دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رئیس‌کارمند پارت ۶

رمان رئیس‌کارمند جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

_خیلی نترس شدی خیلی دوست دارم بفهمم این جرئت رو از کجا پیدا کردی !؟
_وقتی شوهرت رو دوست داشته باشی و احساس خطر کنی اون هم از گرگ هایی مثل تو که کمین کردند حتما همچین رفتاری میکنی
چشم هاش از شدت عصبانیت برق زد و مثل من عصبی گفت:
_گرگ تویی نه من قرار بود اردلان با من ازدواج کنه نه تو ، اردوان رو که عاشقم بود میخواست بیاد خواستگاریم کشتی چرا چون یه ### بودی میخواستی خودت رو بندازی بهش دیدی نتونستی کشتیش حالا هم میخوای اردلان رو داشته باشی اما کور خوندی داغش رو به دلت میزارم همونطوری که اردوان رو از من گرفتی.
_تو هیچ حسی نسبت به اردوان نداشتی اینو دیگه الان مطمئن شدم و هیچ شکی نسبت بهش ندارم.
از شدت خشم و تنفر داشت نفس نفس میزد دستم رو برداشتم ، انگشتم رو به نشونه ی تهدید جلوش گرفتم و گفتم:
_خوب گوشات رو باز کن ببین چی دارم بهت میگم چون دفعه بعدی نه حرف میزنم نه تهدید یه راست کاری باهات میکنم که تا عمر داری فراموش نکنی ، از شوهر من فاصله بگیر اردلان الان مال منه شوهر منه به هیچ عنوان هم قصد ندارم شوهرم رو پیشکش کنم و بدمش به تو اگه فکر و خیالی داری بریز دور چون به هیچکدوم از خواسته هات نمیرسی
با شنیدن این حرف من خواست حرفی بزنه اما نگاهش به پشت سر من افتاد ساکت شد و با چشمهای گرد شده به پشت سر من نگاه کرد متعجب به عقب برگشتم ببینم چرا این لال شد یهو ، که با دیدن اردلان من هم ساکت شدم
اردلان با چشمهای قرمز شده اش ایستاده بود و داشت به آزاده نگاه میکرد عصبی به سمتش اومد که آزاده یه قدم به عقب رفت
_اینجا چه غلطی میکنی هان !؟
آزاده با شنیدن این حرف اردلان ترسیده عقب رفت به چهره اش خیره شد و گفت:
_من اومده بودم ….
_اومده بودی تا چرندیاتی رو که به خانواده ام گفتی به طهورا هم بگی درسته ، تو فکر کردی کی هستی که میتونی همچین کسشعرایی تلاوت کنی هان !؟
گیج به اردلان خیره شده بودم یعنی اون میدونست آزاده چه حرف هایی به من زده ، چقدر خنگ شده بودم حتما میدونست که داشت میگفت نفس عمیقی کشیدم
_اردلان
به سمتم برگشت بهم خیره شد و گفت:
_بله
_باهاش کاری نداشته باش فقط بهش بگو از زندگی ما بره بیرون !
اردلان با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت پوزخندی کنج لبهاش نشست به سمت آزاده برگشت و خیلی سرد گفت:
_شنیدی که همسرم چی گفت نشنیدی !؟

آزاده با عصبانیت نگاهی به من انداخت سپس به سمت اردلان برگشت و گفت:
_طبق حرف عمه من و تو ازدواج میکنیم حالا هر چقدر میخوای من و از خودت دور کن اما آخرش من همسر تو میشم نه این دختره ی نحس قاتل که معلوم نیست چه ### بازی در آورده و ….
_دهنت و ببند وگرنه جوری میبندمش تا عمر داری فراموش نکنی ### هم معلومه کیه!
با شنیدن صدای عصبی اردلان ساکت شد با چشمهای گشاد شده بهش خیره شد اردلان خیلی بد باهاش صحبت کرده بود برای همین متعجب شده بود
_گمشو بیرون همین الان
با شنیدن این حرف اردلان بدون اینکه هیچ حرف دیگه ای بزنه گذاشت از اتاق رفت بیرون که صدای اردلان باعث شد به سمتش برگردم
_دیگه نمیخوام به هیچ عنوان با آزاده همکلام بشی فهمیدی !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_من با آزاده اصلا صحبت نمیکنم فقط …
اردلان به سمتم اومد حالا کاملا روبروم ایستاده بود بهم خیره شد و پر از تحکم گفت:
_آزاده اون آزاده ای که قبلا بود نیست شاید همیشه همین بوده و تظاهر کرده معلوم نیست ، نمیخوام بیشتر از این فعلا چیزی بهت بگم اما اینو بدون اینکه حتی باهاش هم صحبت هم بشی اصلا خوب نیست میفهمی !
_آره
_میتونی بری
_باشه
پرونده ها رو روی میز گذاشته بودم و اومده بودم با اردلان صحبت کنم که آزاده رو دیده بودم و اون هم طبق معمول شروع کرد به چرت پرت گفتن و تهدید کردن من نفس عمیقی کشیدم و با گفتن پرونده ها رو روی میز گذاشتم از اتاق خارج شدم.
* * * * *
_خیلی زود طلاقت رو از پسرم میگیرم
باز عمه اومده بود و میخواست تموم دق و دلی هاش رو روی سر من خالی کنه چون فکر میکرد من قاتل پسرش هستم نفس عمیقی کشیدم و به چشمهاش خیره شدم
_حرفاتون تموم شد !؟
با شنیدن صدای من انگار بیشتر از قبل عصبی شد چون خیلی ناگهانی به سمتم اومد و سیلی محکمی خوابوند تو گوشم وحشت زده بهش خیره شدم که پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_پسرم رو کشتی حالا برای من زبونت هم درازه!
دستم رو روی گونه ام گذاشتم و با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم!

این زن رو نمیشناختم دیگه آیا واقعا این همون عمه مهربون و دوست داشتنی من بود پس چرا انقدر عوض شده بود قلبش پر از سیاهی شده بود ، لبخند تلخی روی لبهام نشست
_اردلان باید من رو طلاق بده نه شما اون هر تصمیمی بگیره من بهش احترام میزارم نمیدونم شما چرا هنوز کینه از من دارید و ….
عمه عصبی میون حرفم پرید و فریاد کشید:
_نمیدونی آره تو پسر من رو کشتی پسر جوون من هنوز حتی داماد هم نشده بود اما توی ### اون رو کشتی
ساکت شد اشکاش روی صورتش جاری شدند بعد از چند ثانیه ادامه داد:
_هر روز خاطراتش جلوی چشمهام هست قلبم تیکه پاره شده مادر نیستی بفهمی چی دارم میکشم من بزرگش کردم با دستای خودم جونم به جون بچه هام وصل اما تو اردوان من رو از گرفتی اون خیلی جوون بود چطوری دلت اومد از من بگیریش هان
عمه روی زمین نشسته بود و با صدای بلند داشت گریه میکرد من همه به گریه افتاده بودم میدونستم خیلی سخته براش غم از دست دادن پسرش کاش میشد برم سمتش آرومش کنم و بهش بگم من مقصر نیستم کاش این جرئت رو داشتم ، صدای اردلان تو خونه پیچید:
_مامان
با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم اومد کنار مادرش نشست و سعی داشت آرومش کنه به سختی قدم برداشتم و به سمت اتاق خودم حرکت کردم میدونستم چقدر سخته من جلوی چشمهاش باشم داخل اتاق که شدم همونجا نشستم و صدای گریه ام بلند شد
* * * * *
_طهورا حالت خوبه !؟
با شنیدن صدای اردلان سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و با بغض گفتم:
_خیلی سخته اردلان دارم دیوونه میشم
اردلان با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت:
_باید تحمل کنی طهورا کم مونده بلاخره همه چیز آشکار میشه که اون شب چه اتفاقی افتاده
_خواهرم تینا عاشق اردوان بوده !؟
با شنیدن این حرف من عمیق بهم خیره شد و حرف رو عوض کرد
_مامان خیلی بیقرار شده هر شب کابوس میبینه
با شنیدن این حرفش با گریه نالیدم:
_همش تقصیر منه!
اردلان عصبی دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_تو هیچ تقصیری نداری طهورا حتی قاتل اردوان هم نیستی تموم این مدت بیگناه مجازات شدی اما همش تقصیر خودت نباید بخاطر خواهرت خودت رو مجازات میکردی
_اما خواهرم داشت عروس میشد من نمیخواستم زندگیش نابود بشه
_به چه قیمتی به قیمت نابود کردن زندگی خودت ، همین خواهرت که بخاطرش حاضر شدی حتی قصاص بشی قبل از همه اون تو طرد کرد میفهمی !؟
با شنیدن این حرفش با درد چشمهام رو بستم

_گاهی وقتا نباید خودت رو فدا کنی اون هم بخاطر آدم های بی ارزش ، خواهرت اگه بیگناه بود خودش اعتراف میکرد همون موقع و شک نکن بخشیده میشد چون همه میدونستند اون داره ازدواج میکنه عاشق شوهرش هست پس حتما اردوان داشته یه کاری میکرده
به چشمهاش خیره شدم
_منم نامزد داشتم اما هیچکس من رو باور نکرد
با شنیدن این حرف من چشمهای اردلان از شدت خشم قرمز شد و دستاش مشت عصبی بهم خیره شد و با خشم غرید:
_چی
با دیدن صورت اردلان با چشمهای گرد شده از ترس بهش خیره شدم چرا این شکلی شده بود من که حرف بدی نزده بودم با ترس بهش خیره بودم همچنان که صدای عصبیش بلند شد:
_تو واقعا نامزدی داشتی !؟
با ترس سرم رو تکون دادم که با چشمهایی که داشت دو دو میزد هم خیره شد و خش دار گفت:
_دوستش داشتی !؟
_آره
با شنیدن این حرف من بلند شد رفت مات و مبهوت بهش خیره شده بودم چرا داشت اینجوری رفتار میکرد
* * * *
داخل شرکت نشسته بودم چند روز گذشته بود رفتار اردلان خیلی باهام سرد شده بود نمیدونستم دلیل این رفتارش چیه حتی جواب سلام من رو هم نمیداد ، نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم همیشه همینجوری بود من هیچوقت شانس نداشتم همیشه باید غمیگن میبودم!
_طهورا
با شنیدن صدای ارسلان نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_سلام
با شنیدن این حرف من لبخندی زد و گفت:
_سلام حالت خوبه طهورا !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم:
_سلام ممنون
ارسلان همیشه همین بود خوش برخورد حتی وقتی باهاش نامزدی رو بهم زده بودیم اون میدونست من داشتم قصاص میشدم اما هیچ وقت به خودش اجازه نداد به من توهین کنه یا تهمت بزنه درست برعکس بقیه لبخند تلخی روی لبهام نشست
_خیلی وقته میگذره دلم برات تنگ شده بود طهورا
با شنیدن این حرفش لبخند تلخی روی لبهام نشست که ادامه داد:
_از دست من ناراحت هستی طهورا !؟
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_نه
_پس چرا انقدر سرد برخورد میکنی
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_هیچ چیزی مثل گذشته نیست ارسلان خیلی سال گذشته
_ارسلان اینجایی !؟
با شنیدن صدای اردلان به سمتش برگشت و باهاش دست داد اردلان نگاهی به من انداخت که ارسلان بهم خیره شد و گفت:
_میبینمت طهورا فعلا
لبخندی بهش زدم که اردلان با اخم بهم خیره شد لبخند روی لبهام ماسید ارسلان همراه اردلان رفت

_ تو ارسلان رو از کجا میشناسی !؟
دست از غذا خوردن کشیدم و با صدایی که سعی میکردم هیچ لرزشی نداشته باشه گفتم:
_یه آشنای قدیمی
اردلان پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_مطمئنی اون یه آشنای قدیمی !؟
با شنیدن این حرف اردلان سکوت کردم میدونستم به یه چیزی شک کرده که داره این سئوال رو میپرسه کمی مکث کردم که دوباره صدای اردلان بلند شد:
_چقدر هم میخواست من هوای زنم رو داشته باشم ، وقتی شنید زن من هستی صورتش شده بود شبیه لبو غیرتی شده بود مطمئنی یه آشنای قدیمی !؟
_نه
بعدش سرم و بلند کردم به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_اون یه آشنای قدیمی نیست
اردلان خونسرد بهم خیره شد که دلم رو به دریا زدم گفتم:
_ارسلان نامزد سابق من بود
اردلان با شنیدن این حرف من پوزخندی زد و گفت:
_پس چرا سعی میکردی این موضوع رو از من پنهان کنی !؟
با شنیدن این حرفش به چشمهاش زل زدم
_موضوع مهمی نبود که من بخوام ازت پنهان کنم اردلان فقط دوست نداشتم گذشته رو زیررو کنم همین
بعدش بلند شدم که صدای عصبیش بلند شد:
_بشین سرجات گفتم
با شنیدن این حرفش ترسیده سر جام نشستم و بهش خیره شدم معلوم بود خیلی عصبیه به من خیره شد و گفت:
_کافیه دور بر ارسلان ببینمت طهورا زنده ات نمیزارم
_اما من که ….
با خشم بهم خیره شد که ساکت شد با ترس آب دهنم رو فرو بودم این موقع ها اردلان وحشتناک عصبی میشد و من اصلا نمیتونستم باهاش بحث کنم
_میشه تمومش کنی ؟!

با شنیدن این حرف من پوزخندی کنج لبهاش نشست با عصبانیت بهم خیره شد و گفت:
_چیه دوست داری باهاش رابطه برقرار کنی دوباره آره نکنه با دیدنش دوباره هوایی شدی ، آره دیگه عشق سابق و …
با شنیدن حرف هاش از کوره در رفتم و عصبی فریاد کشیدم:
_کافیه
با شنیدن صدای فریاد من ساکت شد و با چشمهای گرد شده از تعجب داشت بهم نگاه میکرد ، قطره اشکی روی گونم چکید با حرص بهش خیره شدم و گفتم:
_من و یه ### میبینی آره که هر لحظه با یکی هستم من الان زن تو هستم چه با میل خودم باشه چ نباشه الان زن شرعی و قانونی تو هستم چجوری میتونم بهت خیانت کنم و برم پیش مردی که سال ها قبل من رو ترک کرد تو شرایط سختی که داشتم من چطور میتونستم عاشق همچین مرد ذلیلی باشم
سکوت کردم از شدت عصبانیت و گریه داشتم نفس نفس میزدم اون هم به من خیره شده بود و هیچ حرفی نمیزد
_اردلان تو واقعا تصور کردی تو ذهنت من همچین آدمی هستم !؟
منتظر بهش خیره شدم اما هیچ جوابی نشنیدم با دیدن سکوتش با صدای بلندی شروع کردم به بلند بلند خندیدن بعدش ساکت شدم و مثل دیوونه ها شروع کردم به گریه کردن که اردلان محکم من رو بغل کرد به سینه اش مشت کوبیدم و با گریه داد زدم:
_ولم کن کثافط
_هیش آروم باش
_چجوری میخوای آروم باشم اون هم بعد از شنیدن حرف هایی که به من زدی هان چجوری روت شد آخه !؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت:
_آروم باش طهورا عصبی بودم تند رفتم
ازش جدا شدم با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم و گفتم:
_باورت میشه من بهت خیانت کنم !؟
با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی منفی تکون داد و خیلی محکم با قاطعیت گفت:
_نه
_پس چرا قلبم رو شکستی اردلان حرف هایی که بهم زدی اصلا خوب نبود یعنی من از دید تو انقدر ### بودم که ..
_ساکت باش طهورا
دستش رو روی لبم گذاشت کلافه بهم خیره شد و با صدای خش داری گفت:
_با دیدن ارسلان عصبی شدم و اینکه اون نامزد سابق تو بود اما تو بهم نگفته بودی و این موضوع رو مخفی کرده بودی همین باعث شده بیشتر عصبی بشم من نمیخواستم همچین حرف هایی بهت بزنم ، اما انقدر عصبی بودم مخصوصا با حرف هایی که ارسلان زد و غیرت من رو قلقلک داد
چشمهام گرد شد مگه ارسلان چی بهش گفته بود وقتی دستش رو برداشت متعجب بهش خیره شدم و گفتم؛
_اون چی بهت گفته بود که باعث شد انقدر عصبی بشی و حتی نتونی خودت رو کنترل کنی !؟

با شنیدن این حرف من دوباره عصبی شد چنگی تو موهاش کشید و گفت:
_نمیخوام درباره اش صحبت کنم طهورا
نمیدونستم ارسلان چی بهش گفته که تا این حد عصبی شده اما اینو هم خیلی خوب میدونستم که اصلا چیز خوبی نگفته نفس عمیقی کشیدم که صداش بلند شد
_طهورا
_بله
_معذرت میخوام
با شنیدن این حرفش با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم متعجب شده بودم که اون داشت از من معذرت خواهی میکرد واقعیتش درک کردنش یکم سخت بود چون اردلان انقدر مغرور و خودخواه بود که خیلی کم پیش میومد از کسی معذرت خواهی کنه
_فردا قراره بریم مهمونی چیزی لازم داشتی حتما بهم بگو باشه !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم:
_باشه اما کجا قراره بریم مهمونی !؟
با لبخند خاصی بهم خیره شد و گفت:
_سوپرایزه
با شنیدن این حرفش اصلا حس خوبی بهم دست نداد مخصوصا لبخند روی لبهاش نمیدونم چرا اما احساس میکردم اتفاق بدی قراره بیفته نفسم رو بیصدا بیرون فرستادم که صداش بلند شد:
_از چیزی نترس و بهم اعتماد کن طهورا
_من که نترسیدم
_از چشمهات مشخص چقدر ترسیدی
آره ترسیده بودم اما نه بخاطر اون چیزی که اون داشت فکرش رو میکرد بلکه بخاطر چیز دیگه ای اما نمیخواستم این موضوع رو کش بدم.
* * * * *
با دیدن آزاده که لباس سفید رنگ بلندی پوشیده بود و آرایش خیلی غلیظی روی صورتش انجام داده بود ، صورتم جمع شد این چرا خودش رو شبیه دلقک ها درست کرده بود آخه این چه ریخت و قیافه ای بود که واسه ی خودش درست کرده بود ، به سمت اردلان رفت و بازوش رو گرفت در عین تعجب اردلان با لبخند بهش خیره شد قلبم داشت از طپش وایمیستاد چخبر شده بود اینجا چرا اردلان هیچ واکنشی نشون نداد و پسش نزد
_برای چی اومدی اینجا میخوای زجر بکشی آره !؟
با شنیدن صدای تینا خواهرم به سمتش برگشتم متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_منظورت چیه مگه اینجا چخبره !؟
پوزخندی زد و گفت:
_میخوای بگی اصلا خبر نداری اینجا چخبره !؟
_نه من واقعا نمیدونم اینجا چخبره چرا داری با نیش و کنایه حرف میزنی !؟
_اگه نمیدونستی پس اینجا چیکار میکنی ، اون هم نامزدی شوهرت اردلان با معشوقه ی سابق داداشش آزاده
با شنیدن این حرفش تکون شدیدی خوردم و ناباور بهش خیره شدم و گفتم:
_چی داری میگی !

تینا با دیدن صورت شکه و ناباور من انگار فهمید من از هیچی خبر نداشتم چون دستپاچه شد و نگران به سمتم اومد دستش رو روی بازوم گذاشت و گفت:
_حالت خوبه چرا این شکلی شدی اگه تو خبر نداشتی پس اینجا چیکار میکنی !؟
با شنیدن این حرفش قطره اشکی روی گونم چکید که سریع پسش زدم به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_تو مطمئنی که ….
ساکت شدم که تینا با تاسف به من خیره شد و گفت:
_آره
آه تلخی کشیدم اردلان قصدش چی بود میخواست انتقام چی رو از من بگیره حالا که همه ی واقعیت ها رو میدونست خدایا این حق من نیست این همه شکنجه شدن و زجر کشیدن شوهر تینا اومد و صداش زد که تینا رفت نگاهم به اردلان افتاد که داشت به من نگاه میکرد دیگه نمیتونستم اونجا بمونم و شاهد نامزدی اون دو تا باشم اومدم برم که صدای عصبی مامان اومد:
_این اینجا چیکار میکنه دختره ی بی آبرو
به سمتش برگشتم دقیقا روبروی من بودند همراه بابا و پدر بزرگ ، پدر بزرگ نگاهی به من انداخت و خطاب به مامان گفت:
_عروس کافیه نمیخوام صدات رو بشنوم
مامان شکه گفت:
_آقاجون
_ساکت!
با لبخند به پدر بزرگ خیره شدم همین حرفش برای من یه دنیا بود حداقل اون اگه باهام صحبت نکرد اما من رو متهم نکرد و تحقیر نکرد اومدم برم که اسمم رو صدا زد:
_طهورا
با شنیدن صداش ایستادم سرم و بلند کردم و سئوالی بهش نگاه کردم که گفت:
_من هیچکدوم از اتفاق هایی که افتاد رو باور ندارم ، امیدوارم یه روز سر عقل بیای و همه چیز رو اعتراف کنی از چشمهات مشخص چه درد و عذابی داری میکشی الان هم برو از این مهمونی نمیخواد خودت رو تحقیر کنی اردلان اگه ذره ای غیرت داشت تو رو اینجا نمیاورد ، آدم با دشمنش هم همچین کاری نمیکنه
حرف های پدر بزرگ همیشه منطقی و به جا بود
_ممنون
فقط همین رو تونستم بگم و بدون اینکه دیگه چیزی بگم گذاشتم از اون مهمونی کذایی خارج شدم ، نمیخواستم برم سمت خونه همه چیز داشت دیوونه ام میکرد همش تصویر آزاده و اردلان جلوی چشمهای من داشت رژه میرفت نمیتونستم چجوری اون صحنه رو فراموش کنم.
اردلان چجوری تونست باهام همچین کاری کنه اون که فهمید من بیگناهم اینبار میخواست انتقام چی رو از من بگیره اون که میدونست من چقدر دوستش دارم!یعنی نمیدونست از نگاه های بیقرارم از قلب بیتابم
تقریبا دم دمای صبح بود که به سمت خونه رفتم بی حال داخل خونه شدم که صدای اردلان اومد:
_رسیدن به خیر خوش گذشت
با شنیدن صداش با چشمهای قرمز شده بهش خیره شدم دوست داشتم فریاد بزنم اما فقط سکوت اختیار کردم دوست نداشتم حرف ناراحت کننده ای بهش بزنم

بی توجه بهش خواستم به سمت اتاقم برم که اینبار فریاد کشید:
_وایستا
ایستادم اما به سمتش برنگشتم داغون بودم میخواستم برم داخل اتاق و ساعت ها بشینم بخاطر حال و روزی که داشتم گریه کنم اما اگه اردلان دست از سر من برمیداشت
_چرا بدون اینکه هیچ خبری به من بدی از مهمونی گذاشتی رفتی هان کدوم گوری بودی تا این وقت صبح !؟
باز هم سکوت ، انگار عصبی شد بخاطر دیدن سکوت من چون به سمتم اومد و خیره به چشمهام شد و گفت:
_با توام تا این وقت صبح کجا بودی !؟
با چشمهای قرمز شده ام زل زدم تو چشمهاش و گفتم:
_بغل دوست پسرم بودم حالا راحت شدی ….
با خوردن سیلی محکمی ساکت شد شوری طعم خون رو داخل دهنم احساس میکردم ، اما دوباره بهش زل زدم
_تو گوه خوردی همچین زری زدی میفهمی !؟
لبخندی روی لبهام نشست و با لحن تلخی گفتم:
_تو حق داری نامزد کنی من حق ندارم دوست پسر داشته باشم !؟
با شنیدن این حرف من چند ثانیه سکوت کرد انگار فهمید چی باعث شده انقدر داغون باشم با صدای خش داری گفت:
_هیچ چیز اونطوری که تو فکر میکنی نیست !
_آره
با شنیدن این حرف من کلافه گفت:
_اینجوری نباش طهورا اون نامزدی صوری بود من ….
با شنیدن این حرفش شروع کردم با صدای بلند خندیدن اون نامزدی اصلا صوری نبود برق تو چشمهای آزاده و خانواده اش کاش میشد همه رو فراموش کنم
_به من دروغ نگو اردلان من خودم شاهد نگاه هات بهش بودم میتونم بفهمم دوستش داری
بعد تموم شدن حرفم بغض کردم که صداش بلند شد
_کی این چرندیات رو بهت گفته هان !؟
با شنیدن این حرفش عصبی بهش خیره شدم و گفتم:
_نیازی نیست کسی حرفی بزنه من خودم همه چیز رو میبینم درضمن اگه اون نامزدی صوری بود چرا من و بردی هان بدون اینکه حتی بهم بگی اونجا چخبره تو قصد داشتی من و خورد کنی ازم انتقام بگیری
_دیوونه نشو طهورا داری اشتباه میکنی
مثل دیوونه ها شروع کردم به خندیدن من داشتم اشتباه میکردم عجب وقتی خنده ام تموم شد بهش خیره شدم و گفتم:
_بسه اردلان
ساکت شد اون باید میفهمید من بازیچه ی دستش نیستم نمیتونه باهام بازی کنه
_من خیلی زود بعد تموم شدن این ماجرا طلاقم رو ازت میگیرم و تو با هر کی دوست داشتی میتونی ازدواج کنی میدونم این یه ازدواج اجباری بود تو قصدت از ازدواج ما دوتا فقط انتقام بود من هم نمیتونم بیشتر از این تحمل کنم یه مقدار که گذشت درخواست طلاق میدم
بعد تموم شدن حرف هام خواستم برم که صداش بلند شد:
_اما من هیچوقت تو رو طلاق نمیدم

کلافه داشتم کار های ترجمه شرکت رو انجام میدادم لعنت به همه چیز نمیتونستم اصلا درست تمرکز کنم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم نگاهی به ورقه ی کاغذ روبروم انداختم خواستم شروع کنم که صدای آزاده اومد
_تو که هنوز اینجایی !
سرم رو بلند کردم بهش زل زدم ، لباس مشکی که بخاطر عزای اردوان میپوشید رو از تنش بیرون آورده بود و یه لباس مضحک قرمز پوشیده بود با صورتی که خیلی غلیظ آرایش شده بود بی اختیار شروع کردم به خندیدن که متعجب بهم خیره شد یهو اخماش رو تو هم کشید و با غیض گفت:
_نکنه دیوونه شدی
وقتی خنده ام تموم شد نگاهم رو بهش دوختم
_خیلی باحال شدی ، یعنی اینکه شبیه دلقک های سیرک شدی یه نگاه تو آینه به خودت بنداز
با شنیدن این حرف من عصبی شد چشمهاش خشمگین شد
_حسودیت شده برای همین داری چرت و پرت میگی چون اردلان دیشب با من نامزد شد و من رو دوست داره از این داره میسوزی اما میدونی چیه اون هیچوقت عاشق یه قاتل نمیشه اینو مطمئن باش
_ و هیچوقت عاشق معشوقه داداشش نمیشه!
خشک شده سر جاش ایستاده بود رنگ از صورتش پریده بود دلیل رنگ پریدگی صورتش چی بود
منتظر بودم عصبی بشه و یه چیزی بگه اما اون سکوت کرده بود من هم با چشمهای ریز شده داشتم بهش نگاه میکردم که صدای اردلان اومد:
_ تو اینجایی !
آزاده با شنیدن صدای اردلان دوباره برگشت به حالت اولش به سمت اردلان برگشت لبخندی روی لبهاش نشوند و با ناز عشوه گفت:
_آره داشتم رد میشدم یهویی گذرم افتاد اینجا بریم اتاقت !؟
اردلان سری به نشونه ی تائید تکون داد و بدون اینکه نیم نگاهی به من بندازه همراه آزاده به سمت اتاقش رفتند دوست داشتم یه دعوا درست حسابی باهاش راه بندازم اردلان شوهر من بود اما اون داشت پررویی میکرد
_طهورا
با شنیدن صدای لیلین کارمند جدید شرکت حرصی به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله
با دیدن صورت پر از حرص من لبخند قشنگی زد و گفت:
_عزیزم انقدر خودت رد ناراحت نکن اون دختره همیشه اعصاب خورد کن شک نکن یه روز هم رئیس عصبی میشه پرتش میکنه از شرکت بیرون ، با منم رفتار درستی نداشت من خودم نامزد دارم اما اون فکر میکرد به رئیس شرکت چشم دارم برای همین باهام بشدت تند برخورد میکرد
سری به نشونه ی تاسف تکون دادم
_دیوونه اس
_دقیقا
با هم شروع کردیم به خندیدن ، وایستا من حساب این آزاده رو میرسیدم حالا میخوای برای شوهر من ناز و عشوه بیای درسته اردلان هیچ حسی نسبت به من نداشت اما که من داشتم و اون شوهر من بود پس تا موقعی که شوهر من بود حق نداشت به اون عفریته نزدیک بشه با فکر کردن به این موضوع لبخندی روی لبهام نشست

نوشته رمان رئیس‌کارمند پارت ۶ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا