" /> رمان رویاهای سرکش پارت 40 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۴۰

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

روی تشک نجوا کردم: «از این به بعد هر روز بهت هدیه می‌دم.» صدای خنده شوهرم را شنیدم، سپس دستش را حس کردم که روی انحنای کمرم کشیده شد.

لب‌هایش را حس کردم که روی پوست پهلویم کشیده شد. سپس ناپدید شدند و بعد آن‌ها را روی گردنم حس کردم. زیر گوشم زمزمه کرد: «ممنونم فینی کوچولوی من، مثل یه گنج ازش نگهداری می‌کنم.»

مثل یک گنج از اژدهایش نگهداری می‌کرد.

چشم‌هایم را بستم، حس کردم شادی مثل یک سیل وجودم را در نوردید. سرم را برگرداندم، چشم‌هایم را باز کردم و به شوهرم لبخند زدم.

نجواکنان جواب دادم: «قابلت رو نداره شوهر جذاب من.»

نگاهش ملایم شد و لبخندی به من زد. شیرین و آرام خم شد و شقیقه‌ام را بوسید. از تخت بیرون رفت و پتو را رویم کشید.

قبلاً لباس پوشیده و آمده بود تا پیش از این‌که به حمام خودش برود، من را ببوسد. و حالا من او را تماشا می‌کردم که داشت به سمت در می‌رفت. کلونش را کشید، قفلش را باز کرد و هنگامی که از رضایت آهی کشیدم در را باز کرد.

هر چهار ندیمه‌ام بیرون در ایستاده بودند.

فری دستور داد: «بدون معطلی یه پیک بفرست و جعبه‌ روی دراور رو به کشتیم توی سادویک بفرست. توش شکستنی هست پس بهش بگید اگه کوچکترین ترکی روی شیشه‌ش ببینم، باید به من جواب پس بده. همین‌طو بهش بگین به افرادم بگه که می‌خوام فردا این جعبه پیش از رسیدن من و فینی توی کابینم باشه.» هر چهار دختر با دهان باز به او خیره شدند. سپس اِستر بالاخره سر تکان داد، به سرعت به راه افتاد و ناپدید شد.

هنوز هم لبخند می‌زدم.

جداً خیلی برای اژدهایش ارزش قائل بود.

فری به سمت من برگشت.

گفت: «برای همراهیت به گالس برمی‌گردم همسر.»

بدن سِر شده‌ام را روی هر دو آرنجم بلند کردم و جواب دادم: «عالیه شوهر.»

سرش را تکان داد و لبخند زد. سپس از جلوی در ناپدید شد.

دخترها به سرعت داخل آمدند و بث در را پشت سرش بست.

سپس هر سه نفر کنار تخت ایستادند و به من زل زدند.

سلام کرم: «سلام خانم‌ها.» کاملاً برهنه بودن و توی تخت بودن و این‌که شوهر با بنیه و جذابم کاملاً و به هر شکل ممکنی به خدمتم رسیده بود را نادیده گرفتم. شوهری که جداً از هدیه‌ام خوشش آمده بود.

همه‌شان به من خیره ماندند.

سرانجام جاسلین گفت: «ده دقیقه. آره جون خودت.»

حق با او بود. آن ده دقیقه یک ساعت پیش گذشته بود.

ناگهان زدم زیر خنده.

همان‌طور که حدس می‌زدم، آن‌ها هم با من زیر خنده زدند.

سپس آلیسیا به سمت اتاق لباس‌هایم دوید و با یک ربدوشامبر برگشت. هنگامی که صدای شلپ شلپ آب را شنیدم تقلا کردم ربدوشامبرم را در زیر پتو به تن کنم.

وقت حمام بود.

بعدش هم گالس.

بعد از آن‌ هم، فردا و ماجراجویی.

پایان فصل

فصل هجدهم
بیترگالس

بث هیس‌هیس‌کنان استر را که داشت موهایم را می‌پیچید و سنجاق می‌زد، به عجله وا داشت. «عجله کن استر، دِرَکار بیست دقیقه‌ست که توی اتاق خواب منتظره. همین الان رفتم توی اتاق خواب و هیچ شکی نیست که حالا دیگه صبرش سر اومده.»

وای پسر. این احتمالا خوب نبود.

پرسیدم: «چقدر زمان نیاز داری استر؟»

استر جواب داد: «ده دقیقه برای درست کردن موها و ده دقیقه هم برای لباس پوشاندن بهت.»

درخواست کردم: «می‌تونی نصفش کنی؟» به فری فکر کردم که بی‌صبری‌اش را پنهان نمی‌کرد و این می‌توانست به معنای اتفاق‌های بدی باشد.

جاسلین جواب داد: «تمام تلاشمون رو می‌کنیم. بیا. پات رو بلند کن. کفش‌هات رو می‌پوشونیم و جواهراتت رو آویزون می‌کنیم و وقتی کار استر تموم شد، دیگه فقط می‌تونیم لباست رو تنت کنیم.»

برای جاسلین سر تکان دادم و پایم را بلند کرد. او هم روی زمین و جلوی پای من زانو زد. به بث گفتم: «بهش بگو ده دقیقه دیگه.»

چهره‌اش طوری به نظر می‌رسید که انگار ترجیح می‌داد ناخن‌هایش از ریشه کشیده شوند تا برود به فری بگوید ده دقیقه دیگر منتظر بماند.

بنابراین با محبت به او گفتم: «بهش بگو من این رو گفتم عسلم.»

سر تکان داد و بیرون رفت. جاسلین هم داشت لنگه دیگر کفشم را پایم می‌کرد که آلیسا با گردنبندم آمد.

احمقانه بود و اوایل فکر می‌کردم خیلی هم مزخرف بود ولی حقیقتش به عنوان یک شاهزاده‌خانم واقعاً نیاز به ندیمه دارید.

آلیسیا درحالی‌که با احتیاط خودش را از سر راه استر کنار می‌کشید و گردنبند را به گردنم می‌انداخت، گفت: «نمی‌تونم برای دیدن قیافه درکار وقتی شما رو می‌بینن صبر کنم.»

استر زیر لب گفت: «منم همین‌طور.»

جاسلین به ما یادآوری کرد: «وقتی تو رو می‌بینه امیدوارم به گالس ببردت نه این‌که به تخت برگرده. مثل اون باری که لباس زیرت رو دید.» دور شد تا گوشواره‌هایم را بیاورد. «با این همه وقتی که صرف کردیم تا بهت رقص یاد بدیم، اگه نری و نرقصی خیلی حیف می‌شه.»

این حقیقت داشت. رقصیدن خوش می‌گذشت. هرچند رقصیدن با فری خیلی‌خیلی بیشتر خوش می‌گذشت.»

بث با رنگ و روی پریده و چشمان درشت شده با عجله وارد اتاق شد.

گفت: «گفتش فقط پنج دقیقه وقت داریم.»

با صدای آرامی هرهر خندیدم چون به نظرم فری همین قدر را هم بخشندگی به خرج داده بود. به نظرم اصلاً از آن مردهایی نبود که از انتظار کشیدن خوشش بیاید.

چند دقیقه بعد، وقتی به من عطر زده شد، دستکش‌هایم پوشانده شد و چند تکه جواهر دیگر هم اضافه شد، صدای استر را شنیدم که گفت: «کارم تموم شد.» و حس کردم دستانش از من دور شدند.

بث اعلام کرد: «لباس رو میارم.» و به سمت یک عالم پارچه ساتن سرخ و براق رفت که رویش دانه‌های مروارید کار شده بود.

آلیسا دستور داد: «خودتون رو بلند کنین شاهزاده‌خانم من.» بلند شدم و جلوی آینه رفتم.

خیلی سریع لباسم را پوشاندند و این لباس معرکه بود، حتی با این‌که فری آن بیرون منتظر بود باز هم کمی زمان گذاشتم و هنگامی که بث داشت به پشت گوش‌ها و یقه‌ام عطر می‌مالید، نگاهی به خودم در آینه انداختم. (بله خانواده سلطنتی حتی به خودش عطر نمی‌پاشید.)

دخترها به من گفته بودند که تک‌تک اشراف‌زاده‌ها رنگ خاندان‌شان را خواهند پوشید. و این ایده مادر بود که من به جای رنگ خودم (به عنوان شاهزاده‌خانم یخی) که آبی یخی بود، آن پیراهن قرمزه تیره ترکیب شده با رنگ طلایی که رنگ خاندان وایلد و سلطنت لانوین بود را نپوشم.

در عوض، رنگ جگری خاندان دِرَکار را بپوشم.

و این شد که من یک پیراهن جگری داشتم که من را از یقه تا پهلو تنگ در برگرفته بود و بعد از آن‌جا با کمی دنباله روی پاها و در پشت سرم رها شده بود. آزاده و هنرمندانه با صدها و هزاران مروارید صیقل داده شده بر روی بالاتنه‌ام تزئین شده بود ولی بر روی دامن فاصله‌ این مرواریدها بیشتر شده بود و کم‌کم به سمت پایین دامنم کشیده می‌شدند.

پیراهن آستین بلند نداشت ولی نوارهای باریکی از روی شانه‌هایم رد شده بود تا برهنگی زیاد روی شانه و سینه‌ام را کمتر کند.

یک جفت دستکش مشکی بلند داشتم که تا میانه بازویم کشیده می‌شد روی مچ‌های هر دستکش ریسمانی از مرواریدهای در هم پیچیده قرار داشت. در گردنم هم یک گردنبند خفتی با مرواریدهای در هم تنیده بیشتری داشتم. و مرواریدهایی به همین شکل هم از گوش‌هایم آویزان بود. آرایشم هم با رنگ‌های تیره‌ای انجام شده بود. سیاه زغالی برای چشمانم و سرخ تمشکی برای لب‌ها و گونه‌هایم. موهایم هم با چین و شکن‌های زیبایی در بالای سرم جمع شده بود.

ولی بهتر از همه آن‌ها سربند ظریف جواهر بود.

مادر به من گفته بود وقتی یک ملکه دِرکار به تخت می‌نشست، تاج روی سر نمی‌گذاشت. چیزی شبیه به این‌ چیزی که من روی سر داشتم به سرش می‌گذاشت.

سربندی که از مرواریدهای در هم تنیده و پیچ و تاب خورده‌ای که کل پیشانی‌ام را از رستنگاه موها تا نزدیک ابروهایم پوشانده بود. که روی شقیقه‌ها و پل بینی‌ام پایین‌تر هم می‌آمد. دو سمتش هم در بین پیچ و تاب‌ موهایم ناپدید می‌شد.

این… معرکه… بود.

جداً عالی بود.
هرچند، باید بگویم که آن پیراهن بیش از حد تنگ بود و آن سربند هم انگار یک تُن وزن داشت، با این‌که خیلی خفن بود ولی به نوعی خسته کننده هم بودند. با این‌حال به این نتیجه رسیدم که به آن عادت می‌کردم و امیدوار بودم که آن‌قدر به من خوش می‌گذشت که حتی متوجه سنگینی آن هم نشوم.

بث نفسش را حبس کرد و گفت: «وای فینی خیلی زیبا شدی.» به او لبخند زدم چون در دل من هم با او موافق بودم.

معمولاً می‌توانستم خودم به سر و رویم برسم و یا به آن‌ها بسپارم. مامان به من یاد داده بود که چطور زیبایی‌هایم را برجسته کنم. موهای پرپشت، چشم‌های غیرطبیعی، جعدهای درشت موهایم (پیش از این‌که از پیشم برود) آن‌ها موهایم را جعد می‌دادند و من هم خودم این کار را بدون این‌که به آن فکر کنم انجام می‌دادم.

حقیقتش اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم که این رنگ قرمز تیره این‌قدر به من بیاید ولی با این آرایش تیره و مرواریدها، موهایم سفید و درخشان و چشمانم سرد و خشن به نظر می‌رسیدند.

دیگر اثر نویسنده و مترجم این رمان رمان تبار زرین میبشاد بخوانید

اثرجدید نویسنده رمان تبار زین و رویاهای سرکش با نام دایره دوستی از اینجا بخوانید

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.commasih.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید مسیح و آرش ای پی لینک دانلود:https://xip.li/AFLUzy

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۴۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا