" /> رمان رویاهای سرکش پارت 28 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۲۸

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

من را با خودش از پله‌ها بالا کشید و مستقیماً به سمت اتاق‌هایم برد، از در گذشتیم و در را پشت سرمان بست و بعد آرام به آن تکیه داد و دستانش را روی سینه‌اش چلیپا کرد.

چند قدمی در اتاق پیش رفتم و بعد به سمت او برگشتم و دیدمش، من هم دست‌هایم را روی سینه‌ام چلیپا کردم.

سپس شروع کردم به حرف زدن.

با چانه‌ای بالا گرفته و شانه‌های صاف نگه داشته به او اطلاع دادم: «متأسفانه بعد از نزدیک به دو ماه ساده زیستی، همه اون غذاهای سنگی و شراب باعث شده حالم خوب نباشه شوهر. هرچند با مهارت خیلی زیادی سِرو شن.» چشمانش را دیدم که با فهمیدن منظورم از خشم شعله کشیدند، هرچند ندیدنش کار خیلی سختی بود. «روی دلم مونده. خیلی ازت ممنون می‌شم که من رو توی تختم تنها بذاری و برای خودت اتاق‌خوابی پیدا کنی…» مکثی کردم و بعد ادامه دادم: «سریعاً.»

پیش از این‌که با صدای آرام و لحن مرگباری شروع به حرف زدن کند، عضله‌ای به شکل ترسناکی روی آرواره‌اش نبض گرفت. «تو همسرم هستی فینی. چیزی که مال توئه مال منم هست که شامل تختت هم می شه.»

بلافاصله جواب دادم: «خیلی‌خب، هرچند فکر می‌کردم از اون‌جایی که حالم خوب نیست و این‌جا خیلی بزرگ و سکنه داره، مطمئن بودم که به خاطر من هم که شده یه جای دیگه‌ای برای خواب پیدا می‌کنی. یا شاید هم نخوابی کلاً بستگی داره کی توی تختت ظاهر بشه.»

آن عضله دوباره نبض گرفت، این من را به حد مرگ زهره‌ترک کرد. بیشتر هم به خاطر این بود که جو اتاق حالا داشت با گرمای خشم فری خفه می‌شد ولی من این را نادیده گرفتم و به نگاه کردن در چشمانش ادامه دادم.

مدتی طولانی به درازا کشید و من دیگر می‌خواستم تسلیم شوم و به سمت دیگری نگاه کنم که دوباره با صدای آرام و کنترل شده‌ای گفت:

«کمی زمان می‌ذارم و چندتا چیز رو برات توضیح می‌دم همسر. و من این زمان رو پیش از این‌ صرف می‌کنم که این پیراهن زیبات رو از تنت در بیارم و بالاخره کشف کنم زیرش چی پوشیدی و بعد اون رو و هم در بیارم و بالاخره زیبایی واقعیت رو ببینم و بعد از این‌که شاید وقتم رو برای این‌که کاملاً از این جذابیت‌ها لذت ببرم و شاید هم این کار رو نکنم.»

حس کردم سینه‌ام از وحشت ورم کرد ولی پا پس نکشیدم، به نگاه کردن در چشمانش ادامه دادم و دهانم را بسته نگه داشتم.

«من فری دِرَکار هستم.» این رابه شکل عجیبی اعلام کرد ولی لحنش معنایی در خود داشت. «و تو این رو می‌دونی فینی، می‌دونی.» روی این تأکید کرد، چشمانش با عصبانیت برق زدند و صدایش با این حرفش مانند غرش کردن شد. «ولی معنیش رو برات توضیح می‌دم.»

وای پسر.

حس می‌کردم قرار نبود اتفاق خوبی در شرف وقوع باشد

به حرف زدن ادامه داد: «قرن‌ها بود که توی خاندان دِرَکار هیچ مردی به اسم فری وجود نداشته. در زمان‌های باستان، هر نسلی یه فری به دنیا می‌آورد. این طوری بود تا یه فری به اِلف‌ها خیانت کرد، به نسل خودش و به کشور خودش خیانت کرد. الف‌ها به قلمرو خودشون در زیر زمین پس کشیدن و قرن‌ها دیده نشدن. تا وقتی که من توی خاندان دِرَکار به دنیا اومدم و والی‌ها اعلام کردن که من در واقع اولین فری بعد از هفتصد و پنجاه سال بودم.»

اصلاً نمی‌دانستم داشت در مورد چه چیزی حرف می‌زد ولی باز هم نفسم را حبس کردم. آن هم به خاطر این‌که این موضوع به وضوح خیلی اهمیت داشت دیگر به جالب بودنش اشاره نمی‌کنم.

«ولی والی‌ها من رو نه تنها فری که دِرَکار نامیدن.»

به نگاه کردن به او ادامه دادم و دهانم را بسته نگه داشتم، امیدوار بودم به حرفش ادامه بدهد چون هنوز هم نمی‌دانستم داشت در مورد چه چیزی حرف می‌زد.

خوشبختانه (یا متأسفانه، بستگی به این دارد که چطور به این موضوع نگاه کنید)، فری ادامه داد. «این سرزمین و خاندان دِرَکار هزار و پونصد ساله که یه دِرَکار نداشته.»

هوم.

این دیگر واقعاً هم مهم بود و هم جالب.

فری به حرف‌زدن ادامه داد: «و فری بودن و درکار بودن از زمان باستان تا به حال توی بدن یه مرد تجسم پیدا نکردن. خدایان… سابقه نداشته این کار رو بکنن. این کار باعث می‌شه یک مرد خیلی قدرتمند بشه. حتی، اگه اون مرد از قدرت‌های خودش در جهت درستی استفاده کنه باز هم از خود خدایان قدرتمندتر خواهد بود.»

تازه آن موقع بود که نفسم عمیقی کشیدم و حبسش کردم.

وای خدایا.

نمی‌دانستم این دقیقاً یعنی چی، فقط می‌دانستم مسئله بزرگی بود.

«همون‌طورکه می‌دونی، فری به الف‌ها دستور می‌ده ولی دِرَکار، خود درکاره، همسر کوچولوی من، اون کسیه که به اژدهایان فرمان می‌ده.»

نفسم را رها کردم ولی نمی‌توانستم جلوی درشت شدن چشمانم را بگیرم.

اژدهاها؟

فری حرفش را ادامه داد: «هزار و پونصد سال پیش بعد از مرگ آخرین دِرکار اژدهاها وارد غارهای خودشون توی کوهستان‌های بلند شدن، جایی که هیچ‌کسی نمی‌تونه تا اون‌جا بالا بره. وارد خوابی طولانی مدت شدن و منتظر فرخوان درکارشون موندن. فراخوانی که هرگز تا حالا انجام نشده چون هیچ درکار حقیقی‌ای از خانواده و نسل من متولد نشده بود تا این‌که من به دنیا اومدم.»

حالا شدیداً نفس‌نفس می‌زدم و به او خیره مانده بودم، چون دیگر نمی‌توانستم نگاهم را از او بردارم.

«جادوی اِلف‌ها قدرتمنده، تواناست، بیشتر از جادوی هر جادوگری توی هر سرزمینی. بیشتر از ترکیب جادوی تمام جادوگرهای تمام سرزمین‌ها. ولی اژدهاها… قدرت اون‌ها حد و اندازه نداره. جاودان هستن. جمجمه‌شون قابل رسوخ نیست. پنجه‌هاشون تیزتر از تیغه و نمی‌شکنن. دندان‌ها، شاخ‌ها و تیغ‌های روی دم‌هاشون به فرمان خودشون زهرآلود می‌شن، زهری اون‌قدر قوی که یه قطره از اون می‌تونه یه فیل رو در عرض چند ثانیه از پا بندازه. و دم‌هاشون چنان قدرتمند تاب می‌خورن که می‌تونن قصرت رو دو نصف کنن و فقط تراشه‌هایی از اون به جا بذارن. بزرگتر از یه خونه هستن و توی آسمون پرواز می‌کنن. و من می‌دونم فینی من، می دونم که داستان‌هایی که در مورد گرمای نفس‌های آتشین اون‌ها گفته شده رو می‌دونی.»

به نفس‌نفس‌زدن ادامه دادم، آتشی در کار نبود ولی ریه‌هایم می‌سوختند و من به خیره شدن به او ادامه دادم، بدون این‌که حتی عضله‌ای تکان بدهم.

با این‌که گفته بود من می‌دانستم ولی باز هم توضیح داد: «گرمایی که در کمتر از یک ثانیه انسان رو به خاکستر تبدیل می‌کنه. آهن رو مثل موم شمع ذوب می‌کنه. می‌تونه کوهستان‌ها رو دوباره ذوب کنه.»

وای.

خدای.

من.

«و همسر کوچولوی من، همه این‌ها تحت فرمان من هستن.»

وای.

خدای.

من.

«اون فری‌ای که به اِلف‌ها و همین‌طور به تاج و تخت خودش خیانت کرد هم یه چیز دیگه‌ست که خودت می‌دونی. اون به تخت سلطنت خیانت و لانوین رو وارد جنگ کرد. نبردی انجام شد و مردها، زن‌ها و بچه‌های بی‌شماری مردن. لانوین زیبای ما قرن‌ها دچار هرج و مرج شد و تخت سلطنت خاندان به خاندان دست به دست شد. تا این‌که بالاخره خاندان وایلد توی دو قرن پیش اون رو نگه داشت. ولی همه می‌دونن که صاحب برحق سلطنت یه…» کمی به جلو خم شد و ادامه داد: «یه دِرَکاره.»

خیلی‌خب، می‌شد گفت این ماجرا قرار نبود بهتر پیش برود.

فری ادامه داد: «و درکاری که روی اون تخت می‌نشینه مطمئناً یه فری و قطعاً یه درکار خواهد بود. این یعنی همسر، پدر تو پادشاهه و تو شاهزاده‌خانم هستی. اون هم به خواست من. اگه بخوام پدرت رو از سلطنت برکنار کنم اکثریت ارتش پدرت شمشیرهاشون رو بر علیه من بلند می‌کنن و با من می‌جنگن.»

آره. مطمئناً اصلاً قرار نبود بهتر بشود.

صاف ایستاد و ادامه داد: «به هر حال، اصلاً دوست ندارم این وظیفه رو به انجام برسونم. ولی من یه فری هستم، درکار هستم ولی حتی اگر نبودم باز هم عضوی از خاندان درکار هستم، یه نسل باستانی که از هر خاندان دیگه‌ای قدمت بیشتری داره. ولی حتی اگه این‌طور هم نبود، اگه از نسلی باستانی نبودم باز هم یه نجیب‌زاده معمولی نیستم، بلکه اشراف‌زاده‌ام فینی. و توی این سرزمین و هر سرزمین دیگه‌ای، یه مرد اشراف‌زاده هر چیزی که بخواد یا هر کسی که بخواد رو به دست میاره. بدون پشیمانی، بدون شرمساری و از همه مهمتر بدون سؤال.»

آن موقع بود که من صاف ایستادم ولی این کار را چنان تند انجام دادم که انگار من را زده بود.

این حرکتم را دید و چشمانش را ریز کرد ولی خشمش فروکش نکرد.

این را وقتی فهمیدم که با صدای آرامی گفت: «حتی اگه اون سؤال از طرف همسرش باشه.»

مبهوت و بی‌حرکت به او خیره شدم.

صدایش آرامتر شد و گفت: «ولی تو اون موقع همسر من نبودی فینی. به سختی می‌شد گفت که می‌شناختمت…» مردد ماند و بعد گفت: «با هم کنار نمی‌اومدیم. این زن یه خدمتکاره و من می‌تونم ببینم که تو با مردم به شکل یکسانی رفتار می‌کنی ولی اون با ما برابر نیست. اون یه خدمتکاره، من یه اشراف‌زاده‌م، جایگاهش رو می‌دونه و من هم به دنیا اومدم تا جایگاه خودم رو بشناسم.»

آب دهانم را قورت دادم.

فری به حرف زدن ادامه داد.

«هیچ مرد نجیب‌زاده‌ای هیچ زنی رو برخلاف میلش تصرف نمی‌کنه. اگه این کار رو بکنه نجیب‌زاده نیست و مقامش ازش گرفته و حمایت خاندانش ازش برداشته می‌شه. ولی من اون رو برخلاف میلش تصرف نکردم. بهش لذت دادم و اون هم به من لذت داد-»

آن موقع بود که دستم را بلند و زمزمه کردم: «دیگه نگو.»

سرش را تکان داد، تکیه‌اش را از در برداشت و گفت: «باید این رو درک کنی همسر.»

«درک می‌کنم.» هنگامی که شروع به جلو آمدن کرد، قدمی به عقب برداشتم. «کاملاً می‌فهممش. می‌تونی دیگه چیزی نگی.»

فری همان‌طور که جلو می‌آمد به حرف‌زدن ادامه داد: «مردهایی هستن که به همسرهاشون این افتخار رو می‌دن، براشون سوگند ‌می‌خورن که با زنی به جز اون‌ها نباشن چون همسرهاشون دلیلی برای این کار بهشون می‌دن.» عقب‌عقب رفتم و او به جلو آمدن ادامه داد. «تو می‌تونی اون دلیل رو بهم بدی و ما می‌تونین وارد این نوع ازدواج بشیم.» و من همان‌طور که او به سمتم می‌آمد عقب‌عقب رفتم.

وارد این نوع ازدواج بشویم؟

«ولی کاری که می‌کنم، فینی و این‌که این کار رو با کی می‌کنم اصلاً ربطی به تو نداره، چه اون زن خدمتکار باشه چه دوشس. دارم این رو صبورانه برات توضیح می‌دم بنابراین دفعه بعد که چنین چیزی رو فهمیدی، این بی‌احترامی که سر میز شام و در حضورت پدر و مادرت انجام دادی، حتی یک کلمه با من حرف نزدی و نگاهت رو از از من دور نگه می‌داشتی رو مرتکب نمی‌شی. »

دفعه بعد؟

به دیوار خودم و فری به من رسید، بدنش زیادی به من نزدیک بود، دست‌های بزرگش روی کمرم نشستند و سرش پایین آمد تا چشم‌های من را اسیر خودشان کنند.

شروع کردم: «تو…» بغضی که ناگهان در گلویم نشسته بود را قورت و ادامه دادم «همین دیشب، به من گفتی این‌که یه مرد چطور از عروسش مراقبت می‌کنه نشونه مردانگیشه.»

ابروهایش در هم گره خوردند و موافقت کرد: «گفتم.»

زمزمه کردم: «خب، در مورد مردانگی مردی که عروسش رو توی یه کلبه کثیف رها می‌کنه، ترکش می‌کنه تا خودش احتیاجاتش رو برآورده کنه و وقتی برمی‌گرده به اون زن مهربانی و محبت نشون می‌ده، که اتفاقاً نزدیک بوده دختره برای آوردنش به خونه به التماس بیفته ولی به جاش اون رو به قصرش آورده تا سر میزی بشینه و تماشا کنه که عشق سابق شوهرش سر میز غذا از اون پذیرایی می‌کنه چه چیزهایی می‌گن؟ بهم بگو فری این کجاش مردانگی یه مرد رو نشون می‌ده؟»

انگشتانش روی گوشت تنم سفت شدن و در جواب زمزمه کرد: «فکر می‌کردم تو و من در مورد اتفاق‌هایی که در گذشته افتاده و چیزهایی که قراره در آینده برامون اتفاق بیفته به هم به یه درک متقابل رسیدیم.»

جواب دادم: «من هم همین‌طور. ولی ظاهرا اشتباه می‌کردم.»

واقعاً اشتباه می‌کردم.

به شکل دردناکی اشتباه می‌کردم.

دستانش بالاتر آمدند و روی دنده‌‌هایم قرار گرفتند و وقتی شروع به حرف زدن کرد انگشتانش روی دنده‌هایم فشرده شد. «فینی-»

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۲۸ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا