" /> رمان رویاهای سرکش پارت 32 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۳۲

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

در را بستم، طول اتاق را به سمتش پیش رفتم و جواب دادم: «سلام مادر»

دست از خاراندان پنلوپه برداشت و با حرکت دلپذیری دستش را به سمت تخت تاب داد.

«بیا پیش من بشین دخترم.»

سر تکان دادم، به سمت تخت رفتم و روی یک سمتش نشستم. پنلوپه آرام چشمانش را باز کرد، به من نگاه کرد و پایین پرید و تنبلانه روی زمین راه رفت و بعد هیکل درشتش را آماده کرد تا از زمین بپرد روی تخت و از آن‌جا دوباره تنبلانه به سمت من آمد و پنجه‌ها و سینه پشمالو و نرمش را روی ران من گذاشت. و من هم شروع به خاراندن خزهایش کردم.

پنلوپه مادرش را می‌شناخت و من این را فهمیدم چون میو کشید: «میووو، سلام مامانی.»

برای گربه‌ام زمزمه کردم: «سلام عزیزم.» با صدای بلندتری خرخر کرد و من به ملکه آرورا نگاه کردم.

به پنلوپه و بعد به من نگاه کرد و گوشه لبش کمی بالا پرید. این اولین باری نبود که فکر می‌کردم او کمی شبیه به والنتین بود البته به جز بی‌اعصاب بودن و رفتارهای عجیب و غریبش.

مادر اعلام کرد: «خیاط‌ها همراه لباست رسیدن ولی من ازشون خواستم چند دقیقه‌ای منتظر بمونن تا بتونم به دیدنت بیام.»

نفسی کوتاه برای آماده کردن خودم کشیدم و سر تکان دادم. ولی هیچ چیزی نگفتم. می‌خواستم چیزی که برای گفتن داشت را بشنوم.

معطل نکرد و وقتی هم که به حرف درآمد، لحنش آرام و نسبتاً مهربان بود.

«باید در مورد چیزی که ناراحتم کرده باهات حرف می‌زدم.»

سرم را به یک سمت کج کردم و او را به گفتن حرف‌هایش تشویق کردم.

اشاره‌ام را گرفت و ادامه داد: «سوفن نمی‌تونم تصور کنم که فکر کرده باشی این از زیر نظر من و پدرت در می‌ره که بین…» تعللی کرد و من را از نزدیک زیر نظر گرفت: «تو و دِرکار فاصله به وجود اومده.»

وای پسر

می‌ترسیدم که بخواهد در مورد یک چنین چیزی باشد. و می‌ترسیدم که چیزی مانند این دوباره رفتار سرد و زمستانی او را به سوی من برگرداند.

لبم را گاز گرفتم و بدون این‌که چیزی بگویم سرم را به نشانه موافقت با مشاهداتش تکان کوچکی دادم.

موافقتم را از حرکتم خواند و نفس آرام و دل‌انگیزی کشید.

سپس گفت: «این دلواپسم کرده چون…» لحظه‌ای تردید کرد. «خیلی عجیب به نظر می‌رسه. مخصوصاً که اون‌قدر سریع بعد از بازگشتتون اتفاق افتاده، بعد از بازگشتی که بعدش درکار خیلی سریع همراهی من و پدرت رو خواست و اطلاع داد که به شدت به خاطر خطری که جانت رو تهدید کرده بود نگرانه و ما باید هر کاری که از دستمون بر میاد رو برای در امنیت نگه داشتنت انجام بدیم.» سپس با عجله ادامه داد: «قطعاً این کاریه که الان داریم می‌کنیم جون تو سوفن دوست داشتنی ما هستی.»

نگاهم را مستقیم روی او نگه داشتم و چیزی نگفتم. بیشتر به خاطر این‌که نمی‌دانستم چه باید بگویم یا نمی‌دانستم باید چه حسی به حرف‌هایی که در مورد فری می‌زد داشته باشم.

نیاز نبود هیچ چیزی بگویم. حرف‌های ملکه آرورا حتی نزدیک به تمام شدن هم نبودند.

«این دلواپسش کرده بود، این چیزیه که فکر می‌کنم به خاطر پیوند تازه‌ت با شوهرت درکش نمی‌کنی، چون توی این فرصت کمی که با اون بودی کاملاً ثابت کرده که بهت علاقه داره.»

قلبم فشرده شد و همزمان تنفسم شدیدتر شد.

به حرف زدن ادامه داد: «این رو می‌شد توی نحوه حرف زدنش در مورد تو دید، عمیقاً بهت علاقه داره حتی شاید…» مکثی کرد و به زیر نظر گرفتنم ادامه داد. «بیشتر از اون چیزی که خودش بدونه. مطمئناً…» مکث دیگری کرد. «عمیق‌تر از اون چیزی که معلومه تو درکش کردی.»

سکوتم را حفظ کردم و این بیشتر به این خاطر بود که تقریباً به نفس‌نفس افتاده بودم و داشتم فکر می‌کردم احتمالاً در شرف سکته قلبی بودم.

نجوا کرد: «گفت شیرین هستی.» چشمانش به دقت روی صورتم تمرکز کردند، می‌دانستم رنگ صورتم با شنیدن این حرف‌ها پریده بود. با شنیدن حرف‌هایی که از آن‌ها خوشم آمده بود، حرف‌هایی که به معنای دنیایی برای من بودند. «گفت روح قدرتمندی داری. گفت هر چیزی که بگی به نظرش جالبه. به ما گفت که از شوخ‌طبعی و لبخندهات لذت می‌بره.»

آب دهانم را قورت دادم. از این‌که حتی این حرف‌ها امکان داشت از دهان فری بیرون آمده باشد شوکه شده بودم. به خاطر این که حتی ممکن بود چنین احساسی داشته باشد مبهوت شده بودم و همزمان داشتم حسی را تجربه می‌کردم که هم دلشکستگی بود و هم خوشحالی به خاطر این‌که واقعاً این حرف‌ها را زده بود. سپس وقتی همه این‌ها را کامل درک کردم، هنگامی که گلویم شروع به بغض نشستن کرد لب‌هایم را به هم فشردم.

مادر به حرف زدن ادامه داد: «و به ما گفت که قسم خورده از تو در برابر هر آسیبی محافظت کنه و بعدش هم گفت اگه هر اتفاقی بیفته اژدهایان رو آزاد و برای انتقام سر ما خراب می‌کنه.»

پلک زدم، نه به خاطر گیجی بلکه به خاطر بُهت کاملی که به من دست داده بود.

این حالم از زیر نظر ملکه آرورا پنهان نماند و سر تکان داد. هرچند فکر نمی‌کردم هیچ چیزی بتواند از زیر نظرش پنهان بماند.

«بله عزیز من این حرفی بود که زد. درکار قسم خورد اژدهاها رو آزاد کنه، همون هیولاهایی رو که بیشتر از هزار ساله توی آسمان سرزمین ما پرواز نکردن. هیولاهایی که می‌تونن خرابی و خسارتی به بار بیارن که هیچ جادوگری توانش رو نداره. هیولاهایی که فراخونده نمی‌شن مگه برای محافظت از سرزمین یخ‌زده‌مون یا برای این‌که با قدرتشون به مردم ما خدمت‌رسانی کنن. شوهرت برای ما روشن کرد تا برای هر کسی که گوش شنوا داره توضیح بدیم که اگه آسیبی بهت برسه هیولاهاش رو برای انتقام خانمان براندازی فرا می‌خونه. و این، دخترم تهدید بیهوده‌ای نیست. سوفن این غیرعادیه.»

وای خدای من.

وای خدای من.

هیچ حرفی نزدم و او حرکت کرد، پاهای روی هم انداخته‌اش را از روی هم برداشت و روی لبه صندلی‌اش نشست، به جلو خم شد و با حالتی خیلی عادی که تا به حال ندیده بودم به خود بگیرد، آرنج‌هایش را روی زانوهایش گذاشت.

سپس ادامه داد و با ملایمت گفت: «به عنوان ملکه این سرزمین وظیفه منه که از شوهر حکمرانم اطاعت کنم ولی وظیفه دارم همسر خوبی باشم، ساکت بمونم، گوش کنم و خوب نگاه کنم.» سپس با ملایمت بیشتری منظورش را واضح گفت: «در مورد ویولا می‌دونم.»

نفس صداداری کشیدم و او سرش را تکان داد.

«جریان اون رو می‌دونم سوفن و وقتی درکار دستور داد که اون دختر برای پذیرایی ازش سر میز بیاد، صورتت رو دیدم.»

نتوانستم جلوی بستن چشم‌هایم و برگرداندن صورتم را بگیرم تا او احساسی که حرف‌هایش در من به جود آورده بود و شدتش را نبیند.

هنگامی که صدای حرکتش را شنیدم، چشم‌هایم را باز و دوباره به او نگاه کردم. او را دیدم که پیش روی من ایستاده، سرش را پایین انداخته بود و به من نگاه می‌کرد.

زمزمه کرد: «سوفن عزیز من، ما زن‌ها بار سنگینی روی شونه‌هامون داریم. متأسفانه این یکی از اون‌هاست.»

سپس پیش از این‌که به حرفش ادامه بدهد، هنگامی که دستش را بلند کرد و با لطافت گونه‌ام را قاب گرفت، نفسم را حبس کردم.

«من هم یه ازدواج از پیش تعیین شده داشتم و من هم اوایل زندگی برای به وجود آوردن رابطه‌م تلاش کردم و عشق پدرت رو به دست آوردم. با یک نگاه شیفته‌ش شده بودم، زیباترین مردی بود که دیده بودم ولی به جز این سرشار از زندگی، شوخ‌طبعی و شدیداً جذاب بود.» غیر عادی بود که داشت این مسائل خصوصی و دل‌انگیزش را برایم تعریف می‌کرد و هنگامی که به حرف زدن ادامه داد، احساس کردم چشمانم از اشک درخشید. «ولی اون پادشاه بود و هر کاری که می‌خواست رو می‌تونست انجام بده. باید بگم حتی با این‌که درک می‌کردم ولی معشوقه‌هاش بهم زخم زدن، خیلی عمیق هم بهم زخم زدن.» کمی به جلو خم شد و زمزمه کرد: «و بنابراین، شاهزاده‌خانم یخی من یاد گرفتم که هرچه در توان داشتم رو انجام بدم تا به چنین همراهانی نیاز نداشته باشه. به جای این‌که نشون بدم وجود اون‌ها آزارم می‌ده، این کار رو کردم. اعتراض کردن کاری بود که پدرت ازش خوشش نمی‌اومد.»

…صاف ایستاد و لبخند زد. لبخندی که تمام و کمال بود ولی کاملاً به چشمانش نرسید «به هر حال، از تلاش‌های من برای این‌که دیگه دنبال این‌جور رابطه‌ها نره بدش نمی‌اومد و…» مکثی کرد و دستش روی چانه‌ام قرار گرفت و انگشت شستش گونه‌ام را نواش کرد. لبخندش سرانجام به چشمانش رسید: «… هنوز هم بدش نمی‌آد.»

سرم را بلند کردم و در سکوت به او چشم دوختم ولی حس کردم گوشه لب‌هایم تاب برداشتند.

ظاهراً هنوز هم تلاش‌های او مرتباً شامل حال پدر می‌شد.

با ملایمت پرسید: «منظورم رو متوجه شدی دختر عزیزم؟»

سر جنباندم. منظورش را کاملاً متوجه شده بودم.

حالت ملایمی به صورتش داد و زمزمه کرد: «خوبه.»

سپس دستش را پایین انداخت و به سمت در به راه افتاد. هنگامی که برگشتم تا رفتنش را تماشا کنم، جای لمس شیرین و ملایمش هنوز هم روی پوستم مورمور می‌شد و صورت خندانش در مغزم نقش بسته بود.

جلوی در ایستاد و به من نگاه کرد. «خیاط‌ها لباس‌زیری برات توی کمد اتاق خوابت گذاشتن که زیر پیراهن جشن گالس بپوشی. برای این‌که بخوای برای پرو لباس آماده بشی باید حالا اون‌ها رو بپوشی. یکی از ندیمه‌هات رو پیدا می‌کنم تا خیاط‌ها رو برات بیارن تا بتونی کارت رو با اون‌ها تموم کنی و بری سر وقت…» مکث معناداری کرد و گفت: «کارهای مهمتری که قصد داری امروز انجام بدی.»

دقیقاً یک اشاره کاملاً مشخص نبود ولی گیجم هم نکرد.

زمان این بود که دنبال درکار بگردم.

گندش بزنند.

صبر کرد و این کار را هم با حالت منتظر کاملاً مشهودی انجام داد.

بنابراین حرفی که انتظارش را داشت، به او گفتم.

زمزمه کردم: «باشه مادر.»

چانه‌اش را با حالت ملوکانه‌‌ای بالا گرفت و من تصمیم گرفتم که باید این حرکتش را تمرین کنم. خیلی باحال این کار را کرده بود.

سپس چنان با وقار به سمت در به راه افتاد که انگار داشت در هوا راه می‌رفت نه به روی چوبی که با قالیچه پوشانده شده و بعد دیگر رفته بود.

پایان فصل

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.com.ahmadsolo.mp3

لینک دانلود کامل آهنگ سلطان قلبم۲ از احمد سولو : https://xip.li/2jxI7N

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۳۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا