" /> رمان رویاهای سرکش پارت 36 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۳۶

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

من هم به او لبخند زدم و گفتم: «می‌دونی، باید به خاطر این‌که ازم پنهان کردی از دستت عصبانی باشم.»

نیش بازش به لبخند تبدیل شد، بازویش را به دورم پیچید، من را محکم به خودش چسباند و گفت: «می‌دونم.»

با صدای آرامی شروع به خندیدن کردم و به او اطلاع دادم: «خوبه که خیلی جیگری فری دِرکار و خوبه که کارت توی تخت و فرمان دادن به الف‌ها و اژدهاها خوبه وگرنه بدجور توی دردسر می‌افتادی.»

به لبخند زدن ادامه داد ولی ابروهایش درهم فرو رفتند. «جیگر؟»

سر تکان دادم. «جیگر. برازنده، خوش‌قیافه، چشم نواز…» کمی به سمتش خم شدم. «جیگر.»

چانه‌اش‌اش را عقب داد و زد زیر خنده، هنوز داشت می‌خندید که من را روی پشتم خواباند، بازویش روی شکمم نشست، پهلویم را گرفت و من را به سمت خودش کشید. پهلویم را به جلوی بدن خودش چسباند، به من نگاه کرد و بی‌صدا خندید.

«و این خیلی خوبه که تو خوشگلی فینی دِرَکار، وگرنه به خاطر قبول کردن خطر چنین سفری یه سرخی حسابی روی باسنت گیرت می‌اومد.»

با تعجب به او نگاه کردم و پلک زدم.

فینی درکار.

لعنتی، ولی آوای خوبی داشت.

سپس معنای همه جمله‌اش را فهمیدم و حس کردم ابروهایم در هم رفتند. «یه سرخی برای قبول کردن خطر سفری مثل این؟»

سر جنباند و صورتش دوباره جدی شد. «این…» تردید کرد. «سفر به دنیای دیگه. خیلی بی‌باکانه بود.»

چی؟

پرسیدم: «چی؟»

«اصلاً نمی‌دونستی با چی قرار بود روبه‌رو بشی و من می‌دونم چه وقت رسیدی همسر. می‌دونم با وضعیتی روبه‌رو شدی که خارج از کنترلت بود. همون‌طور که می‌دونی من هیچ اهمیتی به دوقلوی تو نمی‌دم.»

پسر این را می‌دانستم.

فری به حرفش ادامه داد: «دلم نمی‌خواد به این‌که چه رفتاری باهات کردم فکر کنم، فکر می‌کردم اونی.» صورتش با گفتن این حرفش تیره‌تر شد. «و دلم نمی‌خواد به این فکر کنم که اگه این جادو اشتباه پیش می‌رفت چه اتفاقی می‌افتاد، ممکن بود به کجا فرستاده بشی، چه اتفاقی ممکن بود برات بیفته. بی‌احتیاطی بود کوچولوی من و نباید این کار رو می‌کردی.»

سرم را بالا گرفتم و به او نگاه کردم.

نگران من بود.

این خیلی شیرین و جذاب بود.

این را به او نگفتم. در عوض گفتم: «فری، عسلم، من یه شاهزاده‌خانمم، توی یه قصر معرکه زندگی می‌کنم، بابا و مامانم پادشاه و ملکه هستن و من با یه مرد جذاب ازدواج کردم که فرمانروای به حق این سرزمینه و به اِلف‌ها و اژدهاها فرمان می‌ده. خیلی هم کار درستی انجام دادم.»

به خشکی گفت: «شانس محضه.» و من لبخند زدم.

«ماجراجویی همیشه همین‌طوریه.» خودم را به او چسباندم، او را روی پشتش خواباندم و بالاتنه‌ام را رویش انداختم. حینی که انگشتانم را روی یک سمت گردنش می‌گذاشتم، صورتم را به صورتش نزدیک کردم و سپس با صدای آرامی گفتم: «این بهترین بخش ماجراجوییه عزیزم.»

شروع کرد به حرف زدن: «فین-» ولی دستم را بلند کردم، انگشتم را روی دهانش گذاشتم و جدی شدم.

«مامان و بابام، مامان و بابای واقعیم توی خونه منظورمه.» تند و تیز شدن نگاهش را تماشا کردم و به نظرم عجیب آمد ولی به حرف زدن ادامه دادم: «تک تک دقایقشون رو طوری زندگی کردن که انگار آخرین لحظه عمرشون بود.» انگشتم را روی گونه‌اش کشیدم و پیش از این‌که زمزمه‌کنان حرف بزنم آن را تا روی چانه‌اش پایین آوردم. «و این کار خوبی بود چون زندگی‌شون خیلی طولانی نشد. من رو ترک کردن، فری و من دلتنگشون هستم. ولی خوشحالم که می‌دونم پیش از این‌که تنهام بذارن به اندازه کافی از زندگی لذت برده بودن. و پیش از این‌که ترکم کنن، بهم یاد دادن که فقط وجود داشتن کافی نیست. نباید فقط هوا رو به ریه بکشی و به بیرون بدمی، بلکه باید زندگی کنی. و خوشحالم که می‌دونم هرجا که هستن دارن لبخند می‌زنن. خوشحالم که می‌دونن به حرف‌هاشون گوش کردم، ازشون یاد گرفتم و همون‌طوری که یادم دادن زندگی می‌کنم و از هر نفسی که می‌کشم استفاده می‌برم.»

در چشمانم نگاه کرد. حتی وقتی یک دستش را بلند کرد، طره‌‌ای از موهایم را گرفت و آرام آن را روی دسته‌ای از موهایم و تا پایین شانه‌ام کشید، در چشمانم خیره ماند.

با ملایمت گفت: «دوست دارم در موردشون بدونم فینی.»

با لحن ملایمی جواب دادم: «و من از این که برای تو از اون‌ها تعریف کنم لذت می‌بردم.»

انگشت شستش گلویم را نوازش کرد، نگاهش هنوز هم در چشمانم قفل شده بود و زمزمه کرد: «به خدایان قسم که تو با این اشتیاقت برای زندگی و عطشت برای ماجراجویی کاملاً مناسب منی.»

نیشم را برایش باز کردم چون از فکرش هم خوشم می‌آمد، خیلی هم خوشم آمد.

پرسیدم: «می‌تونم یه چیزی رو بهت بگم؟»

پاسخ داد: «هر چیزی که بخوای کوچولو.»

خودم را به او نزدیکتر کردم و هنگامی که با نفسی تنگ آمده زمزمه‌کنان با او صحبت کردم، اصلاً نمی‌دانستم چشمانم برق می‌زدند و گونه‌هایم از هیجان سرخ شده بودند. «نمی‌تونم برای سوار کشتی تو شدن صبر کنم.»

پیش از این‌که نگاهش در صورتم گشت و گذار کند، در چشمانم قفل شد. سپس هر دو دستش به دورم قفل شدند و با صدای بلند زد زیر خنده

خنده‌اش را تماشا کردم و خیلی هم خنده‌اش را دوست داشتم.

خیلی دوست داشتم.

هنگامی که خنده‌اش را تمام کرد، سرم را به یک سمت کج کردم و وقتی سؤال کردم، باز هم نمی‌دانستم چشمانم داشتند برق می‌زدند و گونه‌هایم از هیجان سرخ شده بودند. «دوست داری در مورد دنیای من بدونی؟»

دست بزرگش چانه‌ام را گرفت و جواب داد. «قطعاً. ولی همسر برو و غذامون رو بیار. وقتی داریم غذا می‌خوریم می‌تونی صحبت کنی.»

نیشم را برایش باز و زمزمه کردم: «باشه.»

سپس دهانم را روی لب‌هایش گذاشتم. بوسه ملایمی روی لب‌هایش گذاشتم و سریع از تخت بیرون رفتم. سریع پرده را کشیدم و بستم، با عجله طول اتاق را طی کردم و سینی که روی دراور گذاشته شده بود را برداشتم و به سمت تخت رفتم.

سپس از تخت بالا رفتم و با همسرم شام خوردم و دنیای خودم را با او به اشتراک گذاشتم.
***

دیگر اثر نویسنده و مترجم این رمان رمان تبار زرین میبشاد بخوانید

اثرجدید نویسنده رمان تبار زین و رویاهای سرکش با نام دایره دوستی از اینجا بخوانید

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۳۶ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا