" /> رمان دیازپام پارت 74 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان دیازپام پارت ۷۴

رمان دیازپام نوشته فریده بانو

جهت مشاهده پارت های منتشر شده این رمان از اینجا کلیک کنید.

چمدون رو توی صندوق گذاشتم و در عقب رو باز کردم. همزمان ویهان پشت رل نشست.

پوزخندی زد که باعث شد بیشتر عصبی بشم. آخرهای شب بود که به خونه رسیدیم.

هاویر و آشو هم همراه ما اومدن. جز پیرمرد که برای استراحت رفته بود همه توی سالن جمع بودن.

ویهان: حال عمه چطوره؟

دائی: متأسفانه سکته اش وخیم بوده و الان تو بخش مراقبت های ویژه است. دکترا گفتن اگر تا فردا بهوش نیاد …

مکثی کرد.

-شاید دیگه زنده نمونه!

باورم نمی شد عمه ملوک، اون زن دوست داشتنی حالا داشت با مرگ دست و پنجه نرم می کرد.

دائی: پاشید برید استراحت کنید، همه خسته هستین.

همه بلند شدیم. خسته وارد اتاق شدم. حرف های ویهان توی سرم بالا و پایین می شد.

از اینکه فکر می کرد رابطه ی عاطفی بین من و آرشام بوده عصبی می شدم.

کلافه به پهلو چرخیدم و چشمهام و روی هم فشردم. با طلوع آفتاب چشم باز کردم. دوشی گرفتم و پله ها رو پایین اومدم.

توی سالن سکوت بود. این یعنی همه خوابن. آروم از سالن بیرون اومدم.

هوای آزاد به صورتم خورد و باعث شد چشمهام رو ببندم و عمیق نفس بکشم.

چشمهام رو باز کردم که نگاهم به ویهان افتاد. در حال دویدن تو حیاط بود. بی توجه بهم نفس زنان از کنارم رد شد.

نیم ساعتی تو حیاط بودم. بلند شدم و وارد سالن شدم. همه بیدار شده بودن.

در حال خوردن صبحانه بودیم که گوشی دائی زنگ خورد

انگار آریا پشت خط بود. دائی لحظه ای مکث کرد و بعد گفت:

-ما الان میایم.

و گوشی رو قطع کرد. همه منتظر نگاهمون به دائی بود. دائی سری تکون داد.

-متأسفانه عمه خانوم امروز صبح تموم کردن.

دلم گرفت. دستی قلبمو تو مشتش فشرد. اون چهره ی جدی اما مهربون رو دیگه قرار نبود ببینم.

آخرین بار عروسی هاویر دیدمش. چقدر از دیدنم خوشحال بود.

برعکس تمام آدم ها، اون زنِ تنها انگار مهربونترین آدم روی این کره ی خاکی بود.

-باید بریم خونه ی عمه خانوم.

همه سکوت کرده بودیم. دونه دونه صندلی ها خالی شدن اما مثل کسی که پای رفتن نداشته باشه رو صندلیم چسبیده بودم.

دست هاویر رو شونه ام نشست.

-خوبی اسپاکو؟

سر بلند کردم. نگاهم به ویهان افتاد که هنوز روی صندلیش نشسته بود. اشک توی چشمهام حلقه زد.

ویهان نگاه ازم گرفت و از پشت میز بلند شد. صدای هاویر گوشم و پر کرد.

-اسپاکو بلند شو، باید بریم.

با صدای بغض آلودی زمزمه کردم:

-چرا خدا آدم خوباشو می بره؟

-خودتم داری میگی خوب؛ درسته برای عمه ناراحت شدم اما با شناختی که ازش پیدا کرده بودم فکر نمی کنم دوست داشت زنده می موند و بقیه ی عمرش رو تو تخت و محتاج اطرافیان و ترحمشون زندگی می کرد.

هاویر راست می گفت اما دلم دیدن اون چهره ی آروم و چروکیده رو می خواست.

آهی کشیدم. حس کردم قلبم سبک تر که نشد هیچ، سنگین تر هم شد

نوشته رمان دیازپام پارت ۷۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا