" /> رمان رویاهای سرکش پارت 27 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۲۷

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

پادشاه سر تکان داد و بعد پرسید: «خوب شد که به اون سوءقصد اشاره کردی درکار، چون باید در موردشون صحبت کنیم…» پیش از این‌که دوباره اسمش را بگوید تردیدی کرد. «… فینی تو شاید اهل یه دنیای دیگه باشه ولی توی این دنیا دختر منه. و زندگیش دوباره هدف قرار گرفته شده.»

«بله.» درکار بدون این‌که نیاز باشد و بی‌صبرانه با جمله‌ای که خیلی خوب آن را می‌دانست موافقت کرد.

آتیکوس گفت: «مطمئناً از چنین چیزی خوشم نمی‌آد، مهم نیست اون دختر کیه. قلمرو من تعادل خودش رو داره و این موضوع تعادلش رو تهدید کرده.»

درکار جواب داد: «و زندگی همسر من رو آتیکوس.» آتیکوس نگاهی به ملکه‌اش انداخت ولی او پاسخ نگاه شوهرش را نداد. نگاه آرورا ثابت به روی درکار باقی ماند.

آتیکوس بعد از این‌که به درکار نگاه کرد، جواب داد: «درسته. خب چه چیزهایی فهمیدی و چه کارهایی انجام شده؟»

درکار سریع جواب داد: «روبن مردی که دیشب دستگیر کرده بود رو شکنجه کرد. اون رو یه لانوینی استخدام کرده بود.» درکار به صورت‌های پادشاه و ملکه نگاه کرد که با شنیدن خبر این‌که خیانتکار یکی از شهروندانشان بود نه یک خارجی، گرفته شد. ولی درکار به حرف زدن ادامه داد: «کوینسی و بالتازار رو فرستادم که پیداش کنن. همون‌طور که می‌دونین خیلی سریع این کار رو می‌کنن. وقتی پیدا شد پیش ما آورده می‌شه.» آتیکوس سر تکان داد و درکار ادامه داد: «همزمان، اون دسته از افرادم که برای محافظت کردن از کشتی‌هام بهشون نیازی نیست به فینگارد میان. اون طور که فکر می‌کنم همون‌طور که خواسته بودم برای قصر محافظ گذاشتید؟»

«البته.» آتیکوس دستانش را روی سینه‌اش چلیپا کرد و روی میزش خم شد. «دو برابرش رو هم گذاشتم.»

درکار زیر لب گفت: «بسیار خوب. افراد من توی فینگارد می‌مونن تا مراقبت از فینی رو تشدید کنن. از این قصر بیرون نمی‌ره و توی شهر گردش نمی‌کنه مگه این‌که در حضور من باشه یا دست کم چهار نفر از افراد من و چهار نفر محافظین شما رو همراه خودش داشته باشه تا اون رو از خطری که ممکنه تهدیدش کنه نجات بدن.»

آرورا یک دست زیبایش را با ادایی که به شکلی غیر طبیعی شبیه به فینی بود، تکان داد و گفت: «این زیاده رویه. این‌جا فینگارده.»

درکار جواب داد: «و دقیقاً روی پله‌های همین قصر بود که اون قاتل خنجرش رو به سمت دخترتون پرتاب کرد، این‌طور نبود؟» و آرورا را تماشا کرد که دندان‌هایش را به هم فشرد.

آتیکوس گفت: «حقیقت داره درکار، ولی فینگاردی‌ها با فرهنگ و فرهیخته هستن. دو برابر شدن محافظین پادشاه و پرسه زدن افراد درکار توی شهر باعث ناآرامی می‌شه. به این چیزها عادت ندارن. مخصوصاً اگه شاهزاده خانم یخی‌شون همراه محافظین زیادی توی شهر گردنش کنه. معمولاً آزادانه توی شهر گردنش می‌کرد و اصلاً…» نتوانست احساس افتخارش را به این موضوع مخفی کند. «نیازی به محافظین زیاد نداشت.»

درکار با خشم گفت: «اون‌ها می‌تونن با محافظین و افراد من که از شاهزاده‌خانم محافظت می‌کنن کنار بیان یا تحت حکمرانی بالدور قرار بگیرن. فکر می‌کنی کدوم رو انتخاب می‌کنن؟»

آتیکوس دهانش را بست.

درکار ادامه داد و با صدای آرامی حرف زد: «چیزی که مطمئنم هرگز فراموش نمی‌کنید رو بهتون یادآوری می‌کنم. فینی سوفن نیست. از سنین کوچکی آموزش شکار ندیده. گوزن‌ها و حیوانات وحشی بی‌شماری رو شکار نکرده در واقع دیدن یه گوزن مرده باعث می‌شه حالش به هم بخوره. همیشه همراه خودش یه خنجر نداره و اگه داشته باشه هم اصلاً نمی‌دونه چطور ازش استفاده کنه. دختر شما ثابت کرده بود که می‌تونست از خودش دفاع کنه و محافظینش این رو پیش از این که سوفن خودش را ثابت کنه می‌دونستن، توی چنین وضعیتی اون می‌تونست از پس خودش بر بیاد.» مکثی کرد تا منظورش را واضح ادا کند. «فینی من نمی‌تونه.»

آتیکوس با صدایی آرام و لحنی آرامش‌دهنده جواب داد: «درک می‌کنیم درکار.»

درکار پیش از این‌که نگاهش در در چشمان پادشاه قفل کند، نگاهی به ملکه انداخت.

سپس چیزی را گفت که باید هر دوی آن‌ها می‌شنیدند و درکش می‌کردند و چیزی که باید در گوش‌های درستی تکرارش می‌کردند تا خبرش در کل لانوین بپیچد و در واقع در کل سرزمین شمالی بپیچد.

«در واقع، باور دارم که درک می‌کنین ولی باید حالا این رو بفهمید. برای فینی خودم سوگند خوردم که هیچ چیزی نمی‌تونه بهش آسیب بزنه، دست هیچ چیزی هرگز به اون نمی‌رسه و خودم رو هم از خطرها محافظت می‌کنم.» همان‌طور که صحبت می‌کرد، خودش را پنج سانتی متری به سمت پادشاه خم کرد و حرفش را به پایان رساند. «اگه هر آسیبی بهش برسه، اگه حتی دست کسی بهش بخوره، بلافاصله فرمانش رو می‌دم و دِرَکار برمی‌خیزه.»

حتی آرورا هم نفسش را پر سر و صدا حبس کرد و چشم‌های آتیکوس درشت شدند و رنگ صورتش دوباره پرید.

آتیکوس شروع کرد به حرف زدن: «درکار-» صدایش حالا آرام و ملایم بود ولی درکار سرش را تکان داد.

«اژدهاها رو فرا می‌خونم، آتیکوس. قسم می‌خورم که همه‌شون رو فرا می‌خونم. این سرزمین رو با فرمان من زیر و رو می‌کنن و من تخت پادشاهیت رو می‌گیرم. می‌دونی که دوست ندارم این کار رو بکنم ولی این کار رو می‌کنم و آتش اژدهایان من ذره ذره برف‌ها و آخرین تکه یخ‌های توی این سرزمین رو آب می‌کنن و همراهش هر چیزی که مانعشون باشه رو هم از بین می‌برن و این رو به عنوان انتقام من برای هر آسیبی که به فینی زده بشه انجام می‌دن. اگه همه تلاشت رو برای به وجود آوردن امنیت همسر من نکنی، از اون‌جایی که اون دیگه دختری نیست که خون تو رو توی رگ‌هاش داره به این معنی می‌شه که کسی که در آینده روی تختت می‌شینه از خون تو نیست. من اژدها رو فرا می‌خونم. دست دست نمی‌کنم. این رو بهت قول می‌دم.»

آتیکوس زمزمه کرد: «حرفت شنیده شد درکار.»

درکار جواب داد: «مطمئن شو که آدم‌های درستی هم حرفم رو بشنون.»

آتیکوس سر تکان داد.

نگاه دِرکار به سمت آرورا برگشت و حواس ملکه هم کاملاً جمع او بود ولی هیچ علامتی از خودش نشان نداد.

ولی می‌دانست که ملکه هم حرف‌هایش را شنیده بود. آرورا همیشه می‌شنید. آرورا با هنر شنیدن آفریده شده بود.

صاف ایستاد و سرش را برای اسماً فرمانروایانش تکان داد و از آن‌ها روی برگرداند و زمزمه کرد: «کارمون این‌جا تموم شده. می‌رم حمام کنم و پیش عروسم برم.»

تقریباً به در رسیده بود که آرورا نامش را صدا کرد.

برگشت و نگاهش را روی خودش دید.
پیش از این‌که حرفش را با ملایمت بگوید خیلی تردید کرد. «… فینی تو. پدر و مادرش چطور مردن؟»

درکار جواب داد: «نمی‌دونم. اِلف‌ها این رو به من نگفتن.»

ملکه سرش را تکان داد و هنگامی که درکار دوباره داشت برمی‌گشت، نامش را صدا زد. درکار با بی‌صبری ابروهایش را برای او بالا انداخت و نگاهش کرد.

«اون…» مکث دیگری کرد و با لحن خیلی ملایمی ادامه داد: «از یه دنیای دیگه به این‌جا اومده تا…» نفس صداداری کشید. «فقط اون‌ها رو ببینه؟»

درکار جواب داد: «دقیقاً.» بیشتر توضیح داد: «و برای این کار در واقع اومده تا شما رو ببینه.»
آرورا در چشمان او نگاه کرد.

سپس با صدای آرامی نتیجه گرفت: «باید خیلی عاشق اون‌ها بوده باشه.»

درکار گفت: «نه، توی چند روز گذشته با هر اشاره‌ای به اسم‌های شما حتی اشاره‌ای گذرا، چشم‌هاش برق می‌زدن، گونه‌هاش از هیجان گل می‌انداختن، همیشه حواسش پرت می‌شد و هیجان‌زده می‌شد. خیلی عاشق پدر و مادرش نبود ملکه من. اون‌ها دنیای فینی بودن. و اون از یه دنیای دیگه سفر کرده تا اون‌ها رو پس بگیره. این فراتر از عشقه ولی نمی‌دونم چیه. چیزی که می‌دونم اینه که اون‌ها باید خیلی خارق‌العاده بوده باشن که سزاوار چنین سرسپردگی‌ای شدن.»

آرورا در چشمان او خیره شد و چیزی را به او نشان داد که هیچ وقت نه به او نشان داده بود و نه دیده بود که ملکه این را به کسی نشان داده باشد، نه حتی به شوهرش.

به شکل مشهودی از خودش آسیب‌پذیری نشان داد.

درکار ملکه آرورا را تماشا کرد که با برق زدن چشمانش به خاطر اشک‌هایی ریخته نشده، لب‌هایش را بین دندان‌هایش گرفت. سپس لب‌هایش را رها کرد و آب دهانش را قورت داد. پلک زد و رطوبت و برق چشمانش ناپدید شدند.

سپس با صدای آرامی گفت: «سعی می‌کنم در آینده فینی تو رو بشناسم درکار.»

درکار با صدای آرامی جواب داد: «به شما اطمینان می‌دم که این کار رو می‌کنین.» چانه‌اش را برای او و پادشاهش پایین برد و بعد از اتاق بیرون رفت.
***

فری برای شام حمام کرد و لباس پوشید، در راهرو به سمت اتاقی که باید با عروسش در آن سهیم می‌شد به راه افتاد تا پیش از این‌که او را برای شام ببرد لحظه‌ کوتاهی با او باشد.

با لذت به این فکر کرد که چطور این لحظه کوتاهش را با همسرش بگذراند و دستگیره دری را که رو به اتاق‌هایشان باز می‌شد، چرخاند.

دو قدم به داخل رفت و نگاهش به همسرش افتاد و بی‌حرکت ماند.

فینی در اتاق بزرگ روی یک مبل راحتی نشسته بود، زانوهایش را تا روی سینه‌اش بالا کشیده و پتویی به رنگ سفید براقی به دورش پیچیده شده بود و گربه‌اش پنلوپه هم خودش را پهلوی او مثل توپ جمع کرده بود. سرش روی کتابی خم شده بود و موهای سفید پلاتینی رنگش با موج‌های زیبایش جعد گرفته و در جای جای آن حلقه‌هایی کار گذاشته شده و روی پشتش انداخته شده بود ولی در کنار گوش‌هایش با سنجاق‌های جواهرنشانی جمع شده بود، چهره‌اش بسیار زیبا آرایش شده بود، تا پیش از این‌که نگاهش به او بیفتد فکر می‌کرد برجسته‌تر کردن زیبایی چشمگیر او غیر ممکن بود. حتی یقه و چاک سینه‌هایش که از آن بیرون زده بود هم در این پیراهن درخشان آبی یخی که بی‌اندازه به رنگ و روی صورتش می‌آمد هم زیباتر از پیش بود. همه این‌ زیبایی‌ها چنان زیاد بودند که او کاملاً بی‌حرکت ماند تا به خودش فرصت نگاه کردن بدهد.

سر فینی بلند شد و نگاهش آرام به سمت او برگشت و وقتی تمام زیبایی‌اش با هم بر سر او آوار شد، فری به این فکر کرد که هر دو با هم شام را بپیچانند. و هنگامی که داشت به این فکر می‌کرد، تصمیم گرفت که بعداً، خیلی بعدتر می‌توانستند خبر بدهند.

این فکر داشت توی ذهنش بالا و پایین می‌شد که او با لحن ملایم و در عین حال بی‌حالی گفت: «هی. برگشتی.»

سپس سر خواندن کتابش برگشت.
این کارش باعث شد فری همان‌طور که همسرش و رفتارش و همین‌طور لحنی که هیچ وقت به کار نمی‌برد و اصلاً هم به او نمی‌آمد را بررسی می‌کرد، به دلایل دیگری خشکش بزند.

سپس در را بست، وارد اتاق شد و گفت: «پدر و مادرت خوشحال می‌شن وقتی منتظر آماده شدن غذا هستن پیش از شام یه نوشیدنی با ما بخورن.»

سر فینی بالا آمد و نگاهش خیلی کوتاه روی او نشست. پیش از این‌که به سمت دیگری نگاه کند، سر تکان بدهد، دست دراز کند و تکه ربانی برداد و بین کتاب بگذارد، هیچ نشانه‌ای از هیجان‌زدگی به خاطر این ایده از خود نشان نداد. این کار را کرد، کتاب را بست و آن را روی میز کنار صندلی‌اش گذاشت و با ملایمت پنلوپه را کنار زد که او هم پیش از این‌که روی زمین بپرد، میوی خواب آلود و ناراحتی سر داد.

هنگامی که فینی پتو را کنار زد، ایستاد، نگاهش را از او برگرداند و سعی کرد او را دور بزند و از کنارش بگذرد، فری بی‌حرکت ماند.

سر فینی بالا آمد، به او نگاه کرد و فری وقتی نگاه سرد و تهی توی چشمانش را دید که کاملاً مناسب مجسمه مادر این جهان بود، حس کرد دلش فشرده شد.
پرسید: «اتفاقی افتاده کوچولو؟» و فینی سر تکان داد.

پیش از این‌که دوباره نگاهش را به سمت دیگری بیندازد و سعی کند خودش را از بین بازوان او بیرون بکشد، دروغش را به زبان آورد. «فقط خسته و گرسنه‌م.»

بازوهای فری به دور او محکمتر شدند و نگاه فینی به سمت او برگشت.

با ملایمت پرسید: «پرسیدم اتفاقی افتاده فینی؟»

دوباره دروغ گفت: «من هم بهت گفتم خسته و گرسنه‌ام. می‌شه برای شام بریم؟»

فری گفت: «یه دقیقه دیگه.» فینی نفسی کشید و آن را به بیرون دمید، در چشمانش خیره شد و منتظر ماند. فری گفت: «موضوع چیه؟»

بدنش در بین بازوان فری منقبض شد و ابروهایش با عصبانیت به هم نزدیک شدند.

«فری، بهت که گفتم. خسته و گرسنه‌ام.»
جواب داد: «موضوع این نیست.»

فینی جواب داد: «بله هست.»

گفت: «داری دروغ می‌گی همسر.» فینی پلک زد و بعد از پلک زدنش گونه‌هایش سرخ شدند و چشمانش برق زدند.

زمزمه کرد: «تو الان گفتی دارم دروغ می‌گم؟»

فری گفت: «این رو گفتم چون داری دروغ می‌گی.»

ابروهایش در هم گره خوردند و ناراحتی‌اش به خشمی مشهود تبدیل شد. «خب دروغ نمی‌گم، اگه می‌گفتم هم به اندازه کافی من رو نمی‌شناسی که وقتی دروغ می‌گم متوجه بشی.»

فری به او گفت: «داری یه چیزی رو پنهان می‌کنی و من دلم می‌خواد بدونم اون چیه.»

فینی در بازوان او به تقلا افتاد و تقریباً به اندازه کافی زور زد که بتواند خودش را از بین بازوان او آزاد کند ولی فری آن‌قدر باهوش بود که نگذارد. فینی پیش از این‌که تسلیم شود به تندی گفت: «هیچی پنهان نمی‌کنم.»

«همسر.» فشار ملایمی به تن او داد. «من تو رو وقتی خسته و گرسنه هستی دیدم. نور توی چشم‌هات و یا سرور و خوشی وجودت رو از دست نمی‌دی. حتی وقتی هم گرسنه باشی و هم خسته. حالا داری یه چیزی رو پنهان می‌کنی و من می‌خوام بدونم اون چیه.»

فینی چپ‌چپ نگاهش کرد ولی حرفی نزد.

بنابراین حدس زد: «به خاطر شام خوردن با والدینت مضطربی؟»

چشم‌های فینی وقتی جواب می‌داد، ریز شدند: «چرا باید مضطرب باشم؟ اون‌ها پدر و مادرم هستن تا حالا هزار بار باهاشون شام خوردم.»

این هم دروغ بود ولی گذاشت این یکی بگذرد.

«خیلی خب، اگه به خاطر پدر و مادرت مضطرب نیستی پس چی رو داری بهم نمی‌گی؟»

تازه این موقع بود که فینی با عصبانیتی نه چندان کم تحمل از کف داد. «خیلی‌خب، فری، راستش دارم یه چیزی رو ازت پنهان می‌کنم، این موضوع مال خودمه و می‌خوام پنهانش کنم و تو می‌تونی یه یاروی گنده و قوی باشی ولی من یه چیزی توی ذهن خودم دارم که نمی‌خوام بگمش و نمی‌گمش. بنابراین نک و نال نکنه چون نمی‌گم. باشه؟»

سریع پرسید: «نک و نال نکنم؟»

«غر نزن یا…» سرش را با عصبانیت تکان داد و به دنبال کلماتی گشت که در هر دو دنیا قابل فهم باشد. «نمی‌دونم. فقط باید این رو بپذیری.»

صورتش را به او نزدیک کرد و با صدای آرامی گفت: «فینی کوچولوی من، خوشم نمی‌آد چیزی رو از من پنهان کنی.»

بلافاصله جواب داد: «گردن‌کلفت.» و سر فری عقب رفت دوباره آن برق را در چشمانش دید.

و ناگهان معنای آن برق را فهمید.

پرسید: «از دست من عصبانی هستی؟»

دوباره دروغ گفت: «نه.»

«خدایان.» به چشمان خشمگین و در عین حال همچنان زیبای او خیره شد. «هستی. از دست من عصبانی هستی.»
«گفتم نیستم فری.»

«دوباره داری دروغ می‌گی فینی. این رو توی چشم‌هات می‌بینم، عصبانیتت کاملاً شفافه و پنهانش هم نمی‌کنی. محض رضای خدا، دوست دارم بدونم چی کار کردم که سزاوار این خشمت شدم. فقط دو ساعته که رفتم.»

فینی چشم‌غره‌ای به او رفت و دهانش را بسته نگه داشت.

«فینی تا وقتی نگی همین‌جا می‌مونیم و برای ملاقات با پدر و مادرت دیر می‌کنیم.»

آن موقع بود که گونه‌هایش آتش گرفتند، چشمانش برق زدند و آرواره‌اش به هم فشرده شد و پیش از این‌که بتواند به حرف‌هایش فکر کند، کلمات از دهانش بیرون ریختند. «من که مشکلی ندارم. به ندیمه‌هام می‌گم دستور بدن سینی‌های غذای ما رو بیارن توی اتاق. شاید اگه خوش‌شانس باشی ویولا اون‌ها رو بیاره.»

به حق طبقه هفت جهنم.

ندیمه‌های نکبتش با او صحبت کرده بودند.

«فینی-»

فرمان داد: «ولم کن فری.» حالا دیگر داشت دست‌های او را با دست‌های خودش هل می‌داد.

به او دستور داد: «همسر به من نگاه کن.» این کار را کرد و بی‌حرکت ماند.
بعد ناگهان کنترلش را از دست داد و فریاد کشید: «گفتم ولم کن!»

بعد از این‌که فینی کنترلش را از دست داد، فری حس کرد که اعصاب خودش هم داشت به هم می‌ریخت، بنابراین غرید: «آروم باش همسر.»

فینی دست از هل دادن او برداشت و به او چشم‌غره رفت.

سپس گفت: «که این‌طور، کارت باهاش تموم شد. سه روز، همین بود دیگه؟ زمان طول و درازیه. می‌تونم درک کنم که این‌طور بوده. شاید باید با پدر و مادرم صحبت کنم، ببینیم می‌تونیم بذاریم بره یا نه. این باید برای تو خوب باشه درسته؟»

لعنت بر دل سیاه شیطان.

لعنت خدایان به این ندیمه‌های خبرچین نکبتش.

«فینی-»

حرفش را قطع کرد: «خب؟»

تازه آن موقع بود که او شروع به حرف زدن کرد و شاید هم حرف‌هایش خیلی عاقلانه نبودند. «همون‌طور که می‌دونی همسر، قصر یخی مال توئه. تو توی فینگارد زندگی می‌کنی. پدر و مادرت در قلعه‌شون توی کوه‌های اسنودون زندگی می‌کنن و به این‌جا برگشتن تا برای گالس آماده بشن. ویولای دوست داشتی هم جز کارکنان توئه و اگه دوست داشته باشی ردش کنی بره، هر حقی برای این کار داری.»

فینی با عصبانیت جواب داد: «پس بدون معطلی ردش می‌کنم بره.»

با عصبانیت فریاد زد: «این حق رو داری» و به حرف زدن ادامه داد و حرفی زد که ابداً عاقلانه نبود. «هرچند مایه شرمندگیه که جذابیتش رو سر میزت از دست بدی.»

فینی در بین بازوهای او کاملاً بی‌حرکت ماند ولی سرخی گونه‌هایش به مانند درد توی چشمانش افزایش پیدا کرد.

لعنت خدایان به جهنم.

فینی زمزمه کرد: «الان این رو نگفتی.»

سعی کردم او را به خودش نزدیک‌تر کند ولی دست‌های فینی بلافاصله روی سینه او نشستند و خودش را عقب نگه داشت.
«فینی، عشق من، این بحث مسخره‌ست. مال سال‌ها پیش بوده. اون یه خدمتکاره. فقط یه خدمتکاره. حتی کوچکترین معنایی برای من نداره. هیچ کدومشون ندارن.»

تا آن‌جایی که می‌دانست برای زن‌هایی از دنیای خودش، مخصوصاً برای یک شاهزاده‌خانم و برای سوفن از خاندان وایلد مطمئناً قابل درک بود که مردی مانند او آزادانه با ###‌ای مانند ویولا بخوابد، بدون هیچ شرم یا فکری ولی ظاهراً برای زنی مانند فینی که از دنیای دیگری آمده بود، این‌طور نبود و فری خیلی دیر فهمید که گفتن این حرف به وضوح اشتباه بود.

این را فهمید چون چشم‌های زیبای فینی بسته شد، رویش را از او برگرداند و به تندی گفت: «پس بذار بهت اطلاع بدم فری، چه سال‌های پیش بوده باشه یا دیروز، چه خدمتکار بوده باشه یا دوشس، برای همسرت مهم نیست که چه فکری در مورد اون زن می‌کردی یا اون زن در موردت چه فکری می‌کنه، این به معنای همه چیزه. حالا، پس ولم کن که خبر مرگم برم و با پدر و مادرم شام بخورم.»

معنی آن حرف را نفهمیده بود ولی فینی آن را با چنان شدتی گفته بود که بازوهای او به دورش شل شدند و فینی سریع خودش را از او کنار کشید و بدون هیچ تعللی مستقیم به سمت در رفت.

آن را باز کرد، جلوی آن ایستاد، به سمت او برگشت و صدا زد: «داری میای؟»

فینی به او نیاز داشت به سالن غذاخوری ببردش چون حتی کوچکترین سرنخی از این‌که کجا باید برود نداشت و دلش هم نمی‌خواست که او این را بداند.

و ناگهان بازی‌شان اعصاب فری را خرد کرد ولی طول اتاق را طی کرد و به سمت همسرش رفت. هرچند وقتی به آن‌جا رسید در را بست.

فینی با عصبانیت به در نگاه کرد و بعد سرش را برگرداند و با خشم به او چشم دوخت.

دستش را روی انحنای گردن فینی گذاشت و صورتش را به به صورت او نزدیک کرد.

با لحن ملایمی گفت: «بعد از شام این بحث رو تموم می‌کنیم.»

فینی بلافاصله جواب داد: «نه نمی‌کنیم.» صدایش بلند بود و مانند شلاقی روی اعصاب متشنجش فرود آمد و باعث شد کنترل کمی که روی خودش داشت را از دست بدهند. فشاری به گردنش وارد کرد و او را نزدیک‌تر کشید.
«بله همسر، این کار رو می کنیم.» انگشتانش دوباره فشاری به گردن او دادند و بیشتر سرش را به فینی نزدیک کرد و وقتی حکمش را صادر می‌کرد، صدایش به مانند غرشی آرام بود. «چیزهای ناتموم زیادی که بین‌مون باقی موندن رو بعد از شام تموم می‌کنیم.»

چشم‌های فینی درشت شدند، رنگ صورتش پرید و دهانش باز ماند
منظورش را فهمید.

گردنش را رها و در را باز کرد. دست همسرش را گرفت و او را توی راهرو کشید.

سپس او را با خودش در طول راهرو کشید. قدم‌هایش بلند و عصبانی بودند و با این حال با خودش فکر می‌کرد که شام خوردن با والدین فینی قرار بود خوش‌ بگذرد.

و قرار بود طولانی باشد.

خیلی طولانی.

با این حال می‌خواست ببیند می‌تواند آن را تا جایی که می‌توانست زودتر پایان بدهد یا نه.

او و عروسش کارهای خیلی زیاد و مهم‌تری برای انجام دادن داشتند.

پایان فصل

فصل چهاردهم
خوب بخوابی همسر

بعد از یک شام پنج ‌وعده‌ای به شدت گران‌قیمت که تازه تمام شده بود و هنوز در معده‌ام سنگینی می‌کرد، بیرون سالن غذاخوری ایستاده بودیم که پدرم اعلام کرد: «یه فکر جالب دارم. دستور می‌دم یه سورتمه ما رو برای یه فنجان شکلات داغ که سوفنم خیلی دوستش داره به ازمرالدا ببره.»

فکر کردم فکر خیلی خوبی بود، مخصوصاً چون پدر و مادرم هر دو داشتند خیلی صبورانه و حتی مهربانانه با من رفتار می‌کردند، حتی به شکل عجیبی مراقب بودند. هرچند این را کنجکاوی‌شان در مورد این‌که رابطه من و فری چطور بود، در نظر گرفتم. آن‌ها کنجکاو بودند چون من اصلاً با او صحبت نمی‌کردم و حتی در طول مدت شام به سختی نگاهی به او می‌انداختم و مخصوصاً وقتی فری عمداً درخواست کرد ویولا شخصاً از او پذیرایی کند، انگار رسماً از چشمانم به سمت او خنجر پرت می‌کرد.

بله، اوه بله، دقیقاً همین کار را کرد.
آن عوضی کله‌پوک نکبت همین کار را کرد.

و خب، به هر حال ویولا خیلی زیبا بود و حتی ذره‌ای به من شباهت نداشت.

اوغ.

فکر کردم ایده خوبی بود چون این باعث می‌شد تنها بودن با فری به تأخیر بیفتد، تنها بودن با او چیزی بود که نمی‌خواستم چون کاملاً مطمئن بودم که نمی‌توانستم او را تا حد مرگ خفه کنم ولی اگر شانس می‌آوردم می‌توانستم لگدی کاملاً هدف‌گیری شده بزنم و اگر موفق می‌شدم که به اندازه کافی لگدم را محکم بزنم، به امید همه برای به وجود آوردن پادشاه آینده خاتمه می‌دادم.

همین‌طور فکر کردم ایده خوبی بود چون یک ماگ شکلات داغ با توجه به شام که انگار روی دلم مانده بود، چیز خوبی به نظر می‌رسید (همان‌طور که همه می‌دانند شکلات در هر شکلی که باشد خیلی خوب است مهم نیست چه شکلی باشد) و جایی که به آن اِزمرلدا گفته می‌شد به نظر می‌رسید جای خوبی برای ماجراجویی باشد.

دهانم را باز کردم تا از ته دل با این پیشنهاد موافقت کنم ولی شوهر کله‌خر و نکبتم پیش از من جواب داد.

«متأسفم آتیکوس. فینی پیش از این‌که برای شام به شما بپیوندیم به من گفته بود که خسته‌ست. پس حالا فکر می‌کنم بهترین کار برای من و همسرم خستگی در کردنه.»

به شدت به سمتش برگشتم، سرم را بالا گرفتم و خنجرهای بیشتری از چشمانم به سمتش پرتاب کردم.

به من نگاه کرد و دستانش را روی سینه‌اش چلیپا کرد. کاملاً در برابر خنجرهایی که به سمتش پرت می‌کردم نفوذناپذیر بود.

پدرم گفت: «قابل درکه دِرَکار.» سپس حس کردم به من نزدیک شد و ادامه داد: «روز خیلی طول و درازی برای هر دوی شما بوده.»

حالت صورتم را صاف کردم، به سمت او برگشتم و لبخندی به رویش زدم که امیدوار بودم به لبخندهای حقیقی نزدیک بوده باشد. به سمتم خم شد و گونه‌ام را با حواس‌پرتی بوسید.

ولی هنگامی که لب‌هایش پوستم را لمس کردند، حسی به من دست داد که انگار لیزر به پوستم برخورد کرده بود.

چشم‌هایم را بستم و درد زیبایش را به جان خریدم و حینی که آن را به خاطر می‌سپردم، صورتم را به آن‌ها چسبانده نگه داشتم.

سپس عقب رفت و من چشم‌هایم را باز کردم و مامانم را دیدم که به من چشم دوخته بود. پوست اطراف چشم‌ها و لب‌هایش صاف بودند ولی با این‌حال چهره‌اش بی‌حالت بود ولی می‌توانستم بگویم که داشت فکر می‌کرد. درباره چی را نمی‌دانستم.

جلو آمد و من خودم را سرجایم نگه داشتم، چون در طول شما رفتارش خوب بود، نمی‌دانستم باید انتظار چه چیزی را داشته باشم.

ولی به هیچ وجه انتظار این را نداشتم که یک آغوش گرم ولی خیلی کوتاه به من بدهد و در همان حین بگوید: «دوباره برگشتنت خیلی دوست داشتیه عزیزم.»

سپس بدون هیچ کار دیگری، حینی که ذهنم هنوز هم داشت به بازوهای او به دور خودم فکر می‌کرد، آن‌ها یک شب بخیر دوستانه و در عین حال محتاطانه (دیدین؟ خیلی عجیب بود.) به فری گفتند و رفتند.

رفتن‌شان را تماشا کردم.

عالی بود.

فری دستم را گرفت و من را به سمت راه‌پله کشید.

باز هم عالی بود!

به او اجازه دادم من را با خودش ببرد، چون جایی که خدمتکارها، مخصوصاً ویولا می‌توانست ببیند با او دعوا نمی‌کدرم. به او اجازه دادم چون تقلا کردن شأنم را زیر سؤال می‌برد و مادرم به من آموخته بود که هیچ وقت شأنم را زیر سؤال نبرم. ولی حالا من شاهزاده‌خانم این سرزمین بودم و همه می‌دانستند که همه شاهزاده‌ خانم‌ها باید تمام تلاششان را برای حفظ وقارشان خرج کنند. و در نهایت اجازه دادم این کار را بکند چون مزخرف بود ولی می‌دانستم اگر مقاومت به خرج بدهم کسی که در نهایت می‌باخت خود من بودم.

جلو آمد و من خودم را سرجایم نگه داشتم، چون در طول شما رفتارش خوب بود، نمی‌دانستم باید انتظار چه چیزی را داشته باشم.

ولی به هیچ وجه انتظار این را نداشتم که یک آغوش گرم ولی خیلی کوتاه به من بدهد و در همان حین بگوید: «دوباره برگشتنت خیلی دوست داشتیه عزیزم.»

سپس بدون هیچ کار دیگری، حینی که ذهنم هنوز هم داشت به بازوهای او به دور خودم فکر می‌کرد، آن‌ها یک شب بخیر دوستانه و در عین حال محتاطانه (دیدین؟ خیلی عجیب بود.) به فری گفتند و رفتند.

رفتن‌شان را تماشا کردم.

عالی بود.

فری دستم را گرفت و من را به سمت راه‌پله کشید.

باز هم عالی بود!

به او اجازه دادم من را با خودش ببرد، چون جایی که خدمتکارها، مخصوصاً ویولا می‌توانست ببیند با او دعوا نمی‌کدرم. به او اجازه دادم چون تقلا کردن شأنم را زیر سؤال می‌برد و مادرم به من آموخته بود که هیچ وقت شأنم را زیر سؤال نبرم. ولی حالا من شاهزاده‌خانم این سرزمین بودم و همه می‌دانستند که همه شاهزاده‌ خانم‌ها باید تمام تلاششان را برای حفظ وقارشان خرج کنند. و در نهایت اجازه دادم این کار را بکند چون مزخرف بود ولی می‌دانستم اگر مقاومت به خرج بدهم کسی که در نهایت می‌باخت خود من بودم

من را با خودش از پله‌ها بالا کشید و مستقیماً به سمت اتاق‌هایم برد، از در گذشتیم و در را پشت سرمان بست و بعد آرام به آن تکیه داد و دستانش را روی سینه‌اش چلیپا کرد.

چند قدمی در اتاق پیش رفتم و بعد به سمت او برگشتم و دیدمش، من هم دست‌هایم را روی سینه‌ام چلیپا کردم.

سپس شروع کردم به حرف زدن.

با چانه‌ای بالا گرفته و شانه‌های صاف نگه داشته به او اطلاع دادم: «متأسفانه بعد از نزدیک به دو ماه ساده زیستی، همه اون غذاهای سنگی و شراب باعث شده حالم خوب نباشه شوهر. هرچند با مهارت خیلی زیادی سِرو شن.» چشمانش را دیدم که با فهمیدن منظورم از خشم شعله کشیدند، هرچند ندیدنش کار خیلی سختی بود. «روی دلم مونده. خیلی ازت ممنون می‌شم که من رو توی تختم تنها بذاری و برای خودت اتاق‌خوابی پیدا کنی…» مکثی کردم و بعد ادامه دادم: «سریعاً.»

پیش از این‌که با صدای آرام و لحن مرگباری شروع به حرف زدن کند، عضله‌ای به شکل ترسناکی روی آرواره‌اش نبض گرفت. «تو همسرم هستی فینی. چیزی که مال توئه مال منم هست که شامل تختت هم می شه.»

بلافاصله جواب دادم: «خیلی‌خب، هرچند فکر می‌کردم از اون‌جایی که حالم خوب نیست و این‌جا خیلی بزرگ و سکنه داره، مطمئن بودم که به خاطر من هم که شده یه جای دیگه‌ای برای خواب پیدا می‌کنی. یا شاید هم نخوابی کلاً بستگی داره کی توی تختت ظاهر بشه.»

دیگر اثر نویسنده و مترجم این رمان رمان تبار زرین میبشاد بخوانید

اثرجدید نویسنده رمان تبار زین و رویاهای سرکش با نام دایره دوستی از اینجا بخوانید

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.Aliabdolkmaleki.Eteraf.mp3

علی عبدالمالکی بعد از مدتها ترکوند

لینک دانلود کامل آهنگ اعتراف علی عبدالمالکی: https://xip.li/sTQ8pZ

توجه:دانلود آهنگ از سایت نگین موزیک نیم بها میباشد یعنی اگر فایلی دانلود کنید که ۴ مگ حجمش باشه از حجم اینترنتتون ۲ مگ کم مکینه امتحان کنید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۲۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا