" /> رمان رویاهای سرکش پارت 25 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۲۵

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

فصل سیزدهم
دِرَکار برمی‌خیزد

پادشاه آتیکوس رو به پنجره‌ای که رو به تاریکی شب باز می‌شد، زمزمه کرد: «این رو باور نمی‌کنم.» و فری درکار نگاهش را از چهره مصیبت‌زده پادشاهش برداشت و به ملکه‌اش نگاه کرد.

ملکه آرورا از نگاه کردن به چشمان زیرک درکار اجتناب کرد، صورتش بی‌حالت بود ولی او می‌توانست حالت صورت کاملاً بی‌حالت نگه‌داشته ملکه‌اش را بخواند.

واکنش هیچ کدام از آن دو به کار شنیع دخترشان غافلگیری نبود.

پادشاه آتیکوس معمولاً احساساتش را پنهان نمی‌کرد. نیازی نداشت. پادشاه بود و افرادی که به دورش بودند نیازهایش را برآورده می‌کردند.

ولی ملکه آرورا داستان دیگری بود.

آتیکوس از پنجره رو برگرداند، چشمان درشت شده‌اش درکار را یافتند و زمزمه کرد: «این… این… این سفر به یه دنیای دیگه… این… یکسان با-»

آرورا حرف شوهرش را پایان داد: «خیانته.» صدایش سرد و بی‌احساس بود و آتیکوس به سمت همسرش برگشت.

«آرورا، عشق من-»

ملکه حرفش را قطع کرد: «بهت گفته بودم، بارها و بارها بهت گفته بودم آتیکوس، بهت گفته بودم که دخترمون رو مثل…» به سمت شوهرش خم شد. «یه پسر بزرگ نکن.»

آرواره آتیکوس منقبض شد. «من اون رو مثل یه پسر بزرگ نکردم. اون فقط از اون کارها خوشش می‌اومد، این توی ذاتشه و از این‌که با پدرش اون کارها رو انجام می‌داد لذت می‌برد. ولی حتی با این حال، این‌ها هیچ ربطی به این موضوع ندارن و خودت هم این رو می‌دونی.»

آرورا دستانش را روی سینه‌اش چلیپا کرد، کاملاً به سمت شوهرش برگشت و به تندی گفت: «نداره؟ همیشه یه پسر می‌خواستی. همیشه. و چون نداشتی توی کل زندگیش همیشه چیزهایی که به یه پسر، به پادشاه آینده آموزش می‌دن رو به اون یاد دادی. و این‌که با کله‌شقی هر کاری که از دستش برمی‌آد رو انجام بده تا به چیزی که می‌خواد برسه، نه این‌که برای آینده‌ای که برای خودش نمی‌بینه گردن بذاره. عشق من این‌ها رفتار یه دختر نیستن. این‌ها مطمئناً رفتارهایی هستن که یه پسر از خودش نشون می‌ده.»

آتیکوس شروع به حرف زدن کرد. «آرورا-» صورتش حالا با خشم رنگ به رنگ می‌شد ولی درکار بلافاصله حرفش را قطع کرد.

پرسید: «این صحبت‌های شما در حال حاضر هیچ فایده‌ای هم داره؟» پادشاه و ملکه‌اش نگاهشان را به سمت او برگرداندند. «شاهزاده‌خانم سوفن این کار رو کرد و با انجام دادنش به پدر و مادرش خیانت کرد که یعنی به پادشاه، ملکه، کشورش، خاندان وایلد و به من خیانت کرد. مطمئنم که با هم اتفاق نظر داریم که این کارش نابخشودنیه.»

پادشاه و ملکه هر دو به او خیره شدند و درکار برقی از درد در چهره پادشاه دید و همین‌طور در چهره ملکه با این‌ حال خیلی سریع پنهان شد.

عاشق دخترشان بودند. همه این را می‌دانستند که آتیکوس خیلی به او علاقه داشت و با برقی که در چشمان آرورا درخشیده بود و این حقیقت که نتوانسته بود آن را پنهان کند، به معنای این بود که او هم خیلی زیاد و عمیقاً عاشق دخترش بود.

آتیکوس چانه‌‌اش را در موافقت با درکار بالا گرفت. نگاه آرورا به زمین دوخته شده، این هم شیوه نشان دادن موافقت او بود.

درکار ادامه داد: «چیزهای بیشتری هم هست.»

نگاه آرورا به سمت او برگشت. آتیکوس به همسرش نزدیک‌تر شد و در کنار او و جلوی میزش ایستاد و به یک دستش را روی آن گذاشت و به آن تکیه داد.

پرسید: «بیشتر؟»

درکار سر تکان داد: «یه پیام از طرف اِلف‌ها داشتم.»

نگاه زن و شوهر دقیق‌تر شد و تنش توی اتاق بالا گرفت، همین حالا هم به اندازه کافی زخم خورده بودند.

«فکر می‌کنم به خاطر ازدواجت با یه سوفن دیگه از یه دنیای دیگه رضایت کمتری دارن.» آتیکوس اشتباه حدس زده بود و درکار می‌دانست که پادشاه برای دردسر درست کردن اِلف‌ها و یا عصبانیت‌شان به خاطر این پیش‌آمد نگران بود. این می‌توانست به معنای یک قرن دیگر گوشه‌گیری اِلف‌ها باشد.

و اون‌ها ابداً نمی‌خواستند الف‌ها دوباره خودشان را پس بکشند.

نه حالا.

نه با وجود یک فری و دِرکار که در بدن یک مرد تجسم پیدا کرده بود و این تجسم معنای زیادی برای لانوین داشت.

آتیکوس این را می‌دانست، چون دِرَکار دفعات بی‌شماری ازدواج با دختر او را رد کرده بود و الف‌ها هم با این زوج شدن آن دو مخالفت کرده بودند. و او در مورد این‌که آن‌ها واکنش شدیدی نسبت به زوج شدن او با روحی از دنیای دیگر نشان می‌دادند اشتباه نمی‌کرد.

درکار گفت: «اتفاقاً برعکس خیلی هم راضی هستن.»

آتیکوس با تعجب پلک زد و نگاه آرورا تند و تیزتر شد.

با صدای آرامی تکرار کرد: «خیلی راضی هستن؟»

«اِلف‌ها به من گفتن سوفنی که طبقه بالاست عروس یخی حقیقی منه. اون‌ها مخالف ازدواج من با دختر شما بودن ولی حالا از پیوندم با دوقلوی اون رضایت دارن. ظاهراً خواسته خدای کایر برای من با وجود فینی من به حقیقت پیوسته. اون دختر قسمت منه.»

آتیکوس با ناباوری پرسید: «محض رضای خدا، چطور چنین چیزی امکان داره؟ اون حتی اهل دنیای خودمون هم نیست.»

درکار به او اطلاع داد: «اون مثل من خون اِلف‌ها رو توی رگ‌هاش داره. خون اِلف‌های دنیای خودش هستن ولی اون چشم‌ها و موهاش رو از قلمرو اون‌ها به ارث برده. به خاطر همین با هم همبستر می‌شیم، بچه‌ای رو به وجود میاریم که کایر فرمانش رو داده تا خون اِلف‌ها و اژدهایان با هم در رگ‌هاش جریان داشته باشه و دوباره تا ابد روی تخت سلطنت لانوین تکیه می‌زنه.»

آتیکوس نفسش را بیرون داد و گفت: «این… این… مبهوت کننده‌ست.»

درکار جواب داد: «سرنوشته.»

آرورا همان‌طور که همیشه سعی می‌کرد خراب‌کاری‌های دخترش را کوچکتر جلوه بدهد، گفت: «پس این‌طور که معلومه این سرنوشت سوفن ما بوده که تصمیمش رو بگیره و بعد به اون عمل کنه.» و درکار به او نگاه کرد.

جواب داد: «اصلاً نمی‌دونسته که رفتنش به خواست خدایان بوده. اون به هیچ‌کسی به جز خودش فکر نمی‌کرده. حتی به فینی من توضیح نداده بود که چرا داشته از این دنیا می‌رفته و یا فینی در لحظه ورودش به این دنیا با چه چیزی رو در رو می‌شده. همون‌طور که به شما گفتم، جابه‌جایی درست پیش از این‌که قصر رو ترک کنه و به خانه خدایان بیاد و با من پیوند ببنده اتفاق افتاده بود. سوفن این‌طور برنامه‌ریزی کرده بوده و فینی من رو توی شرایطی انداخته که می‌دونم به شدت وحشتناک بوده، بدون این‌که بدونم کی بوده من هم طوری رفتار کردم که اون رو وحشت زده کرده ولی البته، سوفن کی به این‌چیزها فکر کرده که این بار فکر کنه. من این‌ها رو می‌دونم چون از رفتار فینی متوجه شدم.»

آرورا لب‌هایش را به همدیگر فشرد و آتیکوس آن‌قدر باهوش بود که اصلاً چیزی نگوید.

درکار به خشکی گفت: «خدایان این کار رو کردن ولی سوفن از خاندان وایلد دانسته خواسته اون‌ها رو انجام نداده.» و آرورا با ظرافت نفس عمیقی کشید. درکار ادامه داد: «و تا حدودی همین دلیل این بود که از اِلف‌ها خواستم که فینی من رو به این دنیا پیوند بزنن و سوفن شما رو به دنیای دیگه. دیگه هیچ کدوم از اون‌ها به دنیای خودشون برنمی‌گردن. و این فرمان ابدیه.»

آرورا تکانی خورد و دست‌های چلیپا کرده‌اش باز شدند و توانست کف دستانش را روی میز بگذارد. یک حرکت معمولی بود که می‌توانست برداشت‌های اشتباهی از آن شود ولی درکار اشتباه برداشت نکرد. هیچ چیز معمولی در این مورد وجود نداشت. ملکه این کار را کرده بود تا به خاطر درد و اندوه ناگهانی‌اش برای از دست دادن دخترش بتواند خودش را سرپا نگه دارد.

آتیکوس عکس‌العملش را پنهان نکرد. بدنش را منقبض کرد و رنگ صورتش پرید.

درکار برای آن‌ها احساس تأسف کرد ولی نه خیلی شدید. همه این‌ها به خاطر کارهای سوفن بود، در واقع کارش به همان اندازه خیانت زشت و شنیع بود. همین‌طور به خاطر این بود که سوفن چیزی بود که آن‌ها به عنوان تنها فرزندشان به وجود آورده بودند. و در آخر به خاطر این بود که او هنوز هم به خاطر کاری که دختر آن‌ها با فینی او کرده بود خشمگین بود.

آتیکوس زمزمه کرد: «تا ابد؟»

درکار گفت: «اِلف‌ها توضیح دادند برای این‌که فینی رو به این دنیا پیوند بدن، سوفن باید توی اون دنیا باقی بمونه. هرگز برنگرده و فینی هم هرگز به خونه‌ش نره. این تصمیم منه و برای به انجام رسیدن سرنوشت من، سرنوشت لانوین و همین‌طور برای تنبیه کردن سوفن برای خیانتش گرفته شده.»

آتیکوس با صدای آرامی گفت: «دیگه هیچ وقت دوباره نمی‌بینیمش؟»

درکار تأیید کرد: «هیچ‌وقت.»

زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند و بعد به درکار نگاه کردند. این بار هر دو به اندازه کافی باهوش بودند که ساکت بمانند و تصمیم فری که به اِلف‌ها دستور اجرایش را داده بود، زیر سؤال نبرند.

ولی آرورا صحبت کرد.

با صدای آرامی پرسید: «فینیِ تو، خوشحالت می‌کنه؟»

درکار دوباره تأیید کرد: «کاملاً.»

آتیکوس پیش از این‌که به درکار نگاه کند و با صدای آرامی سؤال بپرسد، به سقف نگاه کرد. «فینیِ تو…» تردید کرد. «چه طوریه؟»

درکار جواب داد: «اصلاً شبیه دختر شما نیست.» آتیکوس در خودش جمع شد و آرورا لب‌هایش را به همدیگر فشرد. درکار ادامه داد: «ملایمه. شیرینه. اغلب لبخند می‌زنه، بیشتر صحبت می‌کنه و هرگز حرفی برای گفتن نداره که جالب نباشه. شیطنت و شوخی می‌کنه و توی هر دوی این‌ها کارش خیلی خوبه. آشپز بسیار خوبیه و روح قدرتمندی داره. مردم چنان به راحتی وارد زندگیش می‌شن که انگار همیشه توی زندگیش بودن. از زندگی لذت می‌بره، بی‌اندازه و اصلاً هم این رو پنهان نمی‌کنه.»

آتیکوس گفت: «همین حالا هم بهش علاقه داری.»

درکار جواب داد: «بهش علاقه نداشتن کار سختیه ولی نمی‌دونم سعی نکردم دوستش نداشته باشم.»

لب‌های آتیکوس به هم پیچیدند و چشمانش برق زدند ولی حالت صورت آرورا غمگین باقی ماند.

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusicmehradjambadet.mp3

دانلود آهنگ جدید مهراد جم بعدت منتشر شد لینک دانلود کامل آهنگ: https://b2n.ir/610421

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

دیگر اثر نویسنده و مترجم این رمان رمان تبار زرین میبشاد بخوانید

اثرجدید نویسنده رمان تبار زین و رویاهای سرکش با نام دایره دوستی از اینجا بخوانید

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

دانلود فول آلبوم اشوان

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۲۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا