" /> رمان رویاهای سرکش پارت 12 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۱۲

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

پشت میز نشست و بدون این‌که واقعاً توجهی به زحمتی که برای پختن غذا کشیده بودم نشان بدهد (و قطعاً بدون این‌که نظری در موردش بدهد) برای خودش غذا در بشقابش کشید.

این بد بود.

هنگامی که شروع به خوردن کرد، با صدای آرامی پرسیدم: «می‌تونی شراب رو باز کنی؟»

تازه آن موقع بود که به من نگاه کرد، به میز نگاه کرد، گوشه‌های دهانش به اندازه کسری از ثانیه بالا رفتند. سپس بلند شد و شرابی که از شهر خریده بودیم را باز کرد. برایمان توی لیوان ریخت و بعد نشست و به خوردن ادامه داد.

من هم شروع به خوردن کردم و کاملاً از نتیجه تلاش‌هایم رضایت پیدا کردم. سیب‌زمینی‌ها کمی در بالا حالت سوخته پیدا کرده بودند ولی حسابی برشته شده، از بیرون قهوه‌ای و از تو صورتی شده بودند.

فری با لذت آن را خورد ولی حتی بعد از مزه کردنش هم حتی یک کلمه حرف نزد.

این هم بد بود.

یا شاید هم هیزم شکستن او را حسابی گرسنه کرده بود.

تصمیم گرفتم این‌طوری به این موضوع فکر کنم.

لیوان شرابش را دوباره پر کرد (و توی لیوان من هم شراب بیشتری ریخت.) و می‌خواست لیوان دومش را بالا بیندازد که تصمیم گرفتم وقت صحبت کردن بود.

بنابراین تصمیم گرفتم در مورد چه چیزی باید صحبت کنیم.

و زمان خیلی زیادی را در حین آشپزی به این فکر کرده بودم که باید چطور در این مورد صحبت می‌کردیم.

صدایش زدم: «اوه… فری؟»

با نگاه کردن به من نشان داد که به حرفم گوش می‌کند.

پرسیدم: «می‌تونیم در مورد یه چیز مهم صحبت کنیم؟»

دست از بریدن یک تکه گوشت پخته برداشت و توجه کاملش را به من داد. «و چی برای تو مهمه همسر؟»

شروع کردم: «اوم…» و بعد حرفم را قطع کردم.

فری کارد و چنگال نقره‌اش را توی بشقابش گذاشت و اخم کوچکش را به سمت من هدف گرفت. وحشتناک نبود ولی بهترین نگاهش هم نبود.

«من با خشونت باهات رفتار کردم.» این حرفش غافلگیرکننده و شاید اعتراف کردن به آن کمی عجیب بود. بعد حرفش را ادامه داد تا توضیح دهد چرا این را گفته بود. «ولی هیچ وقت بهت آسیب نرسوندم. این…» مکث کرد. «تردیدت توی حرف زدن با من نادرسته.»

خب، جالب بود که در این مورد فکر کرده بود ولی…

ادامه داد: «و دیگه داره طاقت‌فرسا می‌شه.»

شروع کردم به حرف زدن: «من-» ولی او به حرف زدن ادامه داد.

«در واقع چیزی که امروز گفتی حقیقت داره، باهاش موافقم چون کاملاً مشهوده. من مرد درشتی هستم ولی تو زن درشت هیکلی نیستی. ولی من هیچ وقت دلیلی به دستت ندادم که فکر کنی بهت آسیبی می‌رسونم.»

جالب بود که در مورد این هم فکر کرده بود. و کاملاً هم حقیقت نداشت.

نتیجه گرفت: «پس اگه دست از اوه و اوم گفتن‌هات برداری و فقط چیزی که توی ذهنت هست رو بگی خیلی خوشحال می‌شم.»

سریع گفتم: «باشه.» بیشتر به این خاطر این کار را کردم چون بعد از ساعت‌ها آشپزی، دسر درست کردن و به زیبایی تزیین کردن همه چیز و همزمان فکر کردن به این‌که چطور چیزی که واقعاً می‌خواستم را بگویم و موضوع بحث را طوری از او بدزدم که به حرفم اهمیت بدهد، ناگهان آن روی فریبکارم بالا آمد. «چیزی که توی ذهنم بود، این بود که می‌خواستم بهت بگم ازت خوشم می‌اومد.»

فری آرام پلک زد. غافلگیری‌اش را نشان داد ولی من اهمیتی ندادم. وقتی آن روی فریبکارم بالا می‌آمد، این طوری می‌شدم.

ادامه دادم: «حالا؛ فکر می‌کنم… خیلی ازت خوشم نمیاد.»

شروع به حرف زدن کرد: «فینی-» ولی من حرفش را قطع کردم.

و این کار را همان‌طور که حرف می‌زدم با تکان دادن دستی که چنگال را نگه داشته بود و برگشتن سر بریدن گوشتم انجام دادم. (هرچند این کار را بیشتر شبیه یک جور بی‌توجهی انجام دادم.)

«اجازه داری من رو سوفن صدا کنی. حالا فکر می‌کنم ترجیح می‌دم تو یعنی مردی که من رو پرت می‌کنه این ‌طرف و اون طرف و من رو بعد از یه سواری طولانی در کل کشور توی هوای منجمدکننده توی یه کلبه کثیف رها کرده این‌طوری صدام کنی.» گوشتم را با چنگالم از هم جدا کردم و همزمان نگاهی هم به او انداختم. «سواری‌ای که ساعت‌ها طول کشید. بعد هم بدون این‌که توی جا به جا کردن چهارتا اسبم بهم کمک کنه گذاشت رفت.» چنگالم را با گوشتی که سرش بود به سمت او گرفتم. «با اسب‌های خیلی خسته. مردی که روشن کرد خیلی از من خوشش نمی‌آد، با وجود این‌که شب ازدواجمون بود من تنها موندم و اون به دریا رفت و باید اضافه کنم لباس زیر معرکه من رو از دست داد.» پلک آرام دیگری زد ولی من بلافاصله ادامه دادم: «پس اگه یه کمی با این مرد با تردید رفتار می‌کنم عذر می‌خوام. سعی می‌کنم در آینده دیگه این‌ کار رو نکنم.»

بعد چنگالم را به سمت خودم گرفتم گوشت را با دهانم از سر آن جدا و شروع به جویدن کرد.

فری جواب نداد و هنگامی که داشتم تکه گوشتم را می‌بریدم یا با قدرتی خیلی بیشتر از آن‌چه نیاز بود چنگالم را در تکه‌ای سیب‌زمینی فرو کردم و جرعه‌ای بزرگ شراب نوشیدم به هیچ جای دیگری به جز او نگاه نمی‌کردم.

لحظه‌ای که غذایم را کامل خوردم (که با توجه به این‌که عین گرگ گرسنه به جان غذایم افتاده بودم فقط سه دقیقه بعد بود.) از جا پریدم، بشقابم را از روی میز قاپیدم و پرسیدم: «غذات رو تموم کردی؟ پای می‌خوای؟»

سپس منتظر جوابش نماندم و ظرف چینی‌ام (که احتمالاً بی‌قیمت یا دست کم از روی ظاهرش می‌شد گفت به شدت گران‌قیمت بود) را توی سینک چوبی انداختم و بعد برگشتم تا کاسه‌های غذا را بردارم.

با ملایمت گفت: «فینی.» نگاهم را به سمتش برگرداندم و کاسه لوبیا سبز بالا گرفتم.

«دوست داری این رو تموم کنی یا می‌خوای پای بخوری؟»

دستور داد: «کاسه رو بذار پایین.»

همان کاری که دستورش را داده بود، انجام دادم ولی بعد از این‌که به سمت سینک رفتم. کاسه گوشت و سیب‌زمینی را هم از روی میز برداشت و داشتم برای بشقاب او برمی‌گشتم که ناگهان دو دست بزرگ دور پهلوهایم بسته شد و بعدش من روی پاهای او نشسته بودم.

دست‌هایم را روی سینه‌اش گذاشتم و سعی کردم هلش بدهم و هم زمان داد زدم : «هی!» ولی نتوانستم هیچ کجا بروم چون دستانش به دورم قفل شده بودند.

دست از تقلا کردن برداشتم چون موقرانه نبود و مامانم به من یاد داده بود که اهمیت نداشت در چه مخمصه‌ای گیر افتاده‌ای، هرگز وقارت را از دست نده. بنابراین در عوض نگاهم را بالا بردم تا به چشم غره بروم و دستور دادم: «ولم کن.»

«نه تازه عروسم، یک دقیقه صبر کن، یه نفسی بگیر، خودت رو آروم کن و بذار در مورد موضوعی صحبت کنیم که ده دقیقه پیش قصدش رو داشتی.»

جواب دادم: «دلم نمی‌خواد به اون موقع برگردم.»

پیشنهاد داد: «یه دقیقه صبر کن، یکم نفس بگیر و خودت رو آروم کن شاید دلت خواست.»

سرم را تکان دادم. «نخیرم، خودم رو خیلی خوب می‌شناسم و کاملاً مطمئنم که دلم نمی‌خواد به اون موقع برگردم.»

لبخند دندان‌نمایی زد، از آن لبخندهای خوب بود که به ندرت در او دیده بودم، در واقع، مطمئن نبودم که اصلاً تا به حال لبخندش را دیده باشم چه برسد به لبخندی که خوب به نظر برسد ولی هنوز هم پیش از این‌که شروع به حرف زدن کند، عصبانی‌تر از آن بودم که این موضوع برایم اهمیتی داشته باشد. «فینی،‌ به نظر می‌رسه وقتی عصبانی هستی با اوم و اوه‌‌هات هیچ مشکلی نداری.»

با او موافقت کردم و بعد پرسیدم: «بله این‌طور به نظر می‌رسه، پای می‌خوای؟»

«بله ولی نه الان. حالا می‌خوام خودت رو آروم کنی و بعد دوست دارم به چیزی که می‌خواستی بگی گوش کنم.»

چپ‌چپ نگاهش کردم. بعد حدس زدم: «تا وقتی نشنوی چی می‌خواستم بگم نمی‌ذاری بلند شم، مگه نه؟»

لبخند دندان‌نمای دیگری زد. این هم خوب بود. البته باز هم حواسم را پرت نکرد. چون هنوز عصبانی‌تر از آن بودم که به این‌چیزها اهمیت بدهم.

تأیید کرد که درست حدس زده بودم. «نه نمی‌ذارم.»

به تندی گفتم: «خوبه.» وزنم را جابه‌جا کردم تا روی پاهایش راحت بنشینم و دستانم را روی سینه‌ام در هم گره کردم، صاف توی چشمان سبز-قهوه‌ای‌اش نگاه کردم و گفتم: «امروز صبح که از خواب بیدار شدم ازت خوشم می‌اومد. اگه بخوام کاملاً حقیقت رو بگم دیشب هم ازت خوشم می‌اومد، نه اون موقع که توی میخونه مثل عوضی‌ها رفتار کردی‌ها نه. اون موقعی که اومدی خونه و یه جورایی رفتار شیرینی داشتی. وقتی از خواب بیدار شدم بیشتر ازت خوشم اومد و ثابت کردی می‌تونی آدم با ملاحظه‌ای باشی. در طول روز بیشتر ازت خوشم اومد چون، خب درسته که خیلی اهل گفتگو نیستی ولی دست کم می‌تونستیم بدون این‌که من رو بترسونی یا عصبانیم کنی با هم صحبت کنیم. با خودم فکر کردم این یه نکته مثبته چون ما با هم ازدواج کردیم و دهه‌ها و دهه‌ها باید با هم زندگی کنیم و داشتن مکالماتی که من بترسونن یا عصبانیم کنن اصلاً چیز خوبی نیست. همین‌طور توی شهر دوباره ثابت کردی که می‌تونی مهربان باشی و باید بگم خوشحال شدم که هیزم‌ها رو جابه‌جا کردی چون این کاری نیست که بتونم بگم خوش می‌گذره و تقسیم کردنش خیلی خوبه. با همه این‌ها و اون‌طور که من رو بعد از عروسی بوسیدی که دوستش داشتم، اون هم خیلی زیاد و اون‌طور که امروز توی فروشگاه رفتار کردی، فکر می‌کردم شاید امشب، شب خوبی از آب در بیاد و فکر کردم که می‌خوام باهات در اون مورد صحبت کنم، شاید، اگر به دوستت داشتن ادامه می‌دادم و کم کم بیشتر ازت خوشم می‌اومد و اگه واقعاً از امشب خوشم می‌اومد، خوب می‌شد اگ این رابطه رو برای مدتی ادامه می‌دادیم، فقط ما دوتا. و می‌خواستم ازت بپرسم که توی این موضوع بهم کمک می‌کردی یا نه. ولی حالا نظرم عوض شده. ازت خوشم نمیاد چون دوباره یه عوضی شدی، من قولی که دادم رو می‌شکنم و امشب دیگه از اون خبرا نیست. تو پای خودت رو می‌خوری، من ظرف‌ها رو می‌شورم و اگه نذاری رختخواب رو داشته باشم روی کاناپه می‌خوابم.»

هیچ جوابی نداد فقط من خیره نگاه کرد.

نتیجه گرفتم: «خب همین بود. این چیزی بود که می‌خواستم بهت بگم. گفتمش. حالا می‌ذاری بلند شم؟»

جواب داد: «نه.» و من چشمانم را در کاسه چرخاندم و به سقف نگاه کردم و زیر لب گفتم: «عالیه.»

صدایم زد: «فینی.» و من نگاهم را به سمتش برگرداندم و چپ‌چپ نگاهش کردم. لب‌هایش را به هم فشرده بود و من چون قبلاً ندیده بودم چنین کاری کند، معنایش را نمی‌دانستم ولی به این هم اهمیتی نمی‌دادم.

سپس دوباره به حرف در آمد.

«از بوسه‌ من توی خانه خدایان لذت بردی؟»

چنان گفتم: «اوه… آره.» که انگار گفته بودم آره بابا. «فری، من دستام رو دور گردنت پیچیده بودم. خیلی عوضی هستی ولی خوب می‌تونی ببوسی.»

یک بار دیگر لب‌هایش را به فشرد و بعد گفت: «توضیح بده چطور می‌تونم بهت کمک کنم چیزی که امشب خواهیم داشت رو تا مدتی خودمون دوتا فقط داشته باشیم. منظورت رو متوجه شدم مگه این‌ که تو چیز دیگه‌ای توی ذهنت داشته باشی. چون برنامه‌ای که برای امشب داریم همیشه فقط برای خودمون دوتاست.»

اَه مردها. با این ذهن‌های منحرفشان، مهم نیست کجا زندگی کنند همیشه فکرشان به یک سمت می‌رود.

«به رابطه سه نفره فکر نمی‌کنم فری. دارم در مورد بچه‌‌ها فکر می‌کنم. یعنی من تو رو نمی‌شناسم ولی داشتم به این فکر می‌کردم که واقعاً دوست داشتم تو رو بشناسم و بعد وقتی بیشتر شناختمت و اون مؤلفه‌هایی که گفتم هم اضافه شد، به این فکر کردم که تا مدتی فقط خودمون دوتا باشیم. بعدش به دخترها و پسرهامون و به این‌که کی به کی شمشیرزنی یاد می‌ده و همه این چیزها فکر کنیم.»

حس کردم نوک انگشتانش در رانم فرو رفتند و چشمانش حالت عجیبی به خود گرفتند ولی به این هم توجه زیادی نشان ندادم.

بعد پرسید: «می‌خوای از زیر به دنیا آوردن یه وارث برای پدرت شونه خالی کنی؟»

«نه تا ابد. نه حتی برای یه مدت طولانی. چند ماه، به اندازه یه زمان کافی برای این‌که چیزهای بیشتری در موردت بفهمم، می‌تونی خودت رو بهم بشناسونی. می‌تونی بهم… اوه… نشون بدی که رابطه‌مون با هم چطوریه و شاید بتونی بهم روندن کشتیت رو یاد بدی.»

پلک آرامی زد. «روندن کشتیم؟»

«یا، این‌که من رو باهاش یه سفر ببری یا هر چیزی که اسمش رو می‌ذاری. یعنی می‌دونی، باهات به سفر دریایی بیام. اگه باردار باشم احتمالاً اصلاً بهم خوش نمی‌گذره و اگه یه بچه داشته باشم وقتی به ماجراجویی‌هات می‌ری باید توی خونه بمونم و این خیلی مزخرف می‌شه. داشتم به این فکر می‌کردم که بتونیم یکی یا شاید هم دوتا سفر با هم بریم و بعد پسرها و دخترها مون رو داشته باشیم و برای فرمانروایی وارث به دنیا بیاریم. من که تا ابد توی این سن باقی نمی‌مونم و وقتی هم پیر و چروکیده شدم و با عصام تقلاکنان برم روی عرشه‌ای پر از افرادت که دارن این طرف و اون طرف جست و خیز می‌کنن اصلاً خوش نمی‌گذره.»

پلک دیگری زدم.

بعد سرش را عقب انداخت و از خنده منفجر شد.

به او خیره شدم، اولاً چون اصلاً نمی‌دانستم آن مرد می‌توانست بخندد. دوماً چون به گلویش خیره شده بودم که از قبل هم می‌دانستم ظاهر زیبایی داشت و سوماً خنده‌اش خیلی صدای بلندی داشت.

به هر جهت من با او نخندیدم. هنوز عصبانی‌تر از آن بودم که بخندم.

ناگهان خنده‌اش را قطع کرد (هرچند باید خاطرنشان کنم که زمان زیادی طول کشید تا این کار را بکند.) و توجه‌اش را به من برگرداند.

و وقتی این کار را کرد، نگاهش پیش از این‌که با صدای آرامی شروع کند به حرف زدن، گشتی به روی صورتم زد. «وقتی همسرم عصبانی می‌شه گونه‌هاش صورتی می‌شن.»

با میل به این‌که تقلاکنان از روی پاهایش بلند شوم و یا گونه‌هایم را با دستانم بپوشانم مبارزه کردم و در عوض فقط یه خیره‌خیره نگاه کردنم به او ادامه دادم.

تشرزنان پرسیدم: «می‌تونم حالا بلند شم؟»

نه جواب داد و نه اجازه داد بلند شوم. در عوض با صدای آرامی گفت: «من شیفته اون لباس‌زیرهای عروسی‌ام و همین‌طور دلتنگشون شدم.»

«متأسفم فری، اون فقط یه بار اتفاق می‌افتاد. من خودم پیراهن عروسیم رو از تنم در آوردم و تو هم رفته بودی. کلاً اون قایق رو از دست دادی. دیگه رفته.»

دوباره نیشش را باز کرد و بعد زمزمه کرد: «بیشتر وسوسه‌م می‌کنی.»

صدایش زدم و بعد درخواست کردم: «اوه… سلام؟ حالا می‌تونم بلند شم؟»

یکی از دست‌های بزرگش روی پشتم کشیده شد و بالا آمد و با ملایمت گفت: «باید بهت بگم فینی که از این‌جا نشستنت خوشم میاد. کاملاً اندازه روی پاهامی.»

اوه-اوه.

پرسیدم: «این که من دوست ندارم این‌جا بشینم اصلاً اهمیتی داره؟»

«در واقع داره همسر. بیا تو رو به جایی ببریم که راحت‌تر باشی. دارم به زیرشیروانی فکر می‌کنم.»

دوباره اوه اوه.

«فری، فکر می‌کنم بهت گفتم اون قرار ملغی شده.»

نیشش را باز کرد و سرش را تکان داد. «خودت که می‌دونی شاهزاده خانم یخی من. هیچ وقت نمی‌تونی زیر قرارت با یه مهاجم بزنی.»

پلک زدم.

وای گندش بزنند. این را قبلاً توی هر دوی آن کتاب‌ها خوانده بودم. اگه یه قراری با یه مهاجم بذاری و بعد زیرش بزنی از کرده‌ات پشیمان می‌شوی.

عجب وقتی یادم آمده بود.

لعنتی!

حالا دستش از پشت دور گردنم را گرفته بود و همان‌طور که به سمتم خم می‌شد، من را ثابت نگه داشت.

هنگامی که به من نزدیک ‌شد در چشمانم خیره نگاه کرد و با صدای آرامی گفت: «ده دقیقه وقت داری تا خودت رو برای دیدار با من توی زیرشیروانی آماده کنی. می‌بینیم چطور پیش می‌ره و می‌تونیم جلوی بسته شدن یه نطفه رو بگیریم یا نه. یا شاید هم فراموشش کنیم.»

وای پسر. می‌دانستم این یعنی چی چون فهمیدم که این حرفش در هر دو دنیا فقط یک معنی داشت.

سعی کردم بهانه‌ای بیاورم و گفتم: «هنوز پای نخوردی.»

«بعداً می‌خوریمش…» مکثی کرد و بعد با لبخند دندان‌نمایی گفت. «شاید خیلی سرمون شلوغ شد، ممکنه برای این‌که بتونیم ادامه بدیم بهش نیاز پیدا کنیم.»

وای پسر!

نجوا کردم: «فری-»

حرفم را قطع کرد: «نه دقیقه دیگه وقت داری فینی.»

گندش بزنند! گندش بزنند! گندش بزنند!

بحث راه انداختم: «هنوز یه دقیقه نگذشته.»

لب‌هایش را به همدیگر فشرد ولی می‌دانستم که این بار این کارش چه معنایی داشت چون چشمانش خیلی نزدیک بودند و من رقص مردمک‌هایش را می‌دیدم.

سپس با لحن آرام و در عین‌حال تأثیرگذاری با یک کلمه هشدار داد: «فینی.»

در چشمانش خیره شدم.

سپس در آن‌ها نشانه واضحی دیدم که نشان می‌داد اصلاً نمی‌توانستم از زیر امشب در بروم.

داشت اتفاق می‌افتاد و این انتخاب خودم که در زیرشیروانی و توی رختخواب باشد و یا روی میز آشپزخانه. چون این تنها انتخاب من بود، بنابراین قطعاً به زیرشیروانی نیاز داشتم.

بنابراین به خاطر همین بود که زیر لب گفتم: «اوه، خیلی‌خب.»

این لبخند دندان‌نمای دیگری برایم خرید. همین‌طور باعث شد بازوهایش به دورم شل شوند. و این یعنی من تقلاکنان از روی پاهایش بلند شدم و بدون این‌که تلاشی برای نگاه کردن به پشت سرم به خرج دهم به سرعت از آشپزخانه بیرون رفتم، انگار عجله داشتم. سراغ چمدان‌هایم رفتم، چیزی که به دنبالش بودم را پیدا کردم و بعد به حمام رفتم و زحمت قفل کردن در را هم به خودم ندادم چون اگر تصمیم می‌گرفت به راحتی می‌توانست آن را بشکند.

فقط بعد از آن بود که شروع به نفس‌نفس زدن کردم.

پایان فصل

توجه: اگر طرفدار این رمان هستید و مایل به ارتباط با نویسنده این رمان هستید از طریق لینک زیر اقدام کنید

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش

دانلود آهنگ دیس لاو جدید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۱۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا