دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رئیس‌کارمند پارت ۷

رمان رئیس‌کارمند جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

_ انگار امروز خیلی بهت خوش گذشته کپکت داره خروس میخونه !
اردلان با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و با لحن خاصی گفت:
_حسودیت شده
لبخند عصبی زدم و گفتم:
_من چرا باید به اون دختره حسودی کنم آخه مگه چی داره که من ندارم ، درضمن اون باید به من حسودی کنه نه من
اردلان به سمتم اومد یه تیکه از موهام رو تو دستش گرفت و با لحن دیوونه کننده ای گفت:
_اما من هیچکس به چشمم نمیاد که بهش نگاه کنم به تنها کسی که حسودی میکنم همسرم!
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه با شدت داشت خودش رو میکوبید ، ساکت به چشمهای همدیگه خیره شده بودیم که اردلان سکوت بین ما رو شکست و با صدای خش دار و بمی گفت:
_آزاده فقط موقت باهاش هستم میخوام درمورد اردوان و خواهرت تینا یه سری اطلاعات بدست بیارم میدونم که اون از یه چیز هایی خبر داره که ما دوتا روحمون بی خبره
با شنیدن این حرفش چشمهام برق زد و لبخندی روی لبهام نشست پس عاشقش نبود
چقدر اذیت شده بودم من فکر میکردم اردلان آزاده رو دوست داره اما اردلان واقعا یه دیوونه بود
میتونست همون اول این قضیه رو برام تعریف کنه!
_واقعا یه دیوونه هستی
اردلان خیلی مردونه شروع کرد به خندیدن محو خنده هاش شده بودم این مرد روبروم خیلی برام خاص شده بود نمیدونم از چه زمانی اما اینو هم خیلی میدونستم که چقدر عاشقش هستم و نسبت بهش احساس خوبی دارم بی اختیار گفتم
_خیلی قشنگ میخندی
با دیدن نگاهش تازه فهمیدم چه گندی زدم تک سرفه ای کردم خواستم جمع و جور کنم که صداش بلند شد
_اما به زیبایی لبخند تو نیست
خدایا این چش شده بود امشب نکنه قصد داشت قلب عاشق من رو دیوونه کنه!
کاش میشد فریاد بزنم تو صورتش و بهش بگم چقدر عاشقش هستم اما فقط سکوت کردم

حالا که میدونستم اردلان چرا با آزاده نامزد کرده خیالم راحت شده بود اما حس حسادت هنوز با من بود و چشم نداشتم اون رو کنار اردلان ببینم این اصلا دست خودم نبود و انگار اردلان این رو خیلی خوب فهمیده بود چون سعی میکرد جلوی چشمهای من کنارش نباشه و باهاش قرار نزاره
با شنیدن صدای زنگ خونه رفتم در رو باز کردم با دیدن بابا و مامانم متعجب بهشون خیره شدم که صدای خشک بابا بلند شد:
_قصد نداری بری کنار !؟
با شنیدن این حرفش کنار رفتم و با صدایی که از ته گلوم درمیومد گفتم:
_بفرمائید داخل
بابا و مامان بدون نگاه کردن به من اومدند داخل به سمت سالن رفتند و نشستند ، نمیدونستم برای چی اومده بودند و باهام چیکار داشتند سری تکون دادم و به سمت سالن رفتم با صدای گرفته ای گفتم:
_چیزی لازم ندارید !
بابا نگاه سردش رو بهم دوخت و گفت:
_نه ما نیومدیم مهمونی ، بیابشین میخوایم باهات اتمام حجت کنیم و بریم فقط همین
روی مبل روبروش نشستم که صدای مامان بلند شد:
_میدونی که آزاده با اردلان قراره ازدواج کنه
_خوب آره !؟
صدای خونسرد بابا اومد
_تو باید از اردلان طلاق بگیری و یه زندگی دیگه دور از همه برای خودت شروع کنی شنیدی ، تو یکبار زندگی آزاده رو نابود کردی و خواهرم رو عزادار اینبار نمیتونم بهت اجازه بدم زندگی چند نفر رو خراب کنی
شکه بهش خیره شده بودم باورم نمیشد اومده بودند اینجا تا درمورد همچین مسائلی صحبت کنند و از من بخوان تا شوهرم رو تقدیم آزاده کنم اونا پدر و مادر من بودند درست بود اونا فکر میکردند من قاتل هستم برای همین طردم کردند اما بچشون بودم از گوشت و خون خودشون بودم پس چرا قصد داشتند همچین کاری باهام انجام بدند
_شما برای همین اومدید !؟
مامان پشت چشمی نازک کرد و با تمسخر گفت:
_نکنه فکر کردی اومدیم دیدن تو هان !؟
با شنیدن این حرفش تلخ خندیدم به صورتش خیره شدم و گفتم:
_نه اما فکر نمیکردم اومدید اینجا تا از من بخواید شوهرم رو ترک کنم و پیشکش یکی دیگه کنم ، چطور این همه سنگدل شدید من بچه ی شما هستم از گوشت خون خودتون اون وقت شما خیلی راحت دارید درمورد تباه کردن زندگی خودم صحبت میکنید خیلی بی رحم شدید
_نه به اندازه تو
به چشمهای سرد بابا خیره شدم و گفتم:
_به روز پشیمون میشی بابا اما اون روز من شما رو نمیبخشم بابت تموم روز های بدی که داشتم
بعدش بلند شدم که بابا و مامان هم بلند شدند و صدای خشک و سرد بابا بلند شد:
_من هیچوقت نیاز به بخشش تو ندارم ، خیلی زود یا خودت میری از زندگی اردلان بیرون یا ما مجبورت میکنم شک نکن اردلان خودش هم چشم دیدن قاتلی مثل تو رو نداره پس انقدر برای خودت خیالبافی نکن

از سر جام بلند شدم سرد به جفتشون خیره شدم و گفتم‌ :
_جفتتون برید بیرون دیگه هم هیچوقت قصد ندارم شما رو ببینم خیلی وقته من رو از زندگیتون انداختید بیرون من هم امروز شما رو برای همیشه از زندگیم پرت میکنم بیرون
بعدش به سمت در رفتم و باز کردم زیاد طول نکشید که بابا همراه مامان اومد ، بابا نگاه بدی بهم انداخت و گفت :
_زیاد به خودت امیدوار نباش اردلان حتی عاشق تو هم نیست که زیاد تو رو نگه داره خیلی زود عاشق آزاده میشه و اون وقت طلاقت میده
بعدش همراه مامان گذاشتند رفتند ، با رفتنشون در خونه رو محکم بستم و همونجا نشستم شروع کردم به گریه کردن اصلا باورم نمیشد همچین خانواده ای داشته باشم ، حق داشتند از من متنفر باشند بخاطر کاری که فکر میکردند انجام دادم اما من دخترشون بودم از گوشت خون خودشون بودم چجوری میتونستند انقدر سنگدل و بی رحم باشند ، که چشمشون رو روی همه چیز ببندند
خدایا مگه میشد یه خانواده تا این حد سنگدل باشند آه تلخی کشیدم ، نمیدونم چقدر همونجا نشسته بودم داشتم بخاطر زندگی تلخی که داشتم گریه میکردم حتی متوجه نشده بودم اردلان اومده
_ طهورا
با شنیدن صداش با چشمهای قرمز شده بهش خیره شدم ، نمیدونم چی تو صورتم دید که با نگرانی کنارم نشست و با صدای خش دار شده ای گفت :
_برای چی گریه کردی !؟
با شنیدن این حرفش لبخند تلخی روی لبهام نشست و با صدای گرفته ای گفتم :
_شاید بخاطر داشتن همچین خانواده ای نشستم دارم گریه میکنم ، شاید هم بخاطر زندگی نکبت بار خودم
اردلان اخماش رو تو هم کشید و با عصبانیت گفت :
_درست حرف بزن ببینم چیشده !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و با صدای خش دار شده ای گفتم :
_بابا و مامانم اومده بودند
با شنیدن این حرف من گره ی اخماش تنگ تر شد و گفت :
_برای چی !؟
پوزخندی روی لبهام نشست
_تا از زندگی تو و آزاده برم بیرون ، من یکبار زندگی آزاده رو خراب کرده بودم عشقش رو کشته بودم حالا باید بهش فرصت دوباره میدادم و از تو طلاق بگیرم ، اما میدونی من از هیچکدوم اینا ناراحت نشدم میدونی چرا !؟
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_چرا !؟
_چون هیچکدوم این حرفا قلب من رو آتیش نزد ، چون این تصمیمی که من باید بگیرم و من میدونم هیچ اشتباهی مرتکب نشدم که حالا بخوام بخاطرش فداکاری کنم و شوهرم رو تقدیم کنم به آزاده ، قلب من از این آتیش گرفت که خانواده ام من رو از قلبشون از زندگیشون انداختند بیرون اونا اومده بودند میگفتند طلاقت رو بگیر و برای همیشه از این شهر برو این اصلا عادلانه نیست !
_ و تو الان بخاطر همچین خانواده ای ناراحت شدی !؟
قطره اشکی روی گونه ام چکید و با صدای گرفته ای گفتم :
_ اونا خانواده ی من بودند اردلان میتونی بفهمی چه حس مزخرفی داشتم مخصوصا با شنیدن حرف هاشون ، احساس میکنم خیلی تنها شدم .

اردلان با شنیدن این حرف من به سمتم اومد محکم بغلم کرد که دستام رو دورش حلقه کردم و شروع کردم به گریه کردن احتیاج داشتم به این آغوش تا آروم بشم من امروز به اندازه ی تموم سال هایی که گذشت احساس تنهایی میکردم ، امروز برای اولین بار بود که همچین حس مزخرفی داشتم انگار هیچ خانواده ای نداشتم ، اردلان تموم مدت سکوت کرده بود و فقط آروم داشت پشت من رو نوازش میکرد وقتی ساکت شدم به سمتم برگشت و به چشمهام خیره شد و با صدای خش دار شده ای گفت :
_حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_نه
اردلان با آرامش بهم خیره شد و گفت :
_تو هیچوقت تنها نیستی طهورا تا موقعی که من زنده هستم ، بهت قول میدم قاتل واقعی اردوان رو به سزای کارش میرسونم و دلیل اینکه چرا همچین کاری کرده رو میفهمم همه از کار هایی که باهات انجام دادند پشیمون میشند
با صدای گرفته ای گفتم :
_من پشیمونی نمیخوام
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ پس تو چی میخوای !؟
_ فقط میخوام دلیل کشته شدن اردوان رو بفهمم واقعیتی رو که من بخاطرش این همه تحقیر شدم طرد شدم و شکنجه شدم ، دوست دارم تموم دوست فامیل واقعیت رو بفهمند همونایی که حتی نمیدونستند قضیه چیه و بدترین حرف های ممکن بهم تحویل میدادند
_نگران نباش همه چیز به موقعش درست میشه ، تو هم اون زمان خیلی اشتباه کردی که همچین چیزی رو به گردن گرفتی
_دوست نداشتم مراسم ازدواج خواهرم تینا خراب بشه !،
اردلان با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت :
_الان وقتی برای پشیمونی نیست ، اما میتونی جبران کنی و عاقل تر باشی البته در کنار من
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و با صدای گرفته ای گفتم :
_اردلان
_جان
با شنیدن این حرفش برای چند ثانیه مات و مبهوت با دهن باز شده داشتم بهش نگاه میکردم که با دیدن نگاه گرم و سوزانش سریع چشم ازش گرفتم و گفتم :
_ممنون
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_بابت
_ کار هایی که برای من انجام دادی .
_هنوز هیچ کاری انجام ندادم پس نیازی نیست تشکر کنی
با شنیدن این حرفش لبخند محوی کنج لبهام نشست ، اردلان خیلی کار ها برای من انجام داده بود که حتی خودش هم نمیدونست چی ، کاش میشد یه جور دیگه ای باهاش آشنا میشدم شاید اون وقت عاشقم میشد !

نصف شب شده بود اما هنوز اردلان نیومده بود دلم مثل سیر و سرکه داشت میجوشید تا صبح داشتم تو خونه راه میرفتم اما هیچ خبری از اردلان نشد ، نگاهی به ساعت انداختم هفت صبح شده بود باید کم کم آماده میشدم برای رفتن به شرکت اما خیلی نگران اردلان بودم از دیشب نیومده بود خونه حتی به گوشیش هم جواب نمیداد .
* * * * *
نگاهم به اردلان افتاد که خیلی مرتب با سر و وضع شیک اومده بود شرکت پس دیشب کجا بود که امروز این همه به خودش رسیده بود فکر های مختلفی به ذهنم هجوم آورده بود داشتم دیوونه میشدم ، سری تکون دادم تا این افکار آزار دهنده رو پس بزنم .
نمیدونم چند ساعت گذشته بود و من خیلی سخت مشغول انجام دادن کار هام بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم :
_ بفرمائید
صدای آشنایی داخل گوشی پیچید :
_ دیشب تنهایی خوش گذشت !؟
با شنیدن صدای آزاده چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم تا آروم باشم نفس عمیقی کشیدم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ تو چی داری میگی منظورت چیه !؟
قهقه ی بلندی زد و گفت :
_دیشب اردلان پیش من بود
با شنیدن این حرفش حس کردم از بلندی یه کوه سقوط کردم دستم رو روی قلبم گذاشتم که آزاده انگار فهمید من الان چه حال بدی دارم چون با لحن خاصی ادامه داد :
_یه شب خیلی رمانتیک داشتیم نمیدونی چه شبی بود تو بغلش بودم‌ اون هم خیلی من و دوست داشت آخ که چه حس خوبی داشت نمیتونی حتی تصور کنی چجوری عاشقانه من رو میبوسید و مثل یه بت باهام رفتار میکرد ….
طاقت شنیدن حرف هاش رو نداشتم قطع کردم ، عوضی بی شرم حیا چجوری روش میشد همچین چیزی بهم بگه کاش جرئتش رو داشتم و الان میرفتم اتاق اردلان بازخواستش میکردم دیشب پیش آزاده چه غلطی میکرده مگه نگفت همه ی اینا یه نقشه اس پس یه شب رمانتیک داشتن باهاش چی بود این وسط داشتم دیوونه میشدم پی در پی نفس عمیق میکشیدم که صدای اردلان اومد :
_طهورا
با شنیدن صداش خشمگین سرم و بلند کردم بهش نگاه کردم و گفتم :
_بله
با شنیدن صدای خشمگین من ابرویی بالا انداخت و گفت :
_چیشده !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ هیچی
_ پس دلیل این همه عصبانیت تو چیه برای چی اینجوری جبهه گرفتی چیزی شده !؟
خیلی دوست داشتم بهش بگم به تو چه ربطی داره اما ساکت بهش نگاه کردم که به سمتم اومد و گفت :
_چشمهات خیلی قرمز شده چرا !؟
با کنایه گفتم :
_چون دیشب نگران یه نفر بودم و خبری ازش نبود نتونستم بخوابم اما گویا به اون یه نفر خیلی خوش گذشته و شب رمانتیکی داشته .

با شنیدن این حرف من اردلان اخماش رو تو هم کشید و عصبی گفت :
_ این مزخرفات چیه داری میگی ، چه شب رمانتیکی من دیشب تموم مدت پیش مادرم بیمارستان بودم چون حالش بد شده بود .
با شنیدن این حرفش با چشمهای گرد شده از تعجب بهش خیره شدم باورم نمیشد ، یعنی عمه مریض شده بود و اردلان دیشب پیش اون بوده پس حرف هایی که آزاده زده بود چی اون از کجا میدونست عمه اینا بیمارستان هستند .
_ حال عمه چطوره !؟
با صدای خش دار و بمی گفت :
_ حالش بهتر شد و مرخص شد .
با شنیدن این حرفش نفس راحتی کشیدم و گفتم :
_اگه چیزی نیاز بود به من خبر بده .
_ باشه
چند دقیقه گذشت که بلاخره اردلان سکوت رو شکست و بعد از گذشت چند دقیقه با صدای گرفته ای گفت :
_ چرا فکر کردی من دیشب پیش کسی بودم یعنی تا این حد تصور من تو ذهنت خراب شده اس !؟
سری به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم :
_نه
_ پس چه دلیل دیگه ای میتونست داشته باشه !؟
_ آزاده باهام تماس گرفت .
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_که اینطور اون وقت چی بهت گفت که تا این حد به هم ریختی !؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ به تو هیچ ربطی نداره پس ساکت باش .
اومدم از کنارش رد بشم که صداش اومد :
_وایستا ببینم
با شنیدن صداش ایستادم به سمتش برگشتم به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ بله
_ دیگه به حرف های مزخرفش گوش نده .
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست خیلی تلخ بود
_ چجوری باید به حرف هاش گوش ندم ، وقتی تو تموم دیشب رو اصلا خونه نبودی و اون بهم امروز زنگ زد و با هزار تا نیش و کنایه گفت دیشب پیشش بودی و یه شب خیلی عالی رمانتیک رو گذروندی میخواستی باور نکنم !؟
دو تا از بازوی های من رو داخل دستش گرفت و با صدای عصبی گفت :
_ چرا نمیخوای به حرف های من گوش بدی !؟
_آخه چی رو باید گوش بدم آخه من تموم چیز هایی که باید رو میدونم ، نمیخوام بیشتر از این باهات صحبت کنم .
_ ببین طهورا هیچ رابطه ای بین من و آزاده نیست
_ اگه باهاش رابطه نداشتی ….
ساکت شدم دوست نداشتم دیگه درمورد همچین چیزی صحبت کنم حالم داشت بد میشد مخصوصا تو این وضعیت هایی که داشتیم .

چند روز گذشته بود تو این مدت اردلان خیلی تلاش کرد تا همه چیز رو برای من توضیح بده ولی گوش من اصلا بدهکار نبود بهش گفتم نمیخوام درموردش صحبت کنم .
با شنیدن صدای پی در پی در اتاق عصبی سرم رو بلند کردم که با دیدن آزاده ساکت شدم اون اینجا چی میخواست ، حتما دوباره اومده بود تا حرف های مفت بزنه و من رو عصبی کنه اما کور خونده بود نمیذاشتم به هدفش برسه ، سرد بهش خیره شدم و گفتم :
_ این چه وضع در زدن مگه اینجا کاروانسراست ؟!
با شنیدن این حرف من لبخندی زد
_ فکر کردم هواست نیست برای همین در زدم اون شکلی
_همه مثل شما مشکل روحی روانی ندارند .
با شنیدن این حرف من عصبی شد خواست چیزی بگه اما منصرف شد دوباره برگشت به حالت اولش خونسرد به من خیره شد و گفت :
_ دیدی اون شب اردلان تو رو تنها گذاشت !؟
دستام مشت شد دوست داشتم مشتم رو بکوبم تو صورتش اما باید خودم رو کنترل میکردم
_ اینکه من و تنها گذاشته باشه یا نذاشته باشه به تو هیچ ربطی نداره الانم گورت رو گم کن
_ چرا انقدر عصبی !؟
به ساعت اشاره کردم و گفتم :
_ دوست ندارم وقتم رو برای آدمای بی ارزشی مثل تلف کنم پس بهتره دهنت رو ببندی و ساکت باشی هر چه زودتر هم بزنی به چاک .
دهن باز کرد حرفی بزنه که صدای عمه اومد :
_ آزاده عزیزم
آزاده با شنیدن صدای عمه به سمتش رفت و محکم بغلش کرد ، عمه هم شروع کرد به قربون صدقه رفتنش یعنی میشد یه روزی عمه با من هم مهربون میشد کاش بشه من هیچکس رو نداشتم خیلی تنها شده بودم ، کاش هر چه زودتر واقعیت ها روشن بشه داشت تحمل من تموم میشد .
* * * * *
_ هوا سرده بیا داخل سرما میخوری !
_ مهم نیست
اردلان کنارم نشست و با صدای بمی گفت :
_ چرا انقدر ناراحت هستی !؟
قطره اشکی روی گونم چکید و با صدای گرفته ای گفتم :
_ نیستم
_ گریه هات اما اصلا اینو نمیگه
با شنیدن این حرفش شدت گریه های من بیشتر شد ، چی باید بهش میگفتم اینکه امروز مادرت داشت به آزاده عشق میورزید و من ناراحت شده بودم ، یا توهین ها و تحقیر هاشون ، کاش میشد همه چیز رو از حافظه پاک کرد .
_طهورا
با گریه نالیدم :
_ بله
_ تو هنوز بابت اون شب از من ناراحت هستی میدونم اما اینو ثابت میکنم هر جور شده که من اون شب با هیچ زنی نبودم .

_ تو هیچ تعهدی نسبت به من نداری اردلان حق داری عاشق دختری مثل آزاده شده باشی ، اون الان نامزد تو پس میتونی باهاش رابطه داشته به من اصلا هیچ ربطی نداره ، تو با من ازدواج کردی تا انتقام بگیری همه ی اینا مشخص پس نمیخواد خودت رو ….
ساکت شدم نتونستم بیشتر از این ادامه بدم همین حرف هایی هم که زده بودم برای من خیلی سخت بود مخصوصا وقتی که بهش گفتم میتونه با آزاده رابطه داشته باشه مثل جون کندن بود .
_ طهورا
_ بله
_ به من نگاه کن !
به سمتش برگشتم و نگاهم رو بهش دوختم با چشمهای قرمز شده و تبدارش داشت بهم نگاه میکرد ، خیلی سخت بود نگاه کردن به چشمهاش صداش بلند شد :
_ تو زن منی و من هیچوقت قصد طلاق دادن تو رو ندارم .
با شنیدن این حرفش احساس کردم قلبم از طپش ایستاد بدون نفس کشیدن بهش خیره شدم که ادامه داد :
_ اگه میبینی با آزاده صحبت میکنم یا نامزد شدم باهاش دلیل دارم که دلیلش رو خیلی خوب میدونی ، انقدر پست نیستم که با وجود اسم تو داخل شناسنامه ام برم با یکی رابطه داشته باشم ، من زن دارم و میتونه حتی نیاز های من و رفع کنه پس احتیاجی ندارم برم با زنی همخواب بشم که محرم من نیست و حس عذاب وجدان لحظه ای رها نکنه منو درثانی انقدر کثافط نیستم بخاطر زیر شکمم همچین کاری کنم .
تموم مدت ساکت بودم و داشتم به حرف هاش گوش میدادم ، چقدر قشنگ داشت صحبت میکرد شنیدن حرف هاش باعث میشد حس خوبی بهم دست بده اردلان من رو به عنوان همسرش قبول داشت و هیچوقت نمیتونست با کسی مثل آزاده رابطه داشته باشه . لبخندی روی لبهام نشست
_ نمیدونستم با شنیدن حرف هام انقدر خوشحال میشی وگرنه زودتر بهت میگفتم ‌.
با شنیدن این حرفش با چشمهای گرد شده بهش زل زدم :
_ نه من ….
دستش رو روی لب من گذاشت و گفت :
_ هیس !
ساکت به چشمهاش خیره شدم چشمهاش گرم بود یه جوری خاصی داشت بهم نگاه میکرد که احساس میکردم زیر نگاهش دارم ذوب میشم با صدای آرومی اسمش رو صدا زدم :
_ اردلان
خش دار گفت :
_جان
با صدای گرفته ای نالیدم :
_ میشه اینطوری نگاهم نکنی !؟
_ چجوری !؟
_ همینطوری که الان خیره شدی به من نگاهت !

با شنیدن حرف های اردلان احساس بهتری داشتم ، میدونستم احساس من خیلی نسبت به اردلان شدید من بیش از حد عاشقش شده بودم و نمیتونستم این رو پنهان کنم بهتر بود یه مدت ازش فاصله میگرفتم وگرنه رسوا میشدم ، سری تکون دادم تا به این افکار پایان بدم .
_ طهورا
با شنیدن صدای امیر متعجب سرم و بلند کردم و بهش نگاه کردم و گفتم :
_ امیر تو !!
لبخندی زد و گفت :
_ حالت چطوره !؟
لبخندی بهش زدم :
_ هی بد نیستم ، تو چطوری اون روز بدون اینکه بمونی گذاشتی رفتی داداشت خیلی از دست من عصبی شد ، فکر کرد من بهت نگفتم که پیش ما باشی .
با شنیدن این حرف من لبخندی زد و گفت :
_ اون همیشه باید یه نفر رو مقصر ببینه .
خواستم چیزی بگم که صدای اردلان اومد :
_ داداش
امیر به سمتش برگشت و گفت :
_ جان
اردلان محکم داداشش رو بغل کرد خیلی وقت بود همدیگه رو ندیده بودند ، لبخندی تلخی روی لبهام نشست من هم خیلی دلتنگ خانواده ام شده بودم اما افسوس که من نمیتونستم خانواده ام رو ببینم کاش هیچکدوم از این اتفاق ها نیفتاده بود و من میتونستم الان پیش خانواده ام باشم .
_ طهورا
با شنیدن صدای اردلان گیج بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ تو حالت خوبه !؟
_ آره چطور !؟
_ پس چرا هر چی صدات زدم جواب ندادی !؟
_ ببخشید هواسم نبود .
با چشمهای ریز شده داشت بهم نگاه میکرد میدونستم حرفم رو باور نکرده اما فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد و همراه امیر به سمت اتاقش رفتند ، روی صندلی نشستم و به فکر فرو رفتم امیر از خیلی چیز ها خبر داشت نمیدونم از کجا اما خبر داشت حتما امروز اومده تا با اردلان درمورد گذشته صحبت کنه ، بعد فوت اردوان امیر برای همیشه از همه فاصله گرفت و هیچکس دلیلش رو نفهمید .
نمیدونم چند ساعت گذشته بود و من سخت مشغول انجام دادن کار هام بودم که با شنیدن صدای تلفن جواب دادم :
_ بله
صدای بم و خش دار اردلان اومد :
_ بیا اتاق من همین الان !
با شنیدن این حرفش به سمت اتاقش حرکت کردم تقه ای زدم و داخل شدم اردلان خودش نشسته بود پس امیر حتما خیلی وقت بود رفته .
_ با من کاری داشتید !؟
با شنیدن صدام دست از کار کشیدن کشید ، سرش رو بلند کرد به من خیره شد و گفت :
_ بیا بشین میخوام درمورد موضوع مهمی باهات صحبت کنم .

سئوالی بهش خیره شدم که نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من میخوام آزاده رو عقد کنم .
با شنیدن این حرفش حس کردم از یه بلندی پرت شدم پایین مات و مبهوت داشتم بهش نگاه میکردم که کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_طهورا
به سختی لب باز کردم
_ چرا !؟
_ میخوام عقدش کنم و باهاش زندگی کنم چون ….
نمیخواستم بیشتر از این بشنوم تحمل شنیدنش رو نداشتم دستم رو بالا آوردم که ساکت شد به چشمهاش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ نمیخوام بشنوم .
_ ولی باید بشنوی .
با شنیدن این حرفش عصبی بهش زل زدم و گفتم :
_ نمیخوام چیزی بشنوم من طاقتش رو ندارم لطفا تمومش کن دست از انتقام گرفتن از من بردار اردلان ‌
بعدش بلند شدم که اردلان هم بلند شد اومد به سمتم روبروم ایستاد به صورتم خیره شد و گفت :
_ منظورت چیه !؟
لبخند غمگینی زدم
_ اردلان برو کنار
_ نه
بغض کردم فقط منتظر یه تلنگر بودم تا اشکام سرازیر بشه بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ لطفا
بدون توجه به صدام محکم گفت :
_ به من نگاه کن طهورا
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم که نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من آزاده رو دوست ندارم حتی عاشقش هم نیستم فقط مجبورم باید عقدش کنم .
_ چرا مجبوری !؟
در حالی که به چشمهام خیره شده بود با صدای گرفته ای گفت :
_ امروز تو وضعیت مناسبی نبودیم برای همین تموم خانواده ما رو ….
ساکت شد میدونستم چی میخواد بگه دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و اشکام بدون اراده روی گونه هام جاری شدند هر ثانیه که میگذشت شدت اشکای من بیشتر میشد ، اردلان من رو تو آغوشش کشید و گفت :
_ هیس آروم باش انقدر گریه نکن !
اما مگه میشد آروم باشم اردلان شوهر من کسی که دوستش داشتم و از حس من نسبت به خودش خبر نداشت میخواست زن دوم بگیره میخواست آزاده رو عقد کنه من چجوری میتونستم طاقت بیارم .
_طهورا
با صدای خش دار شده ناشی از شدت گریه گفتم :
_ بله
_ بهم فرصت بده درستش میکنم فقط اینجوری من و داغون نکن من ….
وسط حرفش پریدم و گفتم :
_ تو نباید از من فرصت بخوای اردلان تو بخاطر انتقام باهام ازدواج کردی پس دیر یا زود من رو طلاق میدادی حالا که مشخص شد من بیگناهم و تو داری با آزاده ازدواج میکنی اینبار با میل خودت چون دوستش داری پس من نمیتونم هیچ اعتراضی بکنم .

نوشته رمان رئیس‌کارمند پارت ۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا