" /> رمان رئیس کارمند پارت26 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رئیس کارمند پارت۲۶

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

_ فکرش رو نمیکردم نگار انقدر امیر رو قبول داشته باشه ، اما اونقدر عشقش عمیق بود که بهش اعتماد کرد
اردلان کنارم دراز کشید و گفت :
_ منم اگه یه روزی عاشق بشم همینقدر به عشقم اعتماد میکنم
با شنیدن این حرفش قلبم لرزید ، یه احساس خیلی بد بهم دست داد اینکه اردلان عاشق یکی دیگه بشه و من رو فراموش کنه این واسه ی من خیلی سخت بود همینطور باعث میشد یه احساس خیلی بدی بهم دست بده ، نفسم رو لرزون بیرون فرستادم که صداش بلند شد :
_ طهورا
با صدایی که سعی میکردم هیچ لرزشی نداشته باشه گفتم :
_ بله
_ حالت خوبه ؟
_ من کاملا خوب هستم
شیطون خندید
_ پس چرا من همش احساس میکنم یکی اینجا حسودیش شده و الان داره بوی حسادت میاد
کفری از شنیدن این حرفش بلند شدم بهش خیره شدم :
_ من اصلا حسودیم نشده و واسم مهم نیست تو عاشق کی میشی ، شاید منم یه روزی عاشق یکی شدم و …
دستم رو گرفت پرتم کرد و خودش خیمه زد روی من حالا جاهامون عوض شده بود ، به چشمهام خیره شد و خش دار گفت :
_ تو هیچوقت حق نداری عاشق کسی به جز من بشی تو همیشه مال من میمونی
_ خیلی خودخواه هستی
ابرویی بالا انداخت
_ همینه که هست
عصبی بهش زل زدم :
_ پس تو هم حق نداری عاشق کسی جز من بشی میفهمی ؟ تو هم فقط مال من هستی ، دختری که بخواد بهت نزدیک بشه رو تیکه تیکه اش میکنم اصلا میدونی چیه …
با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام ساکت شدم خیلی نرم داشت لبهام رو میبوسید ، چشمهام بسته شد و بی اختیار دستم رفت پشت گردنش همراهیش کردم ، دستش رفت زیر لباسم و این شروع یه رابطه بود ….
با احساس سنگینی چشمهام رو باز کردم ، اردلان دستش رو دور کمرم انداخته بود و خوابیده بود

وقتی چشمهاش رو باز کرد نگاهم به چشمهاش افتاد چند تا نفس عمیق کشیدم خیلی گرم داشت بهم نگاه میکرد و همین باعث شده بود من معذب بشم ، نگاهم رو ازش دزدیدم سرجام نشستم خواستم بلند بشم که با دیدن بدن لخت خودم خجالت زده خودم رو دور پتو پیچیدم که صداش کنار گوشم بلند شد :
_ چرا خجالت میکشی من همه جات رو دیدم هر کاری هم که بود با هم انجام دادیم پس نیاز نیست از شوهرت خجالت بکشی
با حرص مشتی به بازوش زدم و گفتم :
_ اردلان
خمار گفت :
_ جان
_ اذیت نکن !.
_ چشم خانومم
بعدش بلند شد رفت سمت حموم اما دوباره برگشت که جیغی کشیدم و دستم رو روی چشمهام گذاشتم
_ چرا چشمهات و بستی ؟
_ چون لخت هستی زود باش برو تو حموم چرا این شکلی اومدی بیرون
صدای خنده اش اومد
_ نمیدونستم اینقدر میترسی بابا تو که دیشب خیلی خوب داشتی دید میزدی چت شده
با خجالت داد زدم :
_ اردلان
دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد و گفت :
_ باشه باشه من چیزی نمیگم ، فقط تو نمیای حموم ؟
با حرص داد زدم :
_ نه
خودش داخل شد که نفسم رو عصبی بیرون فرستادم فقط باعث میشد من بیشتر عصبی بشم ، بعد رفتن اردلان داخل حموم بلند شدم لباسام رو برداشتم و به سمت حموم داخل راهرو رفتم ، من از اردلان خجالت میکشیدم هنوز انقدر باهاش راحت نبودم ، با تاسف سری واسه ی خودم تکون دادم و مشغول حمام کردن شدم زیاد طول نکشید که تموم شد لبخندی روی لبهام نشسته بود .
* * * *
_ طهورا
نگاهم رو به عمه دوختم و گفتم :
_ جان
_ اردلان و دوست داری ؟
چشمهام گرد شد
_ چرا همچین سئوالی میپرسی عمه ؟
_ واسم مهمه پس جواب بده
خجالت زده بهش خیره شدم الان باید بهش چی میگفتم اینکه عاشقش هستم اما از احساس اون چیزی نمیدونم من نمیتونستم چیزی بگم انگار زبونم قفل شده

عمه لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ پس دوستش داری
_ عمه لطفا !
_ چرا خجالت میکشی طهورا اردلان شوهرت هست ، مگه نمیشه یکی شوهرش رو دوست داشته باشه ؟
غمگین بهش خیره شدم و گفتم :
_ یه ازدواج واقعی آره اما اردلان قبلا بخاطر انتقام باهام ازدواج کرد ، من الان نمیدونم اون چه احساسی نسبت بهم داره شاید دوستم نداشته باشه
اخماش رو تو هم کشید
_ خیلی غلط میکنه دوستت نداشته باشه مگه دست خودش هست ؟
چشمهام گرد شد
_ عمه
_ چیه ؟
_ لطفا درموردش حرف نزنیم من واسم سخته !
چشم غره ای به سمت من رفت و گفت :
_ باشه درموردش صحبت نمیکنیم اما یادت باشه اردلان هم دوستت داره و خیلی زود اعتراف میکنه .
قبل از اینکه من چیزی بپرسم ازش بلند شد رفت سمت آشپرخونه هنوز مات و مبهوت به جای خالیش داشتم نگاه میکردم ، شکه شده بودم چرا داشت همچین چیز هایی از من میپرسید
_ طهورا
با شنیدن صدای اردلان از افکارم خارج شدم ، گیج بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
_ آره
کنارم نشست و گفت :
_ اما حسابی غرق شده بودی ، داشتی به چی فکر میکردی ؟
دوست داشتم بهش بگم داشتم درمورد حرفای عمه فکر میکردم اینکه چه چیزی گفته اما نمیشد چون من واقعا نمیدونستم اردلان احساسی نسبت بهم داره
_ چیزی نبود بخاطر نقشه ای که کشیدیم یخورده فکرم درگیر هست میترسم درست پیش نره .
_ مطمئن باش درست پیش میره امیر کارش رو بلده بعدش ما خیلی سختی کشیدیم ، شک نکن اینبار میشه
لبخندی بهش زدم :
_ امیدوار هستم بشه !
_ اردلان
با شنیدن صدای عمه جفتمون به سمتش برگشتیم که گفت :
_ آزاده اومده میخواد تو رو ببینه
اردلان با خشم غرید :
_ در رو واسش باز نکن مامان دوست ندارم چشمم بهش بیفته

نوشته رمان رئیس کارمند پارت۲۶ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا