" /> رمان رویاهای سرکش پارت 11 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۱۱

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

سر وقت چمدان‌هایم رفتم و شنلی را بیرون کشیدم که بیشتر از همه دوستش داشتم. پشمی و خاکستری-نقره‌ای بود و خزی هماهنگ با آن روی لبه یقه‌اش داشت. دستکش و کلاه متناسب با خودش داشت. بالای کلاهش با نخی پشمی بافته شده بود و در لبه‌هایش هم خز داشت. متوجه شدم که باعث نمی‌شد سرم خیلی بزرگ به نظر برسد.

کله گنده دوست نداشتم. نه آن روز و نه شاید هیچ روز دیگری که فری در دور و برم بود.

بنابراین خودم را برای روبه‌رو شدن با سرما آماده کردم. سبدم را برداشتم و به سمت اسطبل رفتم.

هنگامی که به آن‌جا رسیدم، فری داشت تیِر را در وسط اسطبل به همراه پتویی تیره زین می‌کرد و افسار می‌زد. احتمالاً به خاطر این بود که او را از سرما مصون بدارد. آن زمان که تا این‌جا آمده بودیم، اسب این پتو را به تن نداشت. متوجه شدم که اسب هم شبیه هر چیز دیگری بود که فری داشت. خزهایش چنان قهوه‌ای تیره‌ای بودند که به سیاهی می‌زد. خیلی هم بزرگ بود. براق هم بود. چشم‌های به شدت باهوشی هم داشت.

در نهایت به شدت زیبا بود.

به سمت قلاب‌های روی دیوار رفتم تا افساری برای یکی از اسب‌ها بردارم و دستم را برای قاپیدن یکی از افسارها دراز کرده بودم که فری از پشت سرم گفت: «داری چی کار می‌کنی؟»

دستم را پایین آوردم و جواب دادم: «یکی از اسب‌ها رو برای سواری آماده می‌کنم.»

«با من سواری می‌کنی.»

پلک زدم.

بعد پرسیدم: «چی؟»

در حد یک ثانیه و نیم کنار اسبش ایستاد. بعد به سمتم آمد، دستم را بین دست خودش گرفت و من را به طرف اسبش برد. پیش از این‌که یخم باز شود سوار اسبش شد و بعد خم شد دور کمرم را گرفت و من را بالا کشید و جلوی خودش نشاند.

سپس بلافاصله نچ‌نچی کرد و تیِر از اسطبل بیرون رفت. وقتی از بنا بیرون رفتیم، فری دوباره نچ‌نچی کرد، کمی به جلو خم شد و من را هم همراه خودش خم کرد، همزمان با فشرده شدن دستش به دور شکمم کمرم را به سینه‌اش چسباند و تیِر از راه رفتن به چهارنعلی نه چندان سریع تغییر سرعت داد.

ظاهراً فری دِرَکار حین سواری توقف نمی‌کرد و گل‌های رز را نمی‌بویید.

با تردید شروع کردم و حرف دلم را گفتم: «اوم… همین الان قرارمون رو شکستی.»

صدایش را توی گوشم شنیدم که پرسید: «چطور؟»

حینی که جنگل از کنارمان می‌گذشت، توضیح دادم: «همین الان من رو روی اسب گذاشتی.» و متوجه شدم که فری مسیری مستقیم، کوتاه‌تر و بهتری برای رسیدن به شهر بلد بود و از آن راه داشت می‌رفت.

موافقت کرد: «بله این کار رو کردم.»

«بخشی از قرارمون این بود که این‌ کار رو نکنی.»

«نه… فینی، بخشی از قرارمون این بود که تو رو روی اسب پرت نکنم. منم پرتت نکردم. کشیدمت و روی اسب نشوندمت.»

گفتم: «این یه نکته فنیه.»

پرسید: «چیه؟»

توضیح ندادم در عوض گفتم: «فکر می‌کنم منظورم رو می‌دونی.»

جواب داد: «و من فکر می‌کنم وقتی یه قراری می‌ذاری، ممکنه دلت بخواد خواسته‌ها‌ و انتظاراتت رو کاملاً روشن کنی.»

خب، می‌شد گفت او اشتباه نمی‌کرد.

در ذهنم یادداشتی برداشتم که همین کار را بکنم.

در جنگل یخ زده سواری کردیم و دیری نپایید که فهمیدم سواری کردن با فری را بیشتر دوست دارم. می‌توانستم توجه بیشتری به زیبایی‌های اطرافم داشته باشم (حتی با این‌که مناظر به سرعت از جلوی چشمانم می‌گذشت.) نه فقط به جایی که داشتم می‌رفتم. و او در پشت سرم گرم و محکم بود و آن طور که یاد گرفته بودم هر گرمایی، نه فقط گرمایی که برای مصرف به وجود آورده می‌شد، ارزشمند بود. این راه کوتاهی برای رفتن به شهر بود ولی در عین حال مطمئناً بهترین راه هم بود.

هوم.

تصمیم گرفتم خیلی روی راه تمرکز نکنم و در عوض شوهرم را بشناسم.

بنابراین خودم را برای این کار آماده کردم.

شروع کردم: «خب. اوه… این شش هفته گذشته کجا بودی؟»

بی‌درنگ جواب داد: «دریا.»

ابروهایم بالا پریدند ولی چشمانم همچنان به افق پیش رویم دوخته شده بودند. «تمام مدت؟»

جواب داد: «تمام مدت.» بعد ادامه داد: «یا بخشی از اون که توی سرزمین میانی نبودیم.»

گردنم را چرخاندم تا به او نگاه کنم و دید کاملی از یک آرواره قوی و گلویی عضلانی به دست آوردم. آرواره قوی جذاب و گلویی عضلانی و خوش‌نما.

آن موقع بود که دوباره به جلو نگاه کردم.

«توی سرزمین میانی چی کار می‌کردی؟»

«یکی از افرادم مأموریتی داشت که باید انجام می‌داد.»

جالب بود.

پرسیدم: «اون مأموریت چی بود؟»

فری جواب نداد.

هوم. جالب بود.

پرسیدم: «مأموریتتون موفقیت آمیز بود؟»

«بله.»

خیلی اطلاعات نداده بود ولی دست کم جواب داده بود.

«اوم… افرادت چند نفر هستن؟»

«زیادن.»

دوباره جوابش اطلاعات زیادی در خود نداشت ولی دست کم یک جوابی داده بود.

سعی کردم جواب صریح‌تری از او بگیرم و پرسیدم: «از زیاد به عنوان بیشتر از ده نفر حرف می‌زنیم یا بیشتر از پانصد نفر؟»

فری که روشن بود اصلاً حس و حال روشن‌سازی نداشت، جواب داد: «یه چیزی بین این دوتا.»

تسلیم نشدم.

«پس، اغلب دریا هستی؟»

«بله.»

«قصد داری به زودی برگردی به دریا؟»

پرسیدم چون می‌خواستم وقتی می‌رفت من هم همراهش بروم ولی نمی‌خواستم آن موقع این را به او بگویم. فقط می‌خواستم بدانم برای متقاعد کردنش چقدر زمان داشتم.

این را نمی‌دانست و به همین خاطر از سؤالم اشتباه برداشت کرد. این را نه فقط از حرفی که بعدش گفت که از فشار محکم بازویش به روی شکمم فهمیدم.

«من تازه اومدم خونه همسر و تو می‌خوای از شرم خلاص شی؟»

با صدای خفه و خس‌خس مانندی گفتم: «منظورم این نبود.» صدای خس‌خسم را شنید و دستش را شل کرد.

دستور داد: «اگر این‌طور نیست پس بگو منظورت چی بود.» و من می‌دانستم که نمی‌توانستم به او بگویم، هنوز نه.

بنابرین با ملایمت گفتم: «فقط دارم سعی می‌کنم بشناسمت فری. خیلی راحت اطلاعات نمی‌دی. نمی‌گی رنگ مورد علاقه‌ت چیه و امیال و احساسات قلبیت رو برام نمی‌گی. هیچ منظور دیگه‌ای به جز این‌که بخوام در مورد خودت سؤال بپرسم نداشتم.»

جواب داد: «رنگ مورد علاقه ندارم و امیالم، در این لحظه، هرچند به عنوان احساسات قلبی در موردشون صحبت نمی‌کنم ولی بیشتر حول محور اولین باریه که با تازه عروسم همبستر می‌شم. دوست داری در موردش صحبت کنیم؟»

وای پسر.

«اوم…» آب دهانم را قورت دادم. «نه.»

خودش را جابه‌جا کرد و بالای سرم زمزمه کرد: «من هم این‌طور فکر نمی‌کنم.»

باشه، خب بخیر گذشت. یک جورهایی. چند چیز در مورد شوهرم فهمیدم. چون فهمیده بودم، تصمیم گرفتم می‌توانم دست از صحبت کردن با فری بردارم و کمی استراحت کنم.

به شهر رسیدیم و سعی کردم به یاد نیاورم آخرین باری که در این‌جا بودم توسط شوهر تازه از دریا برگشته‌ام مثل یک گونی سیب‌زمینی از میخانه بیرون آورده شده بودم. در عوض مثل همیشه رفتار کردم. لبخند زدم، دست تکان دادم و با کسانی که می‌شناختم احوال‌پرسی کردم. خوش‌بختانه آن‌ها هم همین کار را کردند (و نگاهی به فری می‌انداختند. البته که او دست تکان نمی‌داد و احوال‌پرسی نمی‌کرد. نمی‌توانستم ببینمش ولی کاملاً مطمئن بودم که لبخند هم نمی‌زد.) و او اسب را جلوی فروشگاه نگه داشت.

سپس از اسب پیاده شد و بعد با دست‌هایی که به دور کمرم پیچیده شده بودند، من هم پایین رفتم.

بعد کاری شیرین انجام داد، چیزی که انتظارش را نداشتم، چیزی که حتی بعد از هیزم انداختن در آتش و گفتن این‌که پنکیک‌هایم را دوست داشت، فکر نمی‌کردم در خود داشته باشد.

دست بزرگش دستم را گرفت و همان‌طور که دستم را نگه داشته بود، با من به طرف فروشگاه به راه افتاد.

گندش بزنن. از این خوشم می‌آمد. خوب بود.

هوم.

قدم در فروشگاه گذاشتیم و ماریا را صدا زدم. «سلام ماریا! منم فینی! اومدم یک کمی خاروبار بخرم!»

در اتاق پشتی بود و در جواب فریاد زد: «سلام شاهزاده‌خانم فینی! دو دقیقه دیگه میام بیرون. برامون مقداری لوبیا سبز رسیده!»

چقدر باحال!

سبزیجات تازه! این را هم در لانوین یاد گرفته بودم که سبزیجات تازه گنج بودند.

لوبیا سبز همان لحظه سر از منوی شامم در آورد.

فریاد زدم: «یک کمی از اون‌ها می‌خوام!»

در جواب فریاد زد: «مال شمان!»

فری با صدای آرام گفت: «این خوشحالم می‌کنه.» و من دست از گشت و گذار در فروشگاه و فریاد زدن برداشتم و به او نگاه کردم.

«چی؟»

داشت به سمت اتاق پشتی نگاه می‌کرد ولی با سؤال من، چانه‌اش پایین آمد و چشمان تیزبین ارزیابی‌کننده یا در واقع نگاه چشمان سبز و قهوه‌ای‌اش به سمتم آمد.

«زیبایی و وقار مادرت رو داری، چیزی که هیچ‌وقت متوجهش نشده بودم. ولی رفتارت مثل اون نیست. ایشون رفتار لطیف ولی سردی دارن. تو…» نگاهی به اتاق پشتی انداخت و بعد دوباره به من نگاه کرد. «این‌طور نیستی.»

مطمئن نبودم ولی فکر کردم حرف قشنگی بود.

زمزمه کردم: «ممنونم.» به نوعی خجالت کشیده بودم.

من را به سمت خودش کشید و به زمزمه کردن ادامه داد: «اگه دختردار شدیم می‌تونی این رو به دخترهامون یاد بدی.»

وای گندش بزنن.

چیز دیگری که در فهرست خرید خاروبارم قرار گرفت: ببین چیزی مثل کاندوم در بساط دارند (هرچند امید زیادی به این موضوع نداشتم.) و موضوع دیگری برای صحبت بر سر میز شام: مراقبت‌های ضد بارداری (هرچند برای این هم امید زیادی نداشتم.)

گندش بزنند.

فری دستم را رها کرد و من شروع به جمع کردم مواد در سبدم کرد و در ذهنم برای خودم از چیزهایی یادداشت برداشتم که در قصابی و نانوایی به آن‌ها نیاز داشتم.

متأسفانه هنگامی که داشتم این کار را می‌کردم، چانه فری گرم شد و با آن چیزهایی که در موردشان حرف زد تصمیم گرفتم دوست داشتم او کم حرف باشد.

«همه می‌دونن که پدرت پسر نداره، اون همه کارهایی که به پسرهاش یاد می‌داد رو به تو هم یاد داده. بهت تیراندازی با کمان و شمشیرزنی یاد داده و از وقتی خیلی کوچک بودی با اون به شکار می‌رفتی. دخترهای ما چنین کارهایی نمی‌کنن.»

بعد از چیزهایی که گفته بود، دندان‌هایم را به هم فشردم، دلم نمی‌خواست در مورد دخترهایمان فکر کنم، دخترهایی که امیدوار بودم در این ماجراجویی به وجود نیاوری‌مشان.

یک بطری شهد طلایی برداشتم و تصمیم گرفتم زمزمه کنم: «باشه.»

«همین‌طور همه می‌دون که پدرت، مادرت و تو رو توی تمام سفرهای کاریش چه دریایی و چه زمینی کنار خودش نگه می‌داشت. این کاریه که تصمیم دارم انجامش بدم.»

به او نگاه کردم و خشکم زد.

این کار را کردم چون اول این‌که پدرم در این دنیا کاملاً شبیه پدر خودم در دنیای خودم بود. دوست داشت نزدیک او باشم و هرگز بدون مامان و اغلب اوقات بدون من جایی نمی‌رفت. وقتی کوچک بودم معلم سرخانه داشتم و فقط آن زمانی که مردند همراه آن‌ها نبودم. چون بارها به دور دنیا سفر کرده و برگشته بودیم، آن‌ها تصمیم گرفته بودند که من به کمی عادی بودن و دوست پیدا کردن در زندگی‌ام نیاز داشتم و من را در یک مدرسه شبانه روزی ثبت‌نام کرده بودند. دوم این کار را کردم چون او خودش قبلاً به بردن من به همراه خودش فکر کرده بود و من به این خاطر خیلی خوشحال شدم.

نجواکنان پرسیدم: «واقعاً؟» و نگاهش پیش از این‌که در چشمانم قفل شوند یک دور کل صورتم را از نظر گذراندند.

گفت: «می‌بینم که این خوشحالت کرده.»

سر تکان دادم.

با صدای آرامی گفت: «خوبه.» سپس به ماریا که از اتاق پشتی قدم در فروشگاه گذاشت، نگاه کرد.

با نیش باز به آجیل‌ها نگاه کردم.

سپس به او نگاه کردم و پرسیدم: «گردو دوست داری؟»

فری به من نگاه کرد و در جواب پرسید: «چی؟»

«گردو، آجیل. واقعاً پای گردوهای خوبی می‌پزم و قصد دارم امشب هم یکی برای خودمون بپزم. ولی اگه دوست-»

حرفم را قطع کرد: «گردو دوست دارم فینی.»

پسر، وقتی فینی صدایم می‌کرد خوشم می‌آمد.

در واقع از این‌که چیزهایی در مورد فری دِرَکار وجود داشت که آن‌ها را دوست داشتم، خوشم آمد و متوجه شدم چیزهای خیلی زیادی برای دوست داشتن در او وجود داشت.

بنابراین نیشم را برایش باز کردم: «ببین، داریم همدیگه رو می‌شناسیم. این کار داره خیلی خوب پیش می‌ره.»

جوابی کلامی نداد. نخیر این کار را نکرد.

کاری بهتر از آن کرد.

نگاهش به دهانم افتاد، دست بزرگش بالا آمد و چانه‌ام را گرفت و شست پینه‌ بسته‌اش را آرام روی برجستگی لب پایینم کشید.

حس خوبی داشت. آن‌قدر خوب بود که دلم هری پایین ریخت و سینه‌هایم دوباره شروع به گزگز کردند.

بله، لمسش می‌توانست ملایم باشد. خیلی ملایم و خیلی شیرین.

وای پسر.

متوجه شدم که نگاهش بالا آمد و در چشمانم نشست و بعد وقتی خم شد و صورتش را به من نزدیک کرد، فهمیدم که آن چشم‌ها با لمس شیرین غافلگیرکننده‌اش مبهم شده بودند.

زمزمه کرد: «برجستگی لب‌هات رو خیلی دوست دارم همسر.» سینه‌هایم که همین حالا هم گزگز می‌کردند، شروع به سوختن کردند و انگار که او کششی نامرئی داشت و من را به سمت خود می‌کشید، بدنم کمی به سمت او خم شد. «حرکت کردنش رو، گفتن کلمات طنازانه یا کنایه آمیزش رو یا کلاً هر حرفی که می‌زنن رو هم دوست دارم.»

وای مرد، این هم خیلی شیرین بود.

حتی باز هم نزدیک‌تر شد و به زمزمه کردن ادامه داد: «کنجکاوم بدونم چه کار دیگه‌ای می‌تونه بکنه که ازش خوشم بیاد.»

حالا این دیگر شیرین نبود، ###‌انگیز بود.

بی‌دلیل با خودم زمزمه کردم: «اوم…» و وقتی این کار را کردم چشمانش را دیدم که پر از ### و رخوت شدند و هم زمان لبخند زدند.

نگاه خوبی بود. نه، بهترین نگاهی بود که تا به حال در چشمان او و یا در چشمان هر مرد دیگری دیده بودم.

اوه.

وای.

هنگامی که انگشتش دوباره روی لبم کشیده شد و او دوباره صاف ایستاد، می‌خواستم کاری بکنم، نمی‌دانستم چه کار شاید خودم را روی او بیندازم و یا سبد را کناری پرت کنم و به او دستور بدهم من را فوراً به خانه ببرد، برهنه‌ام کند و هر کاری که دلش می‌خواست با من بکند.

زیر لب گفت: «گردوهات همسر. پای من.» پلک زدم، بدنم از جا پرید و من خودم را جمع و جور کردم.

نجوا کردم: «درسته گردوها، پای، اوه… شام.» و درحالی‌که با خودم فکر می‌کردم این ماجراجویی داشت بهتر می‌شد، به سمت آجیل‌ها برگشتم.

شاید حتی فراتر از لگام گسیخته‌ترین رویاهایم.
***

عصر را به شیرینی پختن و آشپزی گذراندم (و هزاران بار بیرون فرستادن و داخل آوردن پنلوپه). فری هم عصرش را به انبار کردن وسایل مورد نیاز آتش درست کردن در کلبه و پر کردن ایوان پشتی از هیزم کرد. بعد هیزم‌های بیشتری شکست.

به این نتیجه رسیدم که داشتن یک شوهر در این دور و بر خیلی خوب بود چون در شش هفته‌ای که آن‌جا بودم، مرتباً سراغ تدارکات روی ایوان پشتی می‌رفتم و دست کم یک ساعت بین انبار و ایوان در رفت و آمد بودم تا دوباره آن را پر کنم. که این یعنی نصف تدارکات توی انبار هم مصرف شده بود و من داشتم نگران می‌شدم. برای گرم نگه داشتن و آشپزی کردن باید چوب خیلی زیادی می‌سوزاندی. حتی دلم نمی‌خواست یک بار دیگر هم این یک ساعت رفت و آمد را انجام بدهم. کار روزانه مورد علاقه‌ام آوردن هیزم به داخل خانه نبود ولی خوشحال بودم که این کار را درست انجام می‌دادم ولی هیچ اشتیاقی به تقویت کردن استعداد نداشته‌ام در استفاده از تبر و شکستن کنده‌های درخت نداشتم

با وجود فری در آن‌جا، نیازی نبود نگران هیچ‌کدام از این‌ها باشم.

این یک جور سود اضافه بود.

سود اضافی بزرگتر این بود که حتی در هوای منجمدکننده بیرون، ظاهراً هیزم شکستن کار خیلی سختی بود. چون فری ژاکتش را برای انجام دادن این کار در آورده بود و این کار را هم روی کنده درختی انجام می‌داد که از پنجره‌های آشپزخانه می‌شد دیدش.

با تماشای آن می‌توانستم بفهمم که واقعاً چرا همسرم تا این حد درشت‌هیکل بود.

با تماشای آن همین‌طور ممکن بود حواسم از آشپزی‌ام پرت شود. (که این طور هم شد.)

بنابراین دیگر تماشا نکردم.

سنگ تمام گذاشتم، از ظرف‌های چینی، نقره و کریستالی که در چمدان‌هایم بودند برای اولین بار استفاده کردم. روی یک میز روستایی خیلی احمقانه به نظر می‌رسیدند ولی این اولین شاممان به عنوان یک زن و شوهر بود، این کلاً اولین شامی بود که با هم می‌خوردیم (برای من) و شام پیش از همبستر شدنمان هم بود، بنابراین می‌خواستم آن را به یادمانی کنم و هیچ چیزی نمی‌توانست بگوید که یک شام به یادمانی نمی‌توانست ظروف چینی، نقره و کریستال‌های محشر داشته باشد، حتی در یک کلبه زهوار در رفته.

بنابراین از آن‌ها استفاده کردم.

یک تکه گوشت خوک برشته کردم، پوست سیب‌زمینی‌ها را جدا کردم و لوبیا سبزها را در آب جوشاندم که قرار بود آن‌ها را با نان تازه‌ای که از نانوایی خریده بودم سر میز ببرم و بعد هم پای گردوی با خامه را هم برای دسر می‌بردم. بیست دقیقه پیش از این‌که غذا آماده شود، فری را از روی کنده چوب‌هایش صدا زدم (تا این موقع زمان زیادی از غروب خورشید می‌گذشت، بنابراین او داشت در هوایی تاریک و منجمد کننده در زیر نور مشعل هیزم می‌شکست.) او دقیقاً ده دقیقه بعد با دست و روی شسته آمد و پشت میز نشست.

خوب بود.

توجه: اگر طرفدار این رمان هستید و مایل به ارتباط با نویسنده این رمان هستید از طریق لینک زیر اقدام کنید

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش

دانلود آهنگ دیس لاو جدید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۱۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا