" /> رمان رویاهای سرکش پارت 29 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۲۹

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

ولی حرفش را قطع کردم: «تو فینی رو توی کلبه شکارت جا گذاشتی، فری. من این‌جا برای تو شاهزاده‌خانم سوفن هستم. ولی، اشتباه نکن شوهر، تو خودت فینی رو جا گذاشتی. دوست داشتم اون رو با خودمون به این‌جا بیارم ولی حالا دیگه رفته.»

چشمانش برق زدند و دستانش روی دنده‌هایم حرکت کردند و غرید: «همسر.»

نجواکنان گفتم: «مراقب دست‌هات باش فری، یه نجیب‌زاده هیچ زنی رو برخلاف میلش تصاحب نمی‌کنه.»

این حرفم برق خشمگین دیگری برایم خرید. «که این‌طور، به خاطر این‌که من با یه خدمتکار خوابیده بودم عصبانی شدی و در عین حال ترسیدی و از من کناره‌گیری می‌کنی. این اصلاً به نظر خودت با عقل جور در می‌آد؟»

جواب دادم: «کاملاً، چون امشب کمی پیش، از روی من ردی شد، درد داشت که فهمیدم تو مردی هستی که توی خونه خودم من رو خوار و خفیف می‌کنی. بعد کمتر از یه ساعت بعد، بینیم رو دقیقاً با همون چیزی که ناراحتم کرده به خاک مالوندی. پنج روز تمام هر کاری کردی که بهم ثابت کنی مرد مهربانی هستی، یه مرد متفکر و ملایم ولی می‌دونم که نباید حرفی که پدرم سال‌ها و سال‌ها توی سرم فرو کرده بود رو فراموش می‌کردم. و اون اینه که اولین تأثیری که یه آدم می‌ذاره هیچ‌وقت دروغ نیست و تو شاید به اِلف‌ها و اژدهاها فرمان بدی ولی اصلاً مرد این کارها نیستی.»

چشمانش دوباره برق زدند و اگر معنای برق‌شان را درست متوجه شده بودم یعنی او حالا بیشتر از قبل عصبانی بود.

در واقع خشمگین بود.

با صدای آرامی غرید: «بهم بگو شوخی کردی.» و این همان وقتی بود که ابروهایم در هم گره خوردند.

«چرا باید در مورد چنین چیزی شوخی کنم؟»

انگشتانش روی دنده‌هایم فشرده شدند و صورتش آن‌قدر نزدیک شد که تنها چیزی که می‌توانستم ببینم او بود.

«این تو بودی که تحقیر شد فینی؟ این رفتاریه که من دقیقاً دارم از طرف شخص تو تحمل می‌کنم؟»

نفسم را حبس کردم و در چشمانش خیره شدم.

خدای خوب؟ یعنی می‌دانست که من سوفن نبودم؟

ممکن نبود بداند. اصلاً امکان نداشت.

یعنی ممکن بود؟

در چشمانش خیره شدم و او هم بدون پلک زدن در چشمانم نگاه کرد ولی به شکل عجیبی به نظر می‌رسید منتظر بود چیزی بگویم.

هنگامی که چیزی نگفتم، فری ناگهان رهایم کرد و با قدم‌های بلند به سمت در رفت و گفت: «پیش از رفتن پیش ویولا که می‌دونم با خوشحالی چیزی که باید از همسرم بگیرم رو بهم می‌ده، می‌فرستمش که یه چیزی برای معده‌ت بیاره.»

شکمم منقبض شد، پشتم چنان به دیوار فشرده شد که انگار جسماً ضربه سختی خورده بودم.

در را باز کرد و بیرون رفت ولی ایستاد، برگشت و با یکی از آن اخم‌های خشمگینش که فراموش کرده بودم می‌توانست تا این‌حد ترسناک باشد، من را به آتش کشید.

گفت: «خوب بخوابی همسر.»

سپس رفته بود.

فصل پانزدهم
ما زن‌ها بار زیادی روی شانه‌هایمان داریم

یک هفته و نیم بعد…

پیکان بزرگم را دیدم که از بالای هدف بزرگ به پرواز در آمد و در درختی پشت قصر فرو رفت.

لبم را گاز گرفتم و آرام چشم‌هایم را به سمت پدرم برگرداندم تا او را ببینم که با شانه‌هایی فرو افتاده به طرف پیکانم نگاه می‌کرد.

ناامیدش کرده بودم.

دوباره.

لعنتی.

«انگار…» وقتی نگاهش را پیش از این‌که بتواند ناامیدی‌اش را کاملاً پنهان کند به سمت من برگشت، قلبم فشرده شد و مردد شدم. «پیش از این‌که پیکان رو رها کنم کمی به سمت راست منحرفش کردم.»

«درسته دخترم.» آهی کشید و گفت: «چرا امروز همین‌جا تمومش نکنیم؟»

چانه‌اش را برای پسری که در نزدیکی ما ایستاده بود تکان داد. پسر با عجله جلو آمد تا کمانم را بگیرد و بند تیردان را از روی سینه‌ام برداشتم و از روی سرم رد کردم و با لبخندی به دستش دادم.

سپس به هدف نگاه کردم که سه تا از پیکان‌هایم را روی خودش داشت. هیچ کدام از آن‌ها در هیچ‌کدام از حلقه‌های آن فرو نرفته بودند و پسر دیگری با عجله پیش رفت تا پیکان‌ها را جمع کند ولی با عجله به پشت هدف دویده بود.

در کمان‌داری افتضاح بودم. کاملاً. بازی کردن در اپلیکیشن ویی باعث نمی‌شود که در واقعیت کارتان خوب باشد.

و سوفن هم قطعاً از این بازی‌ها نمی‌کرد و پدرم مطمئناً به استعداد او افتخار می‌کرد.

زیر لب به پدرم گفتم: «انگار استعدادم رو از دست دادم.»

دستش را زیر آرنجم گذاشت و در میان برف من را به سمت درهای کناری قصر راهنمایی کرد.

جواب داد: «بله در واقع این‌طور به نظر می‌رسه.»

پرسیدم: «چطوره فردا هم بیایم بیرون؟» به زور به صدایم اشتیاق دادم و او را تماشا کردم که سرش را به سمتم برگرداند.

و آن موقع بود که حسی را در چشمانش دیدم که تا به حال بیشتر از یک بار دیده بودمش، یک جور اندوه عجیبی که دیدنش دردناک بود. درکش نمی‌کردم ولی واقعاً وجود داشت. شاید این واکنش طبیعی یک پدر برای ازدواج کردن دخترش و ادامه دادن زندگی‌اش با مرد دیگری بود. ولی این‌طور به نظر نمی‌رسید. و هر بار که با هم بیرون می‌آمدیم و سعی می‌کردیم تمرین تیر و کمان‌ کنیم شدیدتر می‌شد و حالا روز چهارم بود.

هنگامی که به من نزدیک شده و پرسیده بود که آیا دوست دارم برای تیراندازی بیرون بروم به شدت هیجان‌زده شده بودم اول این‌که می‌خواستم تیراندازی کنم، قبلاً به جز بازی‌های ویدویی هرگز این کار را نکرده بودم (که مشخص بود حساب نمی‌شدند). دوم این‌که می‌خواستم با پدرم وقت بگذرانم و در این هفته گذشته پدرم نسبت به من مردد بود و کمی دوری می‌کرد بنابراین دو دستی این فرصت را در هوا قاپیده بودم.

برعکس او مادرم به گرمی با من رفتار می‌کرد.

خب، به همان گرمایی که یک مامان در این دنیا می‌توانست باشد، که یعنی خیلی هم رفتارش گرم نبود.

مامان خودم همیشه می‌خندید، بغل می‌کرد، همیشه اذیت می‌کرد، قلقلک می‌داد و خودش را به آدم می‌چسباند. هم به من و هم به پدرم و من هم این اخلاقش را به ارث برده بودم.

ملکه آرورا هیچ شباهتی به او نداشت.

با این‌حال دیگر به نظر نمی‌رسید از من خشمگین باشد یا صبرش را نسبت به من از دست داده باشد و دوست داشت همراه من باشد، هنگامی که داشت سوزن‌دوزی می‌کرد، با هم وقت می‌گذراندیم و به نظر من سوزن دوزی چنان کسالت بار بود که انگار مغز را بی‌حس می‌کرد.

هرچند مامان حوصله‌اش سر نمی‌رفت. همین‌طور خاموش و کم‌ حرف بود، استعدادی هم در ترغیب کردن افکار و احساسات دیگران داشت که اغلب از آن استفاده نمی‌کرد، ولی لحظه‌ای که انجامش می‌داد غافلگیرت می‌کرد و حتی باعث می‌شد حس خیلی بهتری داشته باشد. شوخ‌طبعی خیلی خشکی هم از خودش نشان می‌داد.

چندین بار من را با خودش به فینگارد برده بود و این هم جزء زمان‌هایی بود که حسابی با همدیگر خوش گذرانده بودیم. معلوم بود خرید کردن را دوست داشت. مطمئناً من هم دوست داشتم. و می‌توانی بگویی که شکلات داغ ازمرالدا معرکه بود (آن طور که من انتظار داشتم کاکائوی داغ نبود. در واقع شکلات مایع بود. یک شکلات غلیظ، تیره و اعلا که می‌توانستید با قاشق آن را بخورید و یا همراه بیسکوییت بادامی، نان شیرین، سیب‌زمینی و خوراک‌های سرپایی شبیه کیک که همراه آن سِرو می‌شد، بنوشیدش.) و فینگارد مطمئناً شهری بین‌المللی و با پوشش‌های گسترده و گوناگونی بود که این یعنی خیاطخانه‌ها و تولیدی‌های لباس از دید خارج بودند و کافه‌های زیبا و شکیل و همین‌طور رستوران‌های شیک و برازنده‌ای داشت که غذاهایی خارق‌العاده داشتند.

عاشق این شهر بودم و مامانم را دوست داشتم. عجیب بود که این‌قدر متفاوت بود و این گاهی من را وحشت‌زده می‌کرد ولی حتی با این حال هم وقت گذراندن با او، شنیدن صدایش، گاهی اوقات دیدن لبخند کوچکش و یا برقی که به ندرت در چشمانش می‌افتاد به مانند یک گنج بودند و احساس دستش به روی دست و یا بازویم خارق‌العاده بود.

پیدا کردن شباهت‌های بابا خیلی راحت‌تر بود، از جهاتی چنان به پدرم شبیه بود که باعث می‌شد قلبم ورم کند و در عین حال منقبض شود. معاشرتی بود و شوخ‌طبعی زیادی داشت. صدای خنده‌اش را اغلب در قصر می‌شنیدم و اغلب او را در حال لبخند زدن به دیگران می‌دیدم.

فقط به من لبخند نمی‌زد.

پسر دیگری با عجله جلو رفت و در را برای ما باز کرد (یادگرفته بودم که اعضای خانواده سلطنتی کارهایی مثل باز کردن در و خب، هر کار دیگری به جز وارد یک جا شدن، خوردن غذایی که دیگران سِرو می‌کردند و حمام کردن انجام نمی‌دادند.) و بابا هنگامی که وارد قصر می‌شدیم با حواس‌پرتی جواب داد: «بله سوفن، بی‌صبرانه منتظرشم. فردا همون موقع.»

سپس برگشت که در راهرو دور شود که صدایش کردم: «با… یعنی، پدر.»

گندش بزنند! دخترها مرتباً به من می‌گفتند که در گذشته آن‌ها را مامان و بابا صدا نمی‌کردم بلکه آن‌ها را پدر و مادر خطاب قرار می‌دم.

برگشت، به من نگاه کرد و به وضوح لبخندی زورکی زد.

وقتی این را دیدم، قلبم دوباره فشرده شد.

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.comimangolami.mp3

دانلود کامل آهنگ دیسلاو ایمان غلامی چقدر راحت در سایت نگین موزیک لینک دانلود کامل آهنگ: https://xip.li/rY9fn2

حجم دانلود تمامی آهنگ ها در سایت نگین موزیک نیم بها میباشد

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۲۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا