" /> رمان رویاهای سرکش پارت 38 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۳۸

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

جواب دادم: «البته، فقط دلم نمی‌خواد در مورد این‌که شوهر و پدرم توی جنگل تاختن و شکارش کردن فکر کنم یا حرف بزنم.» سپس ادامه دادم: «و علاوه بر بچه حیوان‌ها، گوشت خرگوش‌ها و گوزن هم نمی‌خورم.»

در واقع حقیقتش اصلاً نمی‌دانستم یک خرگوش صحرایی چه بود به جز این‌که باید شبیه خرگوش باشد و به هیچ وجه من الوجوه ممکن نبود یک خرگوش را بخورم.

یک ماجراجو بودم، بله ولی بالاخره یک جایی باید برای خودت مرز تعیین کنی دیگر.

پدرم گفت: «امشب می‌خوری، چون از اون‌ها خیلی زیاد داریم و بهت قول می‌دم دخترم که فکر می‌کنی خوشمزه‌ست.»

جواب دادم: «فکر کنم من به همون مزه خودم بچسیم.» سر پدر با سردرگمی به یک سمت کج شد و فری فشاری به من داد. معنایش این بود که آن‌ها نمی‌دانستند داشتم چه می‌گفتم. دوباره سعی کردم: «مزه کنار زهرماری؟» ابروهای پدرم در هم گره خورد و فری شروع به خندیدن کرد. توضیح دادم: «لقمه کوچیک سرپایی. مثل کیک فنجونی خامه‌ای، پای‌های کوچیک، گوشت قلقلی روی خلال‌دندون و این‌چیزا.»

پدر به بحث‌مان خاتمه داد و با صدای آرامی گفت: «دختر اون دنیایی من، فکر می‌کنم غذاهامون مثل همدیگه نیست.»

در ضمن حالا می‌دانستم که فری به پدر و مادر گفته بود من چه کسی بودم و از کجا آمده بودم. این خیلی خوب بود چون حالا دیگر می‌توانستم در کنار آن‌ها خودم باشم. قطعاً در خودم بودن کارم خیلی بهتر بود و به نظر می‌رسید که توی این کار موفق بودم، مخصوصاً در رابطه با پدر.

هنوز هم هر روز با او از قصر بیرون می‌رفتم (به جز امروز، چون به شکار رفته بود.) و با من تیر و کمان تمرین می‌کرد. و حق با فری بود، من خیلی زیادی برای ناامید کردن آتیکوس نگران بودم. هنگامی که روی چیزی که داشتم انجام می‌دادم تمرکز کردم نه به روی خوشحال کردن پدرم (دیگر نیازی نبود اشاره کنم که با هر روز انجام دادن این کار بازوها و شانه‌هایم قوی‌تر شده بودند بنابراین کنترل بیشتری پیدا کرده بود.) کارم خیلی بهتر شد. نمی‌توانستم به مرکز هدف بزنم ولی این دو روز آخری که بیرون رفته بودم، فقط یکی از پیکان‌هایم به خطا رفته بود و بقیه همگی توی دایره‌های هدفم نشسته بودند.

پدر از روند پیشرفتم راضی بود من هم همین‌طور.

در جواب زمزمه‌کنان گفتم: «که این‌طور. احتمالاً فقط به یه اسم صداشون نمی‌کنیم.»

پدر گفت: «احتمالاً نه.» سپس از بالای سرم نگاه کرد و لبخندی زد. من هم برگشتم و مادر را دیدم که داشت نزدیک می‌شد. او هم لبخند محو مخصوص به خودش را روی لب‌هایش داشت.

وقتی رسید حینی که خم می‌شد تا بوسه‌ای به پادشاه بدهد، پرسید: «و تو چی کار کردی شوهرم؟» و وقتی این کار را کرد آهی کشیدم و خودم را به پهلوی فری که بازویش به دورم محکمتر شد چسباندم.

آتیکوس جواب داد: «یه خرگوش صحرایی و دو گوزن.»

ملکه با ملایمت جواب داد: «خوبه، حتی با این‌که یه مسابقه شکار سلطنتی نداشتیم ولی شوهرم تونست گوشت سر میزمون رو تأمین کنه.» پدر نیشش را با غرور باز کرد. سپس مادر به سمت من برگشت و چهره‌اش جدی شد.

«تقریباً مطمئنم فینیِ من که الان باید توی حمامت باشی.» با لحن عجیبی این را گفته بود و من با تعجب به او پلک زدم.

پرسیدم: «باید باشم؟»

چیزی که خودم از قبل می‌دانستم را به من اطلاع داد: «جشن گالس تا چهار ساعت دیگه شروع می‌شه.»

بنابراین به او گفتم که می‌دانستم.

«می‌دونم، ولی آماده شدن چهار ساعت طول نمی‌کشه.»

پیش از این‌که جوابم را بدهد، گوشه لب‌هایش بالا پرید. «عزیزم، به من اعتماد کن، ندیمه‌هات طبقه بالا هستن و دارن در مورد این‌که نیم ساعت تمام از پنجره به بیرون خیره شدی و منتظر برگشت شوهرت بودی غرغر می‌کنن و حالا هم که شوهرت برگشته و این ‌بیرون با شوهرت هستی و حتی با به سلامت برگشتنش هم اصلاً قصد نداری برای آماده شدن بری پیش ندیمه‌هایی که دست‌کم دو ساعته انتظارت رو می‌کشن.»

حس کردم بازوی فری به دور شانه‌ام فشرده شد و این یعنی حالا می‌دانست چرا از قصر بیرون پریده بودم. ولی نادیده‌اش گرفتم چون دوباره سرم با پلک زدن گرم بود.

سپس پرسیدم: «جدی؟»

سرش را به خشکی تکان داد. «جداً دخترم.»

وای. پنج ساعت برای آماده شدن برای یک مجلس رقص؟ خدایا. مانده بودم چه کاری این همه طول می‌کشید.

به مادرم نگاه کردم، به این نتیجه رسیدم که انجام دادنش احتمالاً برای فهمیدنش خیلی بهتر بود تا این‌که سؤالی در این مورد بپرسم.

به او گفتم: «همین الان می‌رم.»

جواب داد: «کار عاقلانه‌ای خواهد بود.» نگاهش ملایم شد و متوجه شدم که در این چهار روز گذشته نگاهش خیلی ملایم شده بود.

و باید بگویم که این نگاهش را خیلی دوست داشتم.

سپس به یاد صبحی افتادم که با هم در شهر گذرانده بودیم و این‌که چرا از او خواسته بودم با من بیاید و در طبقه بالا منتظرم بماند. بنابراین لب‌هایم را به هم فشردم و با چشم‌های درشت شده‌ام به او نگاه کردم. با سرش اشاره کوچکی به قصر کرد و فقط به خاطر این‌که ممکن بود اشاره‌اش را نگرفته باشم، همزمان چانه‌اش را در همان مسیر تکان داد. لبم را گزیدم. با چشم‌هایی ریز شده به لب‌هایم نگاه کرد و بعد دوباره چانه‌اش را به سمت قصر تکان داد و با حالت پر معنایی پلک زد.

منظورش را فهمیدم و همان موقع بود که سرم را بالا گرفتم و به فری نگاه کردم.

با خجالت پرسیدم: «می‌تونی با من بیای؟ فقط یه دقیقه.»

و نمی‌دانستم چرا خجالتی شده بودم. احمقانه بود. البته که او شوهرم بود. با او رابطه داشتم. در این پنج روز گذشته او را از این جهت خیلی خیلی شناخته بودم. به بیان دیگر تمرین تیر و کمان، غذا خوردن، خواب بعد از ظهر و کلاس رقص با دخترها در عصر (در جشن گالس مدل‌های زیادی می‌رقصیدند و شاهزاده‌خانم سوفن همه آن‌ها را بلد بود و البته که من آن‌ها را بلد نبودم. بنابراین باید به شکل مناسبی یادشان می‌گرفتم.) تمام کارهایی بودند که انجام می‌دادم. نیاز نیست به این اشاره کنم که زمان خیلی زیادی را هم با او در تخت می‌گذراندم. ولی این‌که چرا حالا خجالت می‌کشیدم را دیگر نمی‌دانستم.

ولی خجالت کشیدم.

و فری هم از آن‌جایی که همان فری همیشگی بود و کوچکترین حرکت مادر را از دست نداده بود هم متوجه خجالتم شد.

و از آن‌جایی که همان فری همیشگی بود، فشاری به شانه‌هایم داد و آرام زمزمه کرد: «البته فینی کوچولوی من.»

لبخندی به او زدم و با پدر و مادرم خداحافظی کردیم. فری من را به سمت پله‌های قصر راهنمایی کرد.

توی قصر بودیم، داشتیم به سمت راه‌پله می‌رفتیم که بازویش به دورم محکم‌تر شد و من را بیشتر به سمت خودش کشید.

پرسید: «همه‌چیز روبه‌راهه کوچولو؟»

سر تکان دادم و نگاهم را به پاهایم دوختم.

ادامه داد: «از ندیمه‌هات خواستی که چمدان‌هات رو ببندن؟» و من دوباره سر تکان دادم.

فردا داشتیم می‌رفتیم تا سوار کشتی‌اش شویم.

منتظر بودم تا آن شب لباس معرکه‌ام را بپوشم. منتظر بودم تا ببینم همه چه لباس‌هایی می‌پوشیدند چشم انتظار بودم که بفهمم چه شامی می‌خوردیم. (هرچند، اگر قرار بود فقط خرگوش صحرایی و گوشت گوزن داشته باشیم نقشه داشتم یک دور دیگر شاهزاده‌خانم خشن‌بازی در بیاروم.) و منتظر بودم حرکت‌های رقص‌های جدیدی که یاد گرفته بودم را امتحان کنم.

ولی بیشتر از همه این‌ها انتظار این را می‌کشیدم که فردا همراه فری بروم و سرانجام کشتی‌اش را ببینم و سوارش شوم و با او به دریا بروم.

و خیلی هم انتظار این یک مورد را می‌کشیدم.

به او گفتم: «بستن. دو ساعت پیش اون‌ها رو سوار یه سورتمه کردن که الان توی راه سادویکه.»

من را از پله‌ها بالا برد و زیر لب گفت: «عالیه.»

به او هشدار دادم: «اوم… اگه رفتیم توی اتاق و دخترها اون‌جا بودن و فقط سری برات تکون دادن…» به نیم‌رخش نگاه کردم. «به خاطر اینه که واقعاً از این‌که اجازه نمی‌دی توی سفر دریایی حداقل یکی از اون‌ها رو همراهم داشته باشم ناراحتن.»

فری رو به من کرد. «درک می‌کنم که با هم صمیمی شدین، فینی و خوشحال می‌شم توی کشتی هم همراهت باشن ولی کشتی جای یه زن نیست.»

گفتم: «ولی قراره من توی کشتی باشم.»

«و تو قراره تخت من رو توی کابین من گرم کنی و افرادم این رو می‌دونن و می‌فهمن که اگه وقتی در بین‌شون هستی مراقب رفتارشون نباشن، من رو ناخشنود می‌کنن و اون‌ها می‌دونن که ناخشنود شدن من برای اون‌ها چه عواقبی داره. دخترهای تو حواس‌پرتی میارن و وقتی توی سفر دریایی هستیم نیازی نیست حواس افرادم پرت بشه.»

زمزمه کردم: «راستش…» حینی که داشتیم قدم می‌زدیم، بیشتر به او تکیه دادم. «فکر می‌کنم به خاطر همینه که لب و لوچه همه‌شون آویزونه که حداقل یکی از اون‌ها نمی‌تونه بیاد. افرادت این مدت زیادی این اطراف بودن و دخترها متوجه‌شون شدن…» هنگامی که فری ما را جلوی در اتاق‌هایمان متوقف کرد و من را به سینه‌اش چسباند، لحظه‌ای تردید و بعد روی حرفم تأکید کردم: «اون هم خیلی زیاد. فکر می‌کنم امیدوارم شانس بیارن.»

لب‌های فری تاب برداشت و پرسید: «شانس بیارن؟»

سر تکان دادم. «خوابونده بشن، خفت بشن. دامن‌شون بالا زده بشه.» دست‌هایم را روی سینه‌اش گذاشتم، روی نوک پاهایم بلند شدم و حرفم را تمام کردم: «شانس بیارن.»

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.Rezabaharestan.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید و زیبای رامین بهارستانی به نام دل نگرون لینک دانلود: https://xip.li/eKBoaX

دانلود جدید ترین آهنگ های پاپ , غمگین , شاد و … در سایت نگین موزیک حمایت از سایت ما یادتون نره دوستان

دیگر اثر نویسنده و مترجم این رمان رمان تبار زرین میبشاد بخوانید

اثرجدید نویسنده رمان تبار زین و رویاهای سرکش با نام دایره دوستی از اینجا بخوانید

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

بدلیل انلاین بودن رمان فوق زمان آپدیت هر۳ روز از اخرین زمان انتشار آخرین پارت در سایت شصت تیپ میباشد منتظر نظرات انتقادات و پیشنهادات شما هستیم

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۳۸ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا