" /> رمان رویاهای سرکش پارت 22 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۲۲

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

عجیب بود ولی باحال هم بود و به هر دوی این دلیل‌ها دلم می‌خواست می‌توانستم در این مورد از فری سؤال بپرسم ولی باید خودم از قبل این چیزها را می‌دانستم، پس نمی‌توانستم سؤالی کنم.

از بخش تجاری شهر گذشتیم و با سرعت از بخشی که به نظر می‌رسید محدوده مسکونی باشد رد شدیم و وقتی گروهمان خانه‌ای را دور زدند تازه دیدمش.

قصر یخی. احتمالاً به این خاطر که خیلی بزرگ و بیش‌از اندازه زیبا بود، نامش را قصر یخی گذاشته بودند.

در کو‌ه‌پایه یک کوه غول‌پیکر گسترده شده بود و در بیرونش هم چوب‌هایی داشت که متوجه شدم به زیبایی داخلش کنده‌کاری شده بودند. پستی و بلندها و کنده‌کاری‌هایش همگی با چوبی تیره و یک دست انجام شده و روی خودشان کنده‌کاری داشتند، قندیل‌های درخشانی داشت و بیشتر پنجره‌های الماسی‌اش هم با نور شمع‌ می‌درخشیدند. در بالای پنجر‌ه‌ها نور به کنده‌کاری‌های تحسین برانگیز می‌تابید و نمای کلی ساختمان از تخته‌های بزرگ چوب ساخته شده بود.

من می‌توانستم همه این‌ها را به خاطر مشعل‌ها و بشگه‌های آتشی ببینم که با فاصله هر یک متر یکی قرار داده شده بودند. و کنار ساختمان هم ردیفی از مشعل‌ها با فاصله یک قدمی قرار داده شده و مشعل‌های خیلی زیادی هم بودند که به روی نمای خود قصر کار گذاشته شده بودند. همه آن‌ها قفسی به دور شعله‌هایشان داشتند و همه‌شان هم روشن بودند.

به شدت با شکوه بود. سانتی‌متر به سانتی‌متر آن با شکوه بود و این بنای بزرگ سانتی‌مترهای بی‌شماری داشت. قصری غولپیکر بود.

از حیرت خشکم زده بود ولی هنگامی که چشمم به راه پله‌ای افتاد که از بالا تا پایین به شکل چشم‌نوازی به مرور پهن‌تر می‌شد و گروهی در پایین آن ایستاده و انتظار می‌کشیدند، حیرتم پر کشید و رفت.

منتظر ما بودند.

و آن دو نفری که روی بالاترین پله و درست جلوی درهای دو لنگه‌ای بزرگ و مجلل ایستاده بودند، پدر و مادرم بودند.

هورا!

به آن‌ها خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم مانده بودم که چرا این‌قدر وحشت کرده بودم.

نمی‌دانستم چرا و برای فهمیدن دلیلش هم وقت نداشتم. اولگ سورتمه را کنار کشید و بقیه افراد هم عقب ماندند ولی فری تیِر را درست تا پایین راه‌پله بلند و بزرگ برد و متوقف شد. نه برای پیاده شدن معطل کرد و نه برای این‌که دست دراز کند و کمرم را بگیرد و من را از اسب پایین بکشد. پس از آن هم برای گرفتن دست‌ دستکش‌پوشم در دست بزرگش و راهنمایی کردن من به بالای پله‌ها ذره‌ای تعلل نکرد.

چشمانم با اضطراب به کسانی که روی پله‌ها ایستاده بودند، نگاه کردند و متوجه شدم دست کم سی نفر در آن‌جا حضور داشتند و هیچ‌کدامشان هم مثل پدر و مادرم خوش‌لباس نبودند. که شامل آن چهار دختر شب اول هم می‌شد، همه‌شان شنل‌هایی به رنگ پیراهن‌هایشان به تن داشتند و نگاه همه‌شان هم به روی من بود.

فری ما را دو پله پایین‌تر از پدر و مادرم و رو به آن‌ها متوقف کرد. نگاهم را از دخترها برداشتم و به چهره‌های بی‌احساس پدر و مادرم نگاه کردم (هرچند مادرم به دلایلی رنجیده به نظر می‌رسید) ولی هنگامی که حالات صورتشان را از نظر می‌گذراندم، پدرم مشتش را به سمت چانه‌اش بالا برد و هم‌زمان مادرم هم سرش را کمی کج و گردنش را خم کرد. حرکت هر دوی آن‌ها برای فری بود.

چقدر عجیب. جداً کنجکاو شدم که این کار یعنی چه و تصمیم گرفتم باید راهی برای سر در آوردن از آن پیدا کنم.

هنگامی که پدرم دستش را پایین انداخت و مادرم هم سرش را صاف کرد، فری ناگهان در کنارم به آن‌ها تعظیم کرد. به او نگاه کردم دیدم تعظیمش خیلی هم پر آب و تاب نبود، بلکه فقط خیلی سطحی کمر و کمی سرش را خم کرده بود، نگاهش روی پدر و مادرم بود ولی دستش هنوز دستم را می‌فشرد و سپس با ملایمت آن را کشید.

وای گندش بزنند. من هم باید تواضع می‌کردم.

لعنتی.

با تواضع هول‌هولی کمی خودم را پایین کشیدم، با توجه به این‌که داشتم این کار را روی یک پله انجام می‌دادم، تعظیم عمیقی به نظر می‌رسید ولی به اندازه کافی عمیق نبود که یک تواضع در نظر گرفته شود. این کاری بود که من هیچ وقت در عمرم انجام نداده بودم. خدا را شکر موفق شده بودم بدون این‌که بیفتم یا حرکت شرم‌آوری انجام بدهم از پس انجامش بربیایم. سرم را کمی خم کردم.

پدرم با صدای آرامی گفت: «بایستید دخترم و داماد عزیزم.» فری صاف ایستاد و دستش فشار محکمی به دستم داد، بنابراین از قدرت دستش برای بلند کردن خودم استفاده کردم.

سرم را بالا گرفتم حینی که اضطرابم دیگر داشت سر به فلک می‌کشید، به پدر و مادرم نگاه کردم ولی پیش از این‌که کسی بتواند چیزی بگوید فری شروع به صحبت کرد.

«عروس یخی من سفری طولانی داشته و داره یخ می‌زنه. باید اون رو ببریم داخل.»

سپس برای این‌که ما را پله‌ دیگری بالا ببرد تعلل نکرد. وقتی فری به پیش رفتن ادامه داد و نزدیک بود از روی آن‌ها رد شود، دیدم که پدر و مادرم غافلگیر شده از جا پریدند و به سمت درها برگشتند. یکی از کسانی که روی پله‌ها ایستاده بودند جلو دوید و در را برای آن‌ها باز کرد. مامان و بابا با قدم‌های بلند از بین در گذشتند، فری و من هم از نزدیک به دنبال آن‌ها رفتیم و چند نفری هم از روی پله‌ها به دنبال ما داخل آمدند در‌حالی‌که بقیه در جاهایی که نمی‌دانستم ناپدید شدند.

هنگامی که فری دستم را رها کرد و به سمت پدرم برگشت، درها بلافاصله در پشت سر ما بسته شدند.

«آتیکوس، باید صحبت کنیم. همین حالا.»

بابا به او نگاه کرد و پلک زد و بعد من هم سرم را به سمت او چرخاندم و با تعجب پلک زدم. صدایش جدی، پر شور و شاید کمی عصبانی بود. نفهمیدم موضوع چه بود. زمانی که در راه بودیم به نظر نمی‌رسید عصبانی باشد.

بابا حواسش را جمع کرد و جواب داد: «البته دِرَکار. دفتر من.»

فری به سمت مادرم برگشت و دستور داد: «شاهزاده خانم بدون اجازه من قصر رو ترک نمی‌کنن.»

دوباره پلک زدم.

اوه… چی؟

مامان سرش را بالا گرفت، به او نگاه کرد و سر تکان داد.

فری حرفش را تمام نکرده بود. «شما هم توی صحبتی که با پادشاه دارم شرکت می‌کنید.»

نگاه مامانم سریع به سمت من برگشت و بعد دوباره به فری نگاه کرد و سر تکان داد.

فری به سمت آن چهار دختر که در آن نزدیکی این‌پا و آن پا می‌کردند، برگشت و گفت: «به شاهزاده‌خانم‌ خودتون رسیدگی کنید.»

سپس بدون این‌که نگاهی به من بیندازد با قدم‌های بلند دور شد.

به پشت سر او خیره شدم، به خاطر لحن صحبتش، رفتارش و بیشتر از حالت عادی رئیس‌بازی در آوردنش حیرت کرده بودم.

بابا به دنبال فری رفت.

مامان مستقیم به سمتم آمد، انگشتانش محکم به دور بازویم پیچیدند و به سمتم خم شد و هیس‌هیس‌کنان زیر گوشم گفت: «دوباره دیگه چی کار کردی؟»

پیش از این‌که رهایم کند و با عجله به همان سمتی که فری و بابا رفته بودند برود و ناپدید شود، فرصت نکردم حتی یک کلمه بگویم.

این‌جا چه خبر بود؟

پیش از این‌که بتوانم چیزی بپرسم، هر چهار دختر به دورم جمع شدند و شروع کردند به کیش کردن من به سمت راه‌پله کنده‌کاری شده.

یکی از آن‌ها پهلویم آمد، دستش را روی من گذاشت، زیر چشمی به من نگاه کرد و پرسید: «سوفن؟»

به او نگاه کردم، صحنه‌های عجیب و وحشتناکی که اتفاق افتاده بودند را کنار زدم و در جواب زمزمه کردم: «نه. فینی.»

پلک زد و بعد لبخند پهنی تحویلم داد و من را از پله‌ها بالا برد. خودش را معرفی کرد: «من آلیسا هستم.»

دختری که در سمت دیگرم راه می‌رفت، دستم را گرفت و فشرد.

زمزمه کرد: «من جاسلین هستم.»

یکی از دخترها از پشت سرم گفت «اِستر.» همان‌طور که داشتیم از پله‌ها بالا می‌رفتیم، برگشتم و به او لبخند زدم.

آخری گفت: «بث.» و من به او هم لبخند زدم.

هنگامی که به جلو برگشتم، جاسلین نفس‌نفس‌زنان گفت: «خدایا.» چون با این‌که آن‌ها داشتند من را راهنمایی می‌کردند ولی باز هم داشتم از پله‌ها بالا می‌رفتم و اصلاً دلم نمی‌خواست با صورت زمین بخورم. فشار دیگری به دستم داد و گفت: «خیلی خوشحالیم که برگشتید.»

از پله‌ها بالا رفتیم و آن‌ها من را به سرعت در راهرویی پیش بردند.

آلیسا بیشتر به سمت دیگرم نزدیک شد و زمزمه کرد: «خیلی نگران بودیم.»

بث با صدای آرامی از پشت سرم گفت: «بله، وقت نداشتیم یک چیزی رو به شما بگیم.» و نگاه دیگری به پشت سرم به من نشان داد که او و اِستر با فاصله خیلی کمی پشت سرم می‌آمدند.

آلیسا ادامه داد: «به خاطر این موضوع خیلی عذرمی‌خوایم، ولی همه چیز طوری تغییر کرد که توی ده دقیقه اتفاق افتاد. نمی‌دونم چی باعث این تأخیر شد ولی هر چی که بود باعث شد ما آخرین فرصتمون رو از دست بدیم و نتونیم به شما هشدار بدیم چه اتفاقی داشت می‌افتاد.»

هوم. به نظر می‌رسید وقتی باید بین دو دنیا جابه‌جا می‌شدم، بحث کردن من و کلودیا اصلاً کار خوبی نبود. ظاهراً اگر این کار را نکرده بودیم، همه چیز برای من خیلی بهتر پیش می‌رفت.

لعنتی.

جلوی دری ایستادیم ولی درست پیش از آن بود که بلافاصله باز شود. از آن گذاشتیم و به اتاقی برگشتم که ماجراجویی‌ام را از آن آغاز کرده بودم. باز هم کاملاً روشن بود و آتش در شومینه‌اش شعله می‌کشید و همچنان به شدت زیبا و حیرت‌انگیز بود.

دوستان که به تلگرام دسترسی دارن حتما عضو کانال نویسنده بشن

دیگر اثر نویسنده و مترجم این رمان رمان تبار زرین میبشاد بخوانید

اثرجدید نویسنده رمان تبار زین و رویاهای سرکش با نام دایره دوستی از اینجا بخوانید

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

http://dl.neginmusic.com/98/12/20/Yousef%20Zamani%20-%20Cafe%20-%20128%20-%20Neginmusic.Com.mp3

دانلود آهنگ جدید یوسف زمانی کافه دانلود کنید

حمایت از سایت موزیک ما یادتون نره هرروز آهنگ جدید به روز و عالی نگین موزیک

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۲۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا