" /> رمان رویاهای سرکش پارت 10 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۱۰

رمان رویا های سرکش دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

«اوه… من یه قانون دارم… این‌جا خبری از بازی کردن با جسدها روی میز آشپزخونه نیست.»

چشم‌های سبز-قهوه‌ای‌اش در چشمانم خیره ماندند. حرف نزد. حرکت هم نکرده بود.

به خودم گفتم؛ خیلی‌خب، جسد اون حیوان بزرگ مرده رو نادیده بگیر و ادامه بده فینی.

به دنبال یک روش خوب فکر کردم. بعد امیدوار شدم که پیدایش کرده‌ام.

گفتم: «من… خب، اوم… فقط می‌خوام بگم که، اوه… قبل از این‌که فراموش کنم بگم که ممنونم به خاطر هیزم گذاشتن توی آتش طبقه بالا و گرم نگه داشتنم وقتی خواب بودم.» فکر کردم اشاره کردن و نظر دادن در مورد این‌که کارش خوب بود، کار درستی بود.

دستانش را روی سینه‌اش چلیپا کرد و به دقت به من نگاه کرد.

خیلی خب.

«تو، اوم، بعد از این‌که چند لیوان خورده بودی برگشتی خونه.» هیچ جوابی نیامد، فقط برای این‌که شاید مغز او به سرعت مغز من کار نمی‌کرد، کمی منتظر ماندم، باز هم جوابی نیامد و ادامه دادم: «خوب به نظر میای. امیدوارم خمار نباشی.»

هیچی.

باشه. خیلی‌خب.

«پنکیک دوست داری؟ دارم یه صبحانه دیروقتی می‌پزم، پنکیک و بیکن.» باز هم جوابی نداد. «اوه… اگه می‌خوری، باید اون حیوان مرده رو از روی میز برداری.»

سرانجام واکنش نصفه و نیمه‌ای از او گرفتم. گوزن را برداشت، در پشتی را باز کرد و آن را توی ایوان پشتی پرت کرد و حیوان با صدای تاپ چندشی به زمین برخورد کرد.

در خود جمع شد.

اَه!

در را بست.

زمزمه کردم: «ممنونم.»

به سمت من آمد. خودم را جمع کردم و او از کنارم گذشت، دسته کتری را گرفت و آن را برداشت و از آشپزخانه بیرون رفت.

آرام شدم.

بعد از این‌که چندین برش گوشت خوکی که قبلاً بریده بودم را توی ماهیتابه دسته‌داری گذاشتم، سراغ تمیز کردم میز رفتم. (این کار را بیشتر با چشم‌های بسته انجام دادم و وقتی داشتم به سمت در می‌رفتم که دستمال را از آن بیرون بیندازم، راهم را با دست‌هایی دراز کرده به مانند یک مومیایی پیدا کردم.)

هنگامی که داشتم یکی از پنکیک‌ها را توی یک ماهیتابه سرخ می‌کردم و گوشت‌های خوک را توی ماهیتابه دیگری این رو و آن رو می‌کردم، از راه رسید. مستقیم به سمت من آمد و کتری را روی اجاق کوبید، یک لیوان بزرگ برای خودش قهوه ریخت، به سمت میز رفت و پشت آن نشست. مانند پادشاهی در کلبه درب و داغانش یک پایش را خم کرد و پای دیگرش را به جلو دراز کرد. و به من چشم دوخت.

خدای عزیز.

در سکوت و زیر نظر مردی که تماشایم می‌کرد، غذا پختن را تمام کردم، آن‌ها را تو ظرف ریختم و یک قالب کره روی پنکیک‌های گرم گذاشتم که شروع به ذوب شدن کرد. سپس به سمت میز برگشتم. یک بشقاب جلوی او و یک بشقام هم جلوی صندلی خودم گذاشتم. بعد به سمت گنجه ظرف و ظروف رفتم تا کارد و چنگال نقره و عسل بیاورم. کارد و چنگالش را به دستش دادم، مال خودم را کنار بشقابم و عسل را هم روی میز گذاشتم. بعد در طول آشپزخانه به راه افتادم تا قهوه‌ام را گرم کنم. سپس با فنجان قهوه روی صندلی‌ام نشستم، عسل روی تمام پنکیک‌هایم ریختم، آن را روی میز گذاشتم و به سمت او هل دادم.

من هم شروع کردم.

او را دیدم که دست به سمت عسل دراز کرد و بعد صدای برخورد کارد و چنگال و شروع به خوردنش را شنیدم.

نگاهش کردم. سپس دوباره تلاشم را کردم.

«فری، فکر می‌کنم باید با هم صحبت کنیم.»

چشم‌های قهوه‌ای-سبزش به سمتم برگشتند. بعد ابروهایش بالا رفتند و یک تکه بزرگ از پنکیک را توی دهانش چپاند.

آن ابرویی که بالا انداخته بود را این‌طور تعبیر کردم: «بله سوفین؟ دوست داری در مورد چی صحبت کنیم؟»

به دلایل کاملاً نامعلومی ناگهان منفجر شدم: «من لزبین نیستم.» و آن ابروهای بالا رفته به شکل ترسناکی در هم گره خوردند.

لقمه‌اش را جوید و قورت داد و اولین کلمه‌ روزش را با اخم و تخم به من گفت: «چی؟»

«من لزبین نیستم.»

کلمه دوم و سوم به سرعت در پشت هم ردیف شدند: «یه چی؟»

اوه. شاید آن‌ها کلمه لزبین را نداشتند.

«من… اوه.» لعنت به تو سوفن! «من… جنس خودم رو ترجیح نمی‌دم.»

خشکش زد. کاملاً خشکش زد. صورتش. بدنش. دستش با چنگال و تکه‌ای از پنکیک در هوا معلق ماند. کل وجودش یخ بست. حتی هوای اطرافش هم به نظر می‌رسید با ذره‌های یخ می‌درخشید.

باشه، شاید باید این بحث را برای بعد می‌گذاشتم. باید این را بعد از این‌که روز تولدش، رنگ مورد علاقه‌اش و این‌که دوست داشت چطور گوشت گوزنش را بخورد، می‌پرسیدم.

با عجله گفتم: «ببین، خب، واقعاً درست یادم نمیاد و وقتی اون روز در اون مورد بهم گفتی… خب… بعد از ازدواج‌مون منظورمه، غافلگیر شدم. یعنی، اصلاً یادم نمی‌آد که چنین چیزی بهت گفته باشم. این یه جورایی… حرف جنون‌آمیزیه، همین‌طور موضوع جنون‌آمیزی برای به اشتراک گذاشتنش با دیگرانه. سعی کردم بفهمم چرا باید چنین چیزی گفته باشم و به این فکر کردم که شاید مست و مضطرب بودم. یعنی، اوه….» حرفم را قطع کردم. گندش بزنند. فینی فکر کن! «تو مرد درشت هیکلی هستی و من… خب، من درشت نیستم و تو یه طورایی زهره‌ترکم می‌کنی…» چشمانش با عبارتی که به کار برده بودم ریز شدند، معلوم بود که متوجه نشده بود. «منظورم اینه که من رو کمی می‌ترسونی. راستش، اوه… این کار رو می‌کنی واقعاً، خب… منظورم همین‌ حالاست.»

چنگالش را توی بشقابش انداخت، به صندلی‌اش تکیه داد، دستانش را روی سینه‌اش چلیپا و طوری به من اخم کرد که باعث شد فکر کنم می‌خواهد نصفم کند.

به چرندگویی‌ام ادامه دادم. «و… خب حالا. در واقع حالا بیشتر من رو می‌ترسونی. من رو حسابی می‌ترسونی چون من، می‌دونی که، این‌جا تنها هستیم.»

حرف نزد.

گندش بزنند! ای‌کاش حرف می‌زد، آن هم نه وقتی که می‌خواست من را بترساند یا عصبانی‌ام کند، بلکه وقتی حرف می‌زد که من می‌خواستم صحبت کند.

ادامه دادم: «فکر می‌کردم حالا که خونه‌ای و خب، می‌دونی که طی اون مراسم مقدس ازدواج کردیم…» دوباره رشته کلام از دستم در رفت، چون چشمان ریز شده‌اش به من می‌گفت که اصلاً نمی‌دانست داشتم چه پیشنهادی به او می‌دادم، بنابراین ادامه دادم: «توی خانه… اوم، خدایان.» اَه! «شاید بتونیم همدیگه رو بشناسیم و من فکر کردم الان اولین قدم رو برداریم و همه‌چیز رو بگیم. صادق باشیم.»

سرانجام به حرف در آمد و با غرش آرامی گفت: «صادق باشیم.»

سر تکان دادم. «بله صادق باشیم.»

سؤال خوبی پرسید: «پس الان صادق هستی و اون موقع نبودی؟»

«من وقتی زیادی مشروب می‌خورم می‌تونم یه خورده… دیوانه بشم.»

خاطرنشان کرد: «بله زن توی مهمان‌خانه گفت تو اغلب به اون‌جا می‌ری، آبجوی زیاد می‌خوری و کمی پرسر و صدا می‌شی.» به نظر نمی‌رسید در این مورد خیلی خوشحال باشد ولی خوشحال بودم که لیندی داستانم را اثبات کرده بود.

موافقت کردم: «اوه… بله. من دقیقاً همین‌طوری هستم.» و راستش این اصلاً دروغ نبود.

به من اخم کرد.

نفسی کشیدم و گفتم: «فری، اعتراف کردن به این سخته ولی این‌طوری که الان داری نگام می‌کنی، من رو می‌ترسونه.»

با صدای آرامی جواب داد: «شاهزاده‌خانم یخی سوفن از خاندان وایلد به این سادگی‌ها نمی‌ترسه.» ولی این صدای آرامش بی‌اعتماد، ناباور و کمی هم وحشتناک بود.

سرم را تکان دادم. «نه. نمی‌ترسم. حق با توئه. معمولاً می‌تونم خودم رو کنترل کنم ولی من توی کلبه‌ای در جنگل تنهام، هیچ کسی در این نزدیکی نیست و همراه مردی درشت‌هیکل هستم که به راحتی می‌تونه من رو دو نصف کنه. کسی که به نظر نمی‌رسه اصلاً از من خوشش بیاد و هیچ مشکلی با خشونت جسمی داشته باشه و این باعث می‌شه زهره‌ترک شم و وقتی هم که نمی‌ترسم، اون باعث می‌شه اون روی سگم بالا بیاد.»

«اون روی سگت بالا بیاد؟»

برایش توضیح دادم: «ناراحتم می‌کنه، عصبانیم می‌کنه.»

دوباره ساکت شد.

با ملایمت گفتم: «فری-» ولی حرفم را قطع کرد و به شکل ترسناکی موضوع صحبت را تغییر داد.

«اگه زن‌ها رو دوست نداری، پس مشکلی نداری که تو رو به زیرشیروانی ببرم، برهنه‌ت کنم و هرکاری که دوست دارم رو باهات بکنم؟»

حس کردم صورتم داغ شد و سینه‌‌هایم به گزگز افتادند و قلبم سریعتر کوبید.

نجوا کردم: «راستش مشکل دارم.»

دوباره شروع کرد به اخم کردن و زمزمه کرد: «درست.»

اصلاً حرفم را باور نکرده بود.

«ولی فقط چون… خب، دوست دارم همدیگه رو بهتر بشناسیم. باهم زمان بگذرونیم. بعدش شاید به مرحله بعد رفتیم.»

ابروهایش دوباره در هم گره خوردند و پرسید: «مرحله بعد؟»

زمزمه کردم: «آه… منظورم همون بخشیه که تو من رو برهنه می‌کنی و هر کاری دوست داشته باشی انجام می‌دی. اون مرحله بعده.»

اخم کرد.

منتظر ماندم.

بیشتر اخم کرد.

هیچ چیز دیگری نمانده بود که بگویم

بعد با صدای آرام، غافلگیر شده و ناخوشنودتر از صدای ناخشنود همیشگی‌اش پرسید: «محض رضای خدا، داری ازم می‌خوای بهت ابراز عشق کنم؟»

دیوانه‌وار به نظر می‌رسید. کوچکترین فکری در مورد این‌که این مرد گنده‌ای که مهاجم پرنام و آوازه‌ای هم بود به من یا هر کس دیگری ابراز عشق کند کاملاً دیوانه‌وار به نظر می‌رسید.

و به خاطر همین هم بود که ناگهان از خنده منفجر شدم.

نخندید، در واقع اصلاً به نظر او خنده‌دار نبود و این را هم کاملاً روشن کرد، بنابراین تقلا کردم تا خنده‌ام را کنترل کنم. نبردم را پیروز شدم و پیشنهاد دادم: «این چطوره؟ یه قراری می‌ذاریم. برام رئیس بازی در نمیاری، من رو روی شونه‌ت نمی‌ندازی و از میخونه یا جاهای دیگه بیرون نمیاری، من رو توی سورتمه یا روی اسب‌ها پرت نمی‌کنی، من رو بدون مراقبت سوار به اسبی که چهار نعل می‌ره و حتی افسارش توی دستم نیست توی جنگل نمی‌فرستی. بعد شاید با هم چند وعده غذا خوردیم. من می‌پزم. بعدش در مورد مرحله بعد فکر می‌کنیم. قبوله؟»

«و چند وعده با هم غذا می‌خوریم سوفن؟»

هوم. داشت به این فکر می‌کرد.

مطمئن نبودم خوب بود یا بد.

امتحانی گفتم: «پونزده‌تا؟»

جواب داد: «دوتا چطوره؟»

دوتا؟

باشه، شاید این بد بود.

پیشنهاد دادم: «دوازده‌تا.»

به تندی جواب داد: «دوتا.»

به تلاش کردن ادامه دادم: «نه‌تا؟»

با سرسختی گفت: «دوتا.»

وای پسر.

با چنگالم به بشقابم اشاره کردم و پرسیدم: «پس، این یکی هم جز اون دو وعده‌ت محسوب می‌شه؟»

جواب داد: «قطعاً.»

وای پسر!

«الان باید سؤال بپرسم؟»

«بله.»

گندش بزنند.

به او خیره شدم و سعی کردم به نظر نرسد داشتم چقدر سریع نفس می‌کشیدم.

باشه، این یک ماجراجویی بود، ماجراجویی من بود. برایش پول داده بودم و می‌دانستم خطرهایی هم دارد. همیشه در همه ماجراجویی‌ها خطر وجود داشت. و این خطری بود که باید می‌پذیرفتمش.

و در واقع خطرهای خیلی بدتری نسبت به خوابیدن با مرد جذابی که به شکل دیوانه‌کننده‌ای می‌توانست خوب ببوسد و لمسش می‌توانست آرام و ملایم باشد وجود داشت.

درست است؟

بنابراین شانه‌هایم را صاف کردم و اعلام کردم: «باشه، دوتا ولی فقط اگر قول بدی که اون گوزن رو بیرون از خونه تمیز کنی. نمی‌خوام وقتی داری تمیزش می‌کنی ببینم یا حتی صداش رو بشنوم و مطمئناً دلم نمی‌خواد بعدش تمیزکاری کنم.»

دوباره به من اخم کرد و گفت: «تو بهترین زن شکارچی در کل قلمرو هستی سوفن و به خاطر این‌که خودت شکارت رو تمیز می‌کنی شناخته می‌شی.»

چندش!

لعنتی، دوباره وقت ماست‌مالی بود.

«خب، یه اتفاقی برام افتاد که اوم… برام مشکل پیش آورد، اوه… از نظر ذهنی و کلاً بی‌خیالش شدم. به هر حال گیاه‌خوار نیستم.» این کلمه چشمان ریز شده و نگاه ترسناکش را برایم خرید که این یعنی لانوینی‌ها گیاه‌خوار نداشتند، بنابراین توضیح دادم. «گوشت می‌خورم ولی فقط نمی‌خوام به این فکر کنم که از کجا می‌آد. باید قبول کنی که هیچ‌وقت هیچ خبری از پاک کردن جسد یا کلاً هیچ جسدی توی خونه نباشه، البته به جز اون گوشتی که وقتی تمیز و بریده شده‌ست و دیگه هیچ نشانه‌ای از حیوان توی خودش نداره و من می‌پزمش.» خدایا! چقدر می‌توانستم مزخرف بگویم؟ وقتش بود جمع و جورش کنم. «اون وقت با هم یه قراری داریم، اگه نه، هیچ قراری در کار نیست.»

بلافاصله گفت: «قبوله.» و قلبم فشرده شد، دلم زیر و روز شد و سینه‌هایم دوباره گزگز کردند.

هنگامی که چنگالش را برداشت تا دوباره شروع به خوردن کند، با عجله گفتم: «یه چیز دیگه.»

سرش که تقریباً روی بشقابش خم شده بود، بالا آمد و به من نگاه کرد. هشدار داد: «همین حالا هم خسته‌م کردی سوفن.» بعد پنکیک‌هایی که به چنگال گرفته بود را در دهانش چپاند.

سر تکان دادم. «باشه. درک می‌کنم ولی… دلم نمی‌خواد من رو به اون اسم صدا کنی.»

آرام پلک زد و بعد لقمه‌اش را قورت داد.

با عجله گفتم: «من… این کار رو می‌کنی…؟» تردید کردم. «راستش ترجیح می‌دم من رو فینی صدا کنی.»

چند سانتی‌متری به عقب خم شد، دستش را روی میز گذاشت و وقتی این کار را کرد، مدتی خیلی طولانی به دقت من را در نظر گرفت. خیلی طول کشید ولی آن‌جا نشستم و بی‌حرکت ماندم.

سرانجام با ملایمت پرسید: «فینی؟»

و گندش بزنند، گندش بزنند، با صدای بم او این اسم خیلی گوش‌نواز بود.

با ملایمت جواب دادم: «آره فینی.»

من را از نظر گذراند.

بعد گفت: «فینی.»

ایول. اوه آره. با صدای بم او گوش‌نواز شنیده می‌شد.

این به عنوان یک بله در نظر گرفتم، لبخند زدم و نجوا کردم: «ممنونم.»

به بررسی کردن من ادامه داد. سپس سرش را تکان داد. چنگالش را توی پنکیک‌هایش فرو برد، تکه بزرگی از آن را برید و توی دهانش چپاند.

باشه، خب، عالی پیش نرفته بود، با این وجود بعد از شام باید با کسی می‌خوابیدم که به سختی می‌شناختمش ولی با این وجود باز هم بد نشده بود.

گندش بزنند.

رو به بشقابش گفت: «به عنوان کسی که شکار می‌کنه، پوست حیوانات رو خودش می‌کنه و کمان‌دار خوبیه شناخته می‌شی همسر. به عنوان کسی که خوب آشپزی می‌کنه شهرت نداری.» نزدیک بود پنکیک توی گلویم بپرد، تازه آن را توی دهانم گذاشته بودم و هنگامی که نگاهش به سمت من برگشت، به او خیره شده بودم. «خوشحالم که این رو در موردت فهمیدم.»

همین بود، این یک نشانه بود، نشانه کوچکی بود ولی کسی مثل او با گفتن چنین چیزی وجودم را گرم می‌کرد. شاید او مرد نجیبی بود و سعی داشت با من خوش‌رفتاری کند.

با ملایمت گفتم: «خوشحالم.»

به بشقابش نگاه کرد و پنکیک‌های بیشتری توی دهانش گذاشت.

باشه.

شاید خیلی هم بهتر از آن‌ چیزی که شک داشتم پیش رفته بود.

اَه.

پایان فصل

فصل هفتم
آقای گفتگو

هنگامی که توجه فری معطوف به گوزن بود، وسایلم را برداشتم و برای یک حمام سریع به چشمه آب گرم رفتم.

ممکن بود یک نفر بگوید چشمه‌های آب گرم محشر بودند ولی نمی‌توانست این را در مورد خشک کردن بعد از آن هم بگوید. به هر حال چون اغلب این کار را می‌کردم، عملاً در این کار هنرمند شده بودم و در عرض چند ثانیه و احتمالاً بدون این‌که او من را ببیند، خودم را خشک کردم و لباس ‌پوشیدم. بعد موهای خیسم را سریع در حوله پیچیدم و عقب جمع کردم.

چون پیش از این‌که وارد موقعیت خطیر زن و شوهری با شوهرم شوم اساساً فقط یک روز وقت داشتم هنگامی که برگشتم به بدنم لوسیون مالیدم، عطر و پودر زدم و آرایش ملایمی هم کردم. یعنی خب من هیچ وقت بدون این‌که درست و حسابی به خودم برسم سر یک قرار اول نمی‌رفتم. و باید دست کم چند هفته (بر طبق فلسفه شخصی خودم در مورد آشنایی پیش از خوابیدن با یک نفر) را در یک روز خلاصه می‌کردم. بنابراین باید تلاشم را می‌کردم.

هنگامی که این کار را کردم، برای شام برنامه ریختم. یک شام درست و حسابی می‌پختم و از همین حالا هم یک لیست بلندبالا از مواد اولیه مورد نیاز که باید از فروشگاه می‌خریدم، در ذهنم نقش بسته بود. می‌خواستم کار خاصی انجام بدهم، به این شکل متوجه می‌شد که داشتم تلاش خودم را می‌کردم. (و شاید او هم تکانی به خود می‌داد.) همچنین یک چیز جویدنی هم نیاز داشتم. او آن پنکیک‌ها را رسماً فقط دوبار جویده و بعد لقمه‌های بیش از حد بزرگش را قورت داده بود و من امیدوار بودم شام خیلی بیشتر از این طول بکشد.

توی آشپزخانه بودم. کاملاً لباس پوشیده بودم ولی موهایم هنوز خیس بودند (دوباره آن‌ها را عقب کشیده و با ربان بسته بودم.) و سبدی که همیشه برای خرید به شهر می‌بردم و کیفم را در دست داشتم که فری وارد شد.

به سمت در برگشتم و دوباره درست مثل صبح وقتی من را دید، مثل مرده‌ها بی‌حرکت ماند.

عجیب بود که چطور این کار را انجام می‌داد.

به او سلام دادم: «هی. دارم می‌رم شهر که چندتا چیز برای شام بخرم. چیزی می‌خوای؟»

یک لحظه‌ای به من خیره ماند و امیدوار بودم که دوباره به آن حالت سکوت محضش فرو نرفته باشد که گفت: «من می‌برمت.»

ای خدای بزرگ. در واقع می‌خواستم کمی تنها باشم تا خودم را از نظر روانی برای اتفاقی که بعد از شام می‌افتاد آماده کنم.

به هر حال این زمان تنهایی هیچ کمکی به بهتر شناختن این مرد نمی‌کرد، یا به عادت کردن به او. بنابراین شاید با او رفتن فکر خوبی بود.

می‌توانستیم صحبت کنیم.

جواب دادم: «باشه پس.»

نگاهش روی موهایم حرکت کرد و به سمت اتاق نشیمن به راه افتاد و زیر لب گفت: «من تیِر رو زین می‌کنم. تو یه کلاه بردار. دلم نمی‌خواد تازه عروسم سرما بخوره.»

هوم.

با ملاحظه بود.

خیلی با ملاحظه بود. لبخند زدم، به دنبالش راه افتادم و صدا زدم: «تیِر؟»

کنار در جلویی کلبه به سمتم برگشت و جواب داد: «اسبم.» و رفت.

خب، بفرما. حالا یک چیز دیگر در مورد او می‌دانستم. اسم اسبش تیِر بود.

این یک شروع بود.

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش

دانلود تمامی آهنگ های میثم ابراهیمی یکجا

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۱۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا