" /> رمان رویاهای سرکش پارت 26 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۲۶

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

درکار با صدای آرامی گفت: «من دِرَکار هستم و هر دوی شما می دونین این یعنی چی. ولی نمی‌تونم به احساساتتون فرمان بدم. با این‌حال، از شما می‌خوام که حتی با این‌که برای از دست دادن دخترتون غمگین هستید، ولی درهای قلبتون رو به روی فینی باز کنید. سوفن به دلایل خودخواهانه‌ای از این دنیا فرار کرد. ولی فینی به دلایل متفاوتی به این‌جا اومد.»

آرورا بلافاصله پرسید: «و اون‌ها رو به ما می‌گید؟»

درکار به همان سرعت جواب داد: «والدینش، یعنی دوقلوهای شما توی اون دنیا وقتی فینی بچه بود، مردن.»

آتیکوس زیر لب گفت: «خدایان.» بالاتنه‌اش صاف شد و حتی پشت آرورا هم کمی صاف‌تر شد.

درکار سر تکان داد «هنوز هم برای اون‌ها عزاداره. دلش برای اون‌ها تنگ شده. الف‌ها به من گفتن که اون ثروت خیلی زیادی پرداخت کرده و همه ما می‌دونیم که خطر خیلی بزرگی رو هم به جون خریده اون هم فقط به خاطر این‌که اون‌ها…» مکثی کرد و تأکید بیشتری به کلامش داد: «یا شما رو دوباره ببینه.»

این حرفش تکانی به هر دوی آن‌ها داد. درکار این را فهمید چون آرورا رویش را برگرداند تا حالت صورتش را پنهان کند و آتیکوس هم در تلاش برای همین کار، نگاهش را پایین انداخت و به پوتین‌هایش نگاه کرد.

درکار به صحبتش ادامه داد: «از زمانی که با من توی کلبه شکارم می‌گذرود لذت می‌برد و از بودن در این‌جا هم خوشحال می‌شه. این رو می‌دونم چون با پیشنهاد وقت گذروندن با شما جا و روستایی که توش دوست پیدا کرده بود رو مشتاقانه ترک کرد. با این وجود برای دیدن شما اضطراب خیلی زیادی داره. حدس می‌زنم چون نمی‌دونستید اون کیه و چون نسبت به سوفن صبرتون رو از دست داده بودین، توی مدت کوتاهی که همراه شما بوده ممکنه طوری رفتار کرده باشید که باعث این اضطرابش شده باشه. ولی اگه فکر می‌کنید نمی‌تونید اون رو توی قلبتون جا بدین، پس از شما می‌خوام که حداقل این رو در قلبتون پیدا کنید که بهش محبت نشون بدید. اون ثروت زیادی هزینه کرده و خودش رو توی خطر خیلی زیادی انداخته تا فقط با شما وقت بگذرونه. آرزو می‌کنم این رو به دست بیاره و ازش لذت ببره و آرزو می‌کنم که شما هم اگر دوست داشتید از این موضوع لذت ببرید.»

آتیکوس بلافاصله سرش را بالا گرفت. آرورا هم آرام سرش را برگرداند تا دوباره با درکار رو در رو شود و چانه‌اش را به شکل ملوکانه‌ای بالا گرفت.

درکار با صدای آرامی گفت: «حالا اطلاعات دیگه‌ای به شما می‌دم که می‌دونم حقیقت دارن. اگر درهای قلبتون رو به روش باز کنید، اون برای شما تلافی می‌کنه.» و پیش از این‌که آتیکوس دوباره سرش را خم کند، دید که آرواره‌اش منقبض شد. آرورا یک بار سرش را تکان داد. درکار هم در جوابش سر جنباند و ادامه داد: «چیزهای بیشتری هست که باید بدونید.»

آتیکوس نفس عمیقی کشید و آرورا صبورانه منتظر ماند.

درکار ادامه داد: «نمی‌دونه که من می‌دونم اهل این دنیا نیست. و تا وقتی هم که خودم بهش نگفتم، این رو نمی‌فهمه. این راز رو حفظ می‌کنید و طوری باهاش رفتار می‌کنید که انگار سوفن از خاندان وایلده. هرچند شما همون‌طوری که اون احترامتون رو به دست میاره باهاش درست رفتار می‌کنید.»

درکار نگاه تند و تیز پادشاه و ملکه‌اش را پذیرفت و ذهنش به سمت درخواستش کشیده شد، چیزی که کم کم داشت نگرانش می‌کرد.

اوایل نمی‌خواست اطلاعاتش در مورد این‌که فینی از دنیای دیگری آمده بود را با آن‌ها در میان بگذارد چون خودش هنوز هم داشت سعی می‌کرد با این موضوع کنار بیاید. ولی اشتباهات لپی‌اش خیلی دوست داشتنی بودند، حتی واکنش‌هایی که برای ماست‌مالی‌ از خودش نشان می‌داد و چیزهایی که غافلگیرش می‌کردند عمیقاً لذت بخش بودند. از همه‌ کارهایش لذت می‌برد… خیلی زیاد هم لذت می‌برد. زمان گذشته بود. نه خیلی ولی زمانش رسیده بود که اطلاعاتش را در میان بگذارد حالا، دیگر طوری شده بود که انگار داشت موضوعی را از او پنهان می‌کرد، یک راز خیلی مهم، آن‌قدر مهم که پنهان کردنش از او مثل یک دروغ بود.

ضمناً او همین شب پیش شاهد این بود که او و تاد جان‌هایی را گرفته بودند و هیچ واکنش خوبی هم به این موضوع نشان نداده بود و عکس‌العملش به خبر در خطر بودن جانش حتی از آن‌ هم بدتر بود. با این اضطراب زیادی هم که به خاطر دوباره وقت گذراندن با پدر و مادرش تحمل می‌کرد دیگر اصلاً وقتش نبود که فری اطلاعاتی که در مورد خود او داشت را رو کند.

ولی این را می‌دانست که باید زمانی برای انجام دادن این کار پیدا کند و همین‌طور عذری برای این‌که چرا زودتر به او نگفته بود.

و باید خیلی زود این کار را می‌کرد.

آتیکوس شروع به حرف زدن کرد و توجه دِرکار را به خودش جلب کرد: «درک نمی‌کنم، چرا-؟»

درکار توضیح داد: «به جانش سؤقصد شده آتیکوس. تا اون‌جایی که من می‌دونم اون توی دنیای خودش یه شاهزاده خانم نیست، مگر این‌که با توجه به رفتار خیلی دوستانه‌ای که با همه داره بشه گفت که وفاداری توی دنیای اون به شدت با این‌جا متفاوته. هرگز قاتلی نبوده که زندگیش رو تهدید یا بهش حمله کنه. هیچ‌وقت کشته شدن یه نفر رو ندیده ولی این‌جا توی یه شب کشته شدن سه نفر رو دیده. واکنشی منفی به این موضوع نشون داد و واکنشش هم خیلی شدید بود. اون دختر شما نیست، شکار نمی‌کنه، آموزش شمشیرزنی، جنگیدن با چاقو یا کمانداری ندیده. با اون چیزهایی که از حرف‌هاش، رفتارش و واکنش‌هاش به همه‌چیز فهمیدم، دنیای اون کاملاً با دنیای ما فرق داره. برای مثال، حیوانات با انسان ها صحبت نمی‌کنن.»

چشم‌های آتیکوس و آرورا با این خبرهای عجیبی که دِرکار به آن‌ها داده بود، از تعجب درشت شد.

«اون با چیزهای جدید و غافلگیرکننده خیلی زیادی کنار اومده، تقریباً انگار همه چیز در اطرافش برای اون تازگی داشتن. بعد از این‌که خوب جا افتاد و بعد از این‌که امید به خدا کشف کردیم چه کسی پشت نقشه‌هاییه که برای گرفتن جانش کشیده شدن و همین‌‌طور سوءقصدی که به من شد، باهاش در مورد چیزهایی که می‌دونیم و این‌که می‌دونیم از کجا اومده صحبت می‌کنم و براش توضیح می‌دم که توی این دنیا می‌مونه و بازگشتی در کار نیست.»

پادشاه سر تکان داد و بعد پرسید: «خوب شد که به اون سوءقصد اشاره کردی درکار، چون باید در موردشون صحبت کنیم…» پیش از این‌که دوباره اسمش را بگوید تردیدی کرد. «… فینی تو شاید اهل یه دنیای دیگه باشه ولی توی این دنیا دختر منه. و زندگیش دوباره هدف قرار گرفته شده.»

«بله.» درکار بدون این‌که نیاز باشد و بی‌صبرانه با جمله‌ای که خیلی خوب آن را می‌دانست موافقت کرد.

آتیکوس گفت: «مطمئناً از چنین چیزی خوشم نمی‌آد، مهم نیست اون دختر کیه. قلمرو من تعادل خودش رو داره و این موضوع تعادلش رو تهدید کرده.»

درکار جواب داد: «و زندگی همسر من رو آتیکوس.» آتیکوس نگاهی به ملکه‌اش انداخت ولی او پاسخ نگاه شوهرش را نداد. نگاه آرورا ثابت به روی درکار باقی ماند.

آتیکوس بعد از این‌که به درکار نگاه کرد، جواب داد: «درسته. خب چه چیزهایی فهمیدی و چه کارهایی انجام شده؟»

درکار سریع جواب داد: «روبن مردی که دیشب دستگیر کرده بود رو شکنجه کرد. اون رو یه لانوینی استخدام کرده بود.» درکار به صورت‌های پادشاه و ملکه نگاه کرد که با شنیدن خبر این‌که خیانتکار یکی از شهروندانشان بود نه یک خارجی، گرفته شد. ولی درکار به حرف زدن ادامه داد: «کوینسی و بالتازار رو فرستادم که پیداش کنن. همون‌طور که می‌دونین خیلی سریع این کار رو می‌کنن. وقتی پیدا شد پیش ما آورده می‌شه.» آتیکوس سر تکان داد و درکار ادامه داد: «همزمان، اون دسته از افرادم که برای محافظت کردن از کشتی‌هام بهشون نیازی نیست به فینگارد میان. اون طور که فکر می‌کنم همون‌طور که خواسته بودم برای قصر محافظ گذاشتید؟»

«البته.» آتیکوس دستانش را روی سینه‌اش چلیپا کرد و روی میزش خم شد. «دو برابرش رو هم گذاشتم.»

درکار زیر لب گفت: «بسیار خوب. افراد من توی فینگارد می‌مونن تا مراقبت از فینی رو تشدید کنن. از این قصر بیرون نمی‌ره و توی شهر گردش نمی‌کنه مگه این‌که در حضور من باشه یا دست کم چهار نفر از افراد من و چهار نفر محافظین شما رو همراه خودش داشته باشه تا اون رو از خطری که ممکنه تهدیدش کنه نجات بدن.»

آرورا یک دست زیبایش را با ادایی که به شکلی غیر طبیعی شبیه به فینی بود، تکان داد و گفت: «این زیاده رویه. این‌جا فینگارده.»

درکار جواب داد: «و دقیقاً روی پله‌های همین قصر بود که اون قاتل خنجرش رو به سمت دخترتون پرتاب کرد، این‌طور نبود؟» و آرورا را تماشا کرد که دندان‌هایش را به هم فشرد.

آتیکوس گفت: «حقیقت داره درکار، ولی فینگاردی‌ها با فرهنگ و فرهیخته هستن. دو برابر شدن محافظین پادشاه و پرسه زدن افراد درکار توی شهر باعث ناآرامی می‌شه. به این چیزها عادت ندارن. مخصوصاً اگه شاهزاده خانم یخی‌شون همراه محافظین زیادی توی شهر گردنش کنه. معمولاً آزادانه توی شهر گردنش می‌کرد و اصلاً…» نتوانست احساس افتخارش را به این موضوع مخفی کند. «نیازی به محافظین زیاد نداشت.»

درکار با خشم گفت: «اون‌ها می‌تونن با محافظین و افراد من که از شاهزاده‌خانم محافظت می‌کنن کنار بیان یا تحت حکمرانی بالدور قرار بگیرن. فکر می‌کنی کدوم رو انتخاب می‌کنن؟»

آتیکوس دهانش را بست.

درکار ادامه داد و با صدای آرامی حرف زد: «چیزی که مطمئنم هرگز فراموش نمی‌کنید رو بهتون یادآوری می‌کنم. فینی سوفن نیست. از سنین کوچکی آموزش شکار ندیده. گوزن‌ها و حیوانات وحشی بی‌شماری رو شکار نکرده در واقع دیدن یه گوزن مرده باعث می‌شه حالش به هم بخوره. همیشه همراه خودش یه خنجر نداره و اگه داشته باشه هم اصلاً نمی‌دونه چطور ازش استفاده کنه. دختر شما ثابت کرده بود که می‌تونست از خودش دفاع کنه و محافظینش این رو پیش از این که سوفن خودش را ثابت کنه می‌دونستن، توی چنین وضعیتی اون می‌تونست از پس خودش بر بیاد.» مکثی کرد تا منظورش را واضح ادا کند. «فینی من نمی‌تونه.»

آتیکوس با صدایی آرام و لحنی آرامش‌دهنده جواب داد: «درک می‌کنیم درکار.»

درکار پیش از این‌که نگاهش در در چشمان پادشاه قفل کند، نگاهی به ملکه انداخت.

سپس چیزی را گفت که باید هر دوی آن‌ها می‌شنیدند و درکش می‌کردند و چیزی که باید در گوش‌های درستی تکرارش می‌کردند تا خبرش در کل لانوین بپیچد و در واقع در کل سرزمین شمالی بپیچد.

«در واقع، باور دارم که درک می‌کنین ولی باید حالا این رو بفهمید. برای فینی خودم سوگند خوردم که هیچ چیزی نمی‌تونه بهش آسیب بزنه، دست هیچ چیزی هرگز به اون نمی‌رسه و خودم رو هم از خطرها محافظت می‌کنم.» همان‌طور که صحبت می‌کرد، خودش را پنج سانتی متری به سمت پادشاه خم کرد و حرفش را به پایان رساند. «اگه هر آسیبی بهش برسه، اگه حتی دست کسی بهش بخوره، بلافاصله فرمانش رو می‌دم و دِرَکار برمی‌خیزه.»

حتی آرورا هم نفسش را پر سر و صدا حبس کرد و چشم‌های آتیکوس درشت شدند و رنگ صورتش دوباره پرید.

آتیکوس شروع کرد به حرف زدن: «درکار-» صدایش حالا آرام و ملایم بود ولی درکار سرش را تکان داد.

«اژدهاها رو فرا می‌خونم، آتیکوس. قسم می‌خورم که همه‌شون رو فرا می‌خونم. این سرزمین رو با فرمان من زیر و رو می‌کنن و من تخت پادشاهیت رو می‌گیرم. می‌دونی که دوست ندارم این کار رو بکنم ولی این کار رو می‌کنم و آتش اژدهایان من ذره ذره برف‌ها و آخرین تکه یخ‌های توی این سرزمین رو آب می‌کنن و همراهش هر چیزی که مانعشون باشه رو هم از بین می‌برن و این رو به عنوان انتقام من برای هر آسیبی که به فینی زده بشه انجام می‌دن. اگه همه تلاشت رو برای به وجود آوردن امنیت همسر من نکنی، از اون‌جایی که اون دیگه دختری نیست که خون تو رو توی رگ‌هاش داره به این معنی می‌شه که کسی که در آینده روی تختت می‌شینه از خون تو نیست. من اژدها رو فرا می‌خونم. دست دست نمی‌کنم. این رو بهت قول می‌دم.»

آتیکوس زمزمه کرد: «حرفت شنیده شد درکار.»

درکار جواب داد: «مطمئن شو که آدم‌های درستی هم حرفم رو بشنون.»

آتیکوس سر تکان داد.

نگاه دِرکار به سمت آرورا برگشت و حواس ملکه هم کاملاً جمع او بود ولی هیچ علامتی از خودش نشان نداد.

ولی می‌دانست که ملکه هم حرف‌هایش را شنیده بود. آرورا همیشه می‌شنید. آرورا با هنر شنیدن آفریده شده بود.

صاف ایستاد و سرش را برای اسماً فرمانروایانش تکان داد و از آن‌ها روی برگرداند و زمزمه کرد: «کارمون این‌جا تموم شده. می‌رم حمام کنم و پیش عروسم برم.»

تقریباً به در رسیده بود که آرورا نامش را صدا کرد.

برگشت و نگاهش را روی خودش دید.

پیش از این‌که حرفش را با ملایمت بگوید خیلی تردید کرد. «… فینی تو. پدر و مادرش چطور مردن؟»

درکار جواب داد: «نمی‌دونم. اِلف‌ها این رو به من نگفتن.»

ملکه سرش را تکان داد و هنگامی که درکار دوباره داشت برمی‌گشت، نامش را صدا زد. درکار با بی‌صبری ابروهایش را برای او بالا انداخت و نگاهش کرد.

«اون…» مکث دیگری کرد و با لحن خیلی ملایمی ادامه داد: «از یه دنیای دیگه به این‌جا اومده تا…» نفس صداداری کشید. «فقط اون‌ها رو ببینه؟»

درکار جواب داد: «دقیقاً.» بیشتر توضیح داد: «و برای این کار در واقع اومده تا شما رو ببینه.»

آرورا در چشمان او نگاه کرد.

سپس با صدای آرامی نتیجه گرفت: «باید خیلی عاشق اون‌ها بوده باشه.»

درکار گفت: «نه، توی چند روز گذشته با هر اشاره‌ای به اسم‌های شما حتی اشاره‌ای گذرا، چشم‌هاش برق می‌زدن، گونه‌هاش از هیجان گل می‌انداختن، همیشه حواسش پرت می‌شد و هیجان‌زده می‌شد. خیلی عاشق پدر و مادرش نبود ملکه من. اون‌ها دنیای فینی بودن. و اون از یه دنیای دیگه سفر کرده تا اون‌ها رو پس بگیره. این فراتر از عشقه ولی نمی‌دونم چیه. چیزی که می‌دونم اینه که اون‌ها باید خیلی خارق‌العاده بوده باشن که سزاوار چنین سرسپردگی‌ای شدن.»

آرورا در چشمان او خیره شد و چیزی را به او نشان داد که هیچ وقت نه به او نشان داده بود و نه دیده بود که ملکه این را به کسی نشان داده باشد، نه حتی به شوهرش.

به شکل مشهودی از خودش آسیب‌پذیری نشان داد.

درکار ملکه آرورا را تماشا کرد که با برق زدن چشمانش به خاطر اشک‌هایی ریخته نشده، لب‌هایش را بین دندان‌هایش گرفت. سپس لب‌هایش را رها کرد و آب دهانش را قورت داد. پلک زد و رطوبت و برق چشمانش ناپدید شدند.

سپس با صدای آرامی گفت: «سعی می‌کنم در آینده فینی تو رو بشناسم درکار.»

درکار با صدای آرامی جواب داد: «به شما اطمینان می‌دم که این کار رو می‌کنین.» چانه‌اش را برای او و پادشاهش پایین برد و بعد از اتاق بیرون رفت.
***

فری برای شام حمام کرد و لباس پوشید، در راهرو به سمت اتاقی که باید با عروسش در آن سهیم می‌شد به راه افتاد تا پیش از این‌که او را برای شام ببرد لحظه‌ کوتاهی با او باشد.

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com%2Cmehdijahani.mp3

اینم ار آهنگ جدید مهدی جهانی بنام نامهربونی که ترکوند لینک دانلود کامل آهنگ : https://b2n.ir/832168

دیگر اثر نویسنده و مترجم این رمان رمان تبار زرین میبشاد بخوانید

اثرجدید نویسنده رمان تبار زین و رویاهای سرکش با نام دایره دوستی از اینجا بخوانید

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۲۶ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا