" /> رمان رئیس‌کارمند پارت 16 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رئیس‌کارمند پارت ۱۶

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

_ عمه بازم انتقام ؟
با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد و با بغض گفت :
_ تو نمیتونی بفهمی من الان چه حس و حالی دارم ، پسرم رو به قتل رسوندن بعدش گناهش رو انداختن گردن توئی که ساده هستی و فکر کردی غیر عمد بوده ، خواهرت از طریق قانون مجازات میشه .
با ناراحتی بهش خیره شدم و گفتم :
_ متاسفم
_ نباش چون تو هیچ تقصیری نداری ، منم شرمنده هستم که باعث شدم اون همه شکنجه بشی به ناحق
_ شما که نمیدونستید عمه
_ هنوز بهم میگی عمه ؟
_ مگه نیستید ؟
غمگین بهم خیره شد :
_ هستم
امیر من رو مخاطب قرار داد :
_ راستی طهورا امیرارسلان و دیدی ؟
به اردلان خیره شدم که داشت خیره خیره نگاهم میکرد ، جواب امیر رو دادم :
_ آره
_ میدونی داره ازدواج میکنه
_ انشاالله خوشبخت بشه
اردلان دستش رو دور من حلقه کرد که عمه گفت :
_ راستی اردلان
_ جان مامان
_ فردا بیا اینجا چون قراره آزاده رو برای همیشه بفرستم رو کارش از زندگیت هم میندازمش بیرون ، دوست ندارم همچین آدم کثیفی نزدیک پسر من باشه .
اردلان با چشمهای ریز شده بهش خیره شد
_ چجوری ؟
_ اون شب هیچ اتفاق خاصی بین تو و آزاده نیفتاد
_ چی ؟
_ آره
_ پس …
وسط حرفش پرید :
_ همش دروغ بود ، حتی آزاده حامله هم نیست
با شادی به عمه خیره شدم که اردلان با بهت پرسید :
_ پس چرا این همه مدت بهم دروغ گفتید چه قصدی داشتید ؟
_ قصد خاصی نداشتم فقط سعی داشتم انتقام بگیرم پسرم که حالا همه چیز منتفی شد
صدای امیر بلند شد :
_ به هیچ عنوان مامان فردا اینکارو نمیکنی فهمیدی ؟
_ چرا ؟
_ چون همه ی نقشه هایی که کشیدیم بی هیچ سودی میشه پس باید صبر کنید .

اردلان با خشم به امیر خیره شد و گفت :
_ چرا همچین چیزی میگی ؟ چرا باید سکوت کنیم وقتی همچین مدرک مهمی تو دستمون داریم ؟
امیر خونسرد بهش خیره شد :
_ اگه تو الان بری پیش آزاده و بهش بگی وقتی بچه ای در کار نیست میخوای طلاقش بدی اون میفهمه مامان بهت گفته و میره پیش تینا بعدش تینا میفهمه طهورا همه چیز رو به ما گفته تموم مدارک رو از بین میبرن و دست ما بعدش به جایی بند نیست شنیدی ؟
اردلان کلافه دستی داخل موهاش کشید
_ پس میگی چیکار کنیم دست روی دست بزاریم هر کاری دوست داشتند انجام بدند ؟
_ نه
_ اما ببین تو دقیقا داری همین و میگی
امیر از جاش بلند شد رفت روبروی اردلان ایستاد که اردلان هم بلند شد به چشمهاش خیره شد
_ اردلان تو به من اعتماد داری ؟
اردلان ابرویی بالا انداخت :
_ تو داداش منی حتی بیشتر از خودم به تو اعتماد دارم نیازی به پرسیدن نیست .
لبخند محوی روی لبهای امیر شکل گرفت
_ ببین پس بهم اعتماد کن باشه ؟ تا موقع رسیدن به مدرک و فهمیدن اینکه چرا باعث شدند اردوان بمیره .
اردلان خش دار گفت :
_ باشه

با دیدن صورت خیس عمه با ناراحتی بلند شدم رفتم کنارش نشستم و گفتم :
_ برای چی خودتون و اذیت میکنید ؟
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد من رو محکم بغل کرد و با گریه گفت :
_ دارم دیوونه میشم چجوری تونست با من همچین کاری انجام بده من عمش هستم مثل …
ساکت شد نتونست ادامه بده ، امیر و اردلان جفتشون اومدند کنار پای مامانشون زانو زدند ، اردلان با ناراحتی گفت :
_ مامان من پسرت نیستم مگه ؟
عمه سرش رو بلند کرد
_ هستی !
_ پس چرا جوری رفتار میکنی که من و امیر احساس کنیم اصلا برای شما اهمیتی نداریم و فقط اردوان برای شما مهم بوده ما هم پسرات هستیم .
عمه با گریه نالید :
_ همش اردوان جلوی چشمهام شما نمیتونید درک کنید چقدر سخته برای یه مادر غم از دست دادن بچش
امیر با صدایی عصبی گفت :
_ فقط یخورده تحمل کن مامان همشون به جزای کارشون میرسند ، من نمیزارم هیچکدومشون قسر در برند باید تقاص کاری که با داداشم کردند رو پس بدند .

نوشته رمان رئیس‌کارمند پارت ۱۶ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا