" /> رمان رویاهای سرکش پارت 17 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۱۷

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

هنگامی که من را به اندازه کافی به خودش نزدیک‌ کرد، بازوی قدرتمندش به دور کمرم پیچیده شد و من را بیشتر به سمت خودش کشید. من را بیشتر نزدیک کشید و ساق پاهایم به سنگی خورد و هیچ چاره‌ای به جز خم کردن زانوها و نشستن رو به او روی پاهایش برایم نماند.

وای پسر.

نجوا کردم: «فری.» حینی که دستانش را روی کمرم بالا می‌برد و من را بیشتر به سمت خودش می‌کشید، دست‌هایم را روی سینه‌اش گذاشتم. دست‌هایم را بین بدن‌هایمان زندانی کرد و من شروع کردم به کشیدن نفس‌های عمیق.

یکی از بازوهایش دور قسمت میانی کمرم پیچیده شد و دیگری تا گردنم بالا آمد، انگشتانش همان‌طور که صورتم را نزدیک می‌کشید، بین موهایم فرو رفتند.

زمزمه کرد: «آروم باش فینی کوچولوی من.» و محض اطلاعتان از فردای شبی که اِلف‌ها به دنبالش آمده بودند من را «فینی کوچولو.» صدا می‌زد و این واقعاً شیرین بود. حرفش را پایان داد: «می‌دونی که مراقبم.» به ملایم‌ترین شکلی که می‌دانستم می‌توانست صحبت می‌کرد.

وقتی نگاهم به لب‌هایش افتاد که داشتند نزدیکتر می‌شدند، زمزمه کردم: «بله.»

به زمزمه کردن ادامه داد: «و می‌دونی که خوشت می‌آد.» در این مورد هم اشتباه نمی‌کرد.

«بله.» درست پیش از این‌که دهانش لب‌هایم را لمس کند، نفسم را به بیرون دمیدم.

آره، اشتباه نمی‌کرد. خوشم می‌آمد. شیرین، آرام، عمیق ولی ملایم بود. دستانش آرام و ابریشمین و تقریباً جستجوکننده در زیر آب روی بدنم حرکت کردند. انگشت شستش آرام روی سینه‌ام حرکت کرد و چنان من را به هیجان آورد که باعث شد چیزی بخواهم که نه آرام و ملایم بود و نه با محبت بلکه خواسته‌ام در تضاد با همه این‌ها بود.

دستانم بالا رفتند و روی شانه‌هاش سُریدند و از آن‌جا بالا رفتند و لابهلای موهایش لانه کردند. هنگامی‌که خودم را به سینه‌اش چسباندم و در جواب بوسیدمش، بازوی دیگرش را به دورم پیچید.

آره، وای آره قطعاً از این خوشم می‌‌آمد.

بوسه‌مان را پایان داد ولی لب‌هایش را از من دور نشدند، لب‌هایش روی گونه، گردن و گوشم دست به کار شدند، پوست بدنم را مورمور کردند و باعث شدند کاملاً قدرت بدنش که به دورم پیچیده شده بود را خوب درک کنم، گرمای آب، نرمی پوست‌هایمان، همه‌شان خوب بودند، خیلی خوب. بهترین بودند.

خیلی‌خب، من پله سوم را به او می‌دادم. لعنتی، می‌توانست دزدکی وارد خانه شود و می‌دانستم که از تک‌تک لحظاتش لذت می‌بردم.

و دقیقاً به خاطر همین بود که دهانم را نزدیک گوشش بردم و زمزمه کردم: «این‌جا بودن با تو رو دوست دارم فری.»

بازوهایش محکمتر به دورم پیچیدند و من را بیشتر به بدن محکمش فشرد ولی سرش عقب رفت و چشم‌های پر### و پررخوتش چشم‌های من را پیدا کردند.

با صدای آرامی جواب داد: «این خوشحالم می‌کنه فینی.» و من به او لبخند زدم و سرم را به او نزدیکتر بردم. بینی‌اش را روی بینی‌ام کشید. این یکی دیگر از آن کارهایی بود که مرتباً انجام می‌داد و من آن را در فهرست چرا فری را دوست دارم قرار داده بودمش. البته پیش از این‌که کلاً درست کردن آن فهرست را کنار بگذارم. سپس دوباره عقب کشید و من نگاهش کردم. یک دستش به چرخیدن روی کمرم ادامه داد و دست دیگرش چانه‌ام را گرفت و ادامه داد: «این خوشحالم می‌کنه ولی دلت برای قصر یخیت توی فینگارد تنگ نشده؟»

نه. دلم برای قصر یخی‌ام در فینگارد تنگ نشده بود. بیشتر هم به خاطر این که اصلاً نمی‌دانستم قصر یخی چه بود. یا اصلاً فینگارد چه بود. حقیقتش من گول خورده بودم ولی در آن لحظه در دنیای او یا دنیای خودم برای من هیچ جایی بهتر از آن چشمه آب‌گرم در جنگل یخ زده و به همراه فری وجود نداشت.

«من-»

انگشت شستش روی گونه‌ام کشیده شد. «و پدر و مادرت؟»

به او خیره شدم و قلبم از جا پرید.

زمزمه کردم: «دلم برای پدر و مادرم تنگ شده.» خدا شاهد بود که حقیقت داشت و من ملایم شدن نگاهش را به چشم دیدم.

«همون‌طور که می‌دونی، بیترگالس دو هفته دیگه شروع می‌شه. چیزی که نمی‌دونی اینه که من کارهایی دارم که باید بعد از اون انجام بدم. امروز، وسایلت رو جمع کن، من هم بارشون می‌زنم و فردا اول صبح قبل از هر کاری راه می‌افتیم. می‌تونی دو هفته رو همراه پدر و مادرت توی قصر یخی بمونی، در بیترگالس شرکت می‌کنیم و بعد کشتیم رو بهت نشون می‌دم.»

قلبم محکم کوبید و بعد به سرعت شروع به تپیدن کرد.

قصر یخی، بیترگالس (حالا هر چه که بود به نظر می‌رسید باحال باشد.) پدر و مادرم و کشتی او.

انگار دنیا را به من داده بودند!

یا صحیح‌تر بگویم، شوهرم آن را به من داده بود.

پرسیدم: «واقعاً؟»

نجوا کرد: «واقعاً فینی کوچولوی من.» بازویش به دورم پیچیده شد و فشاری به بدنم داد.

سپس چیزی که گفته بود واقعاً در ذهنم خانه کرد و هیجانم شروع به ناپدید شدن کرد. «گفتی می‌تونم دو هفته با پدر و مادرم باشم. یعنی قبل از بیترگالس دوباره می‌خوای بری؟»

در چشانم خیره شد، نگاهش گرم و ملایم بود و انگشتش روی لب پایینی‌ام کشیده شد. «نه کوچولوی من. من همراهت توی قصرتون می‌مونم.»

قلبم دوباره شروع به کوبیدن کرد و این کارش مطمئناً دیگر از باحال بودن گذشته بود. مهم نیست که یک دختر همیشه چقدر خوب می‌تواند نقش بازی کند، همیشه که نمی‌تواند از پس همه چیز بربیاید. درون یک چشمه آب‌گرم برهنه روی پاهای یک مرد برهنه نشسته بودم ولی با این‌حال نمی‌توانستم نیش بازم را جمع کنم.

لبخند شوهرم هم برگشت و این خیلی خوب بود، بعد به این نتیجه رسیدم که دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.

سپس به ذهنم رسید که او احتمالاً داشت در مورد این صحبت می‌‌کرد که ما ازدواج کرده بودیم و این یعنی احتمالاً به آن اتاق محشر با کنده‌کاری‌های خارق‌العاده و مبل راحتی که دلم می‌خواست امتحانش کنم، برمی‌گشتیم. و اگر آن‌جا یک قصر بود، باید یک کتابخانه هم می‌داشت و این یعنی کتاب‌های بیشتر و آموزش بیشتر در مورد این‌ دنیا. دیگر نیازی نیست به این اشاره کنم که یک شهر (مطمئناً یک شهر بزرگ) جدید هم برای کشف‌ و گشت و گذار کردن داشت.

و در آخر همه این‌ها دوباره پدر و مادرم را هم می‌دیدم.

و همه این‌ها باعث شد دلم برای شوهر نه چندان ترسناک و نه چندان بامزه‌ام ضعف برود و زمزمه کنم: «ممنونم فری.»

دستش از روی چانه‌ام به داخل موهایم سُرید و من را برای بوسه‌ای محکم، شیرین، عمیق ولی کوتاهی به سمت خودش کشید.

تنها وقتی که لب‌هایم را رها کرد، زمزمه کرد: «قابلت رو نداره فینی.»

اوه آره، دیگر رسماً اتفاق افتاده بود. شوهرم را دوست داشتم. خیلی خیلی دوستش داشتم.

«حالا از روی من برو پایین همسر، خودت رو بشور و خشک کن که من هم بتونم همین کار رو بکنم. بعدش می‌تونیم برگردیم و تو وسایلت رو جمع کنی. هرچی زودتر کارت رو تموم کنی، زودتر می‌تونیم به شهر بریم تا به دوست‌هات بدرود بگی.»

خیلی‌خب، هرکسی می‌توانست این را بگوید که من با این‌که برهنه به بدن برهنه شوهرم چسبیده بودم، احساس شادی و راحتی داشتم ولی اصلاً با این‌که پیش روی اون خودم رو بشورم راحت نبودم.

ولی لحظه‌ای که از روی پاهایش بلند شدم و گفتم: «خیلی‌خب.» بدنش عمیق‌تر در آب فرو رفتم و هم زمان دستش را روی سنگ‌ها دراز کرد و با حوله صورتش را پوشاند.

شبیه مردی بود که داشت در یک چشمه آب‌گرم استراحت می‌کرد. یا دقیق‌تر بگوییم، شبیه مردی به شدت جذاب و خواستنی بود که داشت در یک چشمه آب‌گرم استراحت می‌کرد.

ولی در واقع مرد مهربانی بود که چون می‌دانست وقتی من را تماشا می‌کرد حمام کردن باعث خجالتم می‌شد، داشت به من کمی فضای خصوصی می‌داد.

آره، وای به درک آره، من واقعاً شوهرم را دوست داشتم.

خودم را با صابون شستم و با فشردن صابون به سینه‌اش به او گفتم کارم تمام شده. صابون را گرفت، سرش بالا آمد و حوله را کنار گذاشت. بعد پشت کرد و شروع کرد به شستن خودش با صابون. من هم با عجله از آب بیرون رفتم، خودم را خشک کردم و لباس پوشیدم.

Book lovers Translate- تبار زرّین, [۲۴.۰۲.۲۰ ۱۰:۲۶]
#رویاهای_سرکش
#پارت_۱۷۱

هنگامی که داشتم جوراب‌های پشمی‌ام را تا روی ران‌هایم بالا می‌کشیدم، با بیرون آمدنش صدای موج برداشتن آب به گوشم رسید. پوتین‌هایم را پوشیده بودم و داشتم به سمتش برمی‌گشتم که حوله خیسش را روی شانه‌ پلیور پوشش انداخت. دیدم لباسش را کامل پوشیده بود.

لبخند شیرینی به رویم زد، دستش را به دور گردنم انداخت و من را از پهلو به خودش چسباند و من هم دستم را دور کمرش انداختم و همان‌طور که به بدن بلندقامتش چسبیده بودم به راه افتادیم.

و دقیقاً با همین حالت از بین جنگل یخ‌زده و درخشان گذشتیم و تا خانه رفتیم.

هیچ حرفی نزدیم، نیاز به حرف زدن نداشتیم و سکوتمان کاملاً رضایت‌بخش بود.

ولی من راضی نبودم.

نه، کاملاً از بودن در سرزمین عجایب زمستانی‌ام که در آن می‌توانستی حرف حیوانات را بفهمی و اِلف و پسران جذاب محشری در خود داشت خوشحال بودم. تازه داشتم به قصر یخی‌ام، فینگارد و بهتر از همه پیش پدر و مادرم برمی‌گشتم و بعد از آن هم به کشتی او می‌رفتم تا ماجراجویی‌های بیشتری داشته باشم.

و همسر جذابم کسی بود که داشت همه این‌ها را به من ارزانی می‌کرد.

وای آره، در نمودار خوشحالی تا رضایت ولنتاین، حتی به رضایت نزدیک هم نبودم.

بلکه درست وسط خوشحالی بودم.

پایان فصل

فصل یازدهم
مایه افتخار یک مرد

به جلو خم شدم، نیشم را باز کردم و یک مشت سکه را به سمت خودم کشیدم. سپس همان‌طور که روی پاهای شوهرم نشسته بودم، به عقب تکیه دادم. لیوان بزرگ آبجویم را برداشتم و جرعه بزرگی از آن را سر کشیدم.

لورل غرید:‌ «مطمئنم شاهزاده‌خانم یخی ما دارن کارت‌های بازی رو جابه‌جا می‌کنن.» بعد نگاهش سریع به از من گذشت و به فری افتاد که یک دستی با انگشتان بلندش داشت با مهارت کارت‌ها را بُر می‌زد و دست دیگرش هم زمان به دور من بود و من را روی پاهایش نگه داشته بود. لورل باعجله گلویش را صاف کرد. «بهت برنخوره دِرکار.»

فری جواب داد: «چرا باید بهم برخوره وقتی کاملاً معلومه که عروسم تقلب می‌کنه؟» سرم به سرعت به سمتش برگشت و به او چشم‌غره رفتم.

توی شهر و در میخانه همیشگی بودیم. به شهر آمده بودیم تا فری قاصدی برای پدر و مادرم بفرستد و خبر ببرد که داشتیم برمی‌گشتیم و کمتر از سه روز دیگر در فنیگارد بودیم.

همین‌طور من را در شهر چرخانده بود، این‌طوری می‌توانستم با آشنایانم دیدار کنم، به آن‌ها خبر رفتن‌مان را بدهم و خداحافظی کنیم. یک جورهایی مزخرف بود، چون خداحافظی کردن همیشه مزخرف است. ولی چون آن‌ها را دوست داشتم و آن‌ها هم من را دوست داشتند، به خاطر این‌که گفته بودم داشتیم می‌رفتیم غافلگیر شده بودند از این‌که داشتم می‌رفتم ناامید شده بودند و گفتند که از برگشتنم خوشحال خواهند شد. این هم مزخرف بود چون نمی‌دانستم بازخواهم گشت یا نه.

بعد به میخانه رفته بودیم، برای شام کاسه‌های استراگانوف گوشت خیلی خوشمزه و پرمایه‌ای که پر از قارچ‌های آب‌دار و لذیذ بود خورده بودیم همراه با مقدار زیادی رشته گیاهی آورده شده بود و که نه تنها خوشمزه بودند که خوشحال بودم برای این‌که در جلوی ما گذاشته شوند مجبور نبودم جلوی یک اجاق هیزمی به بردگی کشیده شوم.

و حالا داشتیم با لورل، اولیسیس، فردریک و دوتا از مردهای درشت هیکل و هیکل ورزشکاری فری، تادیوس و روبن آبجو می‌خوردیم. همه این مردها وقتی من و فری داشتیم از آبجوی بعد از شام‌مان لذت می‌بردیم وارد میخانه شده بودند و همه آن‌ها هم برای پیوستن به ما دعوت شدند.

حدس می‌زدم تادیوس از فری پنج‌ سال یا بیشتر جوان‌تر باشد (نه که بدانم فری چند ساله بودها، نه. به این نتیجه رسیده بودم که این باید چیزی باشد که سوفین بداند و هنوز سر در نیاورده بودم چطور می‌توانستم زیرکانه بدون این‌که مستقیماً سؤال بپرسم این اطلاعات را از زیر زبانش بیرون بکشم). تادیوس کمی از فری بلندتر بود و روبن هم بدنی عضلانی و خوبی داشت ولی به درشتی تادیوس نبود. موهای طلایی، چشم‌های آبی و از آن چهره‌های بامزه پسرهای همسایه داشت که یک غلطی کرده بودند. روبن هم سن و سال فری بود، شاید کمی کوچکتر یا کمی بزرگتر، نمی‌توانستم با اطمینان بگویم (حال و هوای ذاتی حکمروایی فری باعث می‌شد نتوانم درست تشخیص بدهم، به نظر می‌رسید بزرگتر باشد ولی چهره جوان‌تری داشت.) و یک کوه عضله شکلاتی رنگ با چشم‌های مشکی، نگاهی دوستانه و لبخندی بی‌دغدغه داشت.

و برای این‌که همگی پشت میز جا شویم، که با توجه به حضور فری، تادیوس و روبن فقط برای این‌که پاهای بزرگ و عضلانی‌شان را در زیر میز جا کنند مشکل داشتیم، لازم شد که من روی پاهای شوهرم بنشینم.

یا دست کم این چیزی بود که فری به من گفت.

جر و بحث به راه نینداختم چون برایم مهم نبود. داشتم چهارمین لیوان آبجویم را می‌خوردم که خیلی هم خوشمزه و قوی بود. آن موقع که فری گفته بود کاملاً برای نشستن روی پاهایش مناسب بودم، حق داشت. (کاملاً اندازه بودم.) خیلی راحت بود، بدنش که به من چسبیده بود خیلی گرم بود و داشتم بهترین زمان زندگی‌ام را می‌گذراندم. کارت بازی می‌کردم، با دوستان خودم و همین‌طور دوست‌های شوهرم صحبت می‌کردم و توی سر و کله همدیگر می‌زدیم.

البته درست تا همان لحظه.

به تندی گفتم: «من تقلب نمی‌کنم!»

«همسر، سه دست پیش رو بردی، یه دست باختی و دو دست پیش از اون رو هم بردی.» فری حقیقت را می‌گفت: توی تمام شب خیلی شانس آورده بودم. «باید این رو به یادت بیارم کوچولوی من، اگه می‌خوای تقلب کنی، نباید با بردن همه دست‌ها تابلو کنی. مردم شک می‌کنن.» حرفش را مانند نصیحت کردن پایان داد.

با عصبانیت جواب دادم: «من تقلب نمی‌کنم.»

و واقعاً هم نمی‌کردم! حتی نمی‌دانستم در این بازی چطور باید تقلب کرد.

فری نیشش را برایم باز کرد، قطعاً نه فقط به گرما و سرمای هوا بی‌اعتنا بود بلکه نسبت به گرمایی که از او به من سمت من متشعشع می‌شد هم بی‌اعتنا بود.

🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀

سلام دوست‌جونی‌ها فقط من این طوری‌ام یا شما هم وقتی فری می‌گه کوچولوی من نیشتون تا بناگوش باز می‌شه؟😁😁😁

تادیوس هم با صدای پر شیطنتی اظهار نظر کرد: «من هم مطمئنم زیر اون میز یه کارهایی می‌کنه.» هنگامی که نگاهم به تندی به سمت او برگشت، لبخندی در چشمانش دیدم. «ندیدم ولی به اندازه کافی سکه‌هام رو بهش باختم که بدونم حقیقت داره.»

پرسیدم: «خب، من توی هیچ دستی تقلب نکردم، کردم تادیوس؟»

روبن با ابروهای بالا پریده و چشم‌های درخشانی پیشنهاد داد: «شاید کارت‌ها رو توی یقه‌ش پنهان می‌کنه.»

کافی بود.

به وضوح بر علیه‌ من دست به یکی شده بود.

با چشم‌های ریز شده به روبن نگاه و با صدای بلندی صدا زدم. «لیندی !» و گردنم را برگرداندم تا دوستم را پیدا کنم.

لیندی از جایی در پشت سر فری جواب داد: «بله شاهزاده‌خانم فینی؟»
بالا تنه‌ام را به سمت فری چرخاندم ولی به پشت سر او نگاه کردم و با صدای بلند برای لیندی فریاد زدم: «شش تا آبجو بیار این‌جا و اون‌ها رو تا لبه پر کن. می‌خوام وقتی این‌جا رسیدن رو روی سر اون‌ها بپاشمشون و می‌خوام منظورم کاملاً روشن شده باشه.»

از این سمت سالن حرف‌هایم را برایش فریاد زده بودم و لیندی هم سرش را با نیش باز برایم تکان داد. چند لیوان آبجو روی میزی که کنارش ایستاده بود گذاشت و حالتی به خودش گرفت که انگار داشتم شوخی می‌کردم. ولی شوخی نداشتم.

فردریک اظهار نظر کرد: «من که نگفتم شما تقلب می‌کنین علیا حضرت.» به سمتش برگشتم.

اولیسیس به من لبخند زد و گفت: «من هم نگفتم.»

به آن‌ها اجازه دادم: «خیلی‌خب، باشه، این حقیقت داره و شما دوتا وقتی آبجوها اومدن می‌تونین اون‌ها رو بخورین.»

فردریک نیشش را برای فری باز کرد و زمزمه کرد: «اطاعت می‌شه.»

سپس لب‌های فری را روی گوشم حس کردم و صدایش را شنیدم: «یه لیوان آبجو روی سر من بریز همسر کوچولو، اون وقت مجبور می‌شم به چشمه آب‌گرم برگردم و اون‌وقت این فقط من نیستم که مجبور می‌شه آبجو رو از روی خودش بشوره.»

هنگامی که حرفش به پایان رسید، سرم را برگرداندم، در چشمانش نگاه کردم و پرسیدم: «داری سعی می‌کنی با حرف زدن از زیر آبجویی شدن در بری شوهر؟» سپس کمی به او نزدیک‌تر شدم و نیشم را برایش باز کردم. «چون اگه این قصد رو داری باید بگم که شکست خوری.»

لبخند زد، لبخندش پر از رخوت و ### بود و نگاهش را روی جاهای مختلف بدنم حس کردم. نگاه‌هایش هم حس خوبی داشتند.

در جواب لبخند زدم.

سپس پیش از این‌که جر و بحث کوچکم به پایان برسد، فری دستش را از دور کمرم باز کرد، به سمت میز خم شد و شروع به بُر زدن کارت‌ها کرد. جرعه دیگری از آبجویم خوردم و نگاه تادیوس به خودم یا آن‌طور که به نظر می‌رسید به خودم و فری را دیدم. هنگامی که متوجه نگاهم شد، حتی با این‌که به نظر می‌رسید به خاطر بررسی ما پکر بود، ولی به او لبخند زدم. هنگامی که لبخندم را دید، نگاه متفکرش ناپدید شد و دوباره چهره شادش را به خود گرفت، چانه‌اش را کمی به سمتم بالا گرفت و به من چشمک زد.

خیلی وقت پیش به این نتیجه رسیده بودم که تادیوس مرد خوبی بود، همین‌طور روبن. بامزه بودند و مسخره‌بازی‌های برادرانه مختصرشان خیلی شیرین بود. من هیچ وقت برادر نداشتم بنابراین از این کارهایشان خوشم می‌آمد. در واقع آن‌ها را دوست داشتم. و خوشحال بودم که پیش از سوار کشتی شدن به همراه آن‌ها شناخته بودمشان. شروع این بخش از ماجراجویی‌ام خیلی برای شناخت بیشتر فری خوب بود.

هنگامی که کارت‌ها را پخش کرد، فری با یک دست جدید توی دستش به عقب تکیه داد. لیوانم را پایین گذاشتم و دست دراز کردم و کارت‌های خودم را برداشتم.

بدنم را چرخاندم تا نه فری و نه روبن که کنارش نشسته بود نتوانند وقتی کارت‌هایم را رو به خودم می‌گرفتم، آن‌ها را ببینند. کارت‌ها را مثل یک بادبزن در یک دستم باز کردم و بعضی‌ها را جابه‌جا کردم تا آن‌طور که نیاز داشتم مرتب‌شان کنم. پیش از این‌که درست متوجه شوم چه کارت‌هایی توی دستم داشتم، دو کارت را جابه‌جا کرده بودم.

سپس به آن‌ها خیره شدم.

داشتیم توبل بازی می‌کردیم و من توی دستم دوکارت الماس، سه تا ستاره، چهارتا ماه، پنج‌تا خنجر، یک کارت عفریته و یک کارت روح داشتم. سَرترین دستی بود که می‌شد با آن بازی کرد. این دست کاملاً شبیه یک رویال فلاش بود و دقیقاً مثل رویال* فلاش عملاً غیر ممکن بود که در اولین دست یک بازی نصیب یک نفر شود.

*Royal Flush: رویال فلاش بالاترین دست در بازی پوکر است که شامل آس، پادشاه، بی‌بی، سرباز و عدد ده است. م

به کارت‌هایم و بعد به نیم‌رخ شوهرم نگاه کردم. دیدم که حواسش جمع کارت‌های خودش بود ولی من او را کاملاً می‌شناختم و روده‌هایش را وجب کرده بودم.

همین‌طور می‌دانستم که از آن متقلب‌های درجه یک بود.

بنابراین، ناگهان از خنده منفجر شدم، کارت‌ها را روی میز کوبیدم، سرم را روی آن‌ها گذاشتم و به خندیدن ادامه دادم. آن‌قدر شدید به خندیدن ادامه دادم که بدنم به لرزه افتاد و برای حسن ختام کارم هم مشت کوبیدن به میز را هم اضافه کردم.

«مگه چقدر آبجو خورده؟» حرف زیرلبی تادیوس را شنیدم، یک دفعه صاف نشستم و کل دستم را برگرداندم و به همه نشان دادم و بعد به سمت شوهرم برگشتم.

با انگشتم به سینه‌اش کوبیدم و اعلام کردم: «تو متقلبی!» هنوز هم توی صورت متبسم فری هرهر می‌خندیدم.

تازه آن موقع بود که حقیقتی را به من گفت: «احتمالاً باید بدونی فینی کوچولوی من که روبن، تادیوس، فردریک و اولیسیس هم عمداً بهت دست‌های خیلی خوب می‌دادن. تنها کسی که اصلاً عمداً سکه‌هاش رو بهت نداده لورله.»

چشم‌هایم درشت شدند و برگشتم و به مردهای پشت میز نگاه کردم.

زمزمه کردم: «نه.» تادیوس دوباره به من چشمک زد، روبن آرام آرام نیشش را برایم باز کرد و فردریک و اولیسیس هم نیششان تا بناگوش باز بود.

لورل از جا پرید، صندلی‌اش را به عقب هل داد و پرسید:‌ «چرا هیچ‌کس به من نگفت؟» و به مردهای پشت میز نگاه کرد، حالت صورتش به خاطر بی‌خبر بودن ناخوشنود بود.

اولیسیس گفت: «چون تو توی دست کاری کردن کارت‌ها هیچ استعدادی نداری لورل. آخرین باری که سعی کردی این کار رو بکنی جرالد دستت رو شکست.»

لورل جواب داد: «بله، خب، این تقلبی بود که باعث می‌شد سکه ببرم، ولی این یکی فرق داره و شاهزاده‌خانم یخی ما هم قطعاً هرگز متوجهش نمی‌شد.»

فردریک گفت:‌ «وقتی کارت‌هات رو روی زمین می‌انداختی یا اون‌ها رو از زیر سرآستین‌هات در می‌آوردی دقیقاً مثل همه متوجه ‌شدن.» به من نگاه کرد. «اون خیلی توی حیله‌گری بده علیاحضرت.»

بالاتنه لورل با این توهین کاملاً صاف شد، دهانش باز شد تا جوابی بدهد ولی من پیش از او دست به کار شدم.

گفتم: «امیدوارم که همین‌طور باشه و شما هم باید شرم بکشید.» و جوابی که گرفتم پلک‌هایی بود که زده می‌شد و ابروهایی که همه بالا انداخته بودند، واکنش همه هم پر از تعجب بود. حتی لورل.

فکر کردم این حرکت‌شان خیلی عجیب بود تا این‌که دهان فری نزدیک گوشم شد و با صدای آرامی گفت: «این‌که یه مرده که چقدر خوب تقلب کنه مردانگیش رو نشون می‌ده فینی. هیچ بازی‌ای بدون تقلب انجام نمی‌شه. این هنر برنده‌ست که هم بازی رو می‌بره و هم احترام حریف‌هاش رو برای خودش می‌خره. شاید وقتی خودشون دارن تقلب می‌کنن از تقلب دیگران شاکی بشن. اون وقت بقیه کنار می‌کشن و اجازه می‌دن فقط کارت‌ها حرفشون رو بزنن. و اگر به اندازه کافی توی این کار بد باشی که دستت رو بشه، تازه ممکنه متوجه یه چیز دیگه مثل خشم بیش‌ازحد رغیبت بشی. همه این‌ها بخشی از بازیه.» سپس پیش از این‌که حرفش را کامل کند مکثی کرد. «مطمئنم که این رو می‌دونی.»

بدنم کمی از جا پرید و دروغم را زمزمه کردم. «البته، فقط داشتم سعی می‌کردم بامزه بازی در بیارم.»

فری زیر لب گفت: «البته.» صدایش طوری بود که انگار داشت خنده‌ای را خفه می‌کرد و دهانش از کنار گوشم دور شد.

به میز نگاه کردم و دیدم مردها هنوز هم داشتند به من نگاه می‌کردند و من سریع باسنم را روی پاهای فری جابه‌جا و برای جمع کردن گندی که زده بودم، عجله کردم. از بین دندان‌هایم دروغ گفتم: «واضحه که نمی‌دونین به عنوان یه شاهزاده‌خانم همون‌طور که از یه عضو خاندان سلطنتی برمی‌آد، فکر می‌کنم که صداقت و انصاف به همه چیز ارجحیت داره. بنابراین هیچ وقت به من تقلب کردن آموزش داده نشده. این کار توی خاندان وایلد پیامدهای بدی داره.» به گروه لبخند زدم. شنیدم که فری تحملش را در برابر خنده‌اش از دست داد و هرهر زد زیر خنده. تصمیم گرفتم این کارش را نادیده بگیرم. «بنابراین حالا مجبورین بهم یاد بدین.»

روبن نیشش را برای فری باز کرد و گفت: «عالی.»

تادیوس گفت: «نباید از هیچ کسی به جز مردی که پشت سرتونه یاد بگیرین شاهزاده‌خانم من.» و نگاه من به سمت او برگشت. «فری سریعترین انگشت‌هایی رو داره که تا حالا دیدم. با استاد متقلب‌های کارت‌بازی ازدواج کردین. تا حالا دفعات بی‌شماری توبل یا میرکین با فری بازی کردم و هرگز حتی یک دست هم ازش نبردم یا نتونستم سر در بیارم چطور همه این کارها رو با هم می‌کنه. کارت خونی، بُر زدن اشتباه، پنهان-»

روبن حرفش را قطع کرد و گفت: «همه این‌ها رو انجام می‌ده به اضافه جمع کردن کارت‌ها، دست‌کاری کردن کارت‌های وسط، دست کاری کردن کارت‌های توی دست دیگران و همین‌طور نگاه کردن به کارت‌های دیگران.»

لورل با چشم‌های درشت شده، نفسش را به بیرون دمید. «دِرَکار نمی‌تونه همه این‌ کارها رو بکنه. نه بدون این‌که گیر بیفته. هیچ کسی نمی‌تونه.»

روبن سرش را به سمت فری کج کرد و به لورل گفت: «به خدا که می‌تونه، هرچند هیچ وقت ندیدم. ولی می‌دونم که حقیقت داره.»

تادیوس از روبن پرسید: «اگه هیچ وقت ندیدی، چطور می‌دونی حقیقت داره؟»
روبن جواب داد: «چون من تا حالا حتی یه دست هم به هیچ کسی نباختم و من توی تقلب کردن خیلی بهتر از تو هستم.» بی‌شرمانه داشت پز تقلب کردنش را می‌داد.

تادیوس در جواب فریاد زد: «پس چرا من دو شب پیش با کل محتویات کیسه پولت از این‌جا بیرون رفتم؟»

روبن جواب داد: «چون وقتی آبجوی زیاد می‌خوری، هیچ وقت تسلیم نمی‌شی، اون‌قدر به قمار کردن ادامه می‌دی تا ته کیسه پولت رو در می‌آری، اجازه نمی‌دی حریفت از روی میز بلند شه مگه این‌که کیسه پول خودت یا کیسه پول اون ته بکشه و من یه زن روسپی داشتم که انتظارم رو می‌کشید و همراهی کردن با اون رو بیشتر از بودن با تو می‌خواستم. همین‌طور خطر این وجود داشت که وقتی اون سمت میز نشسته بودم شمشیرت رو بیرون بکشی و من اصلاً حس و حال ریختن خونت یا کشیدن جسدت تا خونه یا بستن زخمت رو نداشتم. بنابراین کیسه پولم رو بهت دادم تا بتونم تخت گرم و نرم و ### گرمتر و نرمترم رو داشته باشم.»

وای خدا، مطمئن نبودم ولی به نظرم این یه دعوای لفظی بود.

چشم‌های تادیوس ریز شدند و بدنش به شکل مشهودی منقبض شد. «این ابداً حقیقت نداره.»

وای پسر. خودش بود. مطمئناً داشتند دعوای لفظی می‌کردند.

روبن جوابی داد که به نظرم کاملاً به جا بود. «اگه نیست پس چرا دیشب کل پولم رو به اضافه نصف پول‌های تو رو بردم؟»

دهان تادیوس به هم فشرده شد، کاملاً حرفش را قبول داشت ولی بحث را تغییر داد: «حتی اگه مست و پاتیل هم باشم باز هم نمی‌تونی خونم رو بریزی.»

روبن تکیه داد، لبخندی با دندان‌های سفید و براق روی صورتش نقش بست، نگاهش را به دوستش دوخت و او را به مبارزه دعوت کرد. «می‌خوای یه بطری ویسکی بخوری و بعد این باورت رو امتحان کنیم؟»

تادیوس بلافاصله پذیرفت و بدون این‌که نگاهش را از روبن بردارد، فریاد کشید: «خدمتکار! ویسکی!»

لورل، فریدریک و اولیسیس صندلی‌هایشان را کمی از میز فاصله دادند.

ولی من با شیفتگی به آن‌ها خیره شدم و حتی یک عضله‌ام را هم تکان ندادم.

فری کارت‌هایش را روی میز انداخت و زیر لب گفت: «فکر کنم این نشانه اینه که باید عروسم رو به خونه ببرم.»

سپس بلند شد و ایستاد، من را هم همراه خودش بلند کرد و وزنم را روی پاهایم قرار داد. هنگامی که ایستادیم، به سمتش برگشتم و دستم را آرام روی عضلات شکمش گذاشتم و سرم را برای نگاه کردن در چشمانش عقب بردم.

با لمس من او گردنش را خم کرد و نگاهش را به من دوخت و من زمزمه کردم: «نباید یه کاری در این مورد بکنی؟ سرم را به سمت مهاجم‌های خودبرترپنداری که هنوز هم پشت میز نشسته بودند، تکان دادم.

فری بلافاصله جواب داد: «تاد می‌تونه دو بطری ویسکی همراه آبجو بخوره و باز هم مست و پاتیل نشه. اگه روبن می‌خواد منتظر مست و ملنگ شدن تاد بمونه باید کل شب رو انتظار بکشه. و اگه روبن این‌قدر صبور باشه که تاد حسابی مست بشه و تاد به اندازه کافی احمق باشه که این مبارزه‌طلبی رو قبول کنه، اون وقت شمشیرش خیلی ناتوان می‌شه و روبن خونش رو می‌ریزه.» چشمانم درشت شدند و فری به حرف زدن ادامه داد: «نگران نباش کوچولو، روبن مطمئن می‌شه که زخمی بهش بزنه ولی آسیب جدی‌ای وارد نمی‌کنه چون می‌دونه دو هفته دیگه باید راهی دریا بشیم و دلش نمی‌خواد یه مبارزه با چاقو با من داشته باشه، اگه به یکی از افراد من چنان بد آسیب بزنه که توی رختخواب بیفته، این چیزیه که گیرش می‌آد.»

به او نگاه کردم و پلک زدم ولی هیچ چیزی نگفتم.

فری خم شد و صورتش را به صورت من نزدیک‌تر کرد. «این اتفاق نمی‌افته فینی. چون اون روسپی گرم و نرم هنوز هم توی تخت روبن منتظرشه. اصلاً امکان نداره روبن این‌جا منتظر مست کردن تاد بمونه. قبل از این‌که به نیمه راه برسیم اون توی خونه روستاییش توی انتهای این خیابون و پیش روسپیشه.»

می‌دانستم این حرفش حقیقت داشت آن هم بیشتر به خاطر اعتماد به نفسی که فری به موقع دادن اطلاعاتش از خود نشان می‌داد این حس را داشتم. روشن بود که او افرادش را می‌شناخت، وضعیت را سبک و سنگین کرده و متوجه شده بود که هیچ خطری وجود نداشت.

نجوا کردم: «خیلی‌خب پس.» و او نیشش را برایم باز کرد.

توجه: اگر طرفدار این رمان هستید و مایل به ارتباط با نویسنده اصلی این رمان هستید از طریق لینک زیر اقدام کنید

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش

دموی آهنگ زیبا و شاد و جدید راغب در صورت پسندیدن برای دانلود از طریق لینک زیر اقدام کنید

http://novelland.ir/neginmusic.com/123.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید و زیبای راغب به نام شالت

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۱۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا