دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رئیس‌کارمند پارت ۱۰

رمان رئیس‌کارمند جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

بابا و مامان برای بار دوم اومده بودند خونه ی من و اردلان با این تفاوت که اینبار هم امیر بود هم اردلان ، مامان با تاسف به من خیره شد و گفت :
_ شرم میکنم از اینکه دختری مثل تو رو به دنیا آوردم چجوری میتونی هنوز تو خونه ی اردلان زندگی کنی اون خودش زن و بچه داره مثل اینکه فراموش کردی آره !؟
با دهن باز داشتم به مامان نگاه میکردم حتی قادر نبودم چیزی به زبون بیارم اردلان با خشم رو به مامان کرد و گفت :
_ زن دایی بهتره تمومش کنید .
مامان پوزخندی زد
_ چیو باید تموم کنم اردلان این دختره ی نحس داره زندگی همه رو خراب میکنه اول اردوان رو کشت و حالا میخواد زندگی تو رو خراب کنه ، نمیزارم برای آزاده اتفاقی بیفته تا اینبار هم کمر ما خم بشه این دختره ی نحس خراب رو باید پرتش کنی بیرون از خونت اردلان .
اردلان عصبی گفت :
_ طهورا زن منه !
اینبار بابا دخالت کرد
_ طلاقش بده تا حالا هم انتقامت رو ازش گرفتی ، تو زن داری زنت حامله اس نمیتونی بخاطر این اون و اذیت کنی طلاقش بده و پرتش کن بیرون
_ شما واقعا پدر و مادر طهورا هستید !؟
_ چی !؟
این صدای عصبی بابا بود اردلان پوزخندی زد بهش و گفت :
_ من نمیتونم باور کنم طهورا دختر شما باشه مخصوصا با تنفری که نسبت بهش دارید نمیتونم باور کنم همچین چیزی رو ، بهتره از خونه من برید با اینکه براتون احترام قائلم اما نمیتونم اجازه بدم به همسرم توهین کنید .
بابا با خشم جوابش رو داد :
_ آره دختر من بود از گوشت و خون من بود اما وقتی بدون هیچ دلیلی اردوان رو کشت پسر خواهرم رو اون هم برای ما مرد ما دیگه هیچ دختری نداریم …
وسط حرفش پریدم :
_ اگه دختری ندارید حق ندارید برای اظهار نظر بیاید اینجا چون من هیچ نسبتی با شما ندارم .
بابا با خشم و تنفر داشت بهم نگاه میکرد این هجم تنفر زیادی بود ، نفس عمیقی کشیدم که صدای امیر اینبار بلند شد :
_ ببخشید دایی اما بهتره شما برید !
_ این و بندازید بیرون قبل اینکه به همتون صدمه بزنه این دختره ### لیاقت اینکه همسر اردلان باشه رو نداره .
بغضم رو به سختی داشتم قورت میدادم وقتی داشتند میرفتند مامان به چشمهام خیره شد و گفت :
_ کاش همون روزی که تو رو به دنیا آوردم میمردی
چشمهام با درد بسته شد وقتی صدای بسته شدن خونه اومد نشون میداد رفتند دستی روی شونه ام نشست که چشمهام رو باز کردم امیر بود روبروم
_ قوی باش طهورا بلاخره واقعیت مشخص میشه
_ خیلی سخته امیر
_میدونم
اشکام روی صورتم جاری شدند که امیر من و بغل کرد تو بغلش با صدای بلندی شروع کردم به گریه کردن خیلی سخت بود تحمل این وضعیت وقتی ازش جدا شدم نگاهم به اردلان افتاد به سمتش رفتم و با گریه گفتم :
_ اگه میخوای من و طلاق بده اردلان من اصلا ….
با خشونت خاصی من رو بغل کرد و نذاشت ادامه بدم

از موقعی که مامان و بابا رفته بودند چند ساعت میگذشت اما من هنوز حالم بد بود و نیاز داشتم به تنهایی بلند شدم که صدای نگران اردلان بلند شد :
_ کجا !؟
لبخند تلخی رو بهش زدم :
_ نگران نباش قرار نیست یه بلایی سر خودم بیارم فقط نیاز دارم به استراحت میخوام تنها باشم اگه میشه
_ طهورا
با درد بهش خیره شدم که امیر گفت :
_ برو طهورا منم با اردلان کار دارم
_ ممنون
بعدش به سمت اتاقم اومدم ، کنار پنجره ایستادم و به بیرون خیره شدم خیلی دوست داشتم ببینم وقتی خانواده ام واقعیت رو فهمیدند اینکه من بیگناه هستم چه عکس العملی نشون میدن ولی تینا واقعا نامرد بود من بخاطر اون خودم رو فدا کردم نگو همش یه دروغ بود
حتی یکبار هم نگفت بهم که پشیمون هستم از اینکه زندگیت رو خراب کردم فقط تهدید کرد که واقعیت رو به هیچکس نگم چجوری انقدر پست شده بود
نمیدونم چقدر گذشته بود و من همونجا ایستاده بودم که صدای باز شدن در اتاق اومد و پشت بندش صدای اردلان پیچید :
_ طهورا
_ جان
_ حالت خوبه !؟
_ بنظرت میتونم خوب باشم !؟
صدای قدم هاش نشون میداد داره میاد سمت من ، کنارم ایستاد و خیره شد به بیرون و گفت :
_ میدونی روزی که تو رو نجات دادم و عقد کردم فکر نمیکردم بیگناه هستی برای همین با خودم عهد کرده بودم یه بلایی سرت دربیارم که تا عمر داری فراموش نکنی !
تلخ خندیدم
_ ولی بعدش کم کم واقعیت ها رو شد و مشخص شد تو بیگناه هستی خیلی از خودم متنفر شدم ، مخصوصا بخاطر کار هایی که در حقت انجام داده بودم اصلا مستحق اون کار ها نبودی
_ مهم نیست اردلان
_ مهم برای من .
به نیم رخش خیره شدم
_ اردلان
اون هم به سمت من برگشت و گفت :
_ جان
_ خیلی دارم عذاب میکشم خانواده ام فکر میکنند من قاتل هستم ،دیدی مامان بابام چقدر ازم متنفر شده بودند اینقدر که به تو میگفتند من رو پرت کنی بیرون اینا حق من نیست اردلان ….
بغض نذاشت ادامه بدم ، اردلان با دیدن چشمهای اشکی من طاقت نیاورد و خیلی خشن بغلم کرد
کنار گوشم با صدای خش دار زمزمه کرد :
_ هیس آروم باش عزیزکم چیزی نیست درست میشه همه چیز رو درست میکنم نمیزارم بیشتر از این غصه بخوری .
با شنیدن حرف هاش گریه شدت گرفت میون گریه نالیدم :
_ خیلی تنها و بی کس شدم اردلان
من رو از خودش جدا کرد دستاش رو دو طرف صورت من گذاشت و گفت :
_ کی گفته تو تنها و بی کس شدی تو من و داری تا وقتی من زنده هستم نمیزارم احساس تنهایی کنی .

ایستاده بودم کنار اردلان اما هر چقدر سعی میکردم مثل خود اردلان خونسرد باشم نمیشد ، اومده بودیم مهمونی دختر عمه ی من نیلوفر اما همه داشتند مثل یه آدم بد بهم نگاه میکردند خیلی سخت بود تحمل این نگاه ها اما باید مثل همیشه عادت میکردم و بیتفاوت برخورد میکردم
_ طهورا
_ جان
به چشمهام خیره شد خش دار گفت :
_ خوبی !؟
لبخندی بهش زدم :
_ تا وقتی تو کنارم هستی خیلی خوب هستم
اردلان بدون اینکه به اطراف توجه کنه خم شد بوسه ای روی پیشونیم گذاشت که چشمهام بسته شد چقدر خوب بود که من اردلان و حمایت پاک اون رو داشتم ، چشمهام رو باز کردم و با عشق بهش خیره شدم
_ خجالت نمیکشی !؟
با شنیدن صدای عمه نگاه از هم گرفتیم بهش خیره شدم که با غضب داشت بهم نگاه میکرد و مخاطبش انگار من بود ، حالا منتظر جواب از جانب من بود ، اردلان به جای من جواب داد :
_ چرا باید خجالت بکشه !؟
عمه چشم غره ای به سیاوش رفت
_ اون قاتل داداشت اصلا حق نداشت تو این همونی شرکت کنه بعدش پسرم تو جلوی همه این و آوردی آینه دق زن حامله ات بشه !؟
اردلان پوزخندی به مادرش زد و گفت :
_ اما من با آزاده هیچ نسبتی ندارم فقط تا به دنیا اومدن بچه باهاش کاری ندارم بعدش ازش طلاق میگیرم پس سعی نکنید با رفتارتون من رو اذیت کنید ‌
عمه بهت زده اسمش رو صدا زد :
_ اردلان
اردلان پوزخندی تحویلش داد
_ باعث شدی پسرت خیلی سختی بکشه مامان من هیچوقت نمیتونم روز های سختی که داشتم رو فراموش کنم مخصوصا بعد این کاری که باهام کردی .
دست اردلان رو فشار دادم تا ساکت بشه که به من نگاه کرد و گفت :
_ بریم اونجا پیش امیر !؟
سرم رو تکون دادم و آهسته جوابش رو دادم :
_ آره

عمه پشت چشمی نازک کرد برام و گفت :
_ این روز ها خیلی برات موندگار نیستند پس نمیخواد بهشون دلبسته بشی ، تو یه قاتل هستی که پسر ساده و دل رحم من رو بازی دادی ‌
اردلان سری به نشونه ی تاسف تکون داد و من رو دنبال خودش کشید
همین که به میز امیر رسیدیم نشستیم
_ چیشده اردلان برای چی انقدر عصبی شدی آخه !؟
ارلان با چشمهای قرمز شده اش به امیر خیره شد و گفت :
_ میخواستی چی بشه مثل همیشه مامان باعث شد اعصاب من بهم بریزه .
امیر نفسش رو با حرص بیرون فرستاد
_ بهتره منم با مامان یه سری صحبت داشته باشم دیگه داره شورش رو درمیاره
_ ببین امیر من اصلا حوصله ی بحث و جدل ندارم اون هم برای امشب کافیه ظرفیت من برای امشب پر شده .
قبل اینکه امیر بخواد چیزی بگه صدای آزاده اومد :
_ اردلان عزیزم
اردلان با خشم بهش خیره شد دندون قروچه ای کرد و گفت :
_ برای چی اومدی اینجا !؟
آزاده چشمهاش گرد شد
_ منظورت چیه !؟
اردلان عصبی گفت :
_ آزاده امشب دور بر من نباش از من فاصله بگیر دوست ندارم کاری انجام بدم که باعث دعوا بشه .
_ قرار هم نیست دعوا بشه
_ پس برو
آزاده چشمهاش پر از اشک شده بود
_ بخاطر طهورا میخوای من برم آره !؟
اردلان سرد گفت :
_ آره
که آزاده گذاشت رفت با گریه ، با ناراحتی رو به اردلان گفتم :
_ کاش بهش چیزی نگفته بودی خیلی ناراحت شد
_ لیاقتش شنیدن همون حرف ها بود
_ اردلان
_ چیه نکنه دوست داشتی بعد تموم کار هایی که در حق من انجام داد باز هم باهاش رفتار خوبی داشته باشم و وانمود کنم واقعا دوستش دارم اما مگه این شدنیه !؟
_ نه
این اردلان بود که جوابش رو داده بود لب گزیدم من دوست نداشتم آزاده من رو مقصر کنه مخصوصا من که هیچ تقصیری نداشتم .

همراه اردلان خیلی زود برگشتیم از اون مهمونی اما اردلان انقدر از اون زهره ماری خورده بود ، که نمیتونست درست و حسابی حتی راه بره و من پشت فرمون نشستم .
_ اردلان
چشمهاش قرمز و خمار شده بود
_ جوون
نفسم رو کلافه بیرون فرستادم و گفتم :
_ بیا باید تو اتاقت بخوابی حالت اصلا خوب نیست ، بهت گفتم انقدر از اون زهره ماری نخور اما مگه گوش میدی آخه !؟
قهقه ی بلندی زد که سرم رو به نشونه ی تاسف براش تکون دادم مثل اینکه امشب مخش جابجا شده بود ، بهش کمک کردم روی تخت بخوابه که دستم رو گرفت کشید که روش افتادم با چشمهای گشاد شده داشتم بهش نگاه میکردم که خش دار گفت :
_ امشب وقتی آزاده بهت گفت ### دوست داشتم چشمهاش رو از کاسه دربیارم ، اون زبونش رو از حلقش بکشم بیرون اما فقط ساکت شدم چون نمیخواستم باز هم تو رو مقصر بدونن برای خراب شدن عروسی ‌
اشک تو چشمهام جمع شد که دستش رو روی صورت من کشید و ادامه داد :
_ تو …
###که کرد
_ من و دوست داری !؟
با شنیدن این حرفش احساس کردم قلبم برای لحظه ای ایستاد متعجب بهش داشتم نگاه میکردم چرا همچین سئوالی تو مستی داشت از من میپرسید ، نذاشت بیشتر از این متعجب باشم
_ اما من دوستت دارم .
و بعدش لبهاش روی لبهام قرار گرفت که چشمهام گرد شد بهت زده به چشمهای بسته اش خیره شده بودم ، خیلی آروم داشت لبهام رو میبوسید قلبم داشت تند تند خودش رو به در و دیوار میکوبید ، یعنی اون هم من رو دوست داشت شاید مست بود یه چیزی پرونده بود ، نتونستم بیشتر از این خودم رو کنترل کنم و همراهیش کردم که بوسه هاش شدت گرفت ازم جدا شد و سرش رو توی گردنم فرو برد
دستش به سمت شلوارم رفت و …
* * *
با احساس خفه شدن چشمهام رو باز کردم ، تو بغل یکی بودم و خیلی سفت دستاش دور من حلقه شده بود به سمتش برگشتم با دیدن اردلان تموم اتفاق های دیشب مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد
احساس میکردم تموم بدنم گر گرفته ، میخواستم ازش جدا بشم که صداش بلند شد :
_ آروم بگیر توله سگ این وقت صبح کجا میخوای بری .
چشمهام گرد شد مگه بیدار بود این بشر پس چرا چشمهاش بسته اگه خوابه ، چشمهاش رو باز کرد
_ چیه چرا اون شکلی نگاه میکنی !؟
با خجالت لب گزیدم و گفتم :
_ میشه دستت رو برداری !؟
_ نه
چشمهام گرد شد
_ اردلان
گرم گفت :
_ جان
چرا داشت این شکلی رفتار میکرد من داشتم خجالت میکشیدم ، با صدای گرفته ای گفتم :
_ میخوام برم حموم شرکت دیر میشه ، لطفا دستت رو بردار
فشار دستش رو بیشتر کرد و گفت :
_ امروز استراحت مطلق نمیریم حالا بگیر بخواب من اصلا نخوابیدم درست و حسابی چشمهام داره کور میشه .
با دیدن چشمهای قرمز شده اش دست از تقلا برداشتم و آروم گرفتم منم خسته بودم امروز رو بیخیال شرکت و کار میشدم راحت کنار عشقم میخوابیدم .

اردلان رفته بود حموم و من پیراهنش رو پوشیده بودم داشتم داخل آشپزخونه یه لیوان شربت میخوردم که صدای باز شدن خونه اومد ، متعجب شدم کیه که بدون زدن در وارد خونه شده وضعیت من هم اصلا مناسب نبود که برم بیرون کلا لباس زیر پوشیده بودم و پیراهن اردلان رو دکمه هاش رو بستم که صدای آشنایی اومد :
_ طهورا
با شنیدن صدای آزاده متعجب شدم اون کلید خونه رو از کجا داشت اینبار داد زد :
_ بیا بیرون
از آشپزخونه خارج شدم وسط سالن همراه عمه ایستاده بود و داشت فریاد میزد که گفتم :
_ چی میخوای تو خونه من !؟
به سمتم برگشت نگاهی به سر تا پام انداخت چشمهاش برق بدی زد
_ دیشب باعث شدی شوهر من ازم دور بشه و وقتی من داشتم گریه میکردم اشک میریختم تو شب تا صبح برای شوهرم تو تختش آه و ناله میکردی آره ### !؟
نیم نگاهی به عمه انداختم که نگاهش خنثی بود و داشت به من و آزاده نگاه میکرد ، نفس عمیقی کشیدم و دستام مشت شد
_ از خونه من برید بیرون .
برعکس تصور من عمه خونسرد رفت نشست آزاده با خشم غرید :
_ انقدر خونه خونه نکن اینجا خونه ی تو نیست خونه ی شوهر منه و خیلی زود بعد به دنیا اومدن بچمون پرتت میکنه بیرون شنیدی !؟
_ اگه انقدر مطمئن هستی که اردلان من رو از اینجا پرت میکنه بیرون پس چرا انقدر عصبی هستی و داری خودخوری میکنی هان !؟
_ تو …
_ چخبره اینجا !؟
با شنیدن صدای عصبی اردلان ساکت شد و متعجب بهش خیره شد ، انگار فکر میکرد اردلان الان شرکت و برای همین اومده بود تا هر چی دلش میخواست بار من کنه ، لبخندی بهش زدم و گفتم ؛
_ آزاده میگه تو شوهرم رو ازم گرفتی !
اردلان نفس عمیقی کشید نیم نگاهی به آزاده انداخت و گفت :
_ وقتش نشده عاقل بشی و دست از این مزخرفات برداری هان !؟
_ تو دیشب آبروی من و بردی .
اردلان عصبی خندید
_ چی میگی دیوونه شدی !؟
_تو دیشب با آوردن این دختره به جشن عروسی باعث شدی من خار بشم ، چرا با من همچین کاری میکنی اردلان مگه من چه بدی در حقت کرده بودم هان !؟
اردلان دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ دیگه داری زیادی بزرگش میکنی شنیدی چی میگم بهت ، گمشو بیرون
_ با زن حامله ات درست صحبت کن .
با شنیدن صدای عمه اردلان به سمتش برگشت پوزخندی زد
_ پس همه ی اینا کار توئه درسته !؟
عمه بلند شد اومد روبرومون ایستاد و گفت :
_ منظورت کدوم کار !؟
_ خودت رو نزن به اون راه مامان من تو رو خیلی خوب میشناسم فکر کردی من نیستم رفتم شرکت برای همین برداشتی این و آوردی خونه ی من تا طهورا رو اذیت کنی ، پس کی میخوای دست از نقشه کشیدی برداری مامان من پسرت هستم !
_ تا وقتی این دختره رو طلاق ندی هیچ نسبتی با من نداری شنیدی !؟
متعجب از شنیدن این حرفش با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم و گفتم :
_ عمه
به سمت من برگشت با تنفر بهم خیره شد
_ من عمه ی تو نیستم ### ‌
صدای خشک و سرد اردلان اومد :
_ جفتتون بیرون .
عمه بهش خیره شد و خونسرد گفت :
_ اینجا خونه پسر منه و ….
اردلان حرفش رو قطع کرد
_ یادت نیست چند دقیقه پیش چی گفتی تا وقتی طهورا رو طلاق ندم من پسرت نیستم ، منم اصلا قصد طلاق دادن زنم رو ندارم پس هیچ نسبتی با هم نداریم ، ذاتا تو خیلی وقته من و از دست دادی و پسرت نیستم .

عمه با چشمهای اشکی به اردلان خیره شد انگار تازه متوجه شد چی بهش گفته به من من افتاد :
_ پسرم من نمیخواستم …
اردلان وسط حرفش پرید :
_ مامان تو حرفی که نباید رو زدی الان میخوای برای توجیه خودت چی بگی !؟ غیر از اینه که تو بخاطر انتقام گرفتن از طهورا چشم هات کور شده و زندگی پسرت رو این وسط نابود کردی ، اردوان کشته شد مرد اما تو من رو هم کشتی مامان با حرف هات کار هات خودت زنده زنده من و کشتی .
عمه اشکاش صورتش رو خیس کرده بودند ، چشمهاش پر از پشیمونی بود اما پشیمونی چه فایده داشت وقتی حرف هایی که نباید رو گفته بود
_ اردلان
به سمتم برگشت :
_ نمیخوام چیزی بشنوم طهورا لطفا …!
عمه به سمت من اومد
_ همه ی اینا تقصیر توئه تو باعث شدی پسر من کشته بشه و من به این حال و روز بیفتم ، هیچوقت تو رو نمیبخشم طهورا حتی یه روز مونده باشه به عمرم باز هم دست از سرت برنمیدارم باید تقاص پس بدی تو قاتل پسرم هس …
_ بسه !
با فریاد بلند اردلان عمه ساکت شد ، اردلان عصبی بهش خیره شد :
_ مامان دست این دختره رو بگیر و از اینجا برید دوست ندارم بهت بی احترامی کنم ‌.
عمه دستی به صورت گریونش کشید ، پوزخندی زد :
_ تو بخاطر این دختر خیلی وقته به من بی احترامی کردی اما خودت اصلا خبر نداری .
بعدش بدون توجه به صورت گر گرفته اردلان رفت و آزاده هم پشت سرش رفت وقتی صدای بسته شدن خونه اومد اردلان با خشم مشتش رو روی میز شیشه ای کوبید که وحشت زده جیغی کشیدم ، و با ترس به دستش که حالا خونی شده بود خیره شدم و اسمش رو صدا زدم :
_ اردلان !؟
به سمتم برگشت چشمهاش شده بود کاسه خون با نگرانی به سمتش رفتم دستش که خونی شده بود رو داخل دستم گرفتم و گفتم :
_ حالت خوبه !؟ ببین با دستت چیکار کردی اردلان
دستش رو از دستم کشید بیرون و خش دار گفت :
_ نکن
اخمام رو تو هم کشیدم با عصبانیت بهش نگاه کردم :
_ اردلان دستت داره خونریزی میکنه باید پانسمان بشه پس انقدر لجبازی نکن
_ خوبم چیزی نیست
_ تا وقتی من دستت رو پانسمان کنم مثل یه پسر عاقل یه گوشه بشین و انقدر باهام کلنجار نرو .
به سمت آشپزخونه رفتم و وسایل پانسمان رو آوردم اول دستش رو تمیز کردم بعدش پانسمان کردم که تلخ خندید :
_ مامان
متعجب بهش خیره شدم که ادامه داد :
_ من اصلا واسش مهم نیستم ، اون از وقتی اردوان فوت شده فقط به یه چیز داره فکر میکنه اون هم انتقام گرفتن جوری شده که اصلا نمیفهمه من هم پسرش هستم و داره با زندگی من بازی میکنه .
_ من بهش حق میدم …!
چشمهاش گرد شد
_ چی !؟
_ ببین مادرت فکر میکنه من قاتل اردوان هستم برای همین دوست داره شکنجه ام کنه ، وقتی تو باهام ازدواج کردی تا از من انتقام بگیری همه چیز خوب بود اما وقتی رفتارت باهام خوب شد مامانت فهمید نمیتونست طاقت بیاره پسرش با قاتل پسرش زندگی کنه برای همین دست به دامان بقیه شد و هر کاری که فکر میکرد درسته انجام داد ، تو نباید مادرت رو مقصر بدونی اون همین که تا الان خودش رو تحمل کرده و هیچ بلایی سر من نیاورده خودش خیلیه .

یه چند روز گذشته بود و هیچ خبری از مامان اردلان نشده بود و من هم تقریبا داشتم یه نفس راحت میکشیدم ، داخل اتاقم نشسته بودم و داشتم پرونده ها رو ترجمه میکردم که سر و صدایی از بیرون اومد ، مثل اینکه قرار نبود ما داخل شرکت یه روز خوش داشته باشیم
در اتاق رو باز کردم و کلافه گفتم :
_ خانوم اینجا چخبره شما …
با دیدن تینا ساکت شدم اون هم با پوزخندی که روی لبهاش داشت خودنمایی میکرد به من خیره شده بود
_ میتونم باهات صحبت کنم …!؟
با شنیدن صداش به خودم اومد
_ آره ‌.
داخل اتاق شد که من هم پشت سرش داخل شدم و در رو بستم با صدای گرفته ای گفتم :
_ اینجا چیکار میکنی !؟
_ اومدم دیدن خواهرم
نفس عمیقی کشیدم از وقتی فهمیده بودم اردوان با برنامه کشته شده و قتلش رو خواهرم عمدی انداخته گردن من ازش متنفر شده بودم برای همین با لحن تندی گفتم :
_ میخوای باور کنم !؟
متعجب شد :
_ چیه مثل اینکه بهت خیلی سخت گذشته عصبی شدی
پوزخندی حواله اش کردم :
_ آره بخاطر قتلی که تو مرتکب شدی من دارم مجازات میشم و هر لحظه توهین و تحقیر میشنوم نکنه توقع داری خوب باشم ، چجوری دلت اومد اردوان رو بکشی هنوز که هنوز نمیتونم باور کنم اردوان قصد داشته بهت دست درازی کنه از نظر من گفته های تو همش دروغ .
چشمهاش برق بدی زد
_ حالا حرف های من دروغ بوده باشه یا نه تو قبول کردی قاتل هستی .
_ خیلی وقیح هستی میدونستی !
_ آره
پشت بند حرفش قهقه ی بلندی زد که باعث شد تن و بدن من بلرزه به سمتم اومد و خیلی آهسته جوری که بشنوم گفت :
_ نمیتونی حدس بزنی چقدر خوشحال هستم از اینکه عمه این شکلی تحقیرت میکنه و شکنجه ات میده ، حتی برات هوو هم آورده اون هم آزاده عاشق پیشه اردوان شاید هم اصلا عاشق اردوان نبوده و همیشه عاشق اردلان بوده
چشمهام گرد شده بود
_ تینا تو تو …
_ چرا به من من افتادی نکنه نمیتونی درست حرف بزنی !؟
_ تو عمدی اردوان رو کشتی تو …
بی هوا دستش رو دور گلوی من پیچید و محکم فشار داد که اشک تو چشمهام جمع شد ترسناک گفت :
_ مواظب خودت باش خواهر کوچولو شاید هدف بعدی من تو باشی و سر به نیستت کنم شنیدم دنبال قاتل اردوان هستی …
دستم رو روی دستش گذاشتم و سعی کردم از خودم جداش کنم اما اصلا نمیشد فشار دستش رو بیشتر کرد
_ بهتره دست برداری چون من اصلا بهت رحم نمیکنم بخوای گذشته رو کنکاش کنی به لطف اردلان زنده هستی پس زندگیت رو بکن فضولی نکن وگرنه مجبور میشم تو رو هم بفرستم سینه قبرستون .
به سختی گفتم :
_ خیلی پست شدی
_ میدونم
با شنیدن صدای باز شدن در اتاق دستش رو برداشت که به سرفه افتادم ، اردلان اومد داخل اتاق با دیدن من که داشتم سرفه میکردم با نگرانی به سمتم اومد
_ طهورا حالت خوبه !؟
تینا به جای من جواب داد :
_ بهتره یه لیوان آب بهش بدی منم داشتم میرفتم ، مراقب خودت باش طهورا ‌
بعدش گذاشت رفت نشستم بعد خوردن یه لیوان آب حالم بهتر شد که اردلان پرسید :
_ خوبی
با چشمهای به اشک نشسته بهش خیره شدم
_ نه

_ چیشده بود اون خواهر عفریته ات برای چی اومده بود ، چرا صورتت انقدر قرمز شده طهورا جواب بده !
با گریه شروع کردم به گفتن دقتی حرفام تموم شد نگاهم به صورت اردلان افتاد خیلی وحشتناک شده بود با خشم بلند شد
_ میکشم اون تخم سگ حرومی رو چجوری به خودش اجازه داده
قبل اینکه اردلان از اتاق خارج بشه دستش رو گرفتم و با التماس نالیدم :
_ اردلان آروم باش تو رو خدا میخوای چیکار کنی آخه ، مگه ما نمیخواستیم مدرک پیدا کنیم پس چرا میخوای همه چیز رو خراب کنی بخاطر من صبر کن .
با خشم بهم خیره شد :
_ تا همین الان بخاطر تو صبر کردم اما ببین چه بلایی سرت آورده انقدر به خودش جرئت داده که گلوی زن من رو فشار میده و تهدیدش میکنه از مادر زاده نشده کسی که به زن من چیزی بگه خودم اون تخم سگ رو …
_ اردلان
با شنیدن صدای پر از بغض من ساکت شد ، کمی به صورتم خیره شد بعدش محکم من رو بغل کرد
_ هیس آروم باش گریه نکن دوست ندارم چشمهات بارونی بشه من خیلی زود دست اون کثافط رو رو میکنم ، نمیزارم دیگه باعث آزار تو بشه
انقدر من و نوازش کرد و حرف زد تا آروم شدم بهم کمک کرد تا روی مبل سه نفره داخل اتاق دراز بکشم خودش هم رفت به منشی گفت تا آب قند بیاره بعدش اومد کنارم نشست و صورتم رو نوازش کرد
صدای در اتاق اومد
_ بیا داخل
در اتاق باز شد و پشت بندش صدای امیر اومد :
_ چیشده اردلان طهورا حالش خوبه !؟
خواستم نیم خیز بشم که اردلان نذاشت و رو به امیر گفت :
_ تینا اومده بود
_ برای چی !؟
اردلان همه چیز رو براش تعریف کرد وقتی حرف هاش تموم شد امیر با خشم گفت :
_ این دختره دیگه خیلی پرو شده باید دمش رو قیچی کرد
_ هنوز هیچ مدرکی ازش نداریم .
امیر خونسرد گفت :
_ من یه چیز هایی پیدا کردم
با شنیدن این حرفش یهویی خواستم بشینم که سرم گیج گرفت و سرم رو تو دستام گرفتم که اردلان با حرص رو بهم گفت :
_ برای چی پا شدی هان !؟
مظلوم بهش خیره شدم و گفتم :
_ مدرک !
چشم غره ای به سمت من رفت که امیر خندید
_ طهورا
نگاهم رو بهش دوختم
_ جان
_ اون خواهر وحشیت که کار دیگه ای باهات انجام نداد !؟
_ نه
_ خیلی دوست داشتم حسابش رو برسم اما خودت میدونی که …

_ میدونی چیه امیر یه چیزی هست این وسط که خیلی داره من رو عذاب میده اونم اینه که چرا تینا با من همچین رفتاری داشت وقتی من برای نجات جون اون خودم رو به خطر انداختم حتی حاضر شدم اعدام بشم تا اون زندگی خیلی خوبی داشته باشه ، اما میبینم همش یه دروغ بوده اون قتل غیر عمد نبوده من قربانی ساده بودنم شده بودم !
_ بسه
با شنیدن صدای عصبی اردلان ساکت شدم ، نگاهش رو به من دوخت و با خشم ادامه داد :
_ وقتی از حماقت های خودت میگی فقط باعث میشی عصبانیت من بیشتر بشه
سکوت کرده بودم که امیر مداخله کرد
_ اردلان آروم باش …!
_ نمیتونم آروم باشم امیر .
بعد مکث کوتاهی گفت :
_ چجوری باید آروم باشم آخه امیر اون دختری که طهورا هنوز بهش میگه خواهر تا چند دقیقه پیش قصد خفه کردن اون رو داشت و اومده اینجا تهدیدش کرده تا مبادا چیزی به من بگه بعدش تو میگی آروم باش !؟
_ آره میگم آروم باش چون با عصبانیت نمیشه چیزی رو از پیش برد ، خواهر طهورا هم به زودی مجازات میشه اما باید تا اون موقع صبر کنیم بعدش اردلان مگه با داد و بیداد همه چیز درست میشه که تو صدات رو انداختی رو سرت !؟
اردلان چنگی تو موهاش زد
_ من نمیتونم خودم رو کنترل کنم !
_ چرا نمیتونی خودت رو کنترل کنی !؟
_ امیر تو فکر کردی من بی غیرت هستم اومده زن من رو تهدید کرده دست گذاشته بیخ گلوش اون هم کی قاتل داداشم بعدش تو توقع داری من آروم باشم و بهش نگاه کنم تا مدرک پیدا کنیم آره !؟
امیر به سمت اردلان اومد روبروش ایستاد خیره به چشمهاش شد :
_ آره همین توقع رو ازت دارم چون وقتی تو باهاش دعوا راه بندازی همه چیز لو میره اونم شروع میکنه به پاک کردن آثار جرمش و بعدش این وسط ما بی آبرو میشیم و خون داداشمون میمونه رو زمین .
اردلان نگاهی به امیر انداخت و از اتاق زد بیرون
_ امیر
بهم خیره شد :
_ جان
_ ممنون
ابرویی بالا انداخت که گفتم :
_ برای اینکه تو سخت ترین شرایط ممکن زندگی به من کمک کردید و حتی الان هم پشت من هستید
امیر اومد نشست روبروم و گفت :
_ ببین طهورا تو از وقتی بچه بودی من تو رو میشناسم با خود ما بزرگ شدی آزارت به یه مورچه نمیرسه چه برسه به یه قتل ، بعدش طهورا من همیشه بهت اعتماد داشتم و دارم چشمهات همیشه بیگناه بودن تو رو ثابت میکنه ‌.
اشک تو چشمهام نشست
_ حتی مامان بابای من هم باورم نداشتند
_ همشون حق داشتند !
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ پس من چی !؟
_ تو بیگناه هستی اما این وسط اشتباه کردی گناه خواهرت رو به گردن گرفتی نباید همچین کاری میکردی ‌
چشمهام با درد بسته شد

نوشته رمان رئیس‌کارمند پارت ۱۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا