" /> رمان رویاهای سرکش پارت 30 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۳۰

اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

با ملایمت و در عین‌حال با حرارت قول دادم: «دوباره خود قبلیم رو پیدا می‌کنم. اتفاق‌های زیادی افتاده و من فقط، اوم… تمرکزم رو از دست دادم. با تمرین دوباره می‌تونم انجامش بدم حتی اگه مجبور بشم هر روز برای این کار بیرون برم، این کار رو می‌کنم و قول می‌دم که بتونم دوباره اون رو توی وجود خودم پیدا کنم.»

با حسی که در چشمانش موج می‌زد من را از نظر گذراند، بعد دو قدمی که رفته بود را برگشت، یک دستش را بلند کرد و حینی که نگاهش ابداً چشمانم را ترک نمی‌کرد، کنار موهایم را لمس کرد.

سپس با ملایمت گفت: «ممنونم سوفن، ولی شاید حالا که ازدواج کردی باید روی چیزهای دیگه‌ای تمرکز کنی. شاید بتونیم چیز دیگه‌ای پیدا کنیم که برای انجام دادنش با هم وقت بگذرونیم. نظرت در این مورد چیه؟»

قلبم روشن شد و تبسمی به او کردم. پس پذیرفته شده بودم. «خب، راستش واقعاً از کمان کشی خوشم می‌آد.» چشانش با این خبر جدید برق زدند و من دل و جرأت بیشتری گرفتم. «فقط به دلایلی خیلی توی این کار خوب نیستم. کاملاً دلم می‌خواد تلاشم رو بکنم و کارم دوباره بهتر بشه، البته اگه دوست داشته باشی بهم کمک کنی.»

هنگامی که با صدای آرامی جواب داد، چشمانش براق باقی ماندند. «برای کمک کردن به تو حسی خیلی بیشتر از خوشحالی دارم دخترم.»

تبسمم به لبخندی تبدیل شد و پدر هم در جواب لبخند زد و سرانجام لبخندش دیگر تصنعی نبود.

زیرلب گفت: «تا فردا.»

من هم در جواب زیر لب گفتم: «معرکه‌ست.»

سرش کمی با این حرفم بالا پرید (و من به خودم یادآوری کردم که واقعاً باید توی این دنیا مثل آن‌ها صحبت کنم.) ولی لبخندزنان به نگاه کردن به من ادامه داد. خم شد و لب‌هایش گونه‌ام را لمس کردند سپس برگشت و رفت.

در میان راهرو ایستادم، رفتنش را تماشا کردم و به خودم لبخند زدم.

خب، خوب پیش رفته بود. بالاخره. خدا را شکر.

سپس برگشتم و به سمت اتاق‌هایم به راه افتادم چون می‌دانستم خیاط به زودی به آن‌جا می‌آمد تا لباسم را برای بیترگالس پرو کند.

از دخترها یاد گرفته بودم که گالس یک مجلس رقص با شکوه بود که پیش از آن شکار بزرگی ترتیب داده می‌شد- این شکار و مجلس رقص یکی از دو شکاری بود که پادشاه و ملکه لانوین هر سال برگزار می‌کردند. بیترگالس در کوتاه‌ترین و سردترین روز سال برگزار می‌شد و شکار هم در جنگل اطراف فینگارد و مجلس رقص در قصر یخی برگزار می‌شد. و سولارگالس در طولانی‌ترین و گرم‌ترین روز سال و در قلعه پادشاه و ملکه به نام ریمی‌کیپ در شهری به نام اسنودون برگزار می‌شد.

ممکن بود کسی بگوید که من چنان منتظر بیترگالس بودم که انگار داشت جانم در می‌رفت. نه به خاطر اضطراب شرکت کردن در آن بود، نه به خاطر لباسی که در آن قرار بود بپوشم چون پیراهنم خیلی زیبا بود.

به خاطر این بود که قرار بود با شوهرم در آن شرکت کنم.

در یک هفته و نیم گذشته به سختی فری را دیده بودم و حتی یک بار هم با او صحبت نکرده بودم و بالطبع او هم با من صحبت نکرده بود. سه بار او را دیده بودم، هر بار هم از دور و در حین گذشتن از کنار هم و تنها یک بار سرش به سمت من برگشته بود و وقتی نگاهش به چشمانم افتاد فقط چانه‌اش را کمی برایم بالا داد و بعد بلافاصله به سوی دیگری نگاه کرد.

این درد داشت. خیلی. خیلی زیاد. بیشتر از آن چیزی که باید دردناک باشد، درد داشت.

ولی داشت.

و این حقیقت که او نه تنها از شخص من که از تختم هم دوری می‌کرد برایم خیلی دردناک بود.

خیلی زیاد. خیلی خیلی زیاد.

بیشتر از آن‌چه که باید درد داشته باشد.

حالا هر چهار دختر داشتند راه را به من نشان می‌دادند و کمکم می‌کردند تا این دنیا را بهتر درک کنم و کارشان را هم خیلی جدی گرفته بودند، اطلاعات خیلی زیادی داشتند و چیزی که این را خیلی خنده‌دار می‌کرد این بود که آن‌ها حقیقتاً از یاد گرفتن چیزهایی از دنیای من لذت می‌بردند. بنابراین، در یک هفته و نیم گذشته، چیزهای زیادی در مورد لانوین، این دنیا و بیشتر از همه در مورد فری یاد گرفته بودم.

خبر خوب این بود که، دخترها پرس و جو کرده و سر در آورده بودند که او آن طور که فری تهدیدم کرده بود، با ویولا یا با هیچ‌کدام از ندیمه‌هایم نخوابیده بود. (دخترها این را بررسی کرده بودند و من هم داشتم این‌ کارها را یاد می‌گرفتم.)

خبر بد این بود که اصلاً نمی‌دانستند او کجا می‌خوابید ولی هر کجا که بود توی قصر نبود.

خبرهای خوب‌تر این بود وقتی داشتم در مورد شوهرم چیزهای بیشتری یاد می‌گرفتم فهمیدم چرا ندیمه‌هایم خیلی به خاطر این‌که با او خوابیده بودم هیجان‌زده شده بودند.

به خاطر این بود که رابطه جنسی در لانوین ابداً در بین زن و شوهرها اجباری نبود. از عروس‌ها انتظار ### نداشتند و اکتشافات جنسی برای دخترها و پسرها از سنین خیلی کم شروع می‌شد، حول و حوش چهارده یا پانزده سالگی. در واقع این کار خیلی تشویق هم می‌شد تا شما را برای یک زندگی جنسی مفید در زمان ازدواج آماده کند.

«مغازله.» (آن طور که دخترها به آن می‌گفتند) در بین مردم مجرد خیلی عادی و اغلب کوتاه بود و هیچ مخالفتی با آن صورت نمی‌گرفت. «عشقبازی» و رابطه طولانی‌تر هم بین مردم مجرد شایع بود.

و آن‌طور که در فرهنگ آن‌ها انتظار می‌رفت با مردی مثل درکار در کنارم، با ظاهری که داشت، ثروتش (خیلی ثروتمند بود و از این هم سر در آورده بودم.)، خاندان اشراف‌زاده‌اش و قدرت زیادی که در اختیار داشت، دخترها انتظار داشتند که برایش غش و ضعف بروم. بدجور او را بخواهم و برایش بیشتر از هر چیز دیگری تلاش کنم. کاملاً برایم روشن کرده بودند که در این راه هر کمکی که از دستشان بربیاید انجام خواهند داد.

و وقتی به شکل دردناکی مشخص شد که من این را درک نمی‌کردم، برایم دعا نکردند، بلکه با تمام قدرت سعی کردند سردی‌ام نسبت به درکار را از بین ببرند و این کار را با در میان گذاشتن اطلاعات زیادی در مورد او انجام می‌دادند.
فهمیدم سی و شش ساله بود. (تعجب برانگیز بود، رفتار مردی خیلی بزرگتر را داشت هرچند چهره‌اش بزرگتر به نظر نمی‌رسید.) فهمیدم که او به پنج کشتی فرمان می‌دهد به اضافه گروه به شدت آموزش دیده مهاجمان خودش که تاد و روبن و مردهای دیگری که دیده بودمشان عضو آن بودند. فهمیدم که او در کنار عمارتش، خانه ییلاقی‌اش، کلبه شکارش، کلبه ماهیگیری‌اش و کشتی‌هایش، کاخی در کشوری به اسم هاوک‌وال و آپارتمان‌هایی در شهری به نام فلوریدیا داشت (خیلی مزخرف بود که در مورد این‌ها حرف نزده بودیم و به نظر هم نمی‌رسید که هیچ وقت در موردشان صحبتی کنیم، باید بگویم که خیلی دوست داشتم همه این جاها را ببینم.)

به شکل حیله‌گرانه‌ای فهمیدم که فری با این‌که خودش هم یک مهاجم بود ولی از مهاجم‌هایی که راه‌هایی طولانی سفر می‌کردند تا غریبه‌ها و سرزمین‌ها وحشی و سرزمین‌هایی که منابعی نداشتند یا توان مقابله و یا دفاع از خود نداشتند را غارت کنند اصلاً خوشش نمی‌آمد.

نه غارت‌های فری هدفمند بودند. آن‌طور که دخترها به من اطلاع دادند، خیلی هم کم اتفاق می‌افتادند.

به خاطر آن فری‌ای که به سلطنتش خیانت کرده، کشور را به هرج و مرج انداخته بود و گنجینه‌های زیادی از کشور لانوین را فروخته و یا از دست داده بود و تمدن‌شان را نابود کرده بود و همین‌طور آن‌هایی هم که فروخته نشده و یا گم نشده بودند به شکل‌های مختلفی در قرن‌ها هرج و مرج از دست رفته بودند برای غارت می‌رفت.

و اغلب، هنگامی که برای یک مأموریت محرمانه برای سرزمینش به سفر دریایی نمی‌رفت (دخترها و همه این را می‌دانستند ولی جزئیاتش را نمی‌دانستند، که البته واضح بود که همه این‌ها راز بودند.) به سفرهای دریایی می‌رفت تا گنجینه‌های گمشده لانوین را پس بگیرد. که این شامل عصای سلطنتی، جام‌ها، تاج‌ها، گوی‌های گوهرنشان و اشیائی می‌شد که در خود جادوی لانوینی، اژدهایی و یا اِلفی داشتند.

فری در تلاش‌هایی که می‌کرد خیلی موفق هم بود و بالاتر از همه چیزهای غیر طبیعی که در مورد خودش به من گفته بود که باعث می‌شد تمام لانوین به دلایلی کاملاً مبرهن به او احترام بگذارند، او خودش واقعاً احترام همه را با پس گرفتن همه این گنجینه‌های ارزشمند ملی سرزمین مادری‌شان بعد از قرن‌ها که گمشده یا از دست رفته بودند، برای خودش به دست آورده بود.

باید می‌پذیرفتم که من هم به خاطر این تلاش‌هایش برای او احترام قائل بودم. دیگر به این اشاره نمی‌کنم که خیلی باحال بود که او به دنبال آن‌ها می‌رفت، به دستشان می‌آورد. خیلی باحال بود دقیقاً شبیه فیلم‌های هیجانی باحال.

همین‌طور از دخترها شنیده بودم که خاندان درکار قدیمی‌ترین خاندان اشراف‌زاده در لانوین بود که تا به حال نسلش ادامه پیدا کرده و نخستین حکمران‌های این سرزمین بودند. (که آن موقع شامل سرزمین میانه هم بود که حالا عمویم بر آن فرمانروایی می‌کرد.) ولی این معمولاً چیزی بود که نسبت به اوصاف دیگرش احترام کمتر و مطمئناً علاقه کمتری برایش می‌خرید.

لینک دانلود کامل آهنگ سامان جلیلی/طرفداری : https://xip.li/u9yKwZ

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.samanjalilinewtrfdar.mp3

دانلود تمام آهنگ ها از سایت نگین موزیک نیم بها میباشد دوستان

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۳۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا