" /> رمان دیازپام پارت 62 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان دیازپام پارت ۶۲

رمان دیازپام پارت ۶۲

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

-اسپاکو، نمیخوای یه چایی برای ما بیاری؟

لبخندی مصنوعی زدم و سمت آشپزخونه راه افتادم. کمی طول کشید تا چایی دم کشید و تو فنجون ها ریختم.

از آشپزخونه بیرون اومدم. حس می کردم تمام سالن بوی عطر ویهان رو میده.

میدونستم این روزها دیوونه شدم. میخواستم فراموش کنم اما حس دلتنگی وقتی میاد سراغت که تصمیم گرفتی همه چی رو فراموش کنی و بری.

قدم اول رو هنوز کامل برنداشته بودم که در سالن باز شد. نگاهم به کفشهای چرم مشکیش افتاد.

شلوار راسته ی مردونه و سینه ی ستبر و پهنش.

قلبم ضربان گرفت و خون به یکباره هجوم آورد سمت گونه هام.

بدنم داغ شد و نگاهم مات مردی شد که آرزو داشتم یه بار دیگه ببینمش.

قدمی به جلو برداشت. قدمی به عقب برداشتم. صورتش سرد و سخت بود. ویهانی که میشناختم اینطوری نبود!

اصلاً ویهان بود یا بازم داشتم رویا می دیدم؟

سینی چایی از دستم سر خورد و با صدای بدی روی سرامیک افتاد.

بعد از مدتها چشمم پرید و قطره اشکی روی گونه هام چکید.

هوا کم و کمتر شد و خونه دور سرم چرخید.

همه جا سیاه شد و تاریک؛ یه تاریکی مطلق.

تنها چیزی که قبل از این تاریکی مطلق جلوی چشمهام جون گرفت

چهره ی اطرافیانم بود و دیگر هیچ! سرم به شدت درد می کرد. انگار یه وزنه ی سنگین روی تنم گذاشته باشن، دست و پام رو نمی تونستم تکون بدم.

چشمهام رو باز کردم. نور مهتابی های بالای سرم باعث شد بی اراده چشمهام دوباره بسته بشن.

صدای دستگاههای کنارم بلند شد و بلافاصله اتاق پر از آدم شد.

یکی نور انداخت توی چشمم و اون یکی نبضم رو چک کرد.

توان مقابله با هیچی رو نداشتم. فقط صداها رو می شنیدم اما قادر نبودم دهنم رو باز کنم مثل کسی که لبهاش رو به هم دوخته باشن!

تنها چیزی که جلوی چشمهام بود چهره ی ویهان بود.

-یکساعت دیگه بعد از ریکاوری ببریدش بخش … علایم حیاتیش خدا رو شکر خوبه.

مگه چه اتفاقی افتاده بود؟ من که حالم خوب بود، چه علایم حیاتی؟!

ساعت به کندی می گذشت. دست و پاهام رو می تونستم تکون بدم اما سرم منگ بود.

بالاخره به اتاقی بردنم که توش فقط یه تخت و یه کاناپه بود.

پشت سر دکتر و پرستار کسی وارد اتاقم شد. نگاهم به هاویر افتاد. چهره اش نگران بود.

-آقای دکتر، حالش چطوره؟

-فعلاً که علایم حیاتیش خوبه و جای نگرانی نیست

-اما در مورد حال روحیش هنوز نمیتونم حرفی بزنم چون از لحظه ای که بهوش اومده هنوز یه کلمه حرف نزده.

هاویر اومد سمتم.

-حالت خوبه؟

پلک زدم و نگاهمو ازش گرفتم و به سمت دیگه ی اتاق نگاه کردم.

-بهتره بذارین استراحت کنه.

همه از اتاق خارج شدن. چشمهام دوباره بسته شد.

نمیدونستم چند روز بیمارستان بودم و تنها کسی که پیشم بود هاویر بود.

-آقای دکتر دلیل سکوتش چیه؟ از روزی که بهوش اومده یه کلمه حرف نزده!

-شوک شدید عصبی؛ مثل اینکه ایشون مدت طولانی تحت فشار عصبی بوده و اتفاق یا حرف آخری که شنیدن باعث تشدید اون حال و بیهوشی عصبیشون شده. فکر می کنم بهتره پیش یه روانکاو ببریدش، بعد از مدتی البته اگه خودش بخواد میتونه حرف بزنه … بستگی به خودش داره. از نظر ما ایشون مرخص هستن.

هاویر اومد سمتم تا لباسهام رو تنم کنه.

-نمیخوای حرف بزنی؟

نگاهش کردم. چند روز بود میخواستم لب باز کنم و بپرسم ویهان زنده است؟ اما زبونم قادر به همکاری نبود.

دوباره به همون خونه برگشتیم. یک هفته می شد تمام روز کنار پنجره می نشستم و نگاهمو به بیرون می دوختم.

چند باری همراه هاویر پیش روانکاو رفتیم

نوشته رمان دیازپام پارت ۶۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا