" /> رمان رئیس کارمند پارت22 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رئیس کارمند پارت۲۲

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

میدونستم باید طبق نقشه پیش بریم اما احساس بدی داشتم کاش میشد همه ی اینارو تموم کرد ، آزاده یه روزی بهترین دوست من بود اصلا فکرش رو هم نمیکردم یه روزی برسه که همچین آدم منفور و پستی بشه ، با ایستادن ماشین از افکارم خارج و پیاده شدم اردلان رفت سمت زنگ در رو زد زیاد طول نکشید که صدای پر از عشوه آزاده پیچید :
_ عشقم …
هنوز حرفش کامل نشده بود که اردلان با داد پرید وسط حرفش و گفت :
_ زود باش در رو باز کن دیگه داری زیادی حرف میزنی
با شنیدن این حرفش زیاد طول نکشید که در باز شد داخل شدیم ، در خونه باز شده بود اردلان وسط سالن ایستاد و داد زد :
_ آزاده
آزاده اومد اما چه اومدنی با چشمهای گشاد شده داشتم بهش نگاه میکردم یه لباس فوق العاده باز پوشیده بود که اگه نمیپوشید سنگین تر بود ، چند تا نفس عمیق کشیدم بعدش که آرومتر شدم زل زدم تو چشمهاش و گفتم :
_ این چه وضعش هست چرا خودت و مثل دلقک درست کردی ؟
با شنیدن این حرف من عصبی به چشمهام زل زد :
_ به تو ربطی نداره ، داخل خونه من چه غلطی میکنی ؟
میخواستم دهن باز کنم یه جواب درشت بهش بدم که اردلان با خشم به سمتش رفت و فریاد کشید :
_ حالا کارت به جایی رسیده من و بازی میدی ###
با شنیدن این حرف اردلان رنگ از صورت آزاده پرید ترسیده بهش خیره شد و گفت :
_ تو چی داری میگی ؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشید و گفت :
_ دارم بهت میگم حامله نیستی تموم مدت نقش بازی کردی من اصلا باهات رابطه نداشتم همش فیلم بوده تا عقدت کنم
رنگ از صورت آزاده پریده بود وحشت زده بهش خیره شده بود مشخص بود نمیدونسته تینا لوش داده
با من من گفت :
_ این چرت و پرت ها چیه من واقعا حامله هستم
اردلان پوزخندی بهش زد :
_ جدی حامله هستی ؟
_ آره
اردلان خونسرد به سمتش رفت و گفت :
_ باشه پس میریم آزمایش میدیم جایی که من میگم پیش یکی از دوستام مشخص میشه اون وقت که تو حامله هستی یا نه اگه باشی هم تست پدری میگیریم .
آزاده شکه ایستاده بود داشت به حرفاش گوش میداد اما بعد چند لحظه به خودش اومد و پرسید :
_ کی بهت گفته این مزخرفات ؟
اردلان پوزخندی زد :
_ کسی که خیلی خوب از نقشه هات خبر داره تینا !

آزاده شکه به اردلان خیره شده بود با صدایی که حالا به وضوح داشت میلرزید گفت :
_ داری دروغ میگی آزاده هیچوقت همچین کاری انجام نمیده اون نمیاد بگه من حامله نیستم و تموم مدت نقش بازی کردم ته یه نقشه ی کثیف تو ذهنت هست که همچین مزخرفاتی داری میگی میخوای باور کنم حرفات و ؟
اردلان با خشم به سمتش یورش برد و قبل اینکه بفهمه سیلی محکمی خوابوند تو گوشش و داد زد :
_ فکر کردی من مثل خودت هستم عوضی وقتی حامله نیستی گوه میخوری دروغ میگی تا من باهات ازدواج کنم زندگیت و جهنم میکنم اجازه نمیدم یه آب خوش از گلوت پایین بره فکر کردی اینجا هر کی هر کیه هر غلطی دوست داشتی انجام بدی آره ؟
آزاده با گریه گفت :
_ داری اشتباه میکنی
اردلان بازوش رو گرفت و با عصبانیت زل زد تو چشمهاش و گفت :
_ باشه من اشتباه میکنم میریم آزمایش ببینیم نتیجه چی میشه هان نظرت چیه ؟
آزاده دید که تقلا دیگه فایده نداره با صدایی که داشت میلرزید گفت :
_ من نمیخواستم این شکلی بشه مقصر من نیستم همش تقصیر بقیه هست تو رو خدا دست از سر من بردارید
اون و بیشتر به سمت خودش کشید
_ فکر کردی به همین راحتیه و من بهت اجازه میدم هان ؟
با شنیدن صدای عصبیش چشمهام با درد بسته شد چقدر بد بود آزاده خیلی پست شده بود که باعث این همه درد شده بود
_ تو مگه عاشق اردوان نبودی ؟
آزاده با گریه نالید :
_ عاشقش بودم
اردلان عصبی خندید :
_ مثل سگ داری دروغ میگی تو اصلا عاشقش نبودی یه خودخواه عوضی بودی فقط میخواستی به هر چی میخوای برسی و زندگی بقیه رو نابود کنی برا منم نقشه کشیدی به خانواده ات میگم چه غلطی کردی
آزاده رنگ از صورتش پرید با ترس گفت :
_ میخوای چیکار کنی ؟
_ کاری که خیلی وقت پیش باید انجام میدادم اما همش کوتاهی کردم اما هنوز دیر نشده و وقت هست برای جبران پس میتونم درستش کنم .
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشید و گفت :
_ داری اشتباه میکنی !
_ باشه ما هممون اشتباه میکنیم فقط تو داری راست میگی .

اردلان به خانواده آزاده همه چیز رو گرفت بعدش با هم برگشتیم شرکت چون امیر منتظر ما بود ، اردلان خیلی عصبی بود چون نمیدونست هدف تینا چی بود از اینکه آزاده رو لو داد وقتی واسه ی امیر تعریف کردیم اون هم متعجب شده بود و باورش نمیشد اما واقعیت همین بود تینا خیلی راحت آزاده رو لو داده بود
_ واقعا همچین کاری انجام داده ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ آره
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ باورم نمیشه
اردلان با عصبانیت تقریبا داد کشید :
_ باید همینجا حسابش رو میرسیدم زنیکه ی ### میدونستم یه نقشه ی کثیفی داره اما نمیدونم چرا سکوت کردم و باعث شدم پیش خودش فکر کنه ما احمق هستیم
_ چون واقعا احمق هستیم !.
جفتمون به سمت امیر برگشتیم که با دیدن نگاه ما دوتا پوزخندی زد و گفت :
_ چیه اون شکلی نگاه میکنید
_ چرا این حرف و میزنی چیشده ؟
امیر بلند شد
_ ببینید تینا با نقشه داره پیش میره ، آزاده واسش یه مهره سوخته شده چرا چون دیگه به دردش نمیخورد اردلان دوستش نداشت که بتونه ازش سواستفاده کنه و نقشه هاش رو پیش ببره پس سعی کرد از سرراهش برش داره .
اردلان با پشت دستش کوبید رو پیشونیش و گفت :
_ پس حسابی خراب کردم !.
_ نه اتفاقا اینجوری فهمیدیم آزاده هیچ کاره نیست فقط یه احمق بوده که بازی داده شده ، تینا باید بفهمیم بهش نزدیک بشیم اما چه شکلی ؟
_ من میتونم پیشنهاد بدم اماشاید زشت باشه
امیر با چشمهای ریز شده بهم خیره شد :
_ بگو
_ نقطه ضعف تینا پسر هست !
_ یعنی چی ؟
_ عاشق پسری هست که باب میلش باشه و یه جورایی موفق باشه درست مثل امیر
اردلان با بهت گفت :
_ اون شوهر داره
_ درسته شوهر داره اما خیلی وقته طلاق گرفتند بدون اینکه خانواده ها خبر دار بشند و بهش گیر بدن منم تازه فهمیدم واسه هیچ ک پوچ افتادم زندان و انگ بدنامی زده شد بهم اونم بخاطر حماقت خودم بود .
_ خوب من باید چیکار کنم ؟
_ کاری کن عاشقت بشه !

نوشته رمان رئیس کارمند پارت۲۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا