" /> رمان رئیس کارمند پارت27 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رئیس کارمند پارت۲۷

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

_ دیگه دیر شده پسرم چون خدمتکار خونه در رو واسش باز کرده
زیاد طول نکشید که آزاده اومد اردلان خواست با عصبانیت بلند بشه که دستش رو گرفتم و گفتم :
_ هیس آروم باش
با چشمهای قرمز شده اش خیره شد تو چشمهام و گفت :
_ خودت که دیدی چقدر باهام بازی کرد حالا باید ساکت بشینم یه گوشه نگاهش کنم ؟
_ وایستا اول به حرفاش گوش بده ، بعدش گورش رو گم میکنه نیاز نیست تو عصبانی باشی فهمیدی !؟
سرش رو تکون داد
_ باشه
چند نفس عمیق و منظم کشید وقتی حالش بهتر شد نگاهش رو به آزاده دوخت و گفت :
_ خوب میشنوم واسه چی اومدی !؟
آزاده چشمهاش رو تو حدقه چرخوند و گفت :
_ اومدم دیدن شوهری که قصد طلاق زنش رو داره
اردلان نتونست خودش رو کنترل کنه با خشم بلند شد روبروش ایستاد و داد زد :
_ واسه چی اومدی هان ؟ دوست داری من قاتل بشم ؟
آزاده با گریه گفت :
_ اردلان من دوستت دارم
اردلان پوزخند عصبی زد
_ فکر کردی واسه من مهمه دوست داشتن تو من از همون اول دوستت نداشتم چون فکر میکردم حامله هستی باهات ازدواج کردم اما مشخص شد نه حامله هستی نه من باهات رابطه داشتم ، بعدش انقدر چندش هستی که مطمئنم حالت عادی هم نداشته باشم بهت دست نمیزنم
_ خیلی پستی اردلان
اردلان بازوش رو داخل دستش گرفت و محکم فشار داد ، از لای دندونای چفت شده اش گفت :
_ من پست هستم یا توی ### هان ؟
به سمتش رفتم
_ اردلان بازوش رو ول کن ذاتا قرار هست طلاقش بدی پس باهاش دهن به دهن نشو اعصابت خورد میشه
آزاده نیشخندی زد
_ فکر کردی من و طلاق بده عاشق یه قاتل مثل تو میشه
_ درست حرف بزن
_ تو یه احمق …
با خوردن سیلی محکمی از اردلان تعادلش رو از دست داد و پخش زمین شد ، گوشه لبش پاره شده بود و داشت خون میومد واسه آزاده اصلا دلم نمیسوخت چون یه آدمی شده بود که بشدت باعث میشد کفر آدم دربیاد

اردلان دستش رو به نشونه ی تهدید جلوی آزاده گرفت و گفت :

_ بهتره همین الان گورت رو گم کنی آزاده ، اگه زنده ات گذاشتم فقط واسه اینه دوست ندارم قاتل بشم وگرنه شک نکن میکشتمت فکر کردی به همین راحتی هست هان ؟ که بیای با هزار تا نقشه زن من بشی بعدش من عاشقت بشم ؟ من هیچوقت عاشق زن هایی مثل تو نمیشم .

آزاده بلند شد اشکاش روی صورتش جاری بودند

_ عاشق قاتل داداشت میشی ؟

اردلان نیشخندی زد :

_ شاید !.

آزاده با نفرت نگاهش رو به من دوخت و گفت :

_ نمیزارم خوشبخت بشی طهورا هیچوقت امروز رو فراموش نکن .

بعدش گذاشت رفت با رفتنش چند تا نفس عمیق کشیدم که صدای اردلان بلند شد

_ طهورا

_ جان

_ بخاطر حرفش ناراحت نباش و نترس هیچ غلطی نمیتونه انجام بده چون به هدفی که داشته نرسیده دیوونه شده نشسته تهدید میکنه .

_ من از آزاده هیچ ترسی ندارم چون میدونم هیچ غلطی نمیتونه بکنه .

بعدش نشستم روی مبل اما ته قلبم احساس بدی داشتم و میدونستم آزاده ساکت نمیشینه و بی شک یه کاری انجام میده اما کاش هیچ کار بدی انجام بده کاش بی گناه باشه خیلی سخت هست همه اطرافیانمون تو قتل اردوان دست داشته باشند .

صدای عمه باعث شد از افکارم خارج بشم و نگاهم رو بهش بدوزم که گفت :

_ آزاده رفت اما همش داشت تهدید میکرد ، اردلان نباید انقدر تحقیرش میکردی

اردلان با عصبانیت داد زد :

_ بعد اون همه چرت و پرت که گفت توقع نداشتید قربون صدقه اش برم ؟

مامان سرش رو تکون داد :

_ درسته توقع نداشتم قربون صدقه اش برید اما کاش باهاش بهتر صحبت میکردی پسرم دوست نداشتم واست دردسر درست کنه

_ هیچ کاری نمیتونه انجام بده .

_ طهورا

_ جانم عمه ؟

_ تو چرا ساکت هستی ؟

سری تکون دادم :

_ نمیدونم یخورده با دیدن آزاده و حرفاش حس بدی بهم دست نداد

_ با دیدن آدمای بد هیچوقت حس خوبی به آدم دست نمیده اما خواهش میکنم تو و اردلان به خودتون بیاید با دیدن آزاده خیلی بیش از حد به هم ریختید .
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ حق با شماست عمه خیلی واکنش نشون دادیم در حالی که باید آروم و خونسرد باشیم !.
بعدش به سمت اردلان برگشتم و صداش زدم :
_ اردلان
نگاهش رو به من دوخت چشمهاش شده بود کاسه خون میدونستم سردرد بدی بهش دست داده واسه همین دستم رو روی شونش گذاشتم
_ برو استراحت کن سردردت خوب بشه
سرش رو تکون داد فقط بعدش بلند شد رفت سمت اتاق خودش تا استراحت کنه ، عمه به سمت من برگشت و گفت :
_ کاش هیچوقت بخاطر انتقام دست به همچین کاری نمیزدم طهورا پسرم رو دیوونه کردم .
_ عمه شما مقصر نیستید همه ی ما تو یکی از مرحله زندگیمون دست به همچین کار هایی میزنیم .
سرش رو تکون داد :
_ احساس پشیمونی میکنم .
_ خیلی دوست دارم زودتر همه چیز مشخص بشه ، نمیدونم با مرگ اردوان چی به دست آوردند ، اما مشخص هست که دشمنی داشتند .
_ درسته !
_ عمه
_ جان
غمگین خندیدم :
_ گاهی فکر میکنم من دختر واقعیشون نیستم !.
عمه چشمهاش گرد شد
_ چرا همچین فکری میکنی ؟
_ چون خانواده ام خیلی راحت بهم پشت کردند ، قلبم رو شکستند سعی داشنند اردلان من و طلاق بده پرتم کنه گوشه خیابون ، خواهرم واسم همچین نقشه های کثیفی کشیده باعث میشه همچین فکری بکنم .
عمه با تاسف سرش رو تکون داد :
_ تو دختر واقعیشون هستی ، مامان بابات نباید انقدر زود پشتت رو خالی میکردند هر چی بود تو دخترشون بودی اما اینکارو کردند که خودشون پشیمون میشن ، و اما میمونه قضیه ی تینا اون حتی به پسر من رحم نکرد و کشتش پس خیلی راحت تونست همچین کاری در حقت انجام بده .
قطره اشکی که روی گونم چکید رو پسش زدم و گفتم :
_ منم احمق بودم خیلی زیاد
عمه تلخندی زد :
_ هممون گاهی بخاطر کسی که دوستش داریم مرتکب همچین اشتباه هایی میشیم .

🌸🌸🌸🌸🌸

نوشته رمان رئیس کارمند پارت۲۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا