" /> رمان رویاهای سرکش پارت 23 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۲۳

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

پیش از این‌که کلاه، شنل و دستکش‌هایم ناپدید شوند، به سختی فرصت کردم به دور و برم نگاه کنم یا حتی دهانم را باز کنم.

و حینی که آن‌ها این کار را با آرامشی تمرین شده و سرعتی غیرطبیعی انجام می‌دادند، به صحبت کردن ادامه دادند.

«می‌خواستیم قاصدی براتون بفرستیم ولی هیچ‌کس نمی‌دونست کجا رفته بودید.» این حرف را اِستر گفته بود.

«همه به خاطر این‌که دِرَکار شبانه درست پس از مراسم ازدواج با شما از شهر رفت، به جنب و جوش افتاده بودن. هنوز هم دارن در موردش حرف می‌زنن. یعنی، خب مشخصه که شما زیبا هستید و به همون اندازه مشخصه که ایشون درکار هستن، بنابراین فکر می‌کنن ایشون نمی‌تونستن برای به دست آوردن شما صبر کنن، مخصوصاً بعد از اون بوسه زن و شوهری که داشتین. هنوزم همه در موردش صحبت می‌کنن.» این آلیسا بود و به حرف زدن ادامه داد: «ولی مادرتون خشمگین بودن. ماه‌ها برای جشن عروسی که بعد از عقد انجام می‌شد، برنامه‌ریزی کرده بودن. با این‌که درکار شما رو هفته‌ها از این‌جا بردن کنار نیومدن.»

اِستر با صدای آرامی گفت: «هنوز هم کنار نیومدن.»

«بله، همه چیز توی قصر یخی سرد و غیر دوستانه بود، حرفم رو باور کنید.» این بث بود، نگاهش در بین گروه به حرکت در آمد و حرفش را پایان داد: «هنوز هم هست.»

همان‌طور که صحبت می‌کردند من را به سمت تخت هل دادند و روی آن نشاندند و خودشان هم روی تخت آمدند و به دورم نشستند. جاسلین پیش از این‌که بتوانم چیزی بگویم به حرف درآمد.

پرسید: «به هر حال شما رو کجا بردن؟ شایعه‌ها می‌گن ایشون دقیقاً شب بعدش به خاطر یه کار خیلی حیاتی توی کشتی بودن.»

بث زمزمه کرد: «وای خدا، امیدوارم تو رو به یکی از کشتی‌هاش نبرده باشه.»

چشم‌هایم با این حرف بث درشت شدند.

یکی از اون‌ها؟

سرانجام به اندازه‌ای که بتوانم حرف بزنم مکث کردند. «اوه… اون خب. پیش از رفتنش من رو به یه کلبه شکار برد، این‌طور فکر می‌کنم.»

جاسلین به آلیسا نگاه کرد. «کلبه شکارش. بهتون که گفتم.»

اِستر زمزمه کرد: «نمی‌تونم این رو باور کنم. آخه کلبه شکارش؟»

بث جیغ کشید: «من می‌دونستم!» (ولی جیغش کنترل شده بود، انگار نمی‌خواست کسی صدایش را بشنود.) «خانه‌ش توی کِلشورن برای یه شاهزاده‌خانم مناسبه، گور باباش شنیدم معرکه‌ست، مناسب یه ملکه‌ست. حتی کلبه ییلاقیش توی اسکارن‌وایلد هم بهتر از کلبه شکارشه!» به جاسلین نگاه کرد و گفت: «شنیدم خیلی دوست‌داشتنیه.»

«واقعاً خوش‌شانس بودن که ایشون رو به کلبه ماهیگیریشون توی تیل‌گولد نبردن. بوی اون‌جا…» بینی سربالای بامزه آلیسا چین افتاد.

خدایا، مگر فری چند خانه داشت؟

اِستر نظر داد: «تیل‌گولد دوست‌داشتنیه. پدر و مادرم وقتی بچه بودم من رو به اون‌جا بردن. و شنیدم که کلبه ایشون درست کنار دریای زمستانیه. املاک اطراف دریا خیلی قدیمی ولی خیلی شگفت‌انگیز و منحصر به فرد هستن.»

آلیسا سرش را تکان داد و تکرار کرد: «بله ولی با این‌حال… اون بو.»

«اوه-» سعی کردم چیزی بگویم، توجه همه‌شان به من جلب شد که شامل جاسلین هم می‌شد. دستش آرام روی رانم قرار گرفت.

آرام زمزمه کرد: «خواهش می‌کنم به ما بگید که با شما خوب برخورد می‌کردن.»

«خب…» شروع به حرف زدن کردم ولی واضح بود که به اندازه کافی سریع نبودم چون اِستر شروع به حرف زدن کرد.

«ای خدا، البته که نبوده.»

دوباره سعی کردم: «خب-»

آلیسا به بث نگاه کرد و هیس‌هیس‌کنان گفت: «می‌دونستم. اگه به این سرعت سر کشتی برگشته این یعنی همه اشتباه می‌کردن. دِرکار هرگز زنی که می‌خواد باهاش باشه رو توی رختخواب تنها نمی‌ذاره، حالا هر چقدر هم کارش فوریت داشته باشه. باید یه کاری می‌کردیم.»

«چی کار می‌تونیم بکنیم؟ ملکه خشمگین بودن. و وقتی ملکه آرورا خشمین می‌شن…» بث حرفش را ادامه نداد، انگار همین گویای همه چیز بود. «و وقت هم نداشتیم.»

دست آلیسا بالا آمد و فشاری به بازویم داد، بنابراین سرم به سمتش برگشت و او با ملایمت گفت: «متأسفم اوم… اون یکی سوفن.»

«فینی.» با لبخند از او خواستم این‌طور صدایم کند. «لطفاً صدام کن فینی.»

در جواب لبخند زد: «فینی.»

باشه، خب، قطعاً قرار بود حسابی از این دخترها خوشم بیاید، درست است که از همین حالا این را می‌دانستم ولی آرزو می‌کردم اجازه بدهند من هم صحبت کنم.

جاسلین گفت: «فینی. خیلی شیرینه.» و من به سمت او برگشتم.

بث با جیغ هیجان‌زده‌ای که سعی در کنترلش داد، گفت: «اوه، چیزهای خیلی زیادی داریم که بهت بگیم!»

اِستر گفت: «بله، که شامل این حقیقت هم می‌شه که جادوگرت سه بار به این‌جا اومده بود.»

با شنیدن این خبر غیرمنتظره بدنم منقبض شد و چند باری از تعجب پلک زدم ولی پیش از این‌که بتوانم چیزی بپرسم آلیسا به حرف در آمد.

«اون اگنس، یه حرف خیلی مهم برای گفتن بهت داره.» سرم را برگرداندم و به او خیره شدم.

عالی بود. واقعاً عالی بود. کنجکاو بودم چه حرفی داشت ولی داشتم به این فکر می‌کردم که شاید نخواهم بدانم. چه کسی می‌دانست آن سوفن داشت در دنیای من چه کارها که نمی‌کرد.

بث گفت: «ولی فقط به تو می‌گه.» نگاهم به سمت او برگشت. «با این‌حال نسبتاً ضروری به نظر می‌رسه.»

وای پسر.

جاسلین با صدای بلند اعلام کرد: «خب! این حرف‌ها کافیه! واضحه که دِرَکار اعصاب درست و حسابی نداره و اون و افرادش راهی خیلی طولانی رو سفر کردن. باید فینی رو بدون معطلی برای شام آماده کنیم.»

هنگامی که از تخت پایین رفتند و من را هم همراه خودشان کشیدند و بردند، شروع کردم: «ولی-»

آلیسا با صدای آرامی گفت: «اول حمام. بث، می‌ری ببینی چمدان‌هاش کجا هستن؟ باید وسایلش رو سریع باز کنیم.»

بث بدون این‌که جیکش در بیاید با عجله رفت.

حینی که من را به سمت دیواری می‌بردند که دیدم دری مخفی در خود داشت، جاسلین با خودش زمزمه کرد: «ساتن آبی آسمانی فکر می‌کنم.» دستگیره در به سختی روی چوب قابل دیدن بود.

آلیسا مخالفت کرد: «آبی یخی، اون فینی رو عروس یخی خودش صدا می‌کنه.»

اِستر در را در پیش روی ما باز کرد و ما وارد اتاق دیگری شدیم، این‌جا یک حمام و رختکن خیلی بزرگ با صندلی‌های راحتی جیر آبی در گوشه و کنارش، یک پاراوان سه تکه زیبا با تصویری از کوهستان برفی، آسمان بی‌ابر و آبی و درختان و جنگل تیره، کمدهای حکاکی شده در سه دیوار، میزی با یک لگن چینی سفید با گل‌های آبی که با مَشرفی توی قفسه زیرین آن هماهنگ بود، آتش در شومینه سنگی کنده‌کاری شده دیگری شعله می‌کشید، آینه حسابی کنده‌کاری شده بیضی و تمام قد دیگری با یک وان مسی بیضی در گوشه‌ای بود. یک بالشتک پرزدار آبی روی یکی از لبه‌هایش کار گذاشته شده بود تا وقتی می‌خواستی لم بدهی، بتوانی سرت را روی آن بگذاری.

حینی که دخترها به صحبت‌هایشان ادامه می‌دادند با دهان باز مانده، حیران و بی‌حرف به اتاق خیره شدم.

فقط یک کلمه می‌توانست این اتاق را توصیف کند: محشر.

جاسلین زیر لب گفت: «باید کور باشه یا شاید هم فقط دیوانه‌ست. نمی‌تونم درک کنم چرا جذابیت اوم… شاهزاده‌خانم ما رو نمی‌بینه.» و توجه من به گفتگوی آن‌ها برگشت.

استر با صدایی که رگه‌ای از خشم در خود داشت نظر داد: «خب، زیبا بودن توی یه کلبه شکار سخته، مهم نیست که واقعاً چقدر زیبا هستی. مخصوصاً وقتی ندیمه‌هات رو نداری که بهت خدمت کنن. نمی‌تونم باور کنم هرجا که داشته می‌رفته بدون‌ این‌که ما رو با شاهزاده خانم ببره راه افتاد»

سعی کردم: «اوه… خانم‌ها-»

آلیسا با جدیت گفت: «خب، حالا فینی رو می‌بینه، از این مطمئن می‌شیم و اون بیشتر از این کور باقی نمی‌مونه.» به جاسلین گفت: «و قطعاً باید آبی یخی باشه نه آبی آسمانی.»

جاسلین به تندی جواب داد: «آبی آسمونی هماهنگی دوست‌داشتنی‌ای با رنگ چشم‌هاش داره، از همه بهتره.»

استر اعلام کرد: «هیچ‌کدوم، سفید یخی با سوزن دوزی والریایی.»

خیلی‌خب. باید به این بحث پایان می‌دادم.

هنگامی که جاسلین و آلیسا دهان‌شان را باز کردند تا جواب اِستر را بدهند با صدای بلندی گفتم: «دخترها!» نگاه همه‌شان به سمت من برگشت. به آن‌ها گفتم: «نیاز نیست با هم مسابقه بذارین. فری من رو همین‌طوری دوست داره.»

آن‌ها به من خیره شدند و حتی جاسلین پلک هم زد.

سپس آلیسا نفسش را بیرون داد: «چی؟»

به آن‌ها اطمینان دادم: «سوار کشتیش شد ولی وقتی برگشت، با هم یه قراری گذاشتیم و از اون موقع خیلی دوست داشتنی شده. خیلی خوب با هم کنار میایم، ازش خوشم می‌آد، اون از من خوشش می‌آد و اوم… همه چیز خیلی خوب داره طبق روالش طی می‌شه.»

با شنیدن این حرفم همه‌شان با تعجب پلک زدند و بعد چون به سرعت به سمتم آمدند، خود را جمع و جور کردم.

جاسلین بازویم را محکم گرفت و نفس‌نفس زد: «وای فینی، اون تو رو به تختش برده؟»

پیش از این‌که بتوانم کوچکترین صدایی بدهم آلیسا نفسش را بیرون داد: «وای خدایا،» او بازوی دیگرم را گرفته بود و به جاسلین نگاه می‌کرد. «نمی‌تونم باور کنم، این عالیه.» چشم‌های آبی تیره و مشتاقش به سمت من برگشت: «همون‌طور که می‌گن توی اون کار ماهره؟»

«می‌دونم که هست.» استر جلوی من و با فاصله خیلی کمی ایستاده بود، چشمان عسلی رنگش در کاسه می‌رقصیدند «ویولا رو به تختش برده بود، یادتون می‌آد؟» نگاهش به سمت جاسلین و آلیسا حرکت کرد. «همون خدمتکار زیبایی که سر میز غذای شاهزاده‌خانم خدمت می‌کرد؟ گفت که دِرکار اون رو سه روز تمام توی تخت نگه داشت، سه روز کامل و پُرکار و وقتی ولش کرد که بره، ویولا علاقه‌ای به رفتن نداشت.»

وای خدا. چیزهایی که داشتم می‌شنیدم حقیقت داشت؟

قلبم شروع به کوبیدن در سینه‌ام کرد و شکمم منقبض شد.

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.comnewsong.mp3

دانلود کامل آهنگ مجتبی مصری

دیگر اثر نویسنده و مترجم این رمان رمان تبار زرین میبشاد بخوانید

اثرجدید نویسنده رمان تبار زین و رویاهای سرکش با نام دایره دوستی از اینجا بخوانید

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

بدلیل انلاین بودن رمان فوق زمان آپدیت هر۲ روز از اخرین زمان انتشار آخرین پارت در سایت شصت تیپ میباشد منتظر نظرات انتقادات و پیشنهادات شما هستیم

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۲۳ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا