" /> رمان دیازپام پارت 61 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان دیازپام پارت ۶۱

رمان دیازپام پارت ۶۱

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

-اما من نمیخوام حضور داشته باشم.

آشو: الاناست که مهمونا بیان، تو که نمیخوای با این سر و وضع حضور داشته باشی! میدونی که مجبورت می کنم بیای، پس بهتره خودت بری و آماده بشی.

بی میل سمت اتاقم راه افتادم. دلم تنهائی می خواست.

نگاهی تو کمد انداختم. چند دست لباس توش چیده شده بود. بی توجه بلوز و شلواری سرمه ای برداشتم و وارد حمام شدم.

گاهی چقدر آدم دلش می خواد زندگی یه دگمه ی برگشت داشت، اونوقت برمی گشتم به زمان قبل از تمام این اتفاقات.

درد بدیه که نتونی دردت رو به کسی بگی … درد بدیه که نفهمی چی درسته چی غلط …

اینکه کسی رو نداشته باشی تا این سوال ها رو ازش بپرسی … سوال پشت سوال مغزتو بخوره و تو نتونی کاری کنی

اونوقت بهترین پناهت میشه قرص های خواب آور؛ قرص هایی که تو رو از دنیای اطرافت دور می کنه.

از حموم اومدم بیرون. موهام هنوز نم داشت.

توجهی نکردم و ساده بالای سرم جمعشون کردم. از اتاق اومدم بیرون.

هاویر: برو چائی بریز الان مهمون ها میان.

به هاویر و نفرتی که ازم داشت حق میدادم که بخواد اینجوری باهام رفتار کنه.

صدای زنگ آیفون بلند شد و لحظه ای نگذشته بود که سر و صدا سالن رو برداشت.

صدای فرانک و فرانگیز بود. با شنیدن صداشون ضربان قلبم بالا رفت. از رویارویی باهاشون می ترسیدم.

با صدای آشو به ناچار سینی چائی رو برداشتم و از آشپزخونه اومدم بیرون.

لبه های سینی رو محکم تو دستم گرفتم. هر دو با دیدنم از روی مبل بلند شدن.

-اسپاکو … تو اینجا؟؟ …

میدونستم از دیدنم تعجب کردن. سینی چائی رو روی میز گذاشتم.

فرانک: میدونی از کیه ازت خبر نداریم؟ … اصلاً تو یهو کجا گذاشتی رفتی؟!

نگاهی سوالی به هاویر و آشو انداختم. آشو رو کرد سمت دخترها.

-خب، بقیه چطورن؟

فرانک: تو که از وقتی با هاویر نامزد کردی ما دیگه شما دو تا رو نمی بینیم!

نگاهی به هاویر و آشو انداختم. یعنی این دو تا با هم نامزد کرده بودن؟ پس چرا هاویر هیچی بهم نگفت؟! پوزخندی زدم.

“تو باعث مرگ پدرشی اونوقت چی بیاد بهت بگه؟”

با تکون دست فرانگیز به خودم اومدم.

-تو حالت خوبه اسپاکو؟

سر بلند کردم.

-خوبم. میرم میز شام رو بچینم.

-راستی این خونه ی توئه؟

فقط سری تکون دادم و وارد آشپزخونه شدم. میز شام رو چیدم. همه دور میز نشستیم.

فرانک: مطمئنم از خیلی چیزا بیخبری.

آشو: فرانک؟

فرانک: هووم؟ خب بذار بگم.

-بهتره شامت رو بخوری.

فرانک اخمی کرد و دیگه حرفی نزد اما فکر من مشغول شده بود که فرانک چی می خواست بگه؟

نوشته رمان دیازپام پارت ۶۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا