" /> رمان رئیس‌کارمند رمان رییس کارمند پارت 41 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رئیس‌کارمند رمان رییس کارمند پارت ۴۱

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

_ مطئنی ؟
_ آره مطمئن هستم بعضی از رفتارش نشون میده روی من حساس شده هر شب باهام تماس میگیره دارم کم کم بعضی حرفاش رو لو میده شک ندارم داره نسبت بهم احساسی پیدا میکنه .
_ پس چرا ناراحت هستی ؟
_ بهت میگم اما نباید چیزی به اردلان بگی چون خیلی از دستم عصبانی میشه ؟
متعجب سری به نشونه ی تائید تکون دادم که گفت :
_ عشقم خودت میدونی دیگه …
_ آره
_ بهش گفتم قضیه چیه رفته گذاشته کف دست تینا بعدش گفته خواهرت واست نقشه ریخته همه باهات دشمن بشن .
چشمهام گرد شد با شک پرسیدم :
_ باورم نمیشه یعنی واقعا همچین کاری کرده ؟
_ منم باورم نمیشد اما واقعا همچین کاری کرده پس نمیتونم بیشتر از این ریسک کنم باهاش تموم کردم بعدش به تینا گفتم حالم خوب نیست با کسی که دوستش داشتم تموم کردم اونم پرسید کیه بهش گفتم و همین باعث شد شکی که نسبت به من داشته تموم بشه .
_ جدی باهاش تموم کردی ؟
_ نمیتونستم با کسی ادامه بدم که من و دوست نداره ، فقط به فکر خودش هست شاید واست یه شکلی بنظر بیاد که متعجب بشی اما واقعیت همینه پس باید باهاش کنار بیایم همین .
_ امیر
_ جان
_ مگه عاشقش نبودی ؟
تلخ خندید
_ چرا خیلی دوستش داشتم اما متوجه شدم بعضی عشقا فقط یکطرفه هستند من بهش اعتماد کردم اما اون چیکار کرد من نمیتونم با همچین کسی زندگی کنم میتونی من و درک کنی ؟
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم میفهمیدم چی گفت درکش میکردم عشق یکطرفه باعث میشد نابود بشی پس باید کاری میکردی که زودتر تموم بشه ، یهو با فکری که به ذهنم خطور کرد وحشت زده بهش خیره شدم و گفتم :
_ امیر
_ چیشد ؟
_ نکنه عاشق تینا بشی ؟
_ نه
_ اما …
وسط حرف من پرید و با جدیت گفت :
_ دیوونه نیستم عاشق کسی بشم که عقل درست حسابی نداره .

با شنیدن این حرفش نفس راحتی کشیدم ، واقعیتش این بود میترسیدم عاشق تینا بشه و همه ی نقشه هامون خراب بشه هم اینکه اگه امیر عاشق تینا میشد بدبخت میشد ما هنوز نمیدونستم قاتل اصلی اردوان کیه شاید تینا بود شاید نبود راز هایی وجود داشت که ما بی خبر بودیم از همشون پس باید احتیاط میکردیم .
_ طهورا
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
_ چرا انقدر نگران هستی ؟
نفسم رو لرزون بیرون فرستادم
_ میترسم امیر
_ از چی ؟
_ از اینکه عاشقش بشی خودت میدونی اون چجوری هست .
سرش رو با تاسف تکون داد
_ انقدر احمق نیستم عاشق کسی بشم که این همه بلا سر خانواده من آورده
با اومدن اردلان ساکت شدیم کنار من نشست و پرسید :
_عاشق کی ؟
امیر جواب داد :
_ تینا
اردلان سری تکون داد و ساکت شد ، مشخص بود با مامان صحبت مهمی داشتند که حالا زیاد پا پیچ امیر نشد و تو فکر فرو رفته بود ، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم با کنجکاوی پرسیدم :
_ چیشده ؟
به چشمهام زل زد
_ چی چیشده ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ با عمه درمورد چی صحبت کردید الان ساکت هستی ؟
با شنیدن این حرف من خندید
_ مسئله مهمی نبود
چشم غره ای به سمتش رفتم و با حرص بهش توپیدم :
_ درست جواب من و بده
دستش رو روی گونم نوازش وار کشید و خش دار گفت :
_ تو که انقدر فضول نبودی
_ نمیگی ؟
ساکت داشت بهم نگاه میکرد ، با حرص از کنارش بلند شدم به سمت اتاق رفتم ، این احساس فضولی دست از سر من برنمیداشت میخواستم بفهمم چیشده چی بهش گفته بود

امروز همراه اردلان اومده بودم شرکت بعد چند مدت طولانی دیگه خانواده آزاده واسه مزاحمت نیومدند چون اردلان شکایت کرده بود ازشون به دلیل مزاحمت واسه خودش و خانواده اش
_ طهورا
با شنیدن صدای تینا ایستادم به سمتش برگشتم متعجب بهش خیره شدم که گفت :
_ میشه صحبت کنیم ؟
به سمت اردلان برگشتم و گفتم :
_ میام
سرش رو تکون داد رفت داخل اتاقش ، رفتیم داخل اتاقی که مال من بود در رو بستم کنار پنجره ایستادم و پرسیدم :
_ واسه چی اومدی ؟
_ شاید دلتنگت شدم
به سمتش برگشتم عصبی خندیدم
_ جک نگو تینا تو تنها کسی هستی که دشمن منی هیچوقت هم دلت واسه من تنگ نمیشه
با شنیدن این حرف من به سمتم اومد روبروم ایستاد و گفت :
_ درست میگی من هیچوقت دوستت نداشتم و نخواهم داشت .
_ منم محتاج دوست داشتن یه آدم قاتل نیستم ، زود باش حرفت و بزن گورت رو گم کن
با شنیدن این حرف من خندید و ترسناک گفت :
_ گفتی قاتل بهتره من حالا یه سئوال بپرسم ، شوهرت قاتل آزاده هست !.
با چشمهای گشاد شده بهش خیره شده بودم شک نداشتم خودش باعث قتل آزاده شده .
با عصبانیت گفتم ؛
_ شوهر من قاتل نیست
_ اما شواهد یه چیز دیگه میگه
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم
_ نکنه تو باعث قتل آزاده شدی هان ؟
با شنیدن این حرف من ساکت شد چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ نه
_ آره
با خشم بهم خیره شد
_ نه
_ آره خودت باعث قتلش شدی تا بندازی گردن اردلان اما موفق نشدی چقدر آدم کثیفی هستی تو نمیدونستم یه آدم تا این حد میتونه پست باشه .

با شنیدن حرفای من عصبی شد و گفت :
_ آره کار من بود آزاده رو من به قتل رسوندم تا بیفته گردن شوهر تو حالا چجوری میخوای اثبات کنی ؟ کی حرف تو رو باور میکنه آخه هان ؟ چون عمه خواب دیده روح پسرش در عذاب هست دست از آزار دادنت برداشته اما دوستت نداره چون فکر میکنه تو قاتل پسرش هستی .
_ اما من و تو خیلی خوب میدونیم قاتل اردوان تو هستی درسته ؟!
نیشخندی زد :
_ با دستای خودم به قتل رسوندمش اصلا هم ناراضی نیستم چون حقش بود .
با چشمهای گرد شده داشتم بهش نگاه میکردم ، چجوری میتونست انقدر بی رحم و سنگدل باشه
با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ چجوری میتونی انقدر بد باشی ؟
_ درست مثل کاری که همه با من کردند
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم
_ چرا داری چرت و پرت میگی بقیه باهات چیکار کردند ؟!
_ من و مجبور به ازدواج با کسی کردند که اصلا دوستش نداشتم
با شک پرسیدم :
_ چی ؟!
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد :
_ آره
خدایا داشتم دیوونه میشدم این چه حرفایی بود که من داشتم میشنیدم اصلا نمیتونستم درست حسابی حرفاش رو درک کنم چون یجورایی حرفاش باعث میشد من عقلم رو از دست بدم واسه همین ساکت فقط داشتم بهش نگاه میکردم که صداش بلند شد :
_ زیاد رو اعصاب من راه نرو چون واست بد میشه ، فقط اومدم بهت هشدار بدم .
خواست بره که اسمش رو صدا زدم :
_ تینا
ایستاد به سمتم برگشت و گفت :
_ بله
_ تا این حد از من نفرت داشتی که باعث شدی زندگیم نابود بشه ؟!
_ من باعث خراب شدن زندگی تو نشدم بلکه مامان بابا باعثش شدند
با شنیدن این حرفش خشک شده داشتم بهش نگاه میکردم نمیدونستم منظورش چیه

_ منظورت چیه ؟
چند ثانیه ساکت به من خیره شد و بعدش بدون جواب دادن به سئوال من از اتاق خارج شد ، سر جام ایستاده بودم میترسیدم برم دنبالش و ازش بپرسم جوابی که میداد شاید باعث میشد زندگیم نابود بشه ، افکار بدی به ذهنم هجوم آورده بود صدای اردلان اومد :
_ طهورا
با چشمهای گریون به سمتش برگشتم و گفتم :
_ شنیدی ؟!
با تاسف سرش رو تکون داد و جواب داد :
_ آره متاسفانه
_ حالا من باید چجوری زندگی کنم من نمیتونم طاقت بیارم دارم دیوونه میشم
_ ببین طهورا ما هنوز نمیدونیم مامان بابات چیکار کردند پس باید آروم باشی باشه ؟
دستم رو روی قلبم گذاشتم و جوابش رو دادم :
_ قلبم داره از جاش کنده میشه
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ طهورا تو ضعیف نبودی
_ آره ضعیف نبودم اما نمیدونستم خانواده خودم باعث نابودی من شدند میفهمی ؟
به سمتم اومد من رو محکم تو بغلش کشید
_ آروم باش همه چیز درست میشه
اشکام با شدت روی صورتم جاری شدند
_ به جای درست شدن همه چیز داره خیلی بد پیش میره میفهمی ؟
_ نه
_ اردلان
خش دار گفت :
_ جان
_ دارم دیوونه میشم !.
من رو از خودش کرد خیره به چشمهام شد
_ آروم باش بهت قول میدم بفهمم منظور تینا چی بود اگه پدر و مادرت هم خبر داشته باشند تو بیگناه هستی و تموم این مدت بیخود اذیتت کردند و کار تینا رو ماست مالی کردند ، شک نداشته باش مجازات میشه شنیدی ؟!
سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم :
_ آره

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.comnewsong.mp3

دانلود کامل آهنگ از طریق لینک زیرکلیک کنید

دانلود آهنگ جدید امین کاظمی با نام تصویر دور

نوشته رمان رئیس‌کارمند رمان رییس کارمند پارت ۴۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا