" /> رمان رئیس کارمند پارت21 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رئیس کارمند پارت۲۱

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

آزاده رو رسوندیم خونش بعدش رفتیم خونه خودمون همین که داخل شدم ایستادم روبروش و گفتم :
_ باید حرف بزنیم اردلان همین الان
با شنیدن این حرف من متعجب بهم خیره شد
_ چیشده ؟
_ آزاده مگه تو قلب تو جایی داشته ؟ چرا اون شکلی بهش گفتی صادقانه جوابم رو بده اردلان ؟
اردلان اول خشک شده به من خیره شد بعد گذشت چند لحظه به خودش اومد و جوابم رو داد :
_ داشتم براش نقش بازی میکردم تا فکر کنه قبلا تو قلبم جایی داشته من اصلا عاشق کسی که تو قتل داداشم دست داشته باشه نمیشم ، اونم آدم چندشی مثل آزاده .
با شنیدن حرفاش آسوده نفسم رو بیرون فرستادم ، که اردلان با شیطنت گفت :
_ چرا پرسیدی ؟
با شنیدن این حرفش دستپاچه شدم :
_ من من خوب من ‌‌…
وسط حرفم پرید :
_ حسودیت شده بود آره ؟.
با شنیدن این حرفش مات و مبهوت بهش خیره شدم ، یعنی رفتار من انقدر تابلو بود که همچین چیزی میگفت ، چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_ چرا همچین چیزی میگی ؟
ابرویی بالا انداخت
_ همینطوری
_ مطمئنی ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
بعدش خواست بره اما پشیمون شد به سمتم برگشت و گفت :
_ قبول کن حسادت کردی بخاطر احساست .
پشت بندش چشمک شیطونی حواله ی من کرد و گذاشت رفت ، هاج و واج ایستاده بودم به جای خالیش نگاه میکردم یعنی فهمیده بود عاشقش هستم که همچین حرفی زد ؟ غیر ممکن بود

صبح وقتی داشتیم میرفتیم شرکت باهاش چشم تو چشم شدم هنوز هم داشت با شیطنت به من نگاه میکرد کلافه شده بودم از طرفی هم نمیخواستم چیزی ازش بپرسم چون میدونستم باز میخواد شروع کنه چرت و پرت گفتن و همینم باعث میشد بیشتر عصبی بشم !
با رسیدن به شرکت پیاده شدیم که منشی رو به اردلان گفت :
_ تینا خانوم تو اتاق منتظر شما هستند
اردلان با شک پرسید :
_ دختر دایی من ؟.
سرش رو تکون داد :
_ بله دختر دایی شما داخل اتاق منتظرتون هست .
اردلان بهم اشاره کرد همراه هم داخل شدیم تینا با دیدن من متعجب شد اما خودش رو نباخت و سلام کرد اردلان جوابش رو داد اما من نه ، تینا نگاهش رو به اردلان دوخت و گفت :
_ من میخوام تنها باهات صحبت کنم اگه میشه این دختره از اتاق بره بیرون
اردلان با اخم بهش خیره شد
_ این دختره که میگی اسم داره و خواهرت هست ، بعدش طهورا جایی نمیره هر حرفی داری بگو
تینا با شنیدن این حرف بلند شد
_ نمیشه
_ پس میتونی بری میل خودت هست
بعد خودش رفت پشت میزش نشست به منم اشاره کرد بشینم رفتم روبروی تینا نشستم که چند دقیقه ساکت نشسته بود بعدش اردلان رو بهش گفت :
_ اگه حرفی نداری میتونی بری چون ما کار داریم باید به کارمون برسیم .
با شنیدن این حرف اردلان دستش از شدت عصبانیت مشت شد خش دار گفت :
_ من باهات کار مهمی داریم پس همینجا باش لطفا !
با شنیدن این حرف نفس عمیقی کشید
_ زود باش پس حرفت و بزن چون واقعا کار دارم نمیتونم اینجا بشینم ‌.
تینا نیم نگاهی به من انداخت و گفت :
_ قول بده بین خودمون میمونه
اردلان سرش رو تکون داد :
_ همینجا میمونه
_ آزاده حامله نیست همش یه مشت نقشه هست تا تو باهاش ازدواج کنی و به خواسته اش برسه که رسید .
چشمهای جفتمون گرد شد نه بخاطر این حرفش بلکه بخاطر اینکه داشت شریک خودش رو لو میداد
خدا میدونست چه نقشه هایی داشتند
_ چی ؟

_ درست شنیدی آزاده حامله نیست فقط داره نقش بازی میکنه پس بهتره به خودت بیای و به دور اطرافت توجه کنی ببینی چخبره
اردلان با چشمهای ریز شده بهش خیره شد :
_ تو تموم مدت خبر داشتی و تو بازی کثیفش شریک شده بودی ؟
تینا خونسرد بهش خیره شد :
_ من از چیزی خبر نداشتم تازه فهمیدم ، میخواستم بهت خبر بدم تا بیشتر از این گرفتار بازی های کثیفش نشی
بعدش بلند شد گذاشت رفت با رفتنش اردلان نگاهش رو به من دوخت و گفت :
_ نظرت چیه نمیدونی چرا این شکلی شده ؟
_ نه
_ یه نقشه ای این وسط هست که خیلی زود اومد بهم گفت آزاده حامله نیست منم طبق نقشه اش باید پیش برم چون اگه سکوت کنم شک میکنه
سری براش تکون دادم که اردلان بلند شد منم همزمان باهاش بلند شدم :
_ کجا داری میری ؟
_ پیش آزاده باید باهاش حرف بزنم باید یخورده بین تینا و آزاده بهم بخوره .
لبخندی بهش زدم :
_ منم همراهت میام
سرش رو تکون داد از شرکت خارج شدیم به سمت خونه آزاده راه افتادیم .

گوشیم زنگ خورد با دیدن شماره امیر اتصال رو زدم که صداش پیچید :
_ سلام کجایید شما اومدم شرکت نبودید ؟
_ همین چند دقیقه پیش از شرکت زدیم بیرون ، داریم میریم خونه آزاده
متعجب پرسید :
_ اونجا چرا ؟
نیم نگاهی به اردلان انداختم و جوابش رو دادم :
_ تینا اومد شرکت میگفت آزاده حامله نیست همش نقشه بوده باهاش ازدواج کنی
امیر با بهت گفت :
_ جدی میگی ؟
_ آره
_ اما اون چرا باید شریک جرم خودش رو لو بده بنظرتون این مشکوک نیست !.
_ هست خیلی زیاد و ما باید بفهمیم این وسط چخبری هست .
_ درسته راست میگی پس مواظب باشید و طبق نقششون پیش برید اما این وسط ما هم باید بفهمیم چیشده
_ حله
_ مراقب باشید شب خونه مامان میبینمتون خداحافظ
_ خداحافظ
گوشی رو قطع کردم و به صندلی تکیه دادم بلاخره داشتیم میرسیدیم و قرار بود اردلان سر آزاده هوار بشه !

نوشته رمان رئیس کارمند پارت۲۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا