" /> رمان رویاهای سرکش پارت 14 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۱۴

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

صدای برخورد پاهایش را با زمین شنیدم و به شعله رقصان شمع به روی پرده خیره شدم. هنوز به پرده خیره بودم که صدای باز و بسته شدن در را شنیدم.

الان چی شده بود؟

یعنی شوهرم در یک دنیای موازی که به سختی می‌شد گفت می‌شناختمش من را بیشتر از هر وقت دیگری در زندگی‌ام به ### انداخته بود و بعد به خاطر چیزی که اصلاً دلیل محسوب نمی‌شد خودش را پرت کرده بود آن سمت نرده‌های زیرشیروانی؟

بعد این فکر به ذهنم خطور کرد خودش هم شرایط من را داشت. می‌توانستم این را در چشمانش ببینم، خدایا می‌توانستم او که به من فشرده می‌شد را حس کنم. من را می‌خواست آن هم بدجور.

بعد رفته بود.

یک صدایی شنیده بود.

وای خدا.

یک صدایی شنیده بود.

یعنی مهاجم‌ها دشمنانی داشتند؟

وای خدا!

البته که داشتند! داستان‌هایی در مورد آن‌ها خوانده بودم. شاید آدم‌های عاشق‌پیشه‌ای نبودند، شاید پر از مخاطره بود. شاید تا حالا دزدی و غارت کرده بود و حالا زمان تاوان دادن برای کارهایش بود.

و او بدون این‌که هیچ چیزی به جز شلوار به تن داشته باشد، از خانه بیرون رفته بود!

با عجله از رختخواب بیرون رفتم و پرده را کنار زدم و بعد با پا و باسنم که جلوتر از خودم بودند از نربان پایین رفتم. پله پله و سریع از نردبان پایین رفتم و به عجله در آشپزخانه تاریک دویدم و مستقیم به سمت چاقوها رفتم. برگترین، ترسناکترین و تیزترینشان را برداشتم و به سمت در جلویی دویدم.

صداهایی شنیدم، نه این‌که متوجه می‌شدم چه می‌گفتند نه، فقط صدای خشمگین او بود.

گندش بزنند!

نمی‌توانستم بدون این‌که بدانم قدم در چه چیزی می‌گذاشتم و فری با چه چیزی روبه‌رو بود، با لباس‌خواب بدوم بیرون.

لعنتی.

به سمت پنجره رفتم و سریع پرده‌های ضخیم را کنار زدم به بیرون نگاه کردم.

سپس خشکم زد.

خیره شدم.

سپس در برابر غش کردن مقاومت کردم.

بعد مرد کوچک و ریزه‌میزه‌ای با گوش‌های نوک‌تیز و بینی سربالا که یک جور کلاه آبی تیره شبیه به نمد به سر داشت و پری سفید و سیخی از یک سمتش بیرون زده بود و بدنش به شکل عجیبی به رنگ آبی یخی می‌درخشید، برگشت و به من نگاه کرد.

صدایش را شنیدم که به فری گفت: «عروس یخیت ما رو دید فری دِرَکار.»

نگاهم به سرعت به سمت فری برگشت که در آن هوای منجمدکننده فقط با یک شلوار ایستاده بود. ولی نیاز نبود مرد کوچک این را به فری بگوید چون همان موقع فری هم به من خیره شده بود و سرش را تکان داد.

سپس به سمت در به راه افتاد.

خودم را با وحشت و نفس‌نفس‌زنان از پرده کنار کشیدم.

در باز شد و من برگشتم و با شوهرم روبه‌رو شدم.

به من نگاه کرد و با ملایمت گفت: «ازت خواستم توی زیرشیروانی بمونی فینی.»

درحالی‌که به زور از بین نفس‌نفس‌زدن‌هایم حرف می‌زدم، نفسم را بیرون دادم و گفتم: «پری‌های کوچیک اون بیرون هستن.»

ابروهایش به شکل ترسناکی که نه بلکه غافلگیرشده‌ای در هم فرو رفتند و جواب داد: «اون‌ها پری نیستن همسر، اِلف هستن.»

اِلف؟

اِلف!

یا خود خدا!

چه باحال! این دنیا اِلف داشت!

به فری نگاه کردم و زمزمه کردم: «چه باحال!»

در چشمانم نگاه کرد و وقتی با صدای آرامی سوالش را پرسید متوجه شدم چیزی که ذهنش را درگیر کرده بود، اِلف‌ها نبودند. «می‌تونی برام توضیح بدی چرا چاقو توی دستته؟»

من که می‌خواستم سریع این موضوع را خاتمه بدهم تا سر موضوع اِلف‌ها برگردیم بدون هیچ تعللی گفتم: «تو یه مهاجمی. احتمالاً دشمن‌هایی داری. اون طوری که بیرون رفتی فکر کردم دشمن‌هات پیدات کردن و وقت تسویه حسابه، غیر مسلح رفتی بنابراین می‌خواستم ببینم می‌تونم کمکی کنم یا نه.» صورتش دوباره بلافاصله حالت غافلگیر شده‌ای به خود گرفت پیش از این‌که دوباره ملایم شود ولی من واقعاً به این‌ چیزها توجهی نداشتم چون ذهنم درگیر اِلف‌های آن بیرون بود. بنابراین پرسیدم: «اون‌ها واقعاً اِلفن؟»

به سمتم آمد و سرم با این حرکتش عقب رفت. هنگامی که نزدیک شد، دستش با احتیاط به سمت دستم آمد، دسته چاقو را گرفت و بعد آن را از من گرفت و با چرخشی که به بالاتنه‌اش داد آن را آرام پرت کرد. چاقو با صدای تاپ آرامی روی کاناپه فرود آمد.

هنگامی که دستم خالی شد، آن‌ها را بلند کردم و روی شانه‌های او گذاشتم و کمی تکانش دادم تا توجه‌اش را به خودم جلب کنم و وقتی به سمت من برگشت، بیشتر به سمتش خم شدم، روی نوک انگشتان پاهایم بلند شدم و با هیجان زمزمه کردم: «فری! جدی! اون‌ها واقعاً اِلف هستن؟»

دست‌هایش روی پهلوهایم نشستند و سرش را پایین انداخت و به صورتم نگاه کرد، یک سمت دهانش پیش از این‌که شروع به حرف‌زدن کند به سمت بالا تاب خورد. «بله فینی، قرن‌ها می‌گذره ولی برگشتن.»

بلافاصله خودم را بیشتر به او فشردم، سینه به سینه و هنگامی که حس کردم چشمانم درشت شدند، انگشتانم در شانه‌هایش فرو رفتند. لبخند بزرگی روی صورتم نشستم و نالیدم. «چه باحال!»

نیشش را باز کرد و گفت: «من باید برم.»

پلک زدم و سپس پرسیدم: «چی؟ چرا؟»

«با یه پیغام پیش من اومدن. مهمه. باید به درخت آدِلا برم.»

وای. واااای. دوباره چه باحال!

کاملاً دلم می‌خواست یک درخت آدلا را ببینم. نیاز نیست به این اشاره کنم که با دلم می‌خواست با الف‌ها وقت بگذرانم.

خودم را بیشتر به او فشردم و از بین لبخند هنوز درخشانم، پرسیدم: «منم می‌تونم بیام؟»

او با نیش باز به نگاه کردن به صورتم ادامه داد ولی سرش را تکان داد و انگشتانش فشاری به من دادند. «نه همسر.»

حس کردم لبخندم خشکید و پرسیدم: «چرا؟»

«اون‌ها برای من پیغام آوردن نه تو یا نه برای ما. و کنار درخت آدِلا فقط انتظار من رو می‌کشن.»

«ولی-»

«بنابراین فقط من به کنار درخت آدِلا می‌رم.»

هوم. ولگرد.

مثل همیشه وقتی یک ماجراجویی در پیش رویم بود، عقب نکشیدم.

پیشنهاد دادم: «می‌تونی بری بیرون و شاید… بپرسی که خیلی خوب می‌شه منم بتونم با تو بیام؟ می‌تونم خارج از گوش‌رس بایستم.» و خنده کوتاهی از او نسیبم شد ولی سرش را تکان داد.

«فقط من باید برم.»

«ولی تو گنده و ترسناکی و اون‌ها کوچیکن و اصلاً هم ترسناک نیستن. اگه بخوای می‌تونی اون‌ها رو زیر پاهات له کنی. شاید بتونی بهشون بگی که من دارم میام.»
ابروهایش دوباره کمی در هم فرو رفتند و هنگامی که سرش را بیشتر به سمت من خم کرد، دستانش از روی پهلوهایم به پشت کمرم رفتند. با صدای آرامتری گفت:

«فینی این حقیقت داره، من لُرد اون‌ها هستم ولی این تنها شکل اون‌ها نیست. قدرت خیلی زیادی دارن و من بهشون دستور می‌دم ولی فقط چون دوباره به سطح برگشتن می‌تونم این کار رو بکنم. می‌تونن دوباره عقب بکشن و من دلم نمی‌خواد این‌کار رو بکنن. اگه فقط من رو می‌خوان، به عنوان لُردشون باید به حرفی که برای گفتن دارن گوش کنم و تصمیم بگیرم، در ملاقات‌های بعدی شاید عروس یخیم رو هم همراهم ببرم.»

هنگامی که نفسم را بیرون دادم و شروع به حرف زدن کردم با چشم‌هایی که می‌دانستم خیلی بزرگ شده بودند، به او خیره شدم. «تو لُرد اون‌ها هستی؟»

با دقت به من نگاه کرد. «فینی خودت که این رو می‌دونی، همه می‌دونن. فری‌های نسل دِرَکار همیشه به اِلف‌ها فرمان می‌دن.»

وای پسر. نمی‌دانستم و سوفن هم انگار مناسب ندیده بود که این را در یادداشت‌هایش بگوید.

من را سریع در آغوش گرفت و گفت: «منتظرم هستن همسر.»

«درسته.» سرتکان دادم. «البته.»

خواستم از او فاصله بگیرم که متوجه دستانم به روی شانه‌ها و بدنش و سرد نبودنشان شدم. حالا مدتی از داخل خانه بودنش می‌گذشت ولی این‌طور نبود که ما یک سیستم گرمایشی داخلی داشته باشیم. همیشه یک سوز سرد ریزی می‌آمد، حتی با وجود آتش‌هایی که همیشه در شومینه‌ها شعله می‌کشیدند.

و پوست او سرد نبود. نه حتی یک ذره.

سرم را پایین انداختم تا به سینه‌اش نگاه کنم و بعد بلافاصله سرم را بلند کردم و به او خیره شدم.

بعد زمزمه کردم: «چرا سرد نیستی؟»

سرش برای ثانیه‌ای پیش از این‌که دوباره راست نگه‌ش دارد به سمتی کج شد و جواب داد: «سرما اذیتم نمی‌کنه فینی، این رو هم می‌دونی چون همه می‌دوننش. گرما هم اذیتم نمی‌کنه.»

اوه.

وای!

و.

چی؟

متأسفانه نمی‌توانستم سؤالی در این مورد بپرسم چون واضح بود که قرار بود این را بدانم و همین‌طور متأسفانه باید دوباره ماست‌مالی می‌کردم.

سریع گفتم: «درسته، یادم رفته بود.»

هنگامی که داشت جواب می‌داد صورتم را از نظر گذراند. «یادت رفته بود.» با حالتی این را گفته بود که انگار حرفم را باور نداشت. با حالتی که می‌گفت یا فکر می‌کرد عقلم را از دست داده‌ام یا به شدت غیرقابل اعتماد بودم. (یا هر دو.»

«اوه…» شروع کردم به بیشتر ماست‌مالی کردن. «یه جورایی به خاطر این‌که الف‌ها بعد از قرن‌ها برگشتن وحشت کردم فری. این باعث شده گیج بشم.»

به من خیره شد و بعد زمزمه کرد: «درسته.»

اصلاً حرفم را باور نکرده بود.

بنابراین سعی کردم با لبخند زدن به او حواسش را پرت کنم و لبخند خیلی بزرگی هم به او زدم. جواب داد. نگاهش به دهانم افتاد، بازوهایش به دورم منقبض شدند و تنش از بدنش خارج شد.

با دستم کمی هلش دادم. «بهتره بری. اون الف‌های خفن منتظرت هستن.»

این لبخند یک وری دیگری از دهانش نسیبم کرد، بعد سرش را تکان داد و من را رها کرد.

هنگامی که این کار را کرد، برگشتم و به فضای اتاق نگاه کردم و وسایلش را دیدم که دور و بر چمدانش ریخته بودند و با عجله به طرفشان رفتم.

دوست جونی‌ها پایین‌تر یه سوپرایز اون پایین‌تر هست 😁😁😁

به دنبالم آمد و من هم ژاکتش را به دستش دادم. آن را گرفت و همان‌طور که آن را می‌پوشید من تند و تند شروع به حرف زدن کردم.

«وقتی برگشتی می‌خوام همه چیز رو بدونم. این خیلی باحاله و من عاشقشم. نمی‌تونم برای شنیدن حرف‌هایی که برای گفتن دارن صبر کنم.»

«فینی-»

جوراب‌هایش را به دستش دادم و حرفش را قطع کردم. «نه. نگو نمی‌تونی بهم بگی. اگه حرف‌هاشون رو شنیدی و نتونستی بهم بگی، باشه. ولی شاید بتونی. حباب خوشی من رو الان نترکون. می‌تونی بعداً اگه مجبور بودی بترکونیش.»

جوراب‌هایش را از من گرفت ولی نپوشیدشان. فقط به من خیره شد.

سپس یک دستش را به دور کمرم حلقه کرد، من ناگهان به بدنش چسبیدم و دهانش محکم به دهانم کوبیده شد. بوسه داغ و کوتاهی (با دخالت زبان) به من داد و رهایم کرد.

فرمان داد: «زیرشیروانی همسر. زود برمی‌گردم.»

به او لبخند زدم و موافقت کردم. «باشه.»

سپس با عجله به سمت نردبان دویدم و از آن بالا رفتم.

هنگامی که وارد زیرشیروانی شدم، سرم از آن بیرون بردم و شوهرم را که داشت پوتین‌هایش را می‌پوشید، صدا زدم. «با الف‌ها بهت خوش بگذره.»

سرش را بلند کرد و نگاهش به چشمانم دوخته شد. بعد سرش را تکان داد و نیشش را برایم باز کرد.

من هم به او لبخند زدم و پرده‌ را کشیدم و بستم.

سپس به سمت رختخواب دویدم، چهارزانو وسطش نشستم و به صدای باز و بعد بسته شدن در گوش کردم.

نخودی خندیدم.

یا خود خدا! این دنیا اِلف داشت و من با لُرد آن‌ها ازدواج کرده بودم، مردی که به دلایلی (جادو؟) سرما یا گرما اذیتش نمی‌کرد.

چه… قدر… باحال!

این ماجراجویی کاملاً ارزش یک میلیون دلار را داشت.

کاملاً.

پایان فصل

فصل نهم
پیام

سُم‌های تیِر روی برف‌ها کوبیده می‌شد و فری دِرَکار را از کلبه شکارش و زمین‌های اطرافش دور می‌کرد. جنگل انبوه‌تر و انبوه‌تر شد و در قلب جنگل، بخشی از آن آن‌قدر متراکم و انبوه شد که حتی تیِر و درکار هم مجبور شدن برای حرکت در آن سرعتشان را کم کنند.

سپس وارد محیطی مه و مات شدند، مه سفید و غلیظی که فقط دِرَکار و مَرکبش می‌توانستند در بین انسان‌ها حیوانات آن را ببینند.

الف‌ها در آن‌جا حضور داشتند.

تیِر و دِرکار راهشان را از بین درختان جنگل انبوه و مه سنگین پیش رفتند و نور درخت آدلا را دیدند که دل مه را می‌شکافت و پیش از این‌که به چمنزار اطراف درخت آدلا برسد از پشت تنه درختان تنومند و تیره جنگل بیرون ‌می‌زد. درخت آدِلا همراه شاخه‌هایی که درست از زیر آن و پهلوهایش بیرون زده بودند و مستقیم به هوا می‌رفتند، می‌درخشید.

در حاشیه چمنزار دایره‌ای به شعاع چهار متر و نیمی که درخت آدلا را محاصره کرده بود، دِرَکار افسار تیِر را کشید و پیاده شد. اِلف‌ها از قبل آن‌جا بودند، به سمت درخت می‌رفتند و شاخه‌ها زمینی که درخت از آن روییده بود را لمس می‌کردند، بلافاصله تغییر شکل می‌دادند و از انداره کوچک‌ به اندازه انسانی‌شان تغییر شکل می‌دادند. نه به اندازه دِرَکار ولی هم قد و قواره عروس یخی‌اش می‌شدند.

دِرَکار با پوزه تیِر در نزدیکی شانه‌اش نزدیک شد و در میانه راه درخت جادویی و درخشان ایستاد.

نیلن سخنگویی الف‌ها بلافاصله به سمتش آمد و در دو قدمی لُردش ایستاد.

سپس سرش را با چانه‌ای که کمی به پهلو چرخاند و پایین آورد، به او تعظیم کرد. چشمان آبی یخی مرد که هم رنگ چشمان عروس دِرَکار بود، به سمت لُردش چرخیدند.

«به خاطر آمدنتون ممنونم سرورم، فری درکار.»

«بهتره دلیل خوبی داشته باشه نیلن. وقتی اِلف‌هات رسیدن فقط ده دقیقه با به انجام رسوندن ازدواجم فاصله داشتم.»

گوشه لب‌های نیلن بالا رفت و چشمانش مثل قندیل درخشیدند. زمزمه کرد: «زمان‌بندی بدی داشتیم.»

دِرَکار با غرش بی‌صبرانه‌ای با او موافقت کرد: «بیش از حد بد.» گوشه‌ لب‌های نیلن بالاتر رفت ولی دِرَکار در حال و هوایی نبود که با او در شوخی‌اش شریک شود. غرید: «پیامت؟»

نیلن در چشمان او نگاه کرد.

سپس زمزمه کرد: «می‌دونی پیاممون چیه.»

حقیقت داشت. درکار می‌دانست پیام او چه بود.

آن‌جا بودند تا در مورد تازه عروس او صحبت کنند.

عروسی که به او لبخند زده بود، خندیده و با او شوخی کرده بود. عروسی که درکار وقتی بیدار شده بود، دیده بود که دخترک او را در آغوش گرفته بود. عروسی که با دیدن یک گوزن مرده بر روی میزش غرغر کرده بود آن هم وقتی خودش در طول حیاتش به روی زمین حیوان‌های زیادی را شکار کرده، تمیزشان کرده و پوستشان را کنده بود. عروسی که چنان آشپزی می‌کرد که انگار از وقتی از شیر گرفته بودنش خودش تک تک وعده‌های غذایی‌اش را پخته بود. عروسی که از کلمات عجیب و غریب مثل «قاطی کردن»، «زهره ترک‌«، «خل کردن» و «همه این بساط‌ها» و همین‌طور عبارت‌هایی مثل «از نظر فنی»، «خفن»، «باحال»، «عوضی» و «مرحله بعد» استفاده می‌کرد…

عروسی که طوری لباس می‌پوشید، عطر می‌زد و صورتش را طبیعی آرایش می‌کرد که شدیداً نیاز به تمرین داشت درحالی‌که همه مردم این قلمرو می‌دانستند که او هیچ وقت چنین کارهایی نکرده بود. عروسی که بردباری بیش‌ از حد زیاد و رفتار دوستانه و بی‌پروایی داشت که باز هم این چیزی نبود که در گذشته داشته باشد. عروسی که فرق بین اِلف‌ها و پری‌ها را نمی‌دانست و یا نمی‌دانست شوهرش جادوی الف‌ها را در خود دارد و از سرما و گرما مصون بود، در حالی که همه می‌دانستند این موهبت قرن‌ها در بین فِری نام‌هایی که در خاندان دِرَکار متولد می‌شدند پشت در پشت چرخیده بود. عروسی که بوسه‌اش را به شدت پاسخ داده بود و فقط با حرکت دست او به روی بدنش، در آغوشش آرام گرفته بود و عروسی که وقتی ترسیده بود او در خطر باشد، به سرعت دست به کار شده بود تا به او کمک کند و بعد وقتی فهمیده بود که او داشت با الف‌ها صحبت می‌کرد، خوشی افسارگسیخته‌ای از خودش نشان داده بود.

عروسی که مطمئناً شاهزاده‌خانم یخی سوفن از خاندان وایلد نبود.

دِرَکار غرید: «عروسم.»

نیلن سرش را خم کرد.

نیلن شروع به حرف زدن کرد: «با توجه به اون چیزی که…» مکث کرد. «در مورد فعالیت‌هاتون پیش از رسیدن برادران و خواهرانم گفتین، می‌تونم فرض کنم که ایشون شما رو لمس کردن؟»

درکار تأیید کرد. «این کار رو کرد.»

نیلن پرسید: «می‌تونم بخونم؟» و درکار چانه‌اش را به نشانه مثبت بالا گرفت.

نیلن نزدیک‌تر نیامد بلکه فقط دستش را بلند کرد، لحظه کوتاهی آن را روی سینه دِرَکار گذاشت و بعد سریع عقب کشید. اثر دستی بخار مانند و به رنگ آبی حتی بعد از این‌که دستش را برداشت روی سینه درکار باقی ماند و تار و پودی به رنگ آبی یخی در بین سینه درکار و دست نیلن که آن را بالا گرفته بود درخشیدن گرفت.

توجه: اگر طرفدار این رمان هستید و مایل به ارتباط با نویسنده این رمان هستید از طریق لینک زیر اقدام کنید

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش

دانلود آهنگ دیس لاو جدید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۱۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا