" /> رمان رئیس کارمند پارت20 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رئیس کارمند پارت۲۰

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

مکث کوتاهی کردم بعدش دوباره ادامه دادم :
_ اما بهم فرصت نمیدند هر روز یه نفر جدید پیدا میشه برای اینکه زندگی من رو خراب کنه ، چند روز پیش همین آزاده چند تا مرد رو فرستاده بود تو خونه تا بهم ### کنند آقاجون باورتون میشه ؟
آقاجون چشمهاش قرمز شد :
_ فقط بخاطر اینکه قضیه مشخص بشه صبر کردم ولی بعدش بابت تموم اینا آزاده باید تقاص پس بده نمیزارم به راحتی قسر در بره تو هم نیاز نیست دیگه بخاطر اون عفریته ناراحت باشی .
_ آقاجون
_ جان
لبخندی بهش زدم و گفتم :
_ خیلی خوبه که هستید شما تنها کسی بودید که من رو قضاوت نکردید بهم اعتماد داشتید
_ من میدونستم یه دلیلی هست پشت این قضیه بیخود و بی جهت نمیشه یه نفر بمیره مخصوصا اردوان که آزارش به کسی نمیرسید و تویی که نمیتونستی به همین راحتی دست به قتل بزنی .
_ تینا اومد شرکت من و تهدید کرد تموم حرفایی که به من زده بود ظبط شده
آقاجون چشمهاش گرد شد با بهت گفت :
_ جدی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره چون تو اتاق من اردلان دوربین کار گذاشته تموم فیلم ها یه جای خوب گذاشته شده پیش مدارک و به وقتش همشون رو میشه
آقاجون غمگین بهم خیره شد
_ نمیدونم تینا چرا انقدر عوض شده و دست به همچین کار هایی میزنه اما از خدا میخوام بهش کمک کنه
_ تینا بیش از حد عوض شده جوری که من هم نمیشناسمش و برام با یه غریبه هیچ تفاوتی نداره
با شنیدن صدای در اتاق دستی به صورتم کشیدم که آقاجون گفت :
_ بیا داخل
در اتاق باز شد اردلان اومد داخل نگاهش رو به ما دوتا دوخت و گفت :
_ خوب خلوت کردید
آقاجون خندید
_ حسودیت شده بود
اردلان دستش رو به سرش کشید
_ یه ذره
با خنده بلند شدم به سمتش رفتم و دستش رو گرفتم که با مهربونی بهم زل زد
_ خوبی ؟
_ آره
_ اگه دوست داشتی میتونیم برگردیم خونه
_ نه دوست دارم امشب کنار آقاجون باشم دلم براش تنگ شده بود
_ باشه

واقعا دوست نداشتم برگردم خونه امشب دوست داشتم کنار آقاجون باشم بلاخره بعد گذشت چند سال دوباره دیده بودمش و مهمتر از همه این بود که آقاجون اصلا قلب من رو نشکسته بود و من نسبت بهش هیچ احساس ناراحتی نداشتم کنارشون آرامش داشتم میخواستم یه امشب همه چیز رو فراموش کنم و کنار آقاجون خوشحال باشم .
هممون نشسته بودیم که آزاده رو به من گفت :
_ تو خجالت نمیکشی ؟
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ منظورت چیه ؟
نیشخندی زد
_ منظور من که خیلی واضح هست دارم ازت میپرسم خجالت نمیکشی بعد اون همه کاری که انجام دادی حالا با بی چشم و رویی اومدی نشستی تو ….
_ دهنت رو ببند
با شنیدن صدای عصبی اردلان ساکت شد ، که آقاجون آزاده رو مخاطب قرار داد :
_ راستی آزاده من خیلی وقته تو رو ندیدم برای همین یه سئوال برام پیش اومد تو مگه عاشق اردوان نبودی ؟ پس چیشد با مادر اردلان دست به یکی کردید و از اردلان حامله شدی ؟
آزاده به من من افتاد :
_ دوباره عاشق شدم
آقاجون یه تای ابروش بالا پرید :
_ جدی ؟
_ بله
_ ولی خیلی زود عشقت رو فراموش کردی من فکر نمیکردم انقدر زود دوباره عاشق بشی اونم عاشق داداشش
بابام اینبار وسط پرید :
_ آقاجون اینا چه حرفایی هست شما میزنید ؟
آقاجون بیتفاوت گفت :
_ فقط کنجکاو شده بودم سئوال پرسیدم ، لابد نباید چیزی میگفتم آره ؟
بابا با تاسف سرش رو تکون داد
_ نه
بحث عوض شد خوشحال شده بودم آقاجون حال آزاده رو گرفته بود اون میخواست همه رو بندازه به جون من اما آقاجون یه کاری انجام داده بود که دهنش رو بسته بود ، اینبار تینا نیش زد :
_ با اردلان خوشبخت هستی ؟
_ فکر نمیکنم بهت مربوط باشه .
با شنیدن این حرف من چشم هاش برق بدی زد اما واقعا دوست نداشتم دیگه حتی باهاش حرف بزنم احساس خیلی بدی نسبت بهش داشتم که اصلا نمیتونستم توصیفش کنم ، نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم که دوباره صداش بلند شد :
_ چرا انقدر بداخلاق شدی ؟
_ تینا میشه ساکت باشی من اصلا دوست ندارم باهات صحبت کنم و همکلام بشم .

_ چرا ؟
به چشمهاش زل زدم و با تهدید بهش خیره شدم و گفتم :
_ جلوی همه دلیلش رو بگم ؟
ترس تو چشمهاش دوید ساکت شد نگاهش رو از من گرفت که اینبار طاها با عصبانیت رو به من کرد و گفت :
_ تو حق نداری خواهر من و تهدید کنی میفهمی ؟ اونم یکی مثل تو که قاتل پسر عمه ی ما هست .
جوابش رو ندادم که بیشتر عصبی شد خواست چیزی بگه که آقاجون داد زد :
_ کافیه
همه ساکت شده بودند که ادامه داد :
_ من امشب همه رو دعوت کردم اینجا تا دور هم باشیم ، دوست ندارم هیچ بی احترامی بشه هیچکس حق نداره به طهورا تو این خونه بی احترامی کنه پس همه حد خودشون رو بفهمند .
با شنیدن این حرف آقاجون دیگه هیچکس تا آخر مهمونی چیزی نگفت و همه ساکت شده بودند ، بعد اینکه مهمونی تموم شد اردلان اول از همه بلند شد
منم بلند شدم که آقاجون گفت :
_ دارید میرید ؟
اردلان جوابش رو داد :
_ آره آقاجون نصف شب ما باید بریم
بعد اینکه خداحافظی کردیم خواستم بریم صدای آزاده بلند شد :
_ منم میام
به اردلان خیره شدم که چشمهاش رو روی هم فشار داد ، سکوت کردم آزاده هم همراه ما اومد ، وقتی سوار ماشین شدیم اردلان بدون هیچ حرفی راه افتاد که آزاده خیره بهش شد و گفت :
_ باورم نمیشه
اردلان با سردی تمام گفت :
_ بهتره دهنت رو ببندی و ساکت بشینی رسیدیم پیاده میشی گورت رو گم میکنی ، بعد اون کاری که خیلی وقیحانه با پستی میخواستی انجام دادی دیگه هیچ جایی تو قلب من نداری نه تو زندگی من .
با شنیدن این حرف اردلان به نیم رخش خیره شدم مگه قبلا آزاده جایی تو قلبش هم داشت که اینجوری میگفت دوست داشتم ازش بپرسم اما سکوت کردم چون از جوابی که به من میداد میترسیدم .
_ من حسودیم شده بود نتونستم طاقت …
_ بسه نمیخوام چیزی بشنوم حتی یه کلمه پس ساکت شو و هیچ چیزی نگو .
با شنیدن این حرف من ساکت شد و دیگه چیزی نگفت .

نوشته رمان رئیس کارمند پارت۲۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا