بهت افتخار کنه اضطراب داشتی. وقتی مادرت داشت سوزن‌دوزی می‌کرد کنارش نشستی در‌حالی‌که می‌دونم ترجیح می‌دادی هر جایی باشی به جز اون‌جا و یه کاری بکنی، مردم رو ببینی و با اون‌ها بازی کنی، خرید کنی، غذا بخوری و صحبت کنی. حالا مضطربی و من ترجیح می‌دادم همون لحظه‌ای که اون‌ها را می‌دیدی مضطرب بشی تا بتونی کنترل احساساتت رو به دست بگیری و وگرنه چندین روز پیش خودت هم می‌تونستی این رو بفهمی و تمام روزهای پیش رو مضطرب باشی.»

هنگامی که متوجه شدم این خوبی و قطعاً با ملاحظه بودنش را نشان می‌داد، به او چشم‌غره رفتم.

تشرزنان گفتم: «می‌دونی، وقتی عصبانی هستم با ملاحظه بودنت خیلی حرصم رو در میاره.» نگاه بی‌ثبات توی چشمانش از بین رفت و نیشش باز شد.

سپس نزدیکتر به من خم شد و بینی‌اش را به بینی‌ام کشید و بعد عقب کشید.

این هم کاری با ملاحظه بود چون آرامش‌دهنده و شیرین بود.

لعنت به این مرد.

گفت: «چون حالا دیگه می‌دونی اطلاعات بیشتری بهت می‌دم.»

آهی کشیدم و گفتم: «این خیلی خوبه فری.» سعی کردم نگاه تند و تیزم را نگه دارم ولی شکست خوردم.

دوباره لبخند دندان‌نمایی به من زد، کاملاً متوجه شده بود که در تلاشم برای عصبانی ماندن شکست خورده بودم و دستانش از روی گردنم پایین افتادند و روی کمرم نشستند.

سپس صورتش جدی شد و من خودم را آماده کردم.

«اگه می‌دونی که من با خاندانم رابطه‌ای ندارم پس احتمالاً این رو هم می‌دونی که هیچ اهمیتی به پدر و مادرم نمی‌دم. بنابراین، اصلاً برام اهمیت نداره که چه فکری در موردت می‌کنن. من می‌دونم خودم چطور در موردت فکر می‌کنم و افکار اون‌ها ذره‌ای برام مهم نیست.»

خب، این خوب بود.

جواب دادم: «باشه.»

انگشتانش فشاری به من دادند و ادامه داد: «ولی خاندان درکار ثروت دارن و ثروت یعنی قدرت. نفوذشون با گذر سال‌ها کمتر شده ولی پول می‌تونه هر چیزی رو بخره. مادرت با پوشاندن این رنگ لباس به تو داره می‌گه با ازدواج ما، این فقط من نیستم که توی خاندان وایلد پذیرفته شدم بلکه تو هم وارد خاندان دِرکار شدی. داره می‌گه تو یکی از اون‌هایی. داره تلاش می‌کنه این موضوع رو روشن کنه.»

احساس کردم ابروهایم در هم گره خورد و پرسیدم: «چرا باید این کار رو بکنه؟»

«چون آرزو داره یه اتحاد به وجود بیاره. قدرت قدرته مهم نیست کی اون رو در دست داره. اعضای خاندان درکار زمان خیلی زیادی رو صرف جنگیدن با خودشون کردن ولی به این معنا نیست که همین حالا هم زمان زیادی برای دشمنی کردن با دیگران صرف نکنن. تو لباسی با رنگ خاندان من پوشیدی، این فقط یه جور بیعت کردن با خاندان من نیست، همین‌طور یه حرکت سیاسی برای اینه که به تمام خاندان‌های دیگه نشون بده که تو دیگه حالا یه درکار هستی. سیاست هوشمندانه‌ایه. داره به اون‌ها یادآوری می‌کنه که خاندان درکار یه عضو دیگه هم داره، مهم نیست چقدر با برادرانش فاصله داره، مهم اینه که اون قراره پدر پادشاه آینده لانوین باشه. با وجود این که تو رنگ خاندان درکار رو پوشیدی، مادرت داره به اون‌ها یادآوری می‌کنه که عروس اون مرد، وایلدی که حالا یه درکار شده، مادر پادشاه آینده خواهد بود و باید به خاطر تمام این دلایل با او محترمانه رفتار کنن.»

دیگر اثر نویسنده و مترجم این رمان رمان تبار زرین میبشاد بخوانید

اثرجدید نویسنده رمان تبار زین و رویاهای سرکش با نام دایره دوستی از اینجا بخوانید

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.Aronafhar2019.mp3

دانلود کامل این آهنگ جدید از آرون افشار لینک دانلود: https://xip.li/9TxnTG

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۴۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا