" /> رمان رویاهای سرکش پارت 13 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۱۳

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

فصل هشتم
اِلف‌ها

توی حمام ایستادم و به این فکر کردم که واقعاً به پانزده وعده غذایی نیاز داشتم.

شاید هم بیست و یکی.

یا شاید هم به نودتا.

اصلاً برای این اتفاق آماده نبودم.

و بیشتر از نه دقیقه بود که در حمام بودم. کاملاً اطمینان داشتم که فری هر لحظه در را بشکند و وارد ‌شود.

واقعاً نباید سر شام کنترلم را از دست می‌دادم و می‌گذاشتم فری از زیر خوردن پای در برود.

باید فکر می‌کردم!

چطور باید از زیر این کار در می‌رفتم؟

در آینه به خودم خیره شدم.

به دلایلی که برای خودم ناشناخته بودند، احتمالاً به خاطر اضطرابی که داشتم، تصمیم گرفته بودم موهایم را شل و ول و با روبانی به رنگ آبی یخی که در چمدان وسایل آرایشی و زیبایی‌ام یافته بودم، بالای سرم ببندم. نمی‌دانستم قرار بود چطور باشم، زن ### انگیز یا باکره پاک (احتمالاً دومی، به امید این‌که فری سخت نگیرد و آرام پیش برود.) و برای این‌که به این ظاهر خوب برسم حداقل نوزده دقیقه زمان برد. نه نُه دقیقه.

همین‌طور لباس‌خوابی را پوشیدم که کاملاً مطمئن بودم سوفن باید در شب عروسی‌اش می‌پوشید. به این دلیل این طور حدس می‌زدم چون ممکن نیست در چنین لباسی بخوابید. از آن پیراهن‌های خواب مواقع به خصوص بود، برای به چشم آمدن بود و خوابیدن در آن اصلاً دوست‌داشتنی نبود.

زیبا بود، روی پارچه ساتن آبی یخی، تور زیبای سفید یخی داشت. بندهای باریک روی شانه‌اش هم از ساتن آبی بودند. کمرش در زیر سینه تنگ و یقه‌اش هم حسابی باز بود و پاها… این آخری… دامنش فقط آن‌قدر بلند بود که باسنم را بپوشاند. کاملاً ساده بود ولی باعث می‌شد خیلی زیبا به نظر برسد. تور آن را خارق‌العاده نشان می‌داد و پارچه ساتن آبی یخی جلوه زیبایی به آن می‌داد. (ولی نمی‌شد گفت حس خوبی روی پوست داشت.)

ولی در آن لحظه فکر کردم خیلی کوتاه، خیلی وسوسه‌انگیز و خیلی جذاب بود.

هرچند نیازی نبود به این اشاره کنم که اساساً وقتی یک پیراهن کوتاه یقه باز می‌پوشید دیگر همه چیز جذاب و داغ می‌شود.

ولی این بهایی برای فری داشت. و به چند دلیل دیوانه‌وار و احمقانه (حتی با این‌که می‌توانست یک عوضی تمام‌عیار باشد.) وقتی به این فکر کردم که آن شب قرار بو چه اتفاقی بیفتد، تصمیم گرفتم این لباس خواب را بپوشم. و این کار را کردم چون فکر می‌کردم همه مردها باید آن چیزی که چشمشان به دنبالش است را در شب عروسی‌شان ببینند. مثل زن‌ها، فقط یک شب عروسی داشتند و باید شب خوبی از آب در می‌آمد.

خب او شب اولش را از دست داده بود. ولی پیش از این‌که کنترل اعصابم را از دست بدهم، حس عجیبی وادارم کرد همان پیراهن شب اول را برایش را بپوشم.

و مطمئناً وقتی سوفن برمی‌گشت، فری چنین چیزی از او به دست نمی‌آورد.

به خاطر همین آن لباس خواب را انتخاب کرده بودم.

گندش بزنند.

به انعکاسم در آینه نگاه کردم و ذهنم شروع به چرخیدن کرد.

بعد متوجه شدم که هیچ انتخاب دیگری نداشتم. من این قرار را گذاشته بودم، باید انجامش می‌دادم. نمی‌توانستم توی شب تاریک فرار کنم، فری به هر حال پیدایم می‌کرد و من از سرما یخ می‌زدم و می‌مردم. باید به زیر شیروانی می‌رفتم و وقتی به آن‌جا می‌رسیدم، شاید می‌توانستم با او صحبت کنم تا کمی از خودش ملاطفت نشان دهد، بگذارد با هم بودنمان تا مدتی مثل همین امشب باشد تا کمی با هم وقت بگذرانیم و بعد برای آینده تصمیم بگیریم.

می‌توانستم این کار را بکنم، می‌توانستم او را راضی کنم. همین حالا هم می‌دانستم خیلی خوب می‌بوسد. شب خوبی از آب درمی‌آمد لعنتی شب معرکه‌ای می‌شد.

به صورت توی آینه خیره شدم.

خب، تا وقتی خطر نکنی چیزی به دست نمی‌آوری. این چیزی بود که بابا (و یک عده آدم دیگر) همیشه می‌گفت.

شمع‌های حمام را فوت و خاموش کردم و قدم در اتاق نشیمن گذاشتم. همه جا تاریک بود و به جز شومینه که به تازگی در آن هیزم انداخته شده و شعله می‌کشید، نوری وجود نداشت. خیلی وقت پیش بعد از غروب کردن خورشید، خودم پرده‌ها را کشیده بودم. وقتی اولین شب روی کاناپه خوابیدم و صبح با عضله گرفتگی گردن از خواب بیدار شدم، خیلی زود یاد گرفتم که باید پرده‌ها را بکشم و ببندم.

پرده پشت نرده‌های زیر شیروانی تقریباً کشیده شده بود و نور از فضای باز مانده در انتهایش، به بیرون می‌تابید.

بالای نردبان.

اَه!

داشتم سعی می‌کردم به یاد بیاورم که پنلوپه توی خانه بود یا بیرون از آن که چهار دست و پایش را روی پتوی پرزپرزی‌ روی مبل دیدم، خودش را جمع کرده بود. عضلات پشتش را کشید، روی باسنش نشست و در نور شومینه پلک زد و به من نگاه کرد. سپس به زیرشیروانی نگاه کرد انگار می‌دانست قرار بود آن‌جا چه اتفاقی بیفتد. بعد دوباره به من نگاه کرد و پلک زد. سپس از روی کاناپه پایین پرید، با صدای تاپ سنگینی فرود آمد و به سمت آشپزخانه به راه افتاد.

خب، به نظر می‌رسید نمی‌خواست با من به آن بالا بیاید و در صحبت کردن با فری همراهی‌ام کند.

بدون هیچ چاره‌ای به سمت نردبان راه افتادم و از آن بالا رفتم

هنگامی که به آن بالا رسیدم، به دور و برم نگاه نکردم. در حالی که تا کمر خم شده بودم وارد فضای زیرشیروانی شدم (چون مجبور بودم، هرچند با وجود یقه خیلی باز و دامن به شدت کوتاهم که وقتی خم می‌شدم تا باسنم بالا می‌رفت، فکر خوبی نبود.) و برگشتم تا پرده را کامل ببندم. سپس هنگامی که داشتم برمی‌گشتم، با وجود این‌که داشتم نفس عمیقم را پنهان می‌کردم، ولی نفس خیلی عمیقی کشیدم.

سه پایه شمعدان در کنج‌های زیرشیروانی گذاشته بودم تا آن‌جا را روشن کند. از وقتی شب‌ها شروع به کتاب خواندن کرده بودم، آن‌ها را زیادتر کردم و شش‌تا از آن‌ها را نزدیک رختخواب آورده بودم. ولی معمولاً برای این‌که آن‌ها را از ملحفه‌ها دور نگه دارم، در گوشه اتاق نگه‌شان می‌داشتم.

همه آن‌ها روشن بودند، آتش توی شومینه هم شعله می‌کشید، فضا گرم و دنج به نظر می‌رسید و فری هیچ چیزی به جز شلوار به تن نداشت و کنار آتش خم شده بود.

جذاب بود. شانه‌های عضلانی‌اش پهن به چشم می‌آمدند، عضلات کتفش قدرتمند به نظر می‌رسیدند. و نگاهش به من بود، یا صحیح‌تر این‌که، روی لباس خوابم بود.

وای پسر.

باید روی پاهایم می‌نشستم و باسنم را پایین می‌آوردم، هرچند این هم وضعیت را خیلی بهتر نمی‌کرد.

نجوا کردم: «اوه… سلام.»

با بلند شدن صدایم فری پلک زد و بعد تکانی خورد. بدن بزرگش جابه‌جا شد و بعد هنگامی که من حتی بدون پلک زدن، بی‌حرکت مانده و او را تماشا می‌کردم، چهار دست و پا توی رختخواب خزید.

در این حرکتش یک جور خوی حیوانی وجود داشت، آن‌طور که حرکت کرده بود، آن حالت بدون عجله‌ای که داشت، عضلات خم‌شده‌اش، این حقیقت که نگاهش را از صورتم برنداشته بود.

حیوانی، دلربا، درّنده… و فریبنده بود.

دهانم خشک شد و به کل فراموش کردم در مورد اتفاقی که قرار بود بیفتد با او صحبت کنم.

روی باسنش نشست و با ملایمت گفت: «بیا این‌جا فینی.»

به دلایلی، بدون هیچ تردیدی به آن‌جا رفتم و هنگامی که نوک انگشتان پاهایم به رختخواب برخورد کرد، با زانوهایم روی رختخواب فرود آمدم. روی رختخواب جلو رفتم ولی در فاصله دو قدمی‌اش متوقف شدم و روی باسنم فرود آمدم. سپس وقتی دستش بالا آمد، بدنم بی‌حرکت ماند. به سمت موهایم رفتم و با یک کشش آرام روبان موهایم را کشید و موهایم پایین ریختند.

خب، برای بستن‌شان تلاش زیادی کرده بودم.

دستش به گرمی دور گردنم پیچید.

زمزمه کرد: «دلم می‌خواد این‌ها رو روی تمام تنم حس کنم همسر.»

هوم.

از این حرفش خوشم آمد.

در جواب زمزمه کردم: «باشه.»

هنگامی که حرف زدم، چشمانش همان کاری را کردند که آن روز در فروشگاه کرده بودند، پر ### شدند و لبخند زدند.

دلم هُری پایین ریخت.

وای.

دستش روی پشت گردنم پیچیده شد و دست دیگرش روی کمرم رفت. سپس انگشتانش روی پشتم پایین رفتند و بعد کل دستش را روی نقطه کوچکی از کمرم حس کردم و من را آرام به سمت خودش کشید.

زمانی‌که تنفسم تندتر شد و بدنم شروع به لرزیدن کرد، نگاهم را به چشمانش دوختم- می‌توانید شرط ببندید که به خاطر ترس و مطمئناً اضطراب و قطعاً حس دیگری بود.

حینی که من را نزدیک‌تر به خودش می‌کشید، دستش که روی پشتم بود به دور کمرم پیچیده شد و من را آرام از روی باسنم کشید و روی پهلو و رانم قرار داد. سپس هنگامی که نزدیک‌تر کشیده‌ شدم… سرم عقب رفتم… نزدیک‌تر… سرش به پایین خم شد… نزدیک‌تر… بعد درست پیش از این‌که فاصله را ببندد و لب‌هایش لب‌هایم را لمس کنند، نگاهم به دهانش افتاد.

همین بود. لمس ملایمی بود و بعد از دست‌ها و بالاتنه‌اش استفاده کرد و من را هُل داد، کمرم را روی رختخواب و سرم را روی بالشت گذاشت. خودش هم دراز کشید و روی ساعدش در کنارم تکیه داد. آن دستش که روی گردنم بود، سُر خورد و پایین روی شانه‌، بازو و از روی بند و پارچه ساتن پیراهنم به پایین سفر کرد و روی دنده‌هایم قرار گرفت و از آن‌جا تا انحنای کم، روی پهلو و ران‌هایم آمد و روی شکمم نشست. دور کمرم پیچیده شد و همه این‌کارها را خیلی آرام و سر حوصله و درحالی‌که چشمانش هر حرکتش را تماشا می‌کرد، انجام داد.

حس خوب و حتی آرامش‌دهنده‌ای داشت ولی در شرایط آرامش گرفتن نبودم. گرمای توی نگاهش و حالت روی صورتش هر دو به نحوی با من ارتباط برقرار می‌کردند که پوستم را گرم می‌کردند. و سینه‌اش درست همان‌جا بود، همه‌اش، خیلی بزرگ و محشر بود و دلم می‌خواست لمسش کنم.

ولی در عین‌ حال وحشت هم کرده بودم.

با این حال او داشت لمسم می‌کرد و من هم باید لمسش می‌کردم. و می‌خواستم هم این کار را بکنم. بنابراین هنگامی که دستش روی شکمم برگشت، دستم را بلند کرد و آرام به سمت سینه‌اش بردم. سپس ناگهان دستم در وسط هوا متوقف شد چون انگشتانش به دور مچ دستم پیچیده شده بودند.

نگاهم به چشمانش افتاد که به دستم نگاه می‌کرد.

بعد هنگامی که دستم را به سمت پوست گرم و ابریشمین سینه‌اش کشید، نگاهش به سمت من برگشت. کف دستم را روی سینه‌اش فشرد و بیشتر به رویم خم شد.

درحالی‌که صورتش فقط چند سانتی‌متر با صورتم فاصله داشت و دستم روی سینه‌اش فشرده شده بود، با ملایمت پرسید: «چرا می‌لرزی همسر؟»

لب‌هایم را تر کردم و زمزمه‌کنان اعتراف کردم: «مضطربم فری.»

چشمان خمارش خمارتر شدند و وقتی دستم را روی سینه‌ و شانه‌اش بالا کشید و دور گردنش پیچید و بالاتنه‌ام را کمی با این حرکتم بالا کشید، ### توی چشمانش بیشتر شد. سپس دستم را همان‌جا رها کرد و بازویش دور کمرم پیچید. کامل به پهلو روی رختخواب دراز کشید و من را همراه خودش چرخاند و دهانش را با فاصله‌ای به اندازه گذر یک نفس با دهانم نگه داشت.

زمزمه کرد: «مراعات می‌کنم.»

پرسیدم: «قول؟»

دستش آرام روی ستون فقراتم سُرید و در موهای به هم ریخته‌ام فرو رفت. هنگامی که مسیر آمده را بازگشت، باعث شد لرز جدیدی به جانم بیفتد که از اضطراب نبود.

«بهت آسیب نمی‌زنم عروس زمستانی من.» بینی‌اش را روی بینی‌ام کشید و من از این کارش خوشم آمد، شیرین بود. جذاب بود، حس خوبی داشت و بدنم در زیر بدنش آرام گرفت. با غرشی حرفش را پایان داد: «هیچ‌وقت.» و آن موقع بود که بالاخره من را بوسید.

خودش بود. زبانش با آن مهارتی که به یاد داشتم مشغول به کار بود. همه‌جا بود ولی این‌بار انگار داشت خودش را به من می‌داد نه از آن استفاده می‌کرد تا چیزی از من بگیرد. آرام و جستجوگرانه بود. انگار داشت کشف می‌کرد، چیزی را نشان می‌داد، حرفی برای گفتن داشت یا حتی پاداشی می‌داد و من بیشتر آرام گرفتم و هنگامش که دستش آرام روی لباس‌خوابم حرکت کرد، خودم را بیشتر به او چسباندم. حرکت دستش گرم بود نه تهاجمی. همزمان هم آرامش می‌داد و هم در عین حال تحریک می‌کرد.

آرام آرام، خیلی آرام داشتم تحریک می‌شدم. چون این کاری بود که او داشت می‌کرد، آتش به پا می‌کرد و در آن هیزم می‌ریخت. زمان داشت و می‌خواست با خیال راحت چیزی که می‌خواست را به دست بیاورد بنابراین داشت همین کار را هم می‌کرد.

و من هم همین‌طور. با تردید در بین موهای ضخیم و نرمش و در بین عضله‌های شانه‌ها و پشتش به جستجو پرداختم. همزمان دهان، زبان و مزه لب‌هایش را هم کشف کردم و او هم داشت من را کشف می‌کرد.

چیزی که کشف کردم را دوست داشتم. به شدت خارق‌العاده بود.

سرانجام دست‌های بزرگش باسنم را گرفتند و من را به خودش چسباند، سختی وجودش که خیلی گرم و سفت به من چسبیده بود حس کردم. دهانش خیلی بخشنده و پوستش ابریشمی و نرم بود. آتش ناگهان در وجودم شعله کشید و من خودم را بیشتر به او چسباندم و توی دهانش ناله‌ای سر دادم.

فری بوسه‌مان را شکست و همان‌طور که هنوز من را نگه داشته و لب‌هایش به لب‌هایم می‌خوردند زمزمه‌کنان گفت: «همسرم این رو دوست داره.»

چون حقیقت داشت در جواب زمزمه کردم: «بله.»

انگشتانش بدون هیچ عجله‌ای پارچه لباس‌خواب را کنار زد و من در چشمانش خیره شدم. بدنم گرم و آرام بود و ذهنم در یک زمان روی همه‌چیز و هیچ‌چیز تمرکز کرده بود. حس وجودش، بویش، لب‌هایش که خیلی نزدیک بودند، چشمان خیلی زیبایش، مژهای خیلی ضخیم و بلندش، فضایی که با نور شمع روشن شده بود، لب‌هایم احساس ورم کردگی داشتند، دهانم می‌خواست او برگردد، حس معرکه فشرده شدن سینه‌‌ام به سینه‌ سفت و محکمش، و از همه مهمتر وجود سفت و محکمش بود که به من فشرده می‌شد. سرانجام پیراهنم را بالا زد و انگار که تمام وقتی دنیا را داشت درحالی‌که نفسم را حبس کرده بودم، دستش پایین رفت.

آتش در وجودم شعله کشید.

وای خدای من.

چرا این‌قدر به شکل باورناپذیری خارق‌العاده بود؟

نمی‌دانستم برایم هم اهمیت نداشت. فقط می‌دانستم که بیشتر می‌خواهم.

بنابراین لحظه‌ای که پوستش را روی پوستم حس کردم، چشمانم بسته شدند، صدای دیگری از گلویم خارج شد و خودم را به هر جایی از او که می‌توانستم چسباندم. حالا دیگر ملایمت و آرام پیش رفتن برایم به مانند خاطره‌ای بود.

دستانش من را محکم نگه داشتند و بالاتنه‌اش من را دوباره روی رختخواب برگرداند. دهانش محکم به دهانم کوبیده شد. این بار آرام و عاشقانه نبود، جذاب و زیبا نبود بلکه خیس، پرعطش و خارق‌العاده بود.

یک زانویش را بین پاهایم گذاشت ولی لازم نبود این کار را بکند، پاهایم را باز و زانوهایم را خم کردم. آغوشم را به دور گردنش تنگ‌تر کردم و در دهانش ناله‌ای سر دادم.

من را محکم و عمیق بوسید، سپس دهانش لب‌هایم را رها کرد و سر وقت گردن و گوشم رفت. خودم را به او فشردم و ناخن‌هایم در پوست کمرش فرو رفتند.

در گوشم غرید: «من رو می‌خوای.»

سرم به سمتش برگشت. این‌طوری لب‌ها و زبانم می‌توانستند لاله گوشش را لمس کنند. مغز و بخش‌های دیگری از وجودم هیچ چیزی را به اندازه لمس کردن او نمی‌خواستند. از مزه‌اش خوشم آمد و زمزمه کردم: «بله فری.»

دستش پایین‌تر رفت و با صدایی بم دوباره تکرار کرد: «خدایا من رو می‌خوای.» و من می‌دانستم که مدرک مرطوب بین‌ پاهایم را حس کرده بود.

نفسم را بیرون دادم: «بله.»

با تصور آن چه که در انتظارم بود نفس عمیقی کشیدم و او را محکمتر بوسیدم و بعد کل بدنش خشک شد.

سرش را بلند کرد و من حینی که سرش را کمی چرخاند و گوش تیز کرد، او را تماشا کردم و با تعجب پلک زدم.

سپس غرش عمیق، آرام و جداً عصبانی سر داد. «خدایان لعنتش کنن.»

دوباره پلک زدم.

وای نه.

مگر چه کار کرده بودم؟

عقب کشید.

وای خدا!

مگر چه کار کرده بودم؟

هنگامی که بدنش را از روی من بلند کرد، صدایش کردم: «فری؟»

دستور داد: «همین‌جا بمون. برمی‌گردم.»

هنگامی که به سرعت به سمت نرده‌های زیر شیروانی می‌رفت، همراه با او سر جایم چرخیدم. از نردبان پایین نمی‌رفت. وقت را هدر نمی‌داد بلکه خودش را به شکل دیوانه‌واری از نرده‌ها پایین پرت می‌کرد و من به اندازه سی ثانیه خشکم زد.

درحالی‌که نگاهم روی او بود و صدایم از ناامیدی می‌لرزید، نجوا کردم: «ولی… مگه من چی کار کردم؟»

بدنش با صدایم ناگهان صاف شد و نگاهش به سمت من برگشت. نگاهی به من انداخت و بعد بلافاصله پیش من بود، دستش پشت سرم را گرفت و صورتش تنها چیزی بود که در آن لحظه می‌توانستم ببینم.

«هیچی فینی. همه چیز روبه‌رواهه. این بالا بمون. از این‌جا بیرون نرو. به محض این‌که بتونم برمی‌گردم. قول می‌دم همسر.»

در چشمانش خیره شدم، احتمالاً چیزی که نیاز داشت ببیند را دیده بود چون جلو آمد و دهانش لب‌هایم را لمس کرد. بعد سریع در پشت پرده ناپدید شد و بدن بزرگش را به آن سمت نرده‌ها پرت کرد.

توجه: اگر طرفدار این رمان هستید و مایل به ارتباط با نویسنده این رمان هستید از طریق لینک زیر اقدام کنید

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش

دانلود آهنگ دیس لاو جدید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۱۳ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا