" /> رمان رئیس‌کارمند پارت 18 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رئیس‌کارمند پارت ۱۸

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

به سختی لب باز کردم :
_ نمیخوام ببینمش کافیه عذاب دادن من !
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و خیلی خشن گفت :
_ من مشتاق نیستم دختر بی آبرویی مثل تو بیاد پیش آقاجون اما مثل اینکه آقاجون برخلاف همه فکر میکنه تو بیگناه هستی و الان هم میخواد تو رو ببینه
با شنیدن این حرفش اشک تو چشمهام جمع شد و بهت زده داد زدم :
_ چی ؟
اخماش رو تو هم کشید :
_ داد نزن
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و بهش خیره شدم :
_ دارید دروغ میگید آره ؟
_ هیچ دلیلی واسه دروغ نیست
_ آقاجون کجاست ؟
_ عمارت خودش !
سرم رو تکون دادم :
_ من شب با اردلان میام .
بابا پوزخندی زد :
_ باشه
بعدش گذاشت رفت با رفتنش تازه تونستم بفهمم چیشده و شروع کردم به گریه کردن یعنی آقاجون اعتقاد داشت من بیگناه هستم برای همین میخواست من رو ببینه چه چیزی میتونست بیشتر از این من رو خوشحال کنه ، اشکام بدون وقفه روی صورتم جاری بودند
_ طهورا
با شنیدن صدای اردلان با گریه به سمتش برگشتم با دیدن صورت اشکی من به سمتم اومد دستش رو روی صورتم کشید و گفت :
_ برای چی داری گریه میکنی ؟
با شنیدن این حرفش میون گریه نالیدم :
_ اردلان
با نگرانی گفت :
_ چیشده کسی اذیتت کرده ؟
سرم رو به نشونه ی منفی تکون داد که گفت :
_ پس چیشده زود باش حرف بزن
بریده بریده گفتم :
_ بابام اومده بود اینجا …
با شنیدن این حرف من اخماش تو هم رفت و گفت :
_ برای چی اومده بود میخواست اذیتت کنه ؟
سرم رو تکون دادم :
_ نه

_ پس برای چی اومده بود ؟ نکنه باز میگفت از من باید جدا بشی چون زن دارم و این مزخرفات آره ؟
سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم با چشمهایی که حالا پر از اشک شده بود بهش خیره شدم و گفتم :
_ نه
_ پس چیشده بود حرف بزن بفهمم
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_ میخواست بیام دیدن آقاجون
اردلان با شک پرسید :
_ چی ؟
حالا اشک تو چشمهام جمع شده بود
_ آقاجون برگشته !
_ جدی داری میگی طهورا ؟
_ آره
_ من نمیدونستم آقاجون برگشته باید از مامان بپرسم ، تو چرا ناراحت شدی خوب اینکه خبر خوبیه پس نباید هیچ ناراحتی وجود داشته باشه .
سرم رو تکون دادم :
_ میدونم نباید ناراحت باشم حتی باید خوشحال هم باشم اما من خیلی میترسم اردلان خودت میدونی که از من هیچکس حرفای خوبی بهش نزده شاید من و با یه دید بد نگاه کنه شاید هم …
وسط حرفم پرید :
_ آقاجون خودش عاقل هست نیاز نیست به حرفای کسی توجه کنه پس این ناراحتیت و بزار کنار و عاقل باش
با شنیدن این حرفش سری تکون دادم :
_ فهمیدم
دستش رو زیر چونم گذاشت و خش دار گفت :
_ به من نگاه کن ببینم !
با شنیدن این حرفش سرم و بلند کردم بهش خیره شدم ، حالا چشمهام داشت برق میزد ، برق اشک
_ نبینم دیگه اشک تو چشمهات بشینه فهمیدی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره
_ از مامان میپرسم اگه آقاجون واقعا اومده باشه خودم همراهت میام .
با شنیدن این حرفش لبخندی کنج لبهام نشست با تشکر بهش خیره شدم
_ ممنونم اردلان
_ من برای زن عزیزم هر کاری لازم باشه انجام میدم فقط کافیه تو ناراحت نباشی ‌

آقاجون اومده بود و قصد داشت من رو امشب تو عمارتش ببینه کنار همه ی نوه هاش خیلی استرس داشتم درست بود عمه میدونست من بیگناه هستم اما بقیه که نمیدونستند و بی شک رفتارشون با من خیلی بد و زننده خواهند بود کاش میشد امشب نمیرفتم از طرفی هم دوست نداشتم قلب آقاجون رو بشکنم چون بعد گذشت این همه سال خودمم دلتنگشون شده بودم هم آقاجون هم خانوم جون
_ طهورا
با شنیدن صدای اردلان از افکارم خارج شدم ، به سمتش برگشتم صورتم به شدت رنگ پریده بود بهش خیره شدم و لبخندی تحویلش دادم که گفت :
_ حالت خوبه ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ آره
_ از صورتت کاملا مشخص
بعد این حرفش به سمتم اومد دستش رو روی گونم گذاشت و خش دار گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم که ادامه داد :
_ به هیچ عنوان اجازه نمیدم هیچکس به خودش جرئت بده و بهت بی احترامی کنه من همراهت هستم طهورا تو زن من هستی پس نباید هیچ ترسی داشته باشی وقتی با منی میفهمی ؟
با شنیدن حرف هاش بی اختیار لبخندی کنج لبهام نشست چشمهاش پر از آرامش بود
_ آره
خم شد پیشونیم رو بوسید و دستم رو گرفت همراهش به سمت ماشین رفتیم سوار شدیم و اردلان به سمت خونه آقاجون حرکت کرد ، با شنیدن حرفای اردلان آرامش عجیبی به قلبم سرازیر شده بود و خونسرد بودم اما همین که وارد عمارت شدیم دوباره شدم همون طهورا پر از ترس اردلان دست من رو گرفت و فشاری بهش وارد کرد
سرم و بلند کردم به چشمهاش خیره شدم که گفت :
_ طهورا من کنارت هستم پس آروم باش
سرم رو تکون دادم داخل عمارت شدیم ، همه اومده بودند
_ سلام
با شنیدن صدام همه برگشتند سمتمون بعضیا با تنفر و بعضیا با ترحم بهم خیره شدند ، اصلا نوع نگاه هیچکدومشون رو دوست نداشتم چون بهم احساس بدی دست میداد !
صدای عصبی داداشم اومد :
_ این اینجا چیکار میکنه ؟
با شنیدن این حرفش چشمهام با درد باز و بسته شد که اردلان جوابش رو داد :
_ اولش اینکه اسم داره مثل اینکه یادت رفته اسمش طهورا هست بعدش زن من همراه شوهرش اومده دیدن آقاجون شما باهاش مشکلی دارید میتونید برید دفعه بعدی این شکلی جواب توهینت رو نمیدم .

نوشته رمان رئیس‌کارمند پارت ۱۸ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا