" /> رمان رویاهای سرکش پارت 16 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۱۶

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید
سپس به سرعت افسونی را انجام دادند که عروس یخی را به سرورشان و به دنیای او پیوند می‌داد و همزمان سوفن از خاندان وایلد را تا ابد به دنیای دیگر تبعید کردند.

هنگامی که این کار انجام شد، به سمت تنه درخ آدلا به راه افتادند، خم شدند و به زیر آن، در جایی که درخت از خاک بیرون زده بود، دست کشیدند. سپس با درخشش بزرگ و ناگهانی ناپدید می‌شدند و به قلمرو خودشان می‌رفتند.
***

فری پیش از این‌که از نربان بالا برود، لباس‌هایش را در آورد.

هنگامی که پرده را کنار کشید و نگاهی به داخل زیر شیروانی انداخت، دید که شمع‌ها هنوز روشن بودند ولی آتش نیاز به هیزم اشت. همین‌طور دید که همسرش خوابیده بود و موهای مواج بلندش روی بالشت، شانه، کمر و حتی صورتش ریخته بود.

درست مثل شب پیش پتو را بین پاهایش جمع کرده بود، این کارش انگار خون او را در رگ‌هایش به جریان می‌انداخت. احتمالاً تماشای پاهای برهنه‌اش کار سختی بود، از آن سخت‌تر تماشای انحنای باسنش بود که از زیر دامن کوتاه لباس‌خوابش بیرون زده و لباس زیر کوچک و تنگش را به نمایش گذاشته بود. لباس زیری که فقط با بوسه‌ها و لمس ناچیز پوست او مرطوب شده بود.

این باعث شد به این فکر کند که بوسه‌های عمیق‌تر و نوازش‌های صمیمانه‌تر با فینی او چه‌ها می‌کرد.

ولی از آن‌جایی که فینی در رختخواب او خوابیده و به همان اندازه افکار منحرفانه او اغواکننده بود، فری به این نتیجه رسید که او تازه عروسش باید خیلی زودتر از آن که قصد داشت با عروسش صحبت کند و این صحبتش هم باید در مورد روشن ماندن شمع‌ها وقتی می‌خوابید می‌بود.
با حرکت بی‌سروصدای تمرین‌شده‌ای وارد زیرشیروانی شد، شمع‌ها را خاموش کرد و هیزم در آتش ریخت.

سپس به سمت همسرش رفت.

پتو و ملحفه‌ها را از بین پاهای او بیرون کشید آن را روی بدن‌هایشان کشید و خودش رو به بالا دراز کشید، همان لحظه‌ای که فینی را به سمت خودش کشید، سر او بلند شد.

فینی در زیر نور شومینه خواب‌آلود به او نگاه کرد و پلک زد.

«فینی-» خواست به او فرمان بدهد که بخوابد ولی در عرض یک چشم برهم زدن صورت زن درخشید، چشمانش با هیجان برق زدند و جیغ کشید: «برگشتی!»

فری چیزی که واضح بود را تأیید کرد: «بله همین‌طوره.»

فینی عین برق بلند شد و نشست و وقتی ضربه‌ای به سینه او زد و رویش خم شد، فری به سختی فرصت داشت تا عضلاتش را با این کار رو منطبق کند. دستانش روی سینه او بود، موهایش صورتش را قاب گرفته بودند، چشمانش از خوشی به رقص در آمده، گونه‌هایش از هیجان صورتی و صدایش وقتی با هیجان فرمان داد، نفس‌بریده بود. «همه اتفاق‌هایی که افتاد رو بهم بگو!»

فری هنگامی که در دل متوجه شد این موجود خارق‌العادة توی تختش شجاعانه از یک دنیای دیگر به دلیلی که برای خودش داشت، دلایلی که روی دل او سنگینی می‌کرد به دنیای او سفر کرده و سرنوشت آن‌ها را به هم پیوند زده بود، در صورت پر از اشتیاق او نگاه کرد.

و این‌جا بود، آن هم بعد از این‌که او را در کلبه کثیفش ترک کرده و هفته‌ها تنهایش گذاشته بود، از دست دوقلوی به خاطر تمایلاتش عصبانی بود، فکر می‌کرد که او مبارزه خواهد کرد.

ولی این کار را نکرد
فینی او این کار را نکرد.

خودش را به دل چالش کشید، در آن پیروز شد و در نهایت بی‌اندازه از همه چیز لذت برده بود.

هنگامی که نگاهش به روی صورت او می‌چرخید، چیزی در مورد همه این اتفاقات باعث می‌شد احساس حقارت کند.

نالید: «فری!» دستش را روی سینه او فشرد تا توجه‌اش را به خودش جلب کند و او یک دستش را بلند کرد و پرده ضخیم و به شکل باور نکردنی‌ نرم موهای او را پشت گوشش زد.

هنگامی که این کار را کرد، بدن فینی از تعجب کمی از جا پرید ولی نگاهش آن طوری که عادت داشت و خیلی هم دوست داشت، گرم و ملایم شد.

«باید یه وضعیتی رو برام توضیح می‌دادند و دستورم رو در اون مورد ازم می‌پرسیدن. این کار رو کردن و من هم دستورم رو دادم و امیدوارم…» دستش را دوباره بلند کرد و انتهای موهای او را کشید. «که فرمانم رو اجرا کرده باشن.»

پرسید: «چه وضعیتی؟» سپس برای این‌که سؤال پشت سؤال نپرسد وقت را هدر نداد. «و فرمانت چی بود؟»

گفت: «این رو نمی‌تونم بهت بگم تازه عروسم، حالا نه.» و چهره او را تماشا کرد که وا رفت.

سپس، همان‌طور که فری به آن عادت کرده بود، فینی تسلیم نشد.

«چرا به فرمانت نیاز داشتن؟»

«خب این‌طوری می‌فهمن چه اقدامی باید بکنن.»

«و چطوری اقدام می‌کنن؟»

«با جادو.»

چشمانش همراه لبخندش فراخ‌تر شدند. زمزمه کرد: «بی‌شوخی؟» و بدن فری با خنده او به لرزه درآمد.

«شوخی نمی‌کنم فینی.»
چهره‌اش حالت رویاپردازانه‌ای به خود گرفت، حالتی که به همان اندازه غافلگیرانه زمزمه کردنش دوست داشتنی بود. «چه باحال!» سپس دوباره روی او تمرکز کرد و مشتاقانه پرسید: «می‌تونی تماشا کنی؟»

«اگه بخوام.»

چشمانش دوباره درشت شدند. «تماشا کردی؟»

«نه هیچ وقت این کار رو نکردم.»

صورتش دوباره وا رفت. آن هم درست پیش از این‌که دوباره بلافاصله بدرخشد.

«ازشون پرسیدی که من هم می‌تونم دفعه بعدی بیام؟»

«نه، ولی نیاز نیست. اون‌ها تحت فرمان من هستن. یه وقتی توی آینده وقتی شرایط مناسب بود، برای ملاقات با اِلف‌ها می‌برمت.»

لبخندش خیلی پهن‌تر شد وقتی ذوق‌زده جیغ کشید انگار لبخندش فضا را روشن کرد. «محشره!» سپس تقریباً بلافاصله پرسید: «اشکالی نداره اگه باهاشون حرف بزنم؟»

«مطمئنم از این کار لذت می‌برن.»

لبخند زد و زمزمه‌کنان گفت: «ممنونم فری.»

«قابلت رو نداره همسر.»

هنگامی که دستش را بلند و پشت گردن او قلاب کرد و او را نزدیک‌تر کشید، فینی هنوز داشت لبخند می‌زد. وقتی این کار را کرد، لبخند فینی محو شد ولی پلک‌هایش پایین افتادند و گونه‌هایش به دلیل دیگری سرخ شدند و فری صدای حبس شدن نفسش از انتظار را شنید.

خوشش آمد، از همه این‌ها خوشش می‌آمد، خیلی زیاد ولی فینی منظورش را اشتباه متوجه شده بود.

صورتش را نزدیک‌تر کشید ولی وقتی فقط دو سانتی‌متر و نیم فاصله داشت، متوقفش کرد و بعد فرمانش را با تلاش برای ملایم بودن در گوشش زمزمه کرد. «این‌که با شمع‌های روشن بخوابی عاقلانه نیست همسر من. دیگه این کار رو نکن.»

فینی در چشمانش خیره شد و در جواب زمزمه کرد: «داشتم سعی می‌کردم بیدار و منتظر تو بمونم. خیلی در مورد… اوه، برگشتن اِلف‌ها هیجان‌زده بودم و فکر نمی‌کردم خوابم ببره.»
گفت: «خب خوابت برد.» و فینی لب گزید. «خیلی راحت آتیش به پا می‌کنن. دفعه بعدی خاموششون کن. تو رو همین‌طوری که هستی دوست دارم، که باید بگم زنده و در حال نفس کشیدن نه سوخته و خاکستر شده.»

نگاهش در چشمان او قفل شد و امید پیش از این‌که پنهانش کند، در چشمانش شعله کشید و بعد نفس بریده زمزمه کرد: «من رو همین‌طوری که هستم دوست داری؟»

خدایا، او واقعاً یک حرامزاده بود.

از سوی دیگر، در دفاع از خودش باید می‌گفت که نمی‌دانست او کی و چطور آدمی بود.

با محبت جواب داد: «بله فینی.»

فینی نفسی کشید که درکار منبسط شدن سینه‌اش را روی سینه خودش حس کرد.

سپس گفت: «خب، من با تو موافقم. خودم رو زنده و در حال نفس کشیدن دوست دارم، نه سوخته و خاکستر شده. بنابراین قول می‌دم دفعه بعد شمع‌ها رو فوت کنم.»

او را به اندازه کافی نزدیک کشید تا با لب‌هایش دهان او را لمس کند، بعد آغوشش را به دور او آزاد کرد تا سه سانتی‌متری عقب برود.

سپس نجوا کرد: «خوبه.»

از دستش به روی گردن او و بازوی دیگرش به دور کمر او استفاده کرد تا او را پهلوی خودش جا بدهد و گونه‌اش را روی شانه خودش بگذارد و بعد دستور داد: «پات رو بنداز روی رون‌های من.»

حس کرد بدن فینی وقتی دستش را روی سینه او می‌کشید هنوز هم آسوده بود. پرسید: «چی؟»

«دوست دارم بخوابم، دقیقاً مثل دیشب که خودت رو دور من پیچیده بودی. پات رو بنداز دور رون‌هام.»

تردید کرد.

بعد زمزمه کرد: «خواب؟»

فری وقتی به نور آتش روی سقف نگاه می‌کرد، حس کرد گوشه لب‌هایش تاب برداشت. هم‌زمان عروسش را به خودش فشرد.

همسرش از کاری که کمی پیش انجام داده بودند لذت برده بود، خیلی زیاد و می‌خواست لب‌ها و دست‌های او برگردد و احتمالاً چیزهای بیشتری هم می‌خواست.
از این‌که همسرش این را می‌خواست خوشش آمد و چیزی که می‌خواست را به او می‌داد.

ولی بعد از این‌که چند وعده غذای بیشتر با هم می‌خوردند تا او با شوهرش راحت‌تر شود.

«بله همسر خواب.» فشار دیگری به او داد. «شوهرت خسته‌ست.» دروغ گفته بود، چون با وجود او که کنارش دراز کشیده و به پهلویش چسبیده بود، برای این‌که دست کم فقط یک بار داشته باشد خستگی که چیزی نبود حاضر بود بمیرد. «حالا، کاری که بهت گفته شد رو انجام‌ بده، پات رو روی رون‌هام بنداز.»

فینی دوباره تردید کرد. سپس رانش را بلند کرد آن را روی پهلو و ران‌ها او انداخت و وزنش را به پهلوی او تکیه داد.

با این‌حال وقتی داشت این کار را می‌کرد، زیر لب غرغر کرد: «ظاهراً مهاجم‌ها زورگو هم هستن.»

این حرفش برای فینی یک فشار دیگر و این پرسش را خرید: «زورگو؟»

«سلطه‌گر، مستبد، متکبر، فرمان‌دهند. زورگو.» خنده‌اش هم شنیده می‌شد و هم جسماً حس می‌شد و فری می‌دانست که وقتی همسرش غرغرکرد صدایش را شنیده بود. «شوخی نمی‌کردم.»

فری بعد از این‌که خنده‌اش را جمع کرد، جواب داد: «ولی من بهت گفتم بخواب و تو هنوز داری حرف می‌زنی.»

بدن همسرش منقبض شد و بعد با آهی آرام گرفت.

زیر لب گفت: «حالا هرچی.»

به او یادآوری کرد: «هنوز داری حرف می‌زنی فینی.»

بدنش کمی از جا پرید ولی هیچ صدایی از دهانش خارج نشد.

فری دوباره به سقف لبخند دندان‌نمایی زد.

سپس با همسرش توی رختخوابشان آرام گرفت و تصمیم گرفت او را خیلی زود برای دیدن پدر و مادرش خواهد برد.

بعد از این‌که چند وعده‌ای با هم غذا می‌خوردند، مطمئن می‌شد که این کار را بکند.

هنگامی که وزن فینی بیشتر روی او افتاد، خودش را بیشتر به او چسباند و بازویش بیشتر به دور او پیچیده شد و پیش از این‌که روی تن او آرام بگیرد او را محکمتر در آغوش کشید و وزنش را روی او انداخت.

سپس فری دِرَکار هم به خواب رفت.

پایان فصل

دوستان عزیز سلام
متاسفانه امروز فرصت ویرایش کردن پست‌ها رو نداشتم.
کمی و کاستی بود دیگه به بزرگی خودتون ببخشید.

فصل هشتم
پریدن از مرحله اول به مرحله سوم

سه روز بعد…

توی آشپزخانه ایستاده و خشکم زده بود و به پنلوپه که جلوی در آشپزخانه نشسته بود، خیره شده بودم.

سپس او همان کاری را کرد که همین یک ثانیه پیش کرده بود، دهانش را باز و میو کرد ولی در سرم شنیدم: «بذار برم بیرون.»

به روشنی روز این را شنیدم: «بذار برم بیرون.»

ولی چیزی که از دهان گربه‌ام خارج شد و من با گوش‌هایم شنیدم «میو.» بود.

در تمام مدتی که او را داشتم، هیچ وقت میو نکرده بود. فقط خرخر می‌کرد.

حالا دو بار میو کرده بود و من هر دو بار آن را شنیده و در ذهنم معنایش را فهمیده بودم.

خشک شده همان‌جا ماندم و به او چشم دوختم و او دوباره آن کار را انجام داد.

«مییی…یو.» که من علاوه بر وحشتناک و ترسناک بودن صحبت کردن گربه، حالا صدای واقعاً بی‌صبرابه گربه را هم شنیدم: «بذار برم بیرون!»

حوله خشک کردن ظرف‌ها را انداختم و مستقیم به سمت در پشتی دویدم که فری کمتر از پنج دقیقه پیش از آن بیرون رفته بود.

سپس به دویدن به سمت چشمه آب‌ گرم ادامه دادم. فری گفته بود برای حمام به آن‌جا می‌رود.

وحشت‌زده و تا جایی که پوتین‌های چسبانم به من اجازه می‌داد به سریع‌تر دویدن ادامه دادم. چشمه آب گرم خیلی دور نبود ولی به اندازه دو دقیقه پیاده روی به دور خانه هم نبود مگر این‌که من مثل برق دویده باشم.

فری صدای دویدنم از بین درختان به طرفش را شنیده بود، این را فهمیدم چون ژاکتش را در آورده بود و شلوار به پا داشت و داشت پوتین‌هایش را می‌پوشید که یعنی قبلاً آن‌ها را در آورده بود.

بدون این‌که سرعتم را کم کنم، دوان‌دوان مستقیم به آغوشش رفتم. بدنش با برخورد من به او یک قدم عقب رفت ولی بازوانش به دورم پیچیده شدند و با اضطراب پرسید: «چی این‌طوری ترسوندتت فینی؟»

به سختی نفس‌نفس ‌زدم و دستم را روی سینه‌ام فشردم. (انگار کمکی هم می‌کرد) و بعد به زور شروع به حرف زدن کردم: «پنلو… پن… گربه… گربه من…» نفس عمیقی کشیدم و به بیرون دمیدم. «می‌دونم… این… مسخره… به نظر می‌رسه… ولی فکر می‌کنم… گربه‌م… تسخیر شده.»

سرم را بلند کردم تا واکنشش را به این خبر وحشتناکی که داده بودم را بررسی کنم، او هم سرش را پایین آورده و با ابروهای در هم گره خورده به من نگاه می‌کرد.

پرسید: «تسخیر شده؟»

جیغ کشیدم: «تسخیر شده! توسط شیاطین، اجنه، خود شیطان، نمی‌دونم! بهم میو کرد و من توی سرم شنیدم “بذار برم بیرون” و می‌دونم…» سرم را تکان دادم و دستم را در بین خودمان تکان دادم. «می‌دونم فری، کاملاً باورنکردی به نظر می‌رسه ولی باهات شوخی نمی‌کنم، این دقیقاً همون چیزی بود که شنیدم اون هم نه یه بار دو بار.» به سمتش خم شدم هر دو بازویش را گرفتم و روی نوک پاهایم ایستادم. «سه بار. اون گربه رو یه ماهه دادم و جیکشم در نیومده حتی کوچکترین میویی نکرده و حالا این‌طوری کرد! شاید شیطان توی این دنیا…» وای گندش بزنن! «یعنی، اوه… این جنگله. شاید مردم به این جنگل میان تا شیطان رو پرستش کنن یا هیزم‌شکن‌های خطرناکی اون بیرون زندگی می‌کنن!» یک دستم را به سمت درخت‌ها تاب دادم و بعد دستم برگشت و محکم روی سینه او فرود آمد. «یا شاید هم روح اون هیزم‌شکنی که پیش از این‌که بگیرنش چندتا روستایی رو کشته اون بیرون زندگی می‌کنه و به خاطر این‌که زندگیش رو گرفتن عصبانیه و گربه من رو تسخیر کرده!»

صورت فری آن حالتی را به خودش گرفت که به آن عادت کرده بودم، مثل یک حالت عجیب از درک کردن (این که معنای کاری که می‌کردم را نمی‌دانستم و واقعاً هم نمی‌دانستم ولی در آن لحظه اصلاً برایم اهمیت نداشت چون گربه چاقالو و زنجبیلی رنگم توسط یه قاتل هیزم‌شکن تسخیر شده بود) و با ملایمت گفت: «فینی یه نفس بگیر و خودت رو آروم کن.»

جیغ کشیدم: «وقتی گربه زنجبیلیم توسط یه قاتل تسخیر شده نمی‌تونم خودم رو آروم کنم!» و قسم می‌خورم به خدا قسم می‌خورم که قیافه فری طوری به نظر می‌رسید که انگار داشت به شدت تلاش می‌کرد جلوی خنده‌اش را بگیرد و وقتی شروع به صحبت کرد، صدایش از خنده می‌لرزید.

«همسر همون‌طور که خودت می‌دونی،» صورتش را به من نزدیک‌تر کرد. «زن‌ها می‌تونن حرف گربه‌ها، گوزن‌ها، خرگوش‌ها، موش‌ها، پرنده‌های کوچک و این دست حیوان‌ها رو بفهمن.»

به او نگاه کردم و پلک زدم. بدنم از تعجب قفل کرده بود.

فری به صحبت کردن ادامه داد: «و مردها می‌تونن حرف‌های اسب‌ها، مارها، عقاب‌ها، شاهین‌ها و پرنده‌های دیگه‌ شکارچی و درنده و حیواناتی که برای کار و جنگ مورد استفاده قرار می‌گیرن و در مواقع ضروری گرگ‌ها و گاوهای نر رو بفهمن.»

دوباره پلک زدم.

«با توجه به این‌که خودت گفتی پنلوپه تا حالا صدایی ازش در نیومده بوده، حتماً چون تو خیلی سریع دست به کار نشده بودی، حس کرده باید بهت بگه دوست

داره بره بیرون. احتمالاً تا حالا چیزی نگفته بوده چون پیش از این‌که ذره‌ای احساس گرسنگی کنه شکمش رو با مرغ و ماهی پر می‌کردی و پیش از این‌که بفهمه که می‌خواد بره بیرون یا به سمت در حرکت کنه، خودت اون رو بغل می‌کردی و بیرون و یا داخل کلبه می‌بردی، نیازی نداشته که نیازها و تمایلاتش رو بهت بگه. اگه سرت شلوغ بود یا بهش توجه نمی‌کردی، این کار رو می‌کرد. مطمئنم که تا حالا صدای حیوانات زیادی رو شنیدی.»
به پلک زدن ادامه دادم.

بنابراین فری حرفش را ادامه داد: «شاید، به خاطر این‌که این‌جا توی جنگل حیوانات به خاطر فعالیت‌هامون به کلبه نزدیک نمی‌شن و تو مدت زیادیه که صدای حیوان‌ها رو نشنیدی این موضوع رو فراموش کردی.»

نجوا کردم: «درسته، فراموش کردم.»

گوشه لب‌هایش تاب برداشتند و در جواب زمزمه کرد: «همین‌ فکر رو می‌کردم.»

نگاهم به لب‌هایش افتاد و هنگامی که خبرهای جدید در ذهنم نقش بستند، تمرکزم را از دست دادم.

یا خود خدا! توی این دنیا اِلف‌ و حیواناتی داشتند که با تو صحبت می‌کردند.

این واقعاً… واضح… و خیلی… باحال بود!

فری پرسید: «حالا خوبی یا می‌خوای یه جادوگر پیدا کنم تا جنگل رو به دنبال ارواح جستجو کنه و اون‌ها رو نابود کنه؟» و حالا داشت لبخند می‌زد، بنابراین فهمیدم که فکر می‌کرد من به شدت خنده‌دار بودم.

این همان وقتی بود که ابروهایم در هم گره خوردند (هرچند یک جورهایی دوست داشتم در مورد جادوگرها که می‌توانستند ارواح را از بین ببرند بشنوم.).

به تندی گفتم: «از این‌که می‌بینم زهره ترک شدن من به دست گربه‌ام این‌قدر باعث مسرت خاطر شوهرم شده خوشحالم.»

بازوهایش فشاری به من دادند و دهانش پیشانی‌ام را بوسید.

وقتی این کار را کرد، لب‌هایش روی پوستم باقی ماند و ادامه داد: «خودت به تنهایی خیلی باعث شادی من می‌شی همسر.»

پلک زدم و به گلویش نگاه کردم. حرف‌هایش باعث شدند قلبم پرپر بزند و او رهایم کرد و از من فاصله گرفت.

حرفی که بعد از آن زد باعث شد دلم فرو بریزد و قلبم مچاله شود
«حالا که این‌جایی بِکَن با من بیا توی چشمه.»

به او که داشت پوتین‌هایش را در می‌آورد خیره شدم و سعی کردم قلبم را دوباره به کار بیندازم و باید اضافه کنم ریه‌هایم به شدت کار می‌کردند و وحشت وجودم را پر کرده بود.

سه روز گذشته بودن با فری خوب بود. خیلی خوب بود، حالا می‌توانستم دلایل زیادی به فهرست چرا فری را دوست داشتم اضافه کنم. برای اضافه کردن آن‌ها کاملاً به زحمت افتاده بودم.

فقط دوستش داشتم.

اول این‌که به شوخی‌های من می‌خندید.

دوم این‌که خنده واقعاً محشری داشت.

سوم، مثل کسی که هفت پشت با من آشنا بود به من لبخند می‌زد یا نیشش را برایم باز می‌کرد. انگار کلاً یک آدم دیگر شده بود. هنوز هم آدم سر و زبان داری نبود ولی در این سه روز گذشته حتی یک کلمه هم چیزی نگفته بود که من را عصبانی کند یا بترساند.

چهارم، از آن دسته‌ مردهایی بود که سرشان خیلی شلوغ بود، کارهای خودش را داشت و آن‌ها را انجام می‌داد. زمان‌هایی که در شهر نبودیم یا توی اسطبل بود یا در انبار. ولی حتی با این حال وقتی همراهت بود، واقعاً همراه تو بود. توجه‌ و تمرکزش را داشتی آن هم به شکلی دلپذیر. وقتی گفته بود تماشای حرکت لب‌هایم را دوست داشت دروغ نگفته بود، به صحبت‌هایم گوش می‌کرد و با این حال برای اطلاعات زیادی که داشت فخرفروشی نمی‌کرد. به سؤال‌های در مورد اِلف‌ها، خودش، سفرهایش و همه‌چیز پاسخ می‌داد و واقعاً از آن مردهای جالب بود. در واقع او اطلاعات خیلی بیشتری داشت نسبت به آن کتاب‌هایی که سوفن برایم گذاشته بود. به شکلی دوست داشتنی چیزهایی در مورد مادر و پدرم (در این دنیا) به من می‌گفت. انگار داشت خاطراتش را با من تازه می‌کرد هرچند ممکن نبود بداند که آن‌ها خاطرات من نبودند و داشت اطلاعات زیادی در مورد والدینم به من می‌داد.
دانستنش جالب بود، هرچند من را از خود دور کرده بودند ولی مردم‌شان خیلی آن‌ها را دوست داشتند، به عنوان زوجی که عاشق هم بودند شناخته می‌شدند حتی با این‌که ازدواجشان مثل من و فری از پیش تأیین شده بود. به آن‌ها احترام گذاشته می‌شد، نه فقط توسط مردم‌شان بلکه توسط حکام کشورهای دیگر هم به آن‌ها عزت و احترام گذاشته می‌شد. و فری احترام خیلی زیادی برای پدرم قائل بود. فکر می‌کرد این کار نسبت به پادشاه هوشمندانه و منصفانه بود.

پنجم، بوسنده خوبی نبود، بلکه بوسنده محشری بود. این را می‌دانستم چون در طول روز خیلی من را می‌بوسید. (از یک نوک کوتاه گرفته تا بوسه‌های عمیق و آن‌هایی که رسماً عشق‌بازی هستند.) و هرشب هم این کار را توی رختخواب می‌کردیم. هرگز اجازه نمی‌داد شدید و سنگین پیش برویم (خیلی‌خب، بوسه‌ها خیلی داغ و نوازش‌هایش نسبتاً شدید و خیلی خوب بودند ولی هیچ وقت خارج از کنترل نمی‌شد). سپس دست از بوسیدن می‌کشید من را در آغوش می‌گرفت و آن‌قدر با من حرف می‌زد که خوابم بگیرد و بعد دستور می‌داد پایم را روی ران‌هایش بیندازم و به خواب بروم.

به بیان دیگر، اگر در دنیای خودم بودیم، اگر فری واقعاً آن‌جا بود آن وقت طبقه فلسفه خاصی که برا خودم داشتم، مجبورش نمی‌کردم چندین هفته با قرار گذاشتن و برای تبادلات مایعات بدنش با من صبر کند. از سوی دیگر وقتی شروع به ملاقات با مردی می‌کردم، هیچ‌وقت هر شب با او نمی‌خوابیدم و برایش صبحانه و نهار و شام نمی‌پختم. البته به جز شب‌هایی که برای شام به مهمان‌خانه می‌رفتیم، یعنی همان‌جایی که فری شب پیش من را برده بود تا کمی از شر آشپزخانه خلاص شوم.
در روز دوم فهمیدم او داشت چه کار می‌کرد و چیزی که فهمیدم هم باعث شد بیشتر دوستش داشته باشم. (و اتفاقاً دست از درست کردن فهرست ذهنی‌ام برداشتم.)

و به خاطر این بود که اضطراب شب اولم را دیده بود، مستقیماً به او گفته بودم که درشتی بدنش من را ترسانده بود و او هم پیش از این‌که مهمترین کار ازدواجمان را انجام بدهیم، با خونسردی کمی زمان داده بود تا او را بیشتر بشناسم و به او عادت کنم.

و ضمناً بالاتر از همه این‌ها به نظر می‌رسید که او هم من را دوست داشت و چون تصمیم گرفته بودم که او را دوست دارم، واقعاً از این‌که او هم من را دوست داشت خوشم می‌آمد.

با این‌حال باید اعتراف می‌کردم به خاطر این‌که می‌خواست برهنه شوم و با او توی چشمه آب گرم بروم، مبهوت شده بودم. مثل این بود که از پله اول به پله سوم بپری، بدون این‌که حتی برای دختره شام بخری.

یعنی می‌توانستم فکر کنم که او این‌کار را وقتی توی رختخوابمان بودیم و زیر نور ملایم آتش شومینه انجام دهد، نه در جنگل یخ‌زده و توی یک چشمه آب گرم و نه وقتی که هنوز ظرف‌های صبحانه‌ام نشسته باقی مانده بودند و از این‌که او من را برهنه ببیند وحشت داشتم… هرچند خیلی هم وحشت نداشتم‌ها.

هنگامی که آخرین جورابش را هم کند و صاف ایستاد و دستش به سمت کمر شلوارش رفت، من‌من‌کنان گفتم: «اوم…»

اَه!

با صدای آرامی صدا زد: «فینی.» و نگاهم به سرعت به سمتش رفت. «هر روز بعد از این‌که من حمامم رو می‌کنم و برمی‌گردم به چشمه میای تا حمام کنی. حالا که تو هم این‌جا هستی بیا با هم حمام کنیم. لباس‌هات رو در بیار و با من بیا.»

پلک زدم.
سپس اعتراض کردم: «ولی صابونم رو ندارم و همین‌طور حوله‌م-»

«از مال من استفاده کن.» سرش را به سمت یک قالب صابون و حوله بزرگی که روی یک تخته سنگ بود تکان داد.

نگاهی به آن‌ها انداختم و بعد به او نگاه کردم و بینی‌ام را چین انداختم. «ولی صابونت بوی پسرا رو می‌ده.»

نه این‌که بوی بدی می‌دادها، نه اصلاً، بوی خوبی هم داشت مخصوصاً روی بدن او. بوی تمیزی و تازگی می‌داد و کاملاً هم بوی مردانه‌ای نداشت بلکه بیشتر به خاطر این‌که مثل بیشتر وسایل من بوی گل یا میوه نمی‌دادند حس می‌کردم مردانه بود.

با این حرفم، یا شاید هم به خاطر حالت روی صورتم بود که فری ناگهان از خنده منفجر شد، دستش به سرعت به سمتم آمدند و من را از کمر گرفت و به سمت خودش کشید.

صورت خندانش را پایین آورد و خیلی به صورتم نزدیک کرد. «حتی اگه بوی پسرها رو بدی باز هم غیر ممکنه که جذاب نباشی.» هنگامی که حرف‌هایش دوباره باعث شدند قلبم پرپر بزند دوباره پلک زدم. و بعد پیش از این‌که در چشمانم نگاه کند، من را بالا کشید و پیشانی‌ام را بوسید. «حالا بهت پشت می‌کنم و بیست ثانیه بهت زمان می‌دم که توی چشمه پیش من بیای. دیر نکن.» به من هشدار داد و رهایم کرد. «از حالا دارم می‌شمرم.»

بعد پشتش را به من کرد و دستانش به سمت شلوارش رفتند.

گندش بزنند!

به آب و همان چیزی که همیشه می‌دیدم نگاه کردم، در جایی که آب گرم با هوای سرد و منجمدکننده برخورد می‌کرد، بخار بلند می‌شد. این خوب بود. همین‌طور دائماً حباب‌هایی به خاطر جوشیدن آب از زیر چشمه روی سطح آب شکل می‌گرفت و زیر آب را محو می‌کرد. این هم خوب بود.
صدای شلپ و شلوپ آب را شنیدم و از گوشه چشمانم متوجه شدم که فری داشت وارد چشمه می‌شد.

این بد بود.

خب، من سوفین وایلد بودم و این ماجراجویی مال من بود پس… به جهنم، چرا که نه؟

سریع کمربندم را باز کردم، پیراهنم را از تن در آوردم، پوتین‌ها و لباس‌زیرم را هم در آوردم و روی سنگ‌های کنار چشمه گذاشتم. دست‌هایم را بالا بردم و موهایم را از صورتم کنار زدم و همه‌شان را با ربانی در بالای سرم جمع کردم و بستم. روی سنگ‌های اطراف چشمه نشستم و بعد وارد چشمه شدم. آب تا بالای سینه‌ام می‌رسید. وقتی به آن‌جا رسیدم شروع به باز کردن ربانی که موهایم را در بالای سرم نگه داشته بود کردم و توی آب تمیز رهایشان کردم.

فری همان‌طور که قول داده بود به من پشت کرد و منتظر ماند تا موج‌های آب آرام بگیرد. بعد برگشت و توی آبی که رویش کاملاً مه‌آلود بود رو به من نشست و من از بالای بخار آب می‌توانستم ببینم که آب تا دنده‌هایش بالا آمده بود.

موهایم را دوباره با ربان بستم و دست‌هایم را پایین انداختم و سعی کردم کمی آرامش بگیرم.

هرچند این کارم عملاً جواب نداد چون برای اولین بار در کنار شوهرم برهنه بودم. ولی بیشتر به خاطر این بود که صدایم زد. «بیا این‌جا همسر.»

ای خدا. مطمئناً داشت سعی می‌کرد روی پله سوم بپرد، مستقیم داشت می‌پرید روی پله سوم و اولی و دومی را هم فراموش کرده بود.

«اوه…» مردد ماندم و بعد آب شلپ و شلوپ کرد، انگشت فری ناگهان به دور مچ دستم پیچیده شدند و وقتی من را به سمت خودش کشید، آب به اطراف پاشید.

دانلود فول آهنگ آرون افشار

توجه: اگر طرفدار این رمان هستید و مایل به ارتباط با نویسنده اصلی این رمان هستید از طریق لینک زیر اقدام کنید

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۱۶ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا