" /> رمان رویاهای سرکش پارت 21 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۲۱

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

فصل دوازدهم
بازگشت به فینگارد

سپیده‌دم راه نیفتادیم، سه ساعت پیش از آن حرکت کردیم. ولی با توجه به این‌که خورشید حول و حوش نه صبح بر آسمان بوسه می‌زد، آن‌قدرها هم زود حرکت نکرده بودیم. با این‌حال به خاطر یک شب پر از خواب‌های پریشان که شامل چند بار از خواب پریدن هم می‌شد، خیلی خسته بودم.

خوشبختانه، روز پیش چمدان‌هایمان را بسته و فری آن‌ها را بار سورتمه کرده بود. به هر حال حتی اگر این کار را نکرده بودیم هم همه این‌‌ها برای مردان بلندقد و عضلانی که ما را همراهی می‌کردند، کاری راحت می‌بود.

پیش از حرکت ملاقات کوتاهی با آن‌ها داشتم. تاد و روبن هم در بین آن‌ها بودند. بعد از آن‌ها آنار، اوریون، استفان، گانر، ماکسیمیلیان (ولی به من گفت همه او را مکس صدا می‌زدند و تعارف کرد من هم همین کار را بکنم.) لوند و اولِگ بودند.

هنگامی که فری من را بلند کرد و جلوی خودش و روی تیِر نشاند فهمیدم که اولگ قرار بود سورتمه‌ام که اسب‌ها به آن بسته شده و هر لحظه آماده حرکت بودند را براند. گیج و خواب‌آلود شنلی که فری برایم انتخاب کرده بود (به خاطر گرم بودنش) را پوشیدم و بیرون رفتم. شنل از تخته‌های خز سفید که این‌جا و آن‌جا موهای خاکستری و سیاه هم در خود داشت دوخته شده بود. دستکش و کلاهی خزدار هم پوشیده بودم که به شنلم می‌آمد.

ضمناً همه این لباس‌های محشر را روی پیراهنی که عمداً برای ملاقات با پدر و مادرم انتخاب کرده بودم، به تن داشتم. نرم‌ترین کشمیری بود که دیده بودم. به رنگ آبی یخی بود، یقه‌ای باز و خشتی داشت و کمربند کرستی کاملاً مناسبش. آن‌قدر بلند بود که تا لبه دامن شنلم می‌رسید. یک جفت پوتین پاشنه کوتاه زغالی رنگ خزدار که تا زانویم می‌رسید هم اضافه کرده بودم و یک تکه جواهر کوچک ولی نمادار هم انتخاب کردم.

بله، بعد از این‌که فری بیدارم کرد و گفت آماده شوم، ساعات صبحم به این شکل گذشته بود. و بله، قرار بود کل روز را روی پشت اسب‌ها سفر کنیم. ولی قرار بود در پایان سفرمان پدر و مادرم را ببینم، به نظر می‌رسید که سوفن را خیلی دوست نداشته باشند و من می‌خواستم تأثیر خوبی روی آن‌ها بگذارم.

بنابراین هنگام حرکت، سورتمه به یک اسب بزرگ و سیاه دیگر هم بسته شده بود. (اسب اولگ.)

روز پیش، از فری خواسته بودم و او هم پذیرفته بود که آرام‌تر حرکت کنیم تا بتوانیم در چندتا از روستاهای سر راه توقف کنیم، چون می‌خواستم از نزدیک و دقیقتر آن‌ها را ببینم و خب این‌طوری هم خودمان و هم اسب‌ها می‌توانستیم کمی استراحت کنیم و چیزی بخوریم. قرار بود حتی یک شب را در یکی از این روستاها بمانیم، بنابراین می‌توانستم استراحت کنم و برای آماده کردن خودم برای رسیدن به حضور پدر و مادرم وقت داشتم.

این نقشه با اقدام قاتل‌ها مستقیم از پنجره به بیرون پرت شده بود (که کاملاً قابل درک بود.) و حالا سعی داشتیم بدون کوچکترین تأخیر و تعللی و با سرعت به فینگارد برسیم.

و این همان کاری بود که انجام دادیم.

در کمال تعجب بعد از گذشت چند ساعت از سفرمان تا جایی که می‌توانستم راحت روی بدن گرم و بزرگ شوهرم تکیه دادم و به نحوی در آغوشش به خواب رفتم.

هنگامی که بیدار شدم، فری دستور توقف داد تا همگی از ساندویچ‌هایی بخوریم که زن روبن برای ما درست کرده بود. ساندویچ‌ها با تکه‌های سرد و دراز گوشت سرخ شده‌ای درست شده بود که در بین نان سفید و نرمی گذاشته شده بودند و سس گوشتش هم به نان گرفته و خیلی خوشمزه‌اش کرده بود. همین‌طور سس ریشه خردل کوهی هم داشت که خیلی خوشمزه بود ولی آن‌قدر تند و غلیظ بود که اشکم را در آورد. با این حال هیچ کدام از مردها وقتی مثل گرگ گرسنه به جان ساندویچ‌ها افتاده بودند، حتی صورتشان را هم جمع نکردند. رویش هم کمی شراب ترکیب شده با ویسکی خوردیم، مهم نبود چقدر رقیق شده بود ولی باز هم باعث شد چشمانم کاملاً باز شوند. ولی فری با محبت با من صحبت کرد تا آن را بخورم. «درون بدن رو گرم نگه می‌داره.» بنابراین چون او این‌قدر مهربان بود و فقط خدا می‌دانست که من به یک راهی برای گرم نگه داشتن بدنم نیاز داشتم، سه جرعه دیگر هم سر کشیدم.

حق با او بود، اثر گذاشت. بعد از آن، درون بدنم کاملاً گرم بود.

زمانی که سواری می‌کردیم و اولگ هم با پنلوپه که در بین یک تخته خز به روی کف سورتمه لم داده بود و در دنیای اسرارآمیز گربه‌ای‌اش سر می‌کرد، مردها ابداً با هم صحبت نمی‌کردند. ظاهراً پنلوپه سورتمه‌سواری را خیلی بیشتر از اسب‌سواری دوست داشت. این را می‌دانستم چون او… خودش… به من گفته بود. مردها نگران و کاملاً هوشیار بودند و تاد و استفان اغلب چهارنعل از گروه دور و در پیش روی‌مان ناپدید می‌شدند. مطمئناً بررسی می‌کردند که راه پیش‌روی‌مان باز بود یا نه. لوند و آنار اغلب پشت سرمان حرکت می‌کردند و مطمئن می‌شدند که کسی تعقیب‌مان نکرده باشد و اوریون به ندرت با ما سواری می‌کرد، احتمالاً جایی در همان نزدیکی‌ها و در دشت و دمن بود و مطمئن می‌شد که در مسیرمان امنیت داشتیم یا نه. ولی روبن، گانر و مکس همراه ما می‌ماندند. گانر دائماً در سمت چپ من و فری سواری می‌کرد، مکس هم دائماً در سمت راست اولگ سواری می‌کرد، روبن هم در پیش روی ما دائماً از ما محافظت می کرد.

حینی که از بین جنگل‌ها و چمن‌زارها می‌گذشتیم، فری با من صحبت می‌کرد. اغلب به من می‌گفت به منطقه‌ای که در آن بودیم چه می‌گفتند، اسم رودخانه‌ای که سر راه دیده بودم چه بود و هر روستا چه نام داشت و اطلاعات بیشتری هم مثل این‌که کدام خدا یا الهه را می‌پرستیدند را به من می‌داد.

خبرها: بعضی از روستاها خدا یا الهه به خصوصی را بالاتر از همه خدایان و الهه‌های دیگر تقدیس می‌کردند، گاهی یکی بود ولی به نظر می‌رسید که میانگینش تا سه تا هم می‌رسید و با رنگ‌های پس زمینه شهر، اماکن عمومی، مجسمه‌ها یا چهره‌هایی که به روی دیوار ساختمان‌هایشان حک شده بود به کار برده می‌شد، (این را فری به من گفت و این خیلی باحال بود و تازه فهمیدم که چرا در هولبک از رنگ‌های سبز و آبی زیادی استفاده می‌شد، چون آن‌ها هرمیا و آلاباستا را می‌پرستیدند.) می‌شد خدایان و یا الهه‌هایی که ترجیح می‌داند را شناخت.

فری با این‌که این چیزها را به من می‌گفت ولی علتش را توضیح نمی‌داد، فقط انگار داشت با من صحبت می‌کرد تا سرم را گرم کند.

در واقع داشت همین کار را می‌کرد فقط موضوع این بود که داشت اطلاعاتی را به من می‌داد که باید به عنوان شاهزاده‌خام این کشور می‌دانستم.

اصلاً به ذهنم هم خطور نکرده بود که این کارش چقدر عجیب بود.

حتی یک بار.

شب مثل همیشه دامنش را در این دنیا گستراند، که باید گفته می‌شد همان حوالی اوایل بعد از ظهر بود و ما داشتیم از بین جنگلی دیگر می‌گذشتیم. دیگر خیلی از سواری خسته شده بودم و هرچقدر هم که تیِر را دوست داشتم باز هم دلم می‌خواست از آن اسب پیاده شوم و از آن‌جایی که به نظر می‌رسید این جنگل تا ابد ادامه داشت، دلم می‌خواست به جایی گرم بروم که ناگهان جنگل به انتها رسید و شهر فینگارد که با مشعل‌های زیادی روشن شده بود با خیابانی در پیش روی‌مان ظاهر شد، شهر در محاصر کوه‌های بلندی قرار داشت که قله‌های سر به فلک کشیده‌شان پر از برف بودند.

جایی که در آن قدم به این دنیا گذاشته بودم.

جایی که پدر و مادرم در آن بودند.

دوباره متوجه زیبایی‌اش شدم ولی بلافاصله اضطراب در وجودم بالا گرفت و باید بدنم منقبض شده باشد یا نفسی عمیق کشیده باشم چون بازوی فری به دورم محکمتر شد ولی چیزی نگفت.

حینی که داشتیم در فینگارد پیش می‌رفتیم و به اطراف نگاه می‌کردم، سعی کردم ذهنم را از دیدار در پیش رو منحرف کنم. و متوجه شدم که بیشتر مردم شهر در شب عروسی‌مان شرکت کرده بودند و شهر تقریباً خالی از سکنه شده بود.

ولی حالا، مردم بیرون بودند و می‌گشتند، تعداد خیلی زیادی از آن‌ها، را می‌رفتند، اسب‌سواری می‌کردند، به دور بشگه‌های بزرگ آتش ایستاده و دستانشان را در بالای آن گرفته بودند و صحبت می‌کردند. چند سورتمه هم بود، هیچ‌کدام به بزرگی سورتمه من نبودند، یک نفره یا دو نفره بودند. بعضی از آن‌ها جایی در پشت خود داشتند که می‌توانستی وسایلت را بگذاری بعضی‌ها هم آن را نداشتند. بعضی‌ها توسط دو اسب کشیده می‌شدند و اغلب تک اسبه بودند. همه مردم لباس‌های متفاوتی با مردم هولبک به تن داشتند. لباس‌هایشان مرتب‌تر و مجلل‌تر بود. بعضی از مردها و زن‌ها لبه لباس‌های رویی‌شان خز دوزی شده بود. در هولبک از این خبرها نبود و بیشتر زن‌ها در فینگارد کلاه‌های لبه خزدار و دستکش‌های چرم یا جیر پوشیده بودند. درحالی‌که توی روستا کلاه‌ها و دستکش‌های بافتنی می‌پوشیدند.

همین‌طور دو ردیف بلند از ساختمان‌های دو طبقه به هم چسبیده در طرفین خیابان قرار داشت که طبقه پایینی‌شان فروشگاه بود و مردم یا درونشان بودند و یا بیرونشان و به ویترین‌ها نگاه و در موردشان صحبت می‌کردند. مطمئناً آن‌ها انتخاب‌های گسترده‌تری نسبت به هولبک کوچک ما با بازارچه کوچکش که چندین مغازه‌ کاموا فروشی، چند خیاط‌خانه، کلاه‌فروشی، تنباکو و توتون فروشی‌ها، عرق فروشی‌ها، کتاب فروشی‌ها، لوازم التحریر فروشی‌ها و مغازه‌هایی که انگار خز و چرم می‌فروختند، داشت. حتی وقتی داشتیم می‌گذشتیم دو فروشگاه دیدم که ویترین‌هایشان را با شیشه‌های رنگارنگی تزئین کرده بودند که شکل‌هایی متفاوت از پروانه گرفته تا مرغ مگس‌خوار، شاهین‌ها، اسب‌ها و گرگ‌ها داشتند. حتی سورتمه و کشتی. و یکی از آن‌ها هم یک اژدهای بزرگ، تحسین‌برانگیز و به شدت باحال توی ویترینش داشت.

چنان همه چیز شگفت‌انگیز بود که سرم اغلب به سمت‌شان برمی‌گشت و یا بدنم را می‌چرخاندم تا چیزی که از کنارش می‌گذشتیم را ببینم و وقتی از فروشگاه اجناس شیشه‌ای گذشتیم، تصمیم گرفتم به محض این‌که توانستم مطمئناً سری به آن‌ها بزنم.

چندین رستوران، میخانه و حتی جایی شبیه به کافه داشتند با مبلمانی چوبی و محکم در بیرون از ساختمان که با مشعل‌ها و بشکه‌ بزرگ آتشی احاطه شده بود. جایی بود که مردم قهوه و شاید هم شکلات داغ می‌خوردند و بعضی از مردها هم سیگارهای پیچیده شده باریک می‌کشیدند.

متوجه شدم که این‌جا قطعاً یک شهر بود و معلوم شد که از آن شهرهایی بود که معیارهای جهانی داشتند.

ملازمان ما که حالا شامل همه سوارهای‌مان بودند، بدون جلب توجه از خیابان‌ها نمی‌گذشتند. در واقع خیلی هم توی چشم بودیم. هنگامی که نگاه‌ مردم به من می‌افتاد، مردها تعظیمی کوچک و زن‌ها سرشان را کمی پایین می‌آوردند و تواضعی دوست‌داشتنی و کوچکی می‌کردند. ولی اگر نگاه‌ها که به فری می‌افتاد، مردها دست مشت‌کرده‌شان را بالا می‌بردند و چانه‌اشان را لمس می‌کردند و زن‌ها سر و گردن‌شان را کمی پایین می‌آوردند.

دیگر اثر نویسنده و مترجم این رمان رمان تبار زرین میبشاد بخوانید

اثرجدید نویسنده رمان تبار زین و رویاهای سرکش با نام دایره دوستی از اینجا بخوانید

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

http://novelland.ir/neginmusic.com/%D9%86%DA%AF%D9%8A%D9%86%20%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%8A%DA%A9.mp3

برای دانلود کامل آین اهنگ از طریق لینک زیر اقدام کنید

دانلود آهنگ مرداد به نام من این نبودم

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۲۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا