دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان دیازپام پارت ۵۷

رمان دیازپام پارت ۵۷

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

نمیدونم چقدر توی اتاق بودم که چند تقه به در خورد و پشت بندش آشو وارد اتاق شد. نیم نگاهی بهم انداخت.

-بیا غذا بخور.

و بدون اینکه منتظر واکنش من بمونه از اتاق بیرون رفت. دلم نمی خواست برم اما ضعف شدیدی داشتم.

به سختی از روی تخت بلند شدم. دستمو به دیوار گرفتم و از اتاق بیرون اومدم.

روی یکی از صندلیهای یک میز چهار نفره نشسته بود. از چهره اش هیچی مشخص نبود.

با یه دست به سختی صندلی رو عقب کشیدم و پشت میز نشستم.

همین مقدار راه کم باعث نشستن عرق روی پیشونیم شده بود.

ظرف سوپ رو جلو کشیدم و کمی ازش خوردم. هر دو سکوت کرده بودیم و حرفی نمی زدیم.

یک هفته می شد به این خونه اومده بودم. یک هفته ای که شاید سر جمع ۵ کلمه با آشو صحبت کرده بودم.

زنی میانسال برای کارهای خونه و تعویض بانداژم میومد.

از روز اول حال جسمیم خیلی بهتر شده بود اما حال روحیم هر روز بدتر می شد.

تازه داشتم به عمق کاری که کرده بودم پی می بردم اما جز افسوس نمی تونستم کاری کنم.

خودم رو با اینکه “شاید مقصر بودن” آروم می کردم اما تا کی؟

باید حقیقت رو می فهمیدم. اصلاً آشو چطور پیدام کرد؟ بلند شدم و سمت اتاقش به راه افتادم

پشت در اتاقش مکثی کردم اما باید از این بلاتکلیفی در می اومدم. چند ضربه به در اتاق زدم.

-بیا تو.

در و آروم باز کردم. روی تخت نشسته بود و لب تاپش جلوش باز بود.

-چی باعث شده این موقع شب بیای اتاق من؟

-میخوام همه چی رو بدونم.

سر بلند کرد و نگاهشو به چشمهام دوخت.

-چیو میخوای بدونی، ها؟ اینکه بخاطر رفتارهای بچه گونه ی تو جون دو تا عزیزم به خطر افتاد؟ میدونی اسپاکو، تو یه دختر بچه ی نفهمی که حتی لایق توجه نیستی؛ دوست داشتن که فرض محاله!

باورم نمی شد این آدمی که داشت باهام اینطوری صحبت می کرد آشو باشه.

-فردا بر می گردیم ایران.

-من به اون خونه بر نمی گردم!

-خیلی نگران نباش، کسی تو اون خونه منتظر تو نیست! وظیفه ی من بردنت به ایرانه، بعد از اون خودت تصمیم می گیری کجا و چطوری زندگی کنی! الانم میخوام بخوابم.

-میخوام بدونم چرا ویهان مادرمو کشت و دائی برای پدرم پاپوش درست کرد؟

با صدای فریادش گامی به عقب برداشتم.

-برو از جنازه های جزغاله شده شون بپرس … چرا از من می پرسی؟ حالام از اتاقم برو بیرون.

در اتاق و بستم و به دیوار تکیه دادم. من چیکار کردم؟ خدایا، من چیکار کردم؟

قلبم درد می کرد اما هیچ اشکی چشمهام رو خیس نمی کرد

با فاصله کنار آشو روی صندلی های هواپیما نشستم.

اینکه چطور بدون هیچ مدرکی سوار هواپیما شدم اصلاً برام مهم نبود.

برای منی که خودم با دست های خودم زندگیم رو به آتیش کشیدم. خاطرات با تمام بی رحمی به صورتم سیلی می زد.

هواپیما توفرودگاه تهران نشست و دستی چنگ زد و قلبم و فشرد.

دلم هاویر و می خواست … مهربونی زندائی رو می خواست.

تمام راه آشو سکوت کرده بود و این سکوت عذابم می داد. دلم می خواست سرم فریاد بزنه و بگه تمام این اتفاقات کابوس بوده.

ماشین و تو پایین ترین نقطه ی تهران کنار دری رنگ و رو رفته نگهداشت. متعجب از ماشین پیاده شدم.

آشو در کوچیک ته کوچه ای باریک رو باز کرد و وارد حیاط خونه شد. دنبالش وارد شدم.

حیاطی کوچک با تک درخت انجیر. دیوارها از مخروبه بودن خونه خبر می داد.

با دست به ساختمون رنگ و رو رفته ی روبرومون اشاره کرد.

-تنها لطفی که می تونستم بهت بکنم گرفتن همین خونه بود.

پس نمی خواست برگردم ویلا. انگار فکرم رو از چشمهای بی فروغم خوند که پوزخندی زد.

-توقع نداری که آدمی به بی چشم و روئی تو رو ببرم پیش خانواده ام؟ هرچند، تو اون خونه هیچ کس منتظر تو نیست!

قلبم شکست وهزار تیکه شد. لبم رو به دندون کشیدم. جز سکوت چکار می تونستم بکنم؟

کلیدها رو گرفت سمتم.

-امیدوارم به سرت نزنه که بیای اونورا چون بقیه مثل من انقدر مهربون و آروم نیستن! خودت همه چی رو خراب کردی … یکم پول تو خونه است، بهتره قبل از تموم شدنش برای خودت کار پیدا کنی.

در و پشت سرش بست. با پاهای لرزون لب باغچه نشستم. نگاهم به در بسته بود اما ذهنم تو گذشته سیر می کرد.

درد توی قلبم بالا و پایین می شد اما حتی توانایی فریاد زدن نداشتم.

دلم نمی خواست با فریاد خودمو خالی کنم چون این قلب باید بیشتر از اینها عذاب می کشید.

به هر سختی بود بدنم رو تا بالا کشیدم و وارد تنها اتاق بالا شدم.

چند تا قرص مسکن از توی کیفم درآوردم و بدون آب بلعیدم.

گوشه ی اتاق مثل جنین توی خودم جمع شدم. دلم می خواست فقط بخوابم؛ خوابی که از چشمهام فرار کرده بود.

کم کم قرص ها تأثیر کردن و به خواب رفتم. یک هفته می شد که تو این خونه ی متروکه اومده بودم.

قرص های مسکنی که برای خواب استفاده می کردم تموم شده بودن. شال و کلاه کردم تا از داروخونه قرص خواب آور بگیرم.

رو به روی آینه ایستادم. نگاهم به دختر رنگ پریده ی تو آینه افتاد. سریع نگاه از آینه گرفتم و از خونه بیرون زدم.

هوا داشت گرم می شد. کوچه باریکه رو رد کردم و وارد خیابون شدم

از داروخانه چند بسته قرص گرفتم و به خونه برگشتم. خواستم در حیاط و ببندم که چیزی مانعش شد.

به عقب برگشتم اما از دیدن هاویر شوکه گامی به عقب گذاشتم. کامل وارد حیاط شد.

نگاهی به خونه و در آخر به وضع اسف بار من انداخت.

-نمیدونستم اون همه محبت من و مامان و بابا میشه مار تو آستین پروردن! چطور تونستی با دائی خودت، کسی که حکم پدرت رو داشت اون کار و بکنی، ها؟! از کی تا حالا انقدر نمک به حروم شدی؟ … از کی انقدر سنگدل شدی که من نفهمیدم؟!

نگاهم به چشمهایی بود که یک روزی با عشق نگاهم می کرد اما الان هیچ حسی تو اون چشمهای زیبا نبود.

قدمی سمتش برداشتم. دلم آغوش مهربونش رو می خواست. گامی به عقب برداشت.

-تو وجودمو سوزوندی اسپاکو … کاری کردی که هر روز آرزوی مرگت رو بکنم. اینجا اومدم تا بهت بگم هر راهی که تا الان رفتی همه اش اشتباه بوده! مقصر مرگ عمه هیچ کس جز اون بابای عزیزت که تو زندانه نیست. چیه؟ نکنه منم باور نداری؟ حق داری، توام تخم و ترکه ی همون پدری!

قلبم انگار تو سینه ام نمی تپید.

-دا .. داری الکی میگی، مگه نه؟ من خودم اون فیلمو دیدم که اون آدم به ویهان گفت باعث مرگ مادرمه.

-تو از هیچی خبر نداری، هیچی!

چرخید از در بره بیرون که مچ دستش رو گرفتم. با خشم دستش و از توی دستم بیرون کشید

نوشته رمان دیازپام پارت ۵۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا