" /> رمان رویاهای سرکش پارت 39 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۳۹

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

فری سرش را عقب انداخت و از خنده منفجر شد. دستانش به دورم حلقه شدند و فشار محکمی به تنم داد.

سپس سرش را پایین آورد و به من نگاه کرد. «حتی با این وجود هم کوچولوی من توی کشتی که چندتا دونه مرد نیست. مطمئناً ندیمه‌هات دلشون نمی‌خواد تا این حد دیگه شانس بیارن و یک ماه یا بیشتر هم توی اون کشتی باشن که بیشترش هم توی دریاست، احتمالاً به ستوه میان.»

سرم را تکان دادم و جواب داد: «نمی‌دونم. هر روز هر کدومشون یه محبوب جدید دارن. بث دیروز مکس رو دوست داشت ولی امروز لوند رو. دیروز محبوب آلیسا اوریون بود ولی حالا قسم می‌خوره که عاشق آناره. دیروز با جاسلین و استر یه بساطی داشتیم. هر دو مشعل تاد رو بالا گرفته بودن ولی خوشبختانه امروز استر عاشق استفان شده. جاسلین هم هنوز قلابش روی تاده. در واقع اگه حافظه‌م درست یاری کنه، روز قبلش هم تاد محبوبش بود.»

هوم و روز قبل از آن هم تاد را دوست داشت.

جالب بود.

خودم را مجبور کردم روی بحث‌مان تمرکز کنم نه روی تلاش برای جفت و جور کردن احتمالی آن‌ها و حرفم را به پایان رساندم. «فکر نمی‌کنم از کمی تنوع بدشون بیاد.»

فری نیشش را باز کرد ولی پرسید: «جاسلین همون چشم و ابرو مشکی با چشم‌های سبز و با بزرگترین-»

«بله.» پیش از این‌که بتواند حرفش را تمام کنم و بگوید جاسلین سینه‌های بزرگی داشت حرفش را قطع کردم. چون این یک دست کم گرفته شدن جدی بود و اگر بگوییم جاسلین از این‌که خودش را این‌طور به این اشراف‌زاده‌ها نشان بدهد راضی بود هم واقعاً دست کم گرفتن خود او بود.

نیش باز او را تماشا کردم که به لبخند حیله‌گرانه‌ای تبدیل شد.

«پس بعد از برگشتمون باید این رو به تاد اطلاع بدیم. بنابراین می‌تونه خودش کنترل اوضاع رو به دست بگیره. می‌تونم با اطمینان بگم که اون هم متوجه…» مکثی کرد و گفت: «جذابیت‌های خاص ندیمه‌ت شده و با این که به اون حس خوش‌شانسی بده مشکلی نداره.»

بیشتر به او تکیه دادم و زمزمه کردم: «عالیه.» سپس او را نصیحت کردم: «هرچند باید بهش بگی وقتی حرکتش رو می‌زنه باید در مورد چشم‌هاش نظر بده نه در مورد…» مکثی کردم و بعد ادامه دادم: «جذابیت‌های خاصش.»

فری خندید و سری برای من تکان داد و فشار دیگری به تنم داد و رهایم کرد. برگشت و در را باز کرد.

به سختی می‌شد گفت که دو قدم وارد اتاق شده بودیم که دخترها روی سرم ریختند.

آلیسا جیغ زد: «فینی! کدوم قبرستونی بودی؟»

بث با اوقات تلخی گفت: «اصلاً وقت نداریم موهاش رو اون قدری خشک کنیم که بتونیم مدلش بدیم.» چنان این حرف را زده بود که انگار اگر نمی‌شد این کار را کرد آخرالزمان می‌شد. حرفش را با یک «هرگز.» که با جیغ گفته بود به پایان رساند.

استر تشر زد: «بِکن! حمام! سریع! قبل از این‌که آب سرد بشه.»

جاسلین پیش‌بینی کرد: «تا حالا باید سرد شده باشه. نیم ساعته که اون‌جاست باید دستور بدیم آب گرم بیشتر بیارن.»

بث نالید: «من این کار رو می‌کنم!» و بعد دوید، واقعاً دوید بیرون از اتاق.

با تردید پرسیدم: «اوه… ممکنه شما دخترها ده دقیقه بهم وقت بدین با فری تنها باشم؟» چون مشخص بود با چنین درخواستی برخورد خوبی نمی‌شد مردد بودم و حق هم با من بود. استر، آلیسا و جاسلین هر سه از وحشت عقب رفتند.

جاسلین با زمزمه ناخشنودی پرسید: «ده دقیقه؟»

استر زیر لب به آلیسا گفت: «من می‌دونم ده دقیقه با فری یعنی چی. این یعنی یه بعد از ظهر کامل دیگه روی تخت و ما اصلاً وقت نمی‌کنیم موهاش رو برای مراسم گالس خشک کنیم و مدل بدیم.»

نتوانستم جلوی هرهر خنده از روی تعجبم و یا گرمایی که در گونه‌هایم پخش شد را بگیرم.

به تندی ولی با شیطنت گفتم: «اِستر!» هنوز هم حس می‌کردم سرخ هستم.

استر جواب داد: «خب، اون دِرَکاره و می‌شه گفت بعد از پنج روز به سختی گذاشت از تخت بیای بیرون!» حس کردم صورتم داغ‌تر شد.

آلیسا زمزمه‌کنان به جاسلین گفت: «بالاخره.» و من صدای خنده فری را شنیدم.

خیلی‌خب، وقت تمام کردن این بحث بود.

گفتم:‌ «خیلی‌خب. خب، این در اون مورد نیست، درباره یه چیز دیگه‌ست و من ده دقیقه وقت نیاز دارم.» و وقتی دهان هر سه آن‌ها برای حرف‌زدن باز شد، سریع قول دادم: «فقط ده دقیقه.» دستم را بلند کردم و کف دستم را رو به آن‌ها گرفتم: «شما قول من رو دارین.»

همه به من نگاه کردند و بعد به فری و بعد دوباره به من نگاه کردند.

سپس جاسلین شروع به کشیدن دو دختر دیگر کرد و گفت: «فقط ده دقیقه فینی.»

آلیسا وقتی جاسلین داشت از در به بیرون هلش می‌داد، با صدای بلند گفت: «ازش خوب استفاده کن. این می‌تونه شما رو تا بعد از جشن گالس نگه داره.»

فری دوباره خندید و من به در نگاه کردم و سر تکان دادم.

در بسته شد و بعدش دیگر فقط من بودم و او.

آن موقع بود که دوباره خجالتی شدم و به دلایل احمقانه‌ای به در خیره ماندم.

فری به من یادآوری کرد: «فینی، عشق من، هر کاری که هست فقط ده دقیقه وقت داری.» بدنم از جا پرید و به سمت او برگشتم.

بازوهایش را روی سینه چلیپا کرده و نگاهش به من بود. نگاه چشم‌های زیبای سبز و قهوه‌ای‌اش.

لعنتی.

نفس عمیقی کشیدم.

خیلی‌خب، این کار را کرده بودم، کاری که کرده بودم کار بدی هم نبود، هر طوری که تصورش کنی بد نبود بنابراین باید این شرمزدگی مسخره را کنار می‌گذاشتم و می‌گفتم چه کار کرده بودم.

بنابراین به او گفتم: «وقتی رفته بودی شکار، مادر و من به فینگارد رفتیم و خرید کردیم.»

فری چیزی نگفت ولی از روی حالت صورتش می‌توانستم بگویم که کنجکاو بود چرا این را مثل خبری جالب به او نداده بودم. چون او یک مرد و مهاجم خیلی باحالی بود که به اژدهایان دستور می‌داد با این حال قیافه‌ای به خودش گرفته بود که نشان می‌داد همه مردها چه در این دنیا زندگی کنند چه در آن یکی دنیا که مهاجم نداشتیم، هیچ اهمیتی به خرید کردن نمی‌دادند.

لبم را گاز گرفتم، نفس عمیق دیگری کشیدم و بعد به سمت کمد رفتم. دری را باز کردم و پشت آن ناپدید شدم. جعبه‌ای چوبی که چند ساعت پیش توی آن گذاشته بودم را بیرون کشیدم.

سپس وقتی به سمت او برمی‌گشتم و در را می‌بستم، آن را تکان‌تکان دادم. او سر جای قبلش ایستاده بود و هنوز من را تماشا می‌کرد. به نگاه کردن به من ادامه داد. هنگامی که به سمت تخت می‌رفتم، جعبه را روی آن می‌گذاشتم و درش را باز می‌کردم، نگاهش دوباره به سمت جعبه رفت.

سپس دست توی آن بردم و زمزمه کردم: «وقتی توی بازار بودم برات یه چیزی خریدم.»

با احتیاط یک اژدهای زیبای و بزرگ شیشه‌ای با رنگ‌هی درخشان طلایی (گردن و پاها)، سرخ (سر و بدن)، بنفش و آبی کُبالت با رگه‌های طلایی (هر دو رنگ در بال‌ها) بیرون آوردم که نوک شاخ‌ها، پنجه‌ها، بال‌ها، دم و چشمانش همه به رنگ عقیق رنگ شده بودند. آن را بالا و به سمت صورتش گرفتم.

هنگامی که داشتم در اتاق راه می‌رفتم، فری بدنش را به سمت من برگردانده بود ولی حالا حرکتی نمی‌کرد، زمانی که نگاهش به مجسمه زیبایی دوخته شده بود که به سمت او بالا گرفته بودم تا ببیندش، هیچ حرفی نزد.

وقتی به خیره شدن به آن ادامه داد، صورتش بی‌حالت شد و بدنش بی‌حرکت. برای توضیح دادن عجله به خرج دادم: «من، اوه… وقتی داشتیم به فینگارد می‌اومدیم این رو دیده بودم، اوم… وقتی برگشتیم. توی ویترین یکی از مغازه‌ها بود. فکر کرده بودم زیباست و می‌خواستم برگردم و نگاهی بهش بندازم، اوه… وقتی توضیح دادی کی هستی و می‌تونی اوه… چی کار می‌تونی بکنی، خب…» نگاهش به به من دوخته شدند و وقتی هیچ‌چیزی در آن‌ها ندیدم حرفم را قطع کردم. هیچ حسی در نگاهش نبود. نه شادی، نه گیجی، نه اشاره‌ای به این‌که داشت این زن احمقش را مسخره می‌کرد، هیچی. بنابراین زمزمه کردم: «خب، فکر کردم تو به این نیاز داری.»

بیشتر از این فکر کرده بودم. این یک اژدها بود، زیبا بود، شاهوارانه و حتی با ظرافت قدرت بی‌پایان هیولاها را به تصویر کشیده بود، هیولاهایی که او می‌توانست به آن‌ها فرمان بدهد. و من فکر کردم او باید یکی از آن‌ها را داشته باشد چون زیبا و شدیداً نشان‌دهنده قدرتش بود. انگار مال خودش بود.
ولی برای خود من معنای بیشتری داشت. وقتی آن را برداشته بودم، می‌خواستم او یک چیزی از طرف من داشته باشه، یک یادگاری نفیس و زیبا. چیزی که وقتی نگاهش می‌کرد برای او یادآور زمانی می‌شد که با هم گذرانده بودیم و زمان کوتاهی که قرار بود با هم بگذرانیم. مطمئناً هر دوی این دلیل‌ها را داشتم.

و حالا این ایده به نظرم کاملاً ابلهانه بود.

زمزمه کردم: «این… عذرمی‌خوام فری. حالا که بهش فکر می‌کنم می‌بینم کارم احمقانه بود. تو شکار می‌کنی، اسب‌سواری و کشتی‌رانی می‌کنی. یه اژدهای شیشه‌ای خوشگل-»

حرفم را قطع کرد و خیلی مختصر دستور داد: «بذارش توی جعبه.»

به خاطر لحنی که به کار برده بود و حالت خشنی که روی صورتش نشسته بود، پلک زدم.

کاملاً هم احمقانه نبود. از هدیه‌ام متنفر بود.

جداً از آن متنفر بود.

خدایا.

«باشه.» هنوز هم زمزمه می‌کردم ولی باید بگویم که قلبم درد گرفته بود. یعنی خب فری می‌توانست بد اخلاق و خشمگین بشود ولی اکثر مواقع مهربان بود. این یک هدیه بود. حتی اگر از آن نفرت داشت هم تعجب کرده بودم که چرا سعی نمی‌کرد مهربان باشد.

آن را توی جعبه‌اش گذاشتم. ولی هنوز آن را کامل روی بستر ابریشمی‌اش توی جعبه نگذاشته بودم که فری کنارم بود و در جعبه را بست.

اَه. کاملاً از آن نفرت داشت.

او را تماشا کردم که جعبه را از روی تخت برداشت، به سمت دراور رفت و جعبه را روی آن گذاشت. آن‌قدر ماتم گرفته بودم که متوجه احتیاطی که می‌کرد، نشدم. سپس با گیجی به او نگاه کردم که به سمت در رفت و نه تنها کلید جمجمه‌ای آن را در قفل چرخاند که حتی یکی از کلون‌ها را در جایش قرار داد.

سپس هنگامی که داشت با قدم‌های بلند به سمت من می‌آمد، با گیجی بیشتر و کمی غافلگیری به او نگاه کردم.

خیلی‌خب، اوم… عصبانی بود؟

فقط یک هدیه بود. البته هدیه احمقانه‌ای بود ولی دیگر عصبانی شدن نداشت.

همین بود؟

با صدای آرامی گفتم: «فری.» دستم را بلند کردم تا او را دور کنم و قدمی عقب رفتم و به تخت برخورد کردم.

دقیقاً همان لحظه‌ای به تخت خوردم که فری هم به من برخورد کرد.

سپس هر دو روی تخت بودیم، روی من خیمه زده بود و دستانش روی پیراهنم قرار گرفتند و دامنش را بالا زدند.

وای پسر.

شاید حالت صورتش را اشتباه متوجه شده بودم.

غرید: «اگه لازم بشه با موهای خیس توی گالس شرکت می‌کنی.»

وای پسر!

پهلویش را بالا کشید تا وزنش را روی من قرار ندهد، پیراهنم را از روی کمرم بالا زد، کمرم را بلند کرد و پیراهن را از سرم در آورد. دست‌هایم را با بیرون آوردن پیراهن به اجبار بلند کرد.

وای پسر!

هنگامی که یکی از دست‌هایش آرام از روی پهلویم بالا آمد، روی سینه‌ام نشست و از آن‌جا روی گردن و آرواره‌ام کشیده شد، نجوا کردم: «فری.»

حالا چشمانش بی‌احساس نبودند. آتشین بودند و آتش درون آن‌ها اصلاً بد نبود.

خیلی‌خب، حالت صورتش را اشتباه متوجه شده بودم. مطمئناً اشتباه متوجه شده بودم.

بازهم غرید: «هیچ‌کس.» سینه‌اش با غرشش به لرزه در آمد، لرزشی چنان شدید که حواسم را سر جا آورد. صورتش حالت آتشینی روی خود داشت و فقط چند سانتی‌متر از صورتم دورتر بود. «هیچ‌کس، از وقتی مادربزرگم توی سیزده سالگیم مرد برای من هدیه نگرفت. حتی یه آدم کوفتی هم از وقتی مرد یه هدیه به من نبخشیده بود.»

وای خدای من.

این نمی‌توانست حقیقت داشته باشد. خدایا خواهش می‌کنم، نگذار حقیقت داشته باشد.

نفس‌نفس زدم و گفتم: «عسلم.» بازویم را دور او انداختم و دست دیگرم بالا رفت و دور گردنش پیچیده شد تا او را محکم نگه دارم و به این فکر کردم که باید دست از شروع کردن یک رابطه (معرکه) دیگر برداریم و با هم حرف بزنیم. در واقع بهتر بود بدون این‌که رابطه داشته باشیم و در زیر نور خورشید به حرف‌هایم گوش می‌کرد، من هم باید کم‌کم از زیر زبانش حرف بیرون می‌کشیدم.

ادامه داد: «و هیچ وقت هم هیچ چیزی که به این اندازه نفیس باشه نگرفته بودم، به جز اون بوسه‌‌ای که شب عروسی‌مون بهم بخشیدی.»

وای خدای من.

این را گفته بود، اشتباه نشنیده بودم واقعاً همین را گفته بود.

لعنتی، دوباره داشت کاری می‌کرد که گریه‌ام بگیرد.

زمزمه کردم: «فری.» به زور اشک‌هایم را عقب نگه داشتم.

دستش از روی چانه‌ام روی کمرم و از آن‌جا تا ماتحتم پایین رفت، با فشار به باسنم من را بالا کشید و ران‌های نرمم به ران‌های عضلانی و سفتش کشیده شد.

با صدای خش‌داری گفت: «خیلی خوب از زمانم برای تشکر کردن از همسرم استفاده می‌کنم و ندیمه‌هات هم باید منتظر بمونن.»

بله، هدیه‌ام را دوست داشت.

نفسم را بیرون دادم و گفتم: «باشه.»

نگاهی به صورتم انداخت، چنان به دقت نگاه کرد که انگار داشت سانتی‌متر به سانتی‌متر آن را به خاطر می‌سپرد.

سرش پایین آمد و من را بوسید.

سپس برای تشکر کردن از همسرش از وقتش کمال استفاده را برد.

و هنگامی که درکار برای کاری وقت می‌گذاشت، آن کار را خیلی خوب انجام می‌داد.
***

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.comaronafshar.mp3

برای دانلود کامل آهنگ جدید آرون افشار کلیک کنید

دیگر اثر نویسنده و مترجم این رمان رمان تبار زرین میبشاد بخوانید

اثرجدید نویسنده رمان تبار زین و رویاهای سرکش با نام دایره دوستی از اینجا بخوانید

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۳۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا