" /> رمان رویاهای سرکش پارت 20 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۲۰

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

به سمتم حرکت کرد و من یک قدم دیگر عقب رفتم و به لبه رختخواب رسیدم. او از حرکت باز ماند و من هم همین کار را کردم.

«فینی-»

حرفش را قطع کردم: «پلک نزدی. نزدی… نزدی…» سرم را تکان دادم و بغض گلویم را گرفت. قورتش را دادم و زمزمه کردم: «حتی پلک هم نزدی.»

«همسر-»

«نه.» سرم را دوباره تکان دادم، بعد پیش از این‌که به سمت دیگری نگاه کنم و سرانجام دوباره نگاهم را به او بدوزم، چشمانم را محکم بستم. «نه. من… نمی‌دونم چی کار کردی که همچین دشمن‌هایی داری ولی اون طوری که بدون هیچ تردیدی اون‌ها رو کشتی و وقتی خون‌شون هنوز گرم و روی برف جاری بود سوار اسب شدی و از اون‌جا رفتی، باعث می‌شه که فقط بتونم یه حدس‌هایی بزنم. و نمی‌تونم بگم… حتی نمی‌تونم فکرش رو بکنم… نمی‌دونم… نمی‌دونم ولی اصلاً دلم نمی‌خواد هیچ ربطی به چنین زندگی‌ای داشته باشم.»

دستش را به سمت من دراز کرد و فرمان داد: «فینی بیا این‌جا.»

«نه.» سرم را تکان دادم. «امکان نداره فری. متأسفم ولی ابداً ممکن نیست.»

تکرار کرد: «فینی بیا این‌جا.» و من سرم را تکان دادم. دستش را پایین انداخت ولی نگاهش را روی من نگه داشت و با ملایمت گفت: «عروس یخی من، اون‌ها دشمن‌های من نبودن.»

در جواب فریاد زدم: «پس دشمن کی بودن؟ تاد؟»

محتاطانه جواب داد: «نه. دشمن تو بودن.»

دهانم باز ماند و حس کردم چشمانم درشت شدند.

سپس نفسم را به بیرون دمیدم: «چی؟»

دوباره با صدای آرامی فرمان داد: «بیا این‌جا.»

همان‌جا بی‌حرکت ماندم.

«عشق من، بیا این‌جا.»

«اون‌ها… اون‌ها…» به صورتش خیره شدم. «دشمن‌های من بودن؟»

وای خدا، اگر این حرفش حقیقت داشت، پس سوفن چیزهای زیادی را در نامه‌اش جا انداخته بود. چیزهای خیلی زیادی.

«فین-» شروع به حرف زدن کرد ولی درست همان لحظه کنترلم را از دست دادم.

و این طور کنترلم را از دست دادم که بالشت را پایین انداختم و شروع به جیغ کشیدن کردم. «مگه من چی کار کردم که دشمن‌هایی برای خودم تراشیدم تا با چاقو سر وقتم بیان؟»

وقتی فری به سمتم حرکت کرد به سختی می‌شد گفت جمله‌ام را کامل کرده بودم. دستش به سرعت بالا آمد و انگشتانش به دور مچ دستم بسته شدند. من را به طرف خودش کشید. به سمتش پرت شدم و او یک دستش را به دور کمرم و یک دستش را زیر زانوهایم گذاشت آن‌ها را از زیر تنم بیرون کشید و بعد باسنم در هوا تاب خورد و روی پاهای او فرود آمدم. پیش از این‌که حتی بتوانم سرجایم بچرخم، بازویش به دورم پیچیده شد.

چرخیدم تا با او رو در رو شوم، سرم را عقب بردم و زمزمه کردم: «فری من-»

«تا حالا پنج شبه که توی رختخواب من خوابیدی، این کاریه که کردی شاهزاده‌خانم یخی من،» فری حرفش را تمام کرد و من با تعجب به او نگاه کردم و پلک زدم. «و عموی تو و شاید، جاسوس‌هایی از سمت چندین خاندان دیگه هم این رو می‌دونن.»

دوباره پلک زدم و با بهت زمزمه کردم: «عموم؟»

«تا جایی که اون می‌دونه. و حالا می‌دونم که هم اون و هم دیگران با این‌که هیچ‌وقت نزدیک کلبه نشدن ولی حواسشون به ما جمع بوده. ولی نمی‌تونستن از پشت دیوار چیزی ببینن ولی تا اون‌جایی که اون‌ها می‌دونن کاری که ما توی این رختخواب می‌کنیم می‌تونه منجر به بسته شدن نطفه یه بچه بشه. و نه اون و نه هیچ کدوم از خاندان‌های دیگه دوست ندارن که ما بچه‌دار بشیم. می‌ترسیدم که کسی بخواد همچین کاری بکنه و اگه همون‌طوری باشه که من شک دارم کار عموی تو باشه دوباره مثل همیشه خیلی تابلو بازی کرده و دستش رو کاملاً رو کرده.»

به فری خیره شدم.

بعد تازه فهمیدم.

عمویم بالدور، کسی که در صورت مرگ پدرم لانوین را به ارث می‌برد، می‌خواست پیش از این‌که موفق شوم فرزندی به دنیا بیاورم که تخت پادشاهی را به ارث ببرد، بمیرم.

وای خدای من.

زمزمه کردم: «وای خدای من.»

فری با صدای آرامی گفت: «این طور که می‌بینم تازه یه چیزهایی دستگیرت شده.» و من روی صورتش تمرکز کردم. چشمانش را دیدم که هشیار بودند و کاملاً به روی من تمرکز کرده بودند.

چشم بسته غیب گفتم: «اون مرد خوبی نیست.»

«نه فینی، با ملایمت صحبتی می‌کنی ولی حرفت حقیقت نداره. اون در واقع جزء بدترین مردهای دنیاست. هیچ شرفی نداره و وجودش سرشار از طمعه؛ خودخواه و حریصه، طماع و فریبکاره.»

سوفن نوشته بود: عموی من مثل پدرم و پدربزرگم نیست و اگه سرزمین زیبای ما به دست اون بیفته…

سرم را برگرداندم و زمزمه کردم: «وای خدای من.»

فری دستور داد: «به من نگاه کن کوچولوی من.» و نگاه من به سمت او برگشت. «اون‌ها قاتل بودن. قاتل‌های خوبی نبودن. حدس من اینه که عموت خواهان مرگ توئه و امشب به وضوح این رو اعلام کرده. حتی اگه کار اون نباشه هم روشنه که یه نفر مرگ تو رو می‌خواد.»

«وای خدا.» هنوز هم داشتم زمزمه می‌کردم و دوباره شروع به لرزیدن کردم. این بار خیلی شدید بود و هر چقدر سعی می‌کردم (و واقعاً هم داشتم تلاشم را می‌کردم) نمی‌توانستم متوقفش کنم.

فری من را بیشتر به سمت خودش کشید و وقتی کاملاً به خودش چسباندم، من را محکم نگه داشت.

گفت: «به من گوش کن فینی، حواست رو به من جمع کن.» و من سر تکان دادم و در چشمانش خیره شدم و او به محکم نگه داشتنم ادامه داد. بازوهایش فشار محکمی به من دادند. «به تو آسیبی نمی‌رسه عشق من. اجازه نمی‌دم. اگر کار عموت باشه نمی‌دونم چرا قصدش رو این‌طوری با استخدام اون افراد بی‌استعداد واضح نشون داده. ولی می‌فهمم قضیه از چه قرار بوده و این موضوع رو حل می‌کنیم، من و پدرت با هم. هم زمان تو هم هیچ آسیبی نمی‌بینی. حتی دستشون هم بهت نمی‌رسه. این رو بهت قول می‌دم.» به خیره شدن به او ادامه دادم ولی چیزی نگفتم، بنابراین نجوا کرد: «بهم اعتماد داری؟»

زمزمه کردم: «هیچ وقت مردن یه مرد رو ندیده بودم فری.» و او چشمانش را بست.

سپس آن‌ها را باز کرد و با ملایمت گفت: «بله دیدی فینی. وقتی نامزدیمون اعلام شد رو یادت می‌آد؟ اون موقع هم بهت حمله شده بود. تو خودت روی پله‌های قصر یخی اون قاتل رو به درک واصل کردی.» بازوهایش فشاری به من دادند. «یادت اومد؟»

در چشم‌های سبز-قهوه‌ای‌اش خیره شدم. به خاطر این خبرهای مبهوت شده بودم. به خاطر خبرهایی که سوفن باید به من می‌گفت، همه این خبرهایی که سوفن باید قطعاً من را در موردشان مطلع می‌کرد آن هم پیش از این‌که قرارمان را با هم بگذاریم مبهوت شده بودم. همه این خبرها من را به وحشت انداخته و به حد مرگ ترسانده بود و بدجوری هم اعصابم را خرد کرده بود. بالاخره توانایی جواب دادن را پیدا کردم. «اوه آره. درسته. این موضوع… خیلی ناخوشایند بود برای همین سعی کردم دیگه یادم نیاد.»

پیش از این‌که شروع به حرف زدن کند، سرش را تکان داد «به خاطر همین کوچولوی من، متأسفم که امشب شاهد همه این‌ها بودی. اگه دوباره اتفاق بیفته، افراد من هستن که به بهترین شکل ازت محافظت کنن و اجازه ندن اون صحنه رو ببینی…» پیش از این‌که حرفش را پایان بدهد چشمانش در چشمانم خیره شدند. «پس دیگه هیچ وقت این چیزهای ناخوشایند رو در آینده تجربه نمی‌کنی.»

با ملایمت جواب دادم: «این‌طوری خیلی خوب می‌شه.»

لب‌هایش پیش از این‌که جلو بیایند تا پیشانی‌ام را ببوسند رو به بالا تاب برداشتند.

هنگامی که عقب رفت پرسیدم: «به خاطر همین بود که می‌دونستی این اتفاق می‌افته؟ چون قبلاً یه بار برای این کار تلاش شده بود؟»

سرش را تکان داد ولی گفت: «نمی‌دونم مغز عموت چطور کار می‌کنه و دلم هم نمی‌خواد بدونم. چیزی که من می‌دونم اینه که اجازه نمی‌دم موفق بشه. هرچند، باید اعتراف کنم غافلگیر شدم که بالدور یا هر کس دیگه‌ای چنین تصمیمی گرفته. اون هم وقتی که قاتل قبلی کشته شد. قاتلی که نه افراد من و نه افراد پدرت نتونستن به عموت یا به هیچ‌کس دیگه‌ای ربطش بدن. عموت به خاطر این اتفاق از خودش خشم بروز داد و ما هم وانمود کردیم خشمش به خاطر سوءقصد به جون برادرزاده‌ش رو باور کردیم. ولی هم من و هم پدرت به صورت عمومی سوگند خوردیم که اگر تلاش‌های اون‌ها واقعاً موفق بشه و انگیزه‌شون ثابت بشه، ما بهشون حمله می‌کنیم.»

حس کردم بدنم منقبض شد و نفسم را حبس کردم. «موفق؟»

بازوهایش فشاری به من دادند. «این اتفاق نمی‌افته فینی.»

«ولی اگه-»

فشاری دیگری به من داد. «این اتفاق نمی‌افته عشق من.»

«می‌دونم ولی اگه-»

صورتش به صورتم نزدیک شد و صدایش وقتی حرف زد، خیلی آرام و خشمگین بود. «دیگه هیچ وقت خیلی از من دور نمی‌شی. این‌که یه مرد چطور تقلب می‌کنه مردانگیش رو نشون می‌ده. و این‌که چطور از عروسش مراقبت می‌کنه هم همین‌طور، حالا عروسش چه ### یه میخونه باشه چه یه شاهزاده خانم. من یه دِرَکار هستم، مردانگی من با هر مرد دیگه‌ای فرق داره و نشانه‌های زیادی هم داره ولی یکی از این‌ نشانه‌ها توضیح می‌ده که من چرا بدون این‌که حتی فکر کنم خون اون‌ها رو روی برف پاشیدم، کسانی که به قصد آسیب رسوندن به عروس من حرکتی کنن، من بدون هیچ فکری نابودشون می‌کنم، همیشه. من فقط به این فکر می‌کنم که چطور می‌تونم از عروسم مراقبت کنم که این شامل از بین بردن هر چیزی که تو رو تهدید می‌کنه و برات قسم می‌خورم شاهزاده‌خانم من، حتی اگه به معنی از دست دادن زندگی خودم باشه، باز هم این اتفاق برای تو نمی‌افته.»

در چشمانش خیره شدم. سپس زمزمه کردم: «باشه.» چون خب، واقعاً چه چیز دیگری می‌توانستم بگویم؟ به شدت جدی به نظر می‌رسید.

حالت نگاهش از جدی به ملایم تبدیل شد و سپس لبخند زد.

تکرار کرد: «باشه.»

نفس عمیق و لرزانی کشیدم.

آن‌گاه گفتم: «هرچند، اوم… باید بگم که، اگه می‌خوای قسم بخوری که از من محافظت کنی، خب می‌خوام قول بدی که مراقب خودت هم باشی.» نگاه ملایمش شروع به گرم شدن کرد و من با عجله ادامه دادم: «می‌دونی چون… خب، اون وقت کی می‌خواد هیزم بشکنه و اون‌ها رو بیاره توی خونه یا از این کارها بکنه؟»

نگاه گرمش توی چشمانش با لبخند دیگری درخشید. زمزمه کرد: «همسرم جابه‌جا کردن چوب‌ها رو دوست نداره.»

اعتراف کردم: «کار مورد علاقه‌م نیست. بهتره وقتم صرف پای پختن بشه.»

پیش از این‌که زمزمه‌کنان جوابم را بدهد، لبخندش به لب‌هایش هم سرایت کرد. «پس تمام تلاشم رو می‌کنم که برای انجام دادن این کارها همین دور و بر بمونم.»

«خیلی سپاسگزار می‌شم.»

سرش را جلو آورد و بینی‌اش را به بینی‌ام مالید.

نجوا کرد. «پس قسم می‌خورم که مراقب خودم هم باشم…» مکثی کرد. «این‌طوری می‌تونم این دور و بر باشم تا هیزم بشکنم.»

اضافه کردم: «و اون‌ها رو بیاری توی خونه.»

موافقت کرد: «و اون‌ها رو بیارم توی خونه.»

در چشمانش خیره شدم، خیلی زیبا و خیلی نزدیک بود. بازوهایش با قدرت و خیلی محکم به دورم بودند و بدنش خیلی بزرگ و قدرتمند به من چسبیده بود و همه این‌ها باعث می‌شد… خیلی… احساس امنیت کنم و لرزشم متوقف شود.

سپس سرم را جلو بردم، صورتم را روی گردنش گذاشتم، دستم را به دور بدنش پیچیدم و محکم بغلش کردم.

حس کردم فینی سرش را کمی بلند کرد و وقتی زمزمه‌وار شروع به حرف زدن کرد، لب‌هایش به گوشم نزدیک شدند. «حالا حالت خوبه فینی کوچولوی من؟»

«نه، نه واقعاً ولی یه دقیقه بهم وقت بده خوب می‌شم.»

گردنم را بوسید.

این باعث شد احساس بیشتری به من دست بدهد.

سپس محکم بغلم کرد و من هم او را محکم در آغوش کشیدم تا این‌که کاملاً احساس بهتری به من دست داد. یا دست کم، به اندازه کافی حالم خوب بود که لباسم را عوض کنم و لباس‌خوابم را بپوشم.

بعد زمزمه کردم: «حالا حالم خوبه فری. باید برای خواب لباسم رو عوض کنم.»

دست‌هایش به دورم شل شدند. موافقت کرد: «خیلی‌خب فینی، عجله کن.»

خودم را عقب کشیدم، به او نگاه کردم، لبخند کوچکی به او زدم و کمی به جلو خم شدم تا نوک کوچکی به لب‌هایش بزنم.

سپس با عجله به راه افتادم.

در عرض پنج دقیقه توی رختخواب برگشته بودم، شوهرم را محکم از پهلو در آغوش کشیده و یک پایم را روی ران‌ها و پهلویش انداخته بودم.

مدت بیشتری طول کشید تا خوابم برد.

ولی سرانجام خواب برد.
***

صدا زدم: «فری؟»

نجوا کرد: «این‌جام.» بازویش فشاری به پشتم داد. «دوباره داری می‌لرزی همسر.»

«خواب بد دیدم.»

به سمت من برگشت و هر دو بازوی قدرتمندش به دور من پیچیده شد.

با ملایمت فرمان داد: «من رو محکم بگیر.» بازوی من همان موقع هم به دور او تنگ‌تر شده بود.

محکم در آغوشم گرفت و من سعی کردم خوابم ببرد.

نتوانستم بنابراین صدایش زدم: «فری؟»

«این‌جا هستم.»

تردید کردم.
سپس با صدای خیلی آرامی که کنجکاو بودم می‌شنید یا نه گفتم: «توی این کار خیلی خوب بودی.»

صدای من را شنید و بازوهایش محکمتر به دورم پیچیده شدند ولی هیچ چیزی نگفت.

پرسیدم: «تمرین‌های خیلی زیادی داشتی، مگه نه؟»

فشاری به من داد و گفت: «بخواب همسر.»

آره، توی آدم کشتن خیلی زیاد تمرین کرده بود.

وای پسر.

با ملایمت پرسیدم: «فقط یه چیز رو بهم بگو، اون‌ها آدم بدها بودن؟»

یک لحظه‌ای جواب نداد، بعد صدای جابه‌جا شدنش به روی بالشت را شنیدم و حرکت لب‌هایش را در بالای موهایم حس کردم، زمزمه کرد: «بیشتر اون‌ها.»

وای خدا.

با ملایمت گفت: «همه دشمن‌ها بد نیستن فینی، فقط دشمن هستن.»

سرم را بدون هیچ شکی به حقیقت حرفش روی بالشت تکان دادم.

فری به حرف زدن ادامه داد: «ولی مردهای امشب کسانی بودن که بهشون پول داده شده بود تا یه تازه عروس و داماد رو بکشن.» بازویش فشاری به من داد. «به خاطر اون‌ها از خوابم نمی‌زنم و تو هم نباید این کار رو بکنی.»

گفتم: «ولی بیدار بودی.»

به من اطلاع داد: «بله، بیدار بودم چون همسر کوچولوی من توی خوابش در کنار من می‌لرزید.»

خدایا این خیلی شیرین بود.

زمزمه کردم: «متأسفم فری.»

دستور داد: «متأسفم نباش، بخواب.»

لبخند زدم و خودم را بیشتر به شوهرم چسباندم.

سپس زمزمه کردم: «ممنونم که زندگیم رو نجات دادی.»

جواب نداد.

فقط فشار دیگری به من داد.

پایان فصل

زمان پارت گذاری هر دو روز ساعت۲۲کاهش یافت

دیگر اثر نویسنده و مترجم این رمان رمان تبار زرین میبشاد بخوانید

اثرجدید نویسنده رمان تبار زین و رویاهای سرکش با نام دایره دوستی از اینجا بخوانید

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

http://dl.neginmusic.com/98/12/14/Armin%20Zarei%20-%20Raft%20-%20128%20-%20Neginmusic.Com.mp3

در صورت پسند برای دانلود کامل آهنگ فوق از طریق لینک زیر اقدام کنید

دانلود آهنگ آرمین زارعی ۲AFM به نام رفت+متن آهنگ

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۲۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا