" /> رمان رئیس‌کارمند رمان رییس کارمند پارت 44 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رئیس‌کارمند رمان رییس کارمند پارت ۴۴

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

_ چیه بهت برخورد باهات اینجوری صحبت کردم قاتل عوضی !؟
با شنیدن این حرف من تقریبا فریاد کشید :
_اگه من قاتل هستم پس تو به جای من چرا شدی قاتل هان چون مامان بابا دوستت نداشتند چون همشون من و انتخاب کردند چون تو باید تا آخر عمرت گناه کار من و بقیه رو پس بدی تو یه موجود اضافه هستی حالا تا آخر عمرت بسوز
بعدش گوشی رو قطع کرد
شوکه شده به گوشی خیره شده بودم باورم نمیشد همچین حرفای زشتی بهم نسبت داده بود اما باید مثل همیشه ساکت میشدم و تحمل میکردم
_ طهورا
با شنیدن صدای اردلان به سمتش برگشتم نمیدونم چی تو صورتم دید با نگرانی به سمتم اومد و گفت :
_ خوب هستی ؟!
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم :
_ نه
_ چیشده
_ تینا
اخماش تو هم فرو رفت و گفت :
_ هنوز داری به اون کثافط فکر میکنی آره ؟! مگه من بهت نگفتم باید فراموشش کنی ؟!
اشکام روی صورتم جاری شدند من دوست نداشتم بهش فکر کنم اما اون باعث میشد من دیوونه بشم چون همش داشت من و اذیت میکرد
_ طهورا
با شنیدن صداش به خودم اومدم و با گریه نالیدم :
_ باهام تماس گرفت
شوکه شده گفت :
_ چی ؟!
گوشی رو به سمتش گرفتم چک کرد بعدش دستی داخل موهاش کشید
_ چرا جوابش رو دادی ؟!
_ نمیخواستم جوابش رو بدم اما یهو شد گفت تو قاتل شدی به جای من چون همه پشت من هستند
_ یعنی چی ؟!
_ نمیدونم
_ باشه تو اول آروم باش طهورا بیا بشین اینجا ببینم .
با کمکش روی مبل نشستم خودش رفت واسم یه لیوان آب خورد یکم خوردم بعدش با صدایی خش دار شده گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم که گفت :
_ ناراحت نباش باشه ؟!

_ نمیدونی چقدر از من متنفره با شنیدن حرفاش داغون شدم اردلان احساس میکنم مامان بابا از واقعیت خبر دارند اگه اینطور نبود اصلا چرا باید بهم بگه مامان بابا انتخابش کردند دارم دیوونه میشم اردلان نمیتونم اصلا درست حسابی فکر کنم
_ به من نگاه کن ببینم !.
به چشمهاش خیره شدم که با آرامش پرسید :
_ حالا قشنگ و آروم واسم توضیح بده بهت چی گفت باشه ؟!
_ باشه
بعدش همه چیز رو واسش تعریف کردم وقتی حرفام تموم شد اخماش رو تو هم کشید و با خشم غرید :
_ باورم نمیشه
_ باید باور کنی اردلان من که بهت دروغ نمیگم اون هم درمورد مامان بابام کسایی که دوستشون دارم
_ تینا رو باور نمیکنم چون اون یه قاتل هست چرا باید به حرفای یه قاتل اعتماد کنم ؟!
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم حق باهاش بود چرا باید به حرفای یه قاتل اعتماد کنیم
_ پاشو
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم که ادامه داد :
_ باید استراحت کنی
_ اما …
با عصبانیت حرف من و قطع کرد
_ پاشو طهورا دوست ندارم بشینی اینجا تا صبح فکر و خیال کنی میفهمی ؟!
_ باشه
دست من و گرفت همراهش به سمت اتاق رفتیم خودش رفت روی تخت دراز کشید منم بعد عوض کردن لباسم رفتم روی تخت داخل بغلش خوابیدم که دستش رو نوازش وار روی سرم کشید و گفت :
_ آسوده بخواب دوست ندارم به هیچ چیزی فکر کنی بقیه اصلا ارزش ندارند شنیدی
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ آره
بعدش چشمهام با آرامش بسته شد خیلی احساس خوبی بهم دست داده بود ، اردلان همیشه باعث میشد ذهن من آزاد بشه و افکار منفی از من دور باشه با لبخند تو بغلش خوابم برد یه خواب آروم و پر از آرامش داشتم !.

دوستان متاسفانه حجم پارت گذاری نویسنده رمان فوق خیلی کمه و دست مانیست

http://novelland.ir/neginmusic.com/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF%20%D8%AC%D8%AF%D9%8A%D8%AF%20%D9%86%DA%AF%D9%8A%D9%86%20%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%8A%DA%A9.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید علی یاسینی لینک دانلود: https://b2n.ir/668517

نوشته رمان رئیس‌کارمند رمان رییس کارمند پارت ۴۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا