" /> رمان رویاهای سرکش پارت 18 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۱۸

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

سپس یک دستش را بلند کرد، روی یک سمت گردنم گذاشت و پیش از این‌که چیزی بگوید فشار آرامی داد. «با دوست‌هات بدرود بگو تا بریم خونه.»

سر تکان دادم، ناگهان از ایده خانه رفتن به همراه شوهرم خیلی خوشم آمد. بنابراین شنلی که فری روی شانه‌هایم انداخت را پذیرفتم و هنگامی که به سمت اولیسیس، فردریک و لورل می‌رفتم تا بغلشان کنم و گونه‌هایشان را ببوسم و به خاطر این‌که به من توبل یاد داده بودند و با من وقت گذرانده بودم تشکر کنم، بندهایش را روی گلویم گره زدم

فردریک وقتی همدیگر را در آغوش گرفته بودیم، فشاری به من داد و گفت: «تا وقتی برگردین علیاحضرت.»

لورل بازوهایم را گرفت، لبخند زد و زیر لب گفت: «مایه افتخار بود شاهزاده خانم یخی.»

اولیسیس حینی که چنان محکم من را در آغوش گرفته بود که نفسم بند رفت، زیر گوشم زمزمه کرد: «انجام دادنش باعث افتخار بود و وقتی این کار رو دوباره انجام می‌دیم باز هم باعث افتخار خواهد بود شاهزاده‌خانم فینی.»

هنگامی که از او فاصله گرفتم، در چشمانش نگاه کردم و لبخند زدم. کنجکاو بودم که پیش از برگشتم به خانه این راه را برخواهم گشت یا نه. سپس به هر سه آن‌ها نگاه کردم و آرزو کردم که برگردم. خیلی خوب آن‌ها را نمی‌شناختم، فقط مثل همه کسانی که امروز با آن‌ها در روستا وداع کرده بودم، ولی همه چیزهایی که می‌دانستم باعث می‌شدند دلم بخواهد چیزهای بیشتری در موردشان بدانم.

فری میز را دور زد و صدایم کرد و من حینی که دستکش‌هایم را می‌پوشیدم، به تادیوس و روبن خدانگهدار و به امید دیدار گفتم. تادیوس غرغرکنان خداحافظی کرد، هنوز هم اعصابش خرد بود. روبن به من لبخند زد و همراه با خدا نگهدارش دستی را هم برایم تکان دادن، ابداً اعصابش خرد نبود.

انگشتانم را به دور بازوی فری پیچاندم (یا تا حدودی این‌کار را کردم، انگشتانم حتی ذره‌ای به پیچیده شدن به دور آن‌ها نزدیک نبودند.) و حینی که ما را از میخانه بیرون و از روی زمین برفی می‌گذراند و به سمت تیِر منتظر می‌برد، به او تکیه دادم.

شروع کردم: «پس، واقعاً می‌دونی چطوری پشت کارت رو بخونی، کارت‌ها رو اشتباه بر بزنی و کارت پنهان کنی؟»

فری جواب داد: «بله.» و سرم سریع عقب رفت تا به او نگاه کنم.

پرسیدم: «واقعاً؟»

سرش را پایین انداخت و با نیش باز به من نگاه کرد. «بله.»

«به من یاد می‌دی؟»

بدون ذره‌ای تعلل گفت: «بله.»

نفسم را بیرون دادم. «محشره.» نیش بازش به لبخندی تبدیل شد و بعد به خنده افتاد. دستم را از روی بازویش باز کرد، بعد آن را روی شانه‌ام انداخت و من را به پهلوی خودش چسباند.

هر دو دستم را دور کمرش حلقه کردم و تقریباً یک وری شروع به راه رفتن کردم و گونه‌ام را روی سینه‌اش گذاشتم.

روز خوب و شب خوبی را گذرانده بودم و این اوقات خوش شش هفته (تقریباً) به طول انجامیده بودند.

و همین‌طور هم داشتند بهتر می‌شدند.

هنگامی که تیر وارد دیدمان شد، کنجکاو بودم که آن ‌شب چقدر می‌توانست بهتر شود (و امیدوار بود که خیلی خیلی بهتر از حالا ادامه پیدا کند) ولی وقتی بدن فری ناگهان در کنارم منقبض شد، قدم‌هایم متزلزل شدند.

سپس در یک چشم برهم زدن من را از آغوشش پرت کرد. به شدتت پرت شدم و در کنار تیِر فرود آمدم که انگار خیلی سریع جا به جا شده بود تا جلوی افتادنم را بگیرد.

حتی با این‌که رویم چرخیده بود ولی دیدمش.

دیدم.

دیدم.

دست فری به سرعت نور به سمت چاقوی توی کمربندش رفت، زانوهایش خم شدند و بازویش بالا رفت و چاقو را به سمت پایین پیاده‌رو پرت کرد.

و من دیدم که چاقویش مستقیم در گردن مردی فرو رفت.

به مرد که رو به پشت سقوط کرد نگاه کردم، دستانش روی گردنش بود خون از جای چاقو بیرون می‌جهید و بلوز پشمی‌اش را لک می‌کرد ولی حرکت‌های بیشتری را احساس کردم، به عقب نگاه کردم و فری را دیدم که چاقوی دیگرش را بیرون کشید و مردی که داشت به او نزدیک می‌شد هم چاقویش را بیرون کشیده بود. دست فری فرز بلند شد و مچ همان دست مرد را گرفت که چاقو را نگه داشته بود. فری او را چرخاند و پشتش را به بدن خودش چسباند و بدون کوچکترین تردیدی گلوی مرد را برید و فوران مخوفی از خون به راه افتاد.

حینی که هوا از ریه‌هایم خارج شد، بزاق دهانم را پر کرد و من پشتم را محکم به تیِر چسباندم.

سپس صدای قدم‌هایی را شنیدم که در حال دویدن بودند. هنگامی که تاد روی زانو نشست، چاقویش را که انگار به سمت من نشانه رفته بود، پرت کرد، درخشش دیگری در هوا دیدم. سرم به سرعت برگشت و مردی را دیدم که تیِر را دور زده و داشت به من نزدیک می‌شد. حالا روی پاهایش بود و چاقوی تاد در گلویش فرو رفته بود.

سپس بلافاصله به سمت دیگری برگشتم که از آن صدای قدم‌های خفه‌ای شنیدم و دیدم که روبن با مرد دیگری درگیر بود. یک بازویش به دور سینه مرد پیچیده شده و چاقویش را زیر گلوی مرد نگه داشته بود. مرد توی چنگ روبن داشت زور می‌زد تا از چاقوی او فاصله بگیرد و با تلاش زیادش می‌غرید ولی پاهایش در زیر بدنش به شکل بی‌فایده‌ای تکان می‌خوردند چون فقط نوک پاهایش به برف‌ها می‌رسید. روبن او را از روی زمین بلند کرده بود.

خشکم زده بود، سانتی‌متر به سانتی‌متر بدنم خشک شده و بی‌حرکت بود که شامل مغز و ریه‌هایم هم می‌شد… ولی قلبم نه.

قلبم به شکل دردناکی مثل پتک به سینه‌ام می‌کوبید.

تیِر اندام درشتش را به پشتم می‌فشرد، که کار خوبی هم بود. چون اگر این کار را نمی‌کرد به احتمال خیلی زیادی پس می‌افتادم.

تاد توضیح داد: «دیدم که دنبال شما از میخونه بیرون اومدن.» خیلی معمولی با قدم‌های بلند راه رفت و خم شد تا چاقویش را از بدن مردی که مطمئناً مرده بود و در یک متری من افتاده بود، بیرون بکشد. و وقتی این کار را کرد، بدن مرد از جا پرید و صدای قل‌قل بیشتر و سیل جدیدی از خون از زخمش بیرون آمد.

با دیدن این صحنه موج دیگری از بزاق دهانم را پر کرد ولی تاد به کل او نادیده گرفت و همان‌طور که صاف می‌ایستاد به سمت فری برگشت.

روبن گفت: «تمام شب چشمشون به شما و شاهزاده‌خانم فینی بود.»

فری با حواس‌پرتی گفت: «حسشون کردم، دیدمشون، اصلاً با استعداد نبودن، نادون ولی جالب بودن.» سپس چانه‌اش را به سمت روبن بالا گرفت. «ببین چی می‌دونه. و همون لحظه‌ای‌ که قفل دهانش رو باز کردی می‌خوام همه چیز رو بدونم.» روبن نیشش را به شکل خیلی ترسناکی باز کرد. این نیش بازش داستان‌های وحشتناکی تعریف می‌کرد در مورد فعالیت‌های جدیدی که آن شب قرار بود به آن مشغول شود. کارهایی که ظاهراً با رغبت خیلی زیادی در انتظارشان بود ولی فری حالا داشت به تاد نگاه می‌کرد. «برو پیش پاسبان محلی و توضیح بده چه اتفاقی افتاده. برو پیش افراد، می‌خوام چهار نفر بیرون از کلبه گشت بزنن. تمام شب. همین حالا این کار رو بکن ولی نه با همین ترتیب. فینی و من داریم می‌ریم خونه. به افراد بگو که فردا سپیده‌دم به سمت فینگارد حرکت می‌کنیم، به محافظ نیاز داریم. و یک قاصد هم برای پادشاه بفرست.»

تاد سر تکان داد. برگشت و در بین سایه‌ها ناپدید شد.

روبن هنوز هم داشت مردی که تقلا می‌کرد را می‌کشید و او هم در بین سایه‌ها ناپدید شد.

هنوز هم خشکم زده بود ولی وقتی فری با آرامش برای جمع کردن چاقوهایش از اجساد جلو رفت، گردنم مث چوب خشک به سمتش چرخید. برای این کار پوتینش را روی پایین گردن مرد گذاشت و بعد چاقو را بیرون کشید.

پس از این‌که چاقوها را با دو بار فرو کردن در برف تمیز کرد، آن‌ها را توی غلاف‌هایشان گذاشت.

آب دهان و موجی از تهوع که ناگهان شدت گرفته بود را قورت دادم و احساس سرگیجه به من دست داد.

تیِر شیهه آرامی کشید و ناگهان در بین بازوان قدرتمند فری بودم. سوار اسبش شد و هم‌زمان من را هم همراه خودش سوار کرد. سپس هنگامی که به اسبش مهمیز زد و تیِر به سرعت زیاد شروع به چهارنعل رفتن کرد، گیج و مبهوت به جلو چشم دوختم.

فری یک بازویش را به دورم پیچیده و من را محکم به خودش چسبانده بود. سینه‌اش کاملاً به پشتم چسبیده بود و هنگامی که داشتیم از شهر بیرون می‌رفتیم هر دو روی تیِر خم شده بودیم و تاریکی جنگل بلافاصله با نور مهتابی که به روی برف‌هایی که احاطه‌مان کرده بودند، می‌تابید از بین رفت.

شوهرم دو مرد را کشته بود.

درست پیش روی من.

و یکی از افرادش هم مرد دیگری را کشته بود.

درست در کنار من.

و برای این‌که ضربان قلب‌هایشان را بگیرند و یا با پلیس یا هر چیز دیگری تماس بگیرند صبر نکرده بودند.

توی آدم کشتن ماهر بودند. خیلی ماهر. به شکل قابل‌توجهی با استعداد بودند. باورکردنی نبود. اصلاً زمان را هدر نداده بودند، تردید نکرده بودند. حتی پلک هم نزده، به نفس‌نفس نیفتاده و عرق نکرده بودند.

شروع به لرزیدن کردم. ولی به خاطر باد سردی که به گونه‌ها و گوش‌هایم می‌وزید نبود.

نه از ترس بود. ترس مطلق، چنان ترسی که هیچ وقت توی زندگی‌ام حس نکرده بودم.

چشم‌هایم را محکم بستم و لرزشم عمیق‌تر شد و به رعشه شدیدی تبدیل شد.

فری احساسش کرد.

توی گوشم زمزمه کرد: «فینی کوچولو، مشکلی نیست، جات امنه عروس یخی من.»

چشم‌هایم را به دو دلیل باز کردم. اول چون ناگهان به یادآوردم که وقتی تاد بدون هیچ تشریفاتی چاقویش را از گردن مرد بیرون کشید، بدن مرد چطور از جا پریده و خونش مثل آب جاری شد و دوم چون احساس امنیت نداشتم.

ابداً نداشتم.

چیزی که می‌توانستم با اطمینان بگویم این بود که فری قطعاً دشمنانی داشت. چهار مرد سر وقتش آمده بودند.

چهار نفر.

و او بدون این‌که حتی فکر کند آن‌ها را سَقَط کرده بود و بدون این‌که برای دومین بار نگاهی به آن‌ها بیندازد، در روستای زیبای زمستانی که دوتا چرخ آسیاب معرکه داشت روی برف‌ها مرده ولشان کرده یا رها کرده بودشان تا بمیرند.

وای خدایا.

با چهار نعل رفتن تیِر و میان‌برهای فری در عرض پنج دقیقه به خانه رسیدیم. فری تیِر را درست تا جلوی در کلبه برد و درست همان لحظه‌ای که اسب از حرکت ایستاد، از آن پیاده شد و من را هم پایین کشید. دستم را گرفت و من را به سمت در جلویی راهنمایی کرد ولی از دستم استفاده کرد تا من را بچرخاند و پشتم را کنار در به دیوار بچسباند.

با صدای آرامی گفت: «این‌جا بمون کوچولو.» سپس با گیجی او را تماشا کردم که در اتاق حرکت کرد و به حمام رفت و از آن‌جا به زیر شیروانی و بعد پایین آمد و به آشپزخانه رفت. از در پشتی بیرو رفت و سپس به داخل برگشت و از آشپزخانه بیرون آمد.

به سمت من آمد.

ناخودآگاه سرم را عقب دادم وقتی به من نزدیک شد و دستش به دور گردنم قرار گرفت و لب‌هایش خیلی نرم پیشانی‌ام را لمس کردند، ابلهانه همان‌جا بی‌حرکت ماندم.

سپس نگاهش به چشمانم افتاد.

«باید تیر رو به اسطبل ببرم. افرادم به زودی می‌رسن. وقتی رسیدن باید با اون‌ها صحبت کنم. توی آتش هیزم بریز کوچولو. توی رختخوابمون می‌بینمت.»

بعد پیش از این‌که بتوانم دهانم را باز کنم و صدایی از دهانم خارج شود او رفته بود.

به دیوار تکیه دادم و به فضای اتاق خیره شدم. سپس دست‌هایم را بلند کردم و دیدم می‌لرزیدند. حتی در زیر نور ضعیف آتش‌ شومینه‌های در حال خاموش شدن هم می‌توانستم لرزششان را ببینم.

چنان می‌لرزیدند که از کنترل خارج شده بودند.

چشم‌هایم را برای لحظه‌ای بستم و بعد به مانند ارواح به سمت آتش رفتم. توی آن هیزم ریختم و نرده آهنی جلویش را گذاشتم و بعد به سمت شومینه دیگر رفت. هنگامی که کارم با دومی هم تمام شد، چند تکه هیزم در اجاق آشپزخانه گذاشتم و پوتین‌هایم را در آوردم و درحالی‌که هنوز لباس به تن داشتم از نردبان بالا رفتم و در آتش آن‌جا هم هیزم ریختم. سپس توی رختخواب و روی پتوها دراز کشیدم، پشتم به نرده‌ها بود و یکی از بالشت‌ها را در آغوش کشیدم و محکم نگه داشتمش.

سریعتر از آن‌چه که انتظارش را داشتم صدای باز و بسته شدن در جلویی را شنیدم. این یعنی فری برگشته بود و بدنم دوباره شروع به لرزیدن کرد.

نمی‌دانستم باید چه کار کنم یا در این مورد چطور فکر کنم.

این دنیا ممکن بود اِلف داشته باشد، حیوان‌هایی داشته باشد که می‌توانستند با تو حرف بزنند و درخت‌هایش مثل کریستال بدرخشند ولی مردهایی هم داشت که می‌توانستند بدون ذره‌ای دو دلی و یا حتی بدون این‌که ذره‌ای پشیمانی از خود نشان بدهند، جان کسی را بگیرند.

و شوهر من هم یکی از آن‌ها بود.

به فری که در این سه روز اخیر مال من و تمام فکر و ذکرم بود فکر کردم، اصلاً چنین چیزی چطور امکان داشت؟

به فری‌ای فکر کردم که در اولین روز ورودم به این دنیا با او آشنا شده بودم و جوابم را گرفتم.

حضورش را حس کردم که وارد زیرشیروانی و بعد وارد رختخواب شد.

سپس صدایش را شنیدم که با ملایمت به من گفت: «فینی لباست رو عوض نکردی.»

همان موقع بود که کشیده شدن موهایم از روی شانه‌ام را حس کردم.

تازه آن موقع بود که حرکت کردم. آرام خودم را از او کنار کشیدم، روی زانوهایم ایستادم و درحالی‌که بالشت هنوز به سینه‌ام چسبیده بود، روی رختخواب عقب‌عقب رفتم.

«نمی…نمی…» سرم را تکان دادم. «فکر نمی‌کنم دلم بخواد بهم دست بزنی فری.»

او هم حالا روی زانوهایش ایستاده بود ولی پاهایش ثابت مانده بودند و نگاهش روی من قرار داشت.

پیش از این‌که با ملایمت سؤال بپرسد، لحظه‌ای من را از نظر گذراند. «موضوع چیه کوچولو؟»

برای جواب دادن تردید نکردم. «امشب دو نفر رو کشتی.»

توجه: اگر طرفدار این رمان هستید و مایل به ارتباط با نویسنده اصلی این رمان هستید از طریق لینک زیر اقدام کنید

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.comnewsong.mp3

دانلود کامل آهنگ از طریق لینک زیرکلیک کنید

دانلود آهنگ جدید امین کاظمی با نام تصویر دور

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۱۸ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا