" /> رمان رویاهای سرکش پارت 37 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۳۷

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

پسر این را می‌دانستم.

فری به حرفش ادامه داد: «دلم نمی‌خواد به این‌که چه رفتاری باهات کردم فکر کنم، فکر می‌کردم اونی.» صورتش با گفتن این حرفش تیره‌تر شد. «و دلم نمی‌خواد به این فکر کنم که اگه این جادو اشتباه پیش می‌رفت چه اتفاقی می‌افتاد، ممکن بود به کجا فرستاده بشی، چه اتفاقی ممکن بود برات بیفته. بی‌احتیاطی بود کوچولوی من و نباید این کار رو می‌کردی.»

سرم را بالا گرفتم و به او نگاه کردم.

نگران من بود.

این خیلی شیرین و جذاب بود.

این را به او نگفتم. در عوض گفتم: «فری، عسلم، من یه شاهزاده‌خانمم، توی یه قصر معرکه زندگی می‌کنم، بابا و مامانم پادشاه و ملکه هستن و من با یه مرد جذاب ازدواج کردم که فرمانروای به حق این سرزمینه و به اِلف‌ها و اژدهاها فرمان می‌ده. خیلی هم کار درستی انجام دادم.»

به خشکی گفت: «شانس محضه.» و من لبخند زدم.

«ماجراجویی همیشه همین‌طوریه.» خودم را به او چسباندم، او را روی پشتش خواباندم و بالاتنه‌ام را رویش انداختم. حینی که انگشتانم را روی یک سمت گردنش می‌گذاشتم، صورتم را به صورتش نزدیک کردم و سپس با صدای آرامی گفتم: «این بهترین بخش ماجراجوییه عزیزم.»

شروع کرد به حرف زدن: «فین-» ولی دستم را بلند کردم، انگشتم را روی دهانش گذاشتم و جدی شدم.

«مامان و بابام، مامان و بابای واقعیم توی خونه منظورمه.» تند و تیز شدن نگاهش را تماشا کردم و به نظرم عجیب آمد ولی به حرف زدن ادامه دادم: «تک تک دقایقشون رو طوری زندگی کردن که انگار آخرین لحظه عمرشون بود.» انگشتم را روی گونه‌اش کشیدم و پیش از این‌که زمزمه‌کنان حرف بزنم آن را تا روی چانه‌اش پایین آوردم. «و این کار خوبی بود چون زندگی‌شون خیلی طولانی نشد. من رو ترک کردن، فری و من دلتنگشون هستم. ولی خوشحالم که می‌دونم پیش از این‌که تنهام بذارن به اندازه کافی از زندگی لذت برده بودن. و پیش از این‌که ترکم کنن، بهم یاد دادن که فقط وجود داشتن کافی نیست. نباید فقط هوا رو به ریه بکشی و به بیرون بدمی، بلکه باید زندگی کنی. و خوشحالم که می‌دونم هرجا که هستن دارن لبخند می‌زنن. خوشحالم که می‌دونن به حرف‌هاشون گوش کردم، ازشون یاد گرفتم و همون‌طوری که یادم دادن زندگی می‌کنم و از هر نفسی که می‌کشم استفاده می‌برم.»

در چشمانم نگاه کرد. حتی وقتی یک دستش را بلند کرد، طره‌‌ای از موهایم را گرفت و آرام آن را روی دسته‌ای از موهایم و تا پایین شانه‌ام کشید، در چشمانم خیره ماند.

با ملایمت گفت: «دوست دارم در موردشون بدونم فینی.»

با لحن ملایمی جواب دادم: «و من از این که برای تو از اون‌ها تعریف کنم لذت می‌بردم.»

انگشت شستش گلویم را نوازش کرد، نگاهش هنوز هم در چشمانم قفل شده بود و زمزمه کرد: «به خدایان قسم که تو با این اشتیاقت برای زندگی و عطشت برای ماجراجویی کاملاً مناسب منی.»

نیشم را برایش باز کردم چون از فکرش هم خوشم می‌آمد، خیلی هم خوشم آمد.

پرسیدم: «می‌تونم یه چیزی رو بهت بگم؟»

پاسخ داد: «هر چیزی که بخوای کوچولو.»

خودم را به او نزدیکتر کردم و هنگامی که با نفسی تنگ آمده زمزمه‌کنان با او صحبت کردم، اصلاً نمی‌دانستم چشمانم برق می‌زدند و گونه‌هایم از هیجان سرخ شده بودند. «نمی‌تونم برای سوار کشتی تو شدن صبر کنم.»

پیش از این‌که نگاهش در صورتم گشت و گذار کند، در چشمانم قفل شد. سپس هر دو دستش به دورم قفل شدند و با صدای بلند زد زیر خنده

خنده‌اش را تماشا کردم و خیلی هم خنده‌اش را دوست داشتم.

خیلی دوست داشتم.

هنگامی که خنده‌اش را تمام کرد، سرم را به یک سمت کج کردم و وقتی سؤال کردم، باز هم نمی‌دانستم چشمانم داشتند برق می‌زدند و گونه‌هایم از هیجان سرخ شده بودند. «دوست داری در مورد دنیای من بدونی؟»

دست بزرگش چانه‌ام را گرفت و جواب داد. «قطعاً. ولی همسر برو و غذامون رو بیار. وقتی داریم غذا می‌خوریم می‌تونی صحبت کنی.»

نیشم را برایش باز و زمزمه کردم: «باشه.»

سپس دهانم را روی لب‌هایش گذاشتم. بوسه ملایمی روی لب‌هایش گذاشتم و سریع از تخت بیرون رفتم. سریع پرده را کشیدم و بستم، با عجله طول اتاق را طی کردم و سینی که روی دراور گذاشته شده بود را برداشتم و به سمت تخت رفتم.

سپس از تخت بالا رفتم و با همسرم شام خوردم و دنیای خودم را با او به اشتراک گذاشتم.
***

فری در تاریکی صدایم زد: «فینی؟»

خواب‌آلود زمزمه کردم: «هوم؟» حدوداً پنج ثانیه با خواب وقت داشتم.

«کمانت خیلی سفته.»

چشم‌هایم را باز کردم.

زمزمه کردم: «چی؟»

جواب داد: «کمانت خیلی خشکه. خیلی زیادی اون رو پایین نگه می‌داری. اجازه می‌دی ذهنت هدفت رو پریشان کنه. بدجور دوست داری خوب انجامش بدی، اون‌قدر که بدنت پیش از آزاد کردن پیکان قفل می‌کنه، این باعث می‌شه هدفت رو از دست بدی.»

وای خدای من. وقتی داشتم تمرین تیر و کمان انجا می‌دادم من را تماشا کرده بود. وقتی فکر می‌کردم داشت فاصله‌اش را با من حفظ می‌کرد، فری داشت من را تماشا می‌کرد، ظاهراً از نزدیک هم تماشایم می‌کرد.

هیچ چیزی نگفتم ولی دوباره در دلم قند آب شد.

فری دوباره به حرف در آمد. «اگه آروم باشی، روی هدفت، روی کاری که بازوهات، انگشت‌هات، شانه‌هات و ستون فقراتت انجام می‌دن تمرکز کنی نه روی بدنت، کمانت، تیرت، هدفت و نه روی اون چیزی‌ که آتیکوس فکرش رو می‌کنه، به مرور پیشرفتت رو می‌بینی.»

وای خدای من.

می‌دانست به چی فکر می‌کردم، چه می‌خواستم، چرا با پدرم بیرون می‌رفتم.

می‌دانست در قلبم چه می‌گذشت.

ساکت ماندم.

بازوهایش فشاری به من دادند.

نجوا کرد: «نگران نباش کوچولو، آتیکوس بهت علاقه پیدا می‌کنه، چه پیکانت بتونه هدفش رو پیدا کنه چه نه. نمی‌تونه جلوی علاقمند شدن بهت رو بگیره.»

هنگامی که حرف‌هایش در ذهنم خانه کردند، چشم‌هایم را بستم و با بستن آن‌ها به حرف‌هایی که مادرم آن روز به من گفته بود فکر کردم. نه تنها به حرف‌هایش بلکه به نحوه حرف زدنش هم فکر کردم، این‌که فری می‌دانست چه می‌گفت و چه احساسی به من داشت. و در آخر چیزی که از همه اهمیت بیشتری داشت این بود که آن‌ها در مورد احساس فری می‌دانستند و در موردش چه می‌گفتند.

انقباضی که نمی‌دانستم در شانه‌ها و گردنم داشتم رها شد، خودم را در کنار او جمع کردم و بازویم را به دورش انداختم.

سپس زمزمه کردم: «باشه.»

انگشتانش روی پهلویم نشستند و جمع شدند.

جواب داد: «باشه.»

و چند ثانیه بعد بدنم در گرمای بدن محکم فری آرام گرفت و به خواب رفتم.

پایان فصل

فصل هفدهم
همه چیز عالی بود

چهار روز بعد…

هنگامی که دسته‌ مهاجمین به سرکردگی فری و پادشاه آتیکوس وارد فضای خالی جلوی قصر شدند، از قصر بیرون پریدم و از پله‌های سنگی پایین دویدم.

فری هنگامی که به او نزدیک شدم، افسار تیِر را کشید و سرش را سمت دیگری گرفت. دست‌هایم را روی رانش گذاشتم، سرم را عقب بردم و به او نگاه کردم.

با لبخند از پرسیدم: «بُردی؟» و او به من لبخند زد.

سپس کمی بیشتر روی یک سمت زینش خم شد، دستش در پشت گردنم قلاب شد و من را تا روی نوک پاهایم بالا کشید تا صورت‌هایمان به هم نزدیک شوند.

با صدای آرامی گفت: «توی شکار برنده شدنی در کار نیست همسر، تنها راه برای نباختن اینه که یه گوزن یا حداقل یه خرگوش صحرایی تو کیسه‌ت نداشته باشی.»

جواب دادم: «خیلی‌خب پس، حداقل یه خرگوش ‌صحرایی توی کیسه‌ت داری؟»

جواب داد: «چهارتا و سه تا گوزن.»

بینی‌ام را چین انداختم.

فری نگاهی به صورتم انداخت پیش از این‌که سؤالش را بپرسد، لبخندش بزرگتر شد. «چرا هیجان‌زده برای خبرهای شکار از قصر بیرون پریدی و حالا چنان قیافه‌ای به خودت گرفتی که انگار یه روستا آدم رو از دم تیغ شمشیرم گذروندم؟»

چون خبرهایی در مورد شکار می‌خواستم از قصر بیرون نپریده بودم، بلکه از قصر بیرون آمده بودم چون شوهر جذابم سوار بر مرکب زیبایش داشت به سمت قصر می‌تاخت و خیلی… جذاب و خواستنی به نظر می‌رسید. و در ساعات اولیه صبح رفته بود. بنابراین از قصر بیرون پریده بودم چون به خاطر دیدن او هیجان‌زده بودم.

این را به او نگفتم.

در عوض برایش توضیح دادم: «چون قبلاً فکر می‌کردم این رقابتیه که می‌تونستی توش برنده بشی. و حالا فقط چندتا مرد هستین که رفتین حیوان‌ها رو بکشین. رقابت هیجان‌انگیزه. ولی فقط کشتن حیوانات…» سرم را جنباندم و حرفم را پایان دادم: «خیلی هیجان نداره.»

فری حینی که بیشتر خم می‌شد تا لب‌هایش را روی دهانم بگذارد و من را ببوسد، لبخندش را حفظ کرد. سپس فرمان داد: «برو عقب همسر کوچولو تا بتونم پیاده شم.»

رهایم کرد و من عقب رفتم و پدرم را دیدم که به سمت ما می‌آمد، بنابراین به سمت او برگشتم و لبخند زدم.

پرسیدم: «اوضاع شما چطور بود؟»

همان‌طور که جلو می‌آمد، جواب داد: «نه به خوبی درکار، یه خرگوش صحرایی و دوتا گوزن.» به لبخندم پاسخ داد و پس از حرفش خم شد گونه‌ام را بوسید. سپس صاف ایستاد، فری آن‌جا بود و آتیکوس به شوهرم نگاه کرد. «طبق معمول هیچ‌کس نتونست روی دست دِرکار بزنه.»

سرم را بالا گرفتم و به درکار نگاه کردم. «پس بردی.»

به من نگاه کرد، چشمانش لبخند می‌زدند. «اگه این خوشحالت می‌کنه شاهزاده‌خانم من، می‌تونی این‌طوری فکر کنی.»

تصمیم گرفتم: «باشه، این‌طوری بهش فکر می‌کنم.» دهان فری تاب برداشت و نگاهش به سمت آتیکوس برگشت که گفت: «کلی گوشت تازه برای ضیافت امشب»

حالت چندشی را که به صورتم دادم، فری دید و من فهمیدم دیده بود چون ناگهان زد زیر خنده و یک بازویش را به دور شانه‌هایم انداخت و من را به سمت خودش کشید. در نهایت و بهترین بخشش هم این بود که پس از پایان یافتن خنده‌اش بالای سرم و روی موهایم را بوسید.
.

هنگامی که بوسیدن سرم را تمام کرد، سرم را بلند کردم و دیدم که او هم داشت به من نگاه می‌کرد.

وقتی نگاهم را دید، گفت: «تو گوشت گراز بخور.»

حس می‌کردم می‌دانستم این بحث‌مان به کجا می‌کشید.

تأیید کردم: «بله ولی-»

حرفم را قع کرد: «و گوشت خوک.»

«بله شوهر، ولی-»

ادامه داد: «و مرغ، قرقاول و بره.»

اعتراض کردم: «بره نمی‌خورم.»

«البته فراموش کرده بودم.» فری به پدرم نگاه کرد و به او گفت: «فینی بچه حیوانات و نمی‌خوره. این یه قانونه.»

این یک قانون بود و وقتی دو شب پیش سینی غذا به اتاقمان آورده شده بود تا در تخت غذای‌مان را بخوریم (دوباره) فری این قانون را کامل یاد گرفته بود. من عصبانی شده و گرد و خاک کوچکی به راه انداخته بودم. انگار که یک شاهزاده‌خانم واقعی بودم سینی غذا را برگرداندم. فری فکر می‌کرد عصبانیتم خنده‌دار بود. و وقتی دلیل عصبانیتم را گفته بودم می‌دانستم که فکر می‌کرد این هم خیلی خنده‌دار بود، چون اولاً مدتی خیلی طولانی خندیده بود، ثانیاً هر بار هم که بعداً آن را به یاد می‌آورد حسابی می‌خندید و در نهایت این مرد داشت مرتباً در این مورد اذیتم می‌کرد.

می‌توانست فکر کند کار مسخره یا خنده‌داری بود و من را به خاطرش اذیت کند. ولی من باز هم بچه حیوانات را نمی‌خوردم. امکان نداشت.

به پدر نگاه کردم، سر تکان دادم و تأیید کردم: «کاملاً درسته.»

پدرم لبخند دندان‌نمایی به من زد و فری دوباره به من نگاه کرد. «خودت که می‌دونی همه اون‌ها از کجا اومدن فینی.»

اینم از دمو آهنگ فوق العاده آهنگ جدید علی صدیقی لینک دانلود https://xip.li/rAu1rh

http://novelland.ir/neginmusic.com/alisedighinewsong.mp3

لینک دانلود کامل آهنگ جدید علی صدیقی: https://xip.li/rAu1rh

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۳۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا