دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان دیازپام پارت ۵۵

رمان دیازپام پارت ۵۵

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

قدمی سمت ماشین در حال سوختن برداشتم. پاهام توانائی سنگینی وزنم رو نداشت. با زانو روی خاک ها افتادم.

قطره اشکی روی گونه های سِر شده ام غلطید. گلومو چنگ زدم و فریادی از ته گلو کشیدم.

تمام اون روزها جلوی چشمهام اومدن. دست بردم و خاک رو چنگ زدم.

“خدایا این همه درد بسمه … خداااا چرا آرومم نمی کنی؟ … چرا منو نمی بینی؟ …”

دستی بازومو چنگ زد.

-پاشو، گریه بسه.

سر بلند کردم و نگاهم رو به آرشام دوختم.

-چرا من؟

کلافه از زمین بلندم کرد.

-بهتره پاشی؛ حوصله ی گریه و ناله ندارم. باید بریم جشن بگیریم.

-یه جا میخوام که تنها باشم بدون هیچ مزاحمی.

-متأسفم، همچین جایی نیست و باید مطیع من باشی.

بازومو از دستش بیرون کشیدم.

-منظورت چیه؟

-از این به بعد هرچی من گفتم همونو باید انجام بدی … حوصله ی ادا اطوار ندارم! میفهمی که؟

خنده ای عصبی کردم.

-اون وقت این تصمیم رو با کی گرفتی؟

بازومو کشید.

-تماشا دیگه بسه؛ بهتره سوار شی و هر چیزی که من میگم رو اطاعت کنی. البته اگه زیادی حوصله سر بر بشی، تو همین بیابون ولت می کنم!

بازومو از توی دستش بیرون کشیدم.

-تو کی هستی؟ اصلاً چرا باید اون فیلم رو آرین برای من بفرسته؟ آرین از کجا فهمید که ویهان مقصره؟

“آه ویهان!”

پوزخندی زد و به ماشینش تکیه داد.

-تو یه احمقی! البته هر چی هستی به نفع من شد. این مدت هم زیادی تحملت کردم.

شوکه نگاهش کردم. اسلحه اش رو درآورد و سمتم گرفت.

-الان جز یه مهره ی سوخته هیچی نیستی و من اصلاً دوست ندارم یه مهره ی سوخته رو دنبال خودم بکشم.

مات شدم. تو دلم فقط دعا می کردم همه چی یه کابوس باشه.

با صدایی که دیگه حتی خودم به سختی می شنیدم لب زدم:

-فقط یه چیز و بگو … آیا مرگ مامانم به دست ویهان …

دیگه نتونستم ادامه بدم.

-خوشحال باش چون قاتل مادرت رو کشتی.

-تو آرین رو از کجا می شناسی؟

-دیگه زیادی شد اما خب، قبل مرگت بد نیست بدونی من به هر آنچه اراده کنم می رسم. یکسال صبر کردم تا خودت با پای خودت سمت ما بیای. راضی کردن اون دختر احمق کاری نداشت؛ زیادی عاشق بود. الان وارث تمام اون ثروت منم، آخه کوچولو بدجور گول خوردی اما خب بد هم نشد، منم کمکت کردم تا بتونی انتقامت رو بگیری.

-پس بابام چی؟

-نگران اون نباش؛ تا یکماه دیگه حکم اعدامش میاد و پَر!

-داری دروغ میگی!

-حالا تصمیم بگیر تیر و کجات بزنم؟ تو قلبت؟ تو پات یا … صبر کن؛ به نظر خودم رو کتفت نزدیک به قلبت. بد نیست یکم راه بری بعد تو همین بیابون بمیری.

حرفهاش اونقدر سنگین بود که پاهام به زمین قفل شده بودن و لبهام و انگار بهم دوخته بودن.

برق پیروزی توی چشمهاش از این فاصله هم مشخص بود.

قلبم نمی زد. بعد از شنیدن حرفهاش قلبم دیگه نمی زد.

چطور تونستم صحبت های این همه سال دائی رو ندیده بگیرم؟

چطور به آدمهایی که یه روزی تا سر حد مرگ اذیتم کرده بودن اعتماد کردم؟

-میدونم الان داری به احمق بودن خودت فحش میدی … کارت رو راحت می کنم.

صدای گلوله تو سکوت بیابون پیچید

درد تا مغز استخونم نفوذ کرد. لحظه ای چشمهام رو بستم و دستم و روی کتفم گذاشتم.

گرمی خون و زیر دستم حس کردم. ناباور سرم و بالا آوردم. اسلحه رو گذاشت پشت کمرش و خونسرد ابروئی بالا داد.

-اینم آخر زندگی دخترعموی عزیزم. نمی خواستم این کار و کنم اما زندگی به من آموخته به آدم های زودباور و احمق نباید اعتماد کنم. خیلی بهت لطف کردم که اینجا رهات می کنم وگرنه باید میدادمت دست داعشی ها؛ دیدی که چقدر حریص دختر هستن!

در ماشین و باز کرد. با صدای تحلیل رفته نالیدم:

-چرا این کار و باهام کردین؟

-اگر اینهمه سرتق بازی در نمی آوردی و از همون اول زمین ها رو می زدی به نام پدرم، الان زنده می موندی و هیچ کدوم از این اتفاقات نمی افتاد.

-تو میدونی چرا ویهان مادرم رو کشت؟

قدمی اومد جلو و رو به روم قرار گرفت.

-ویهان بیچاره؛ اون اصلاً نمی دونست توی اون ماشین مادرت نشسته. قصد ما انفجار ماشین با تو بود اما تو خوش شانس بودی و از ماشین پیاده شدی. لحظه ی آخر پسردائی عزیزت خواست مانع انفجار ماشین بشه اما خب، کسی به حرفش گوش نکرد. چون آقای زرنگ می دونست تو توی ماشین نیستی اما نمیدونست عمه ی عزیزش توی ماشینه و به دست خودش زنده به آتیش کشیده شد.

-یعنی تمام حرفهاتون دروغ بود و ویهان …

پرید وسط حرفم.

-ما فقط کمی حس انتقام رو تو وجودت شعله ور کردیم هرچند که ویهان خودش رو مقصر مرگ مادرت میدونست.

سوار ماشینش شد.

-اون دنیا همو ملاقات می کنین.

با تمسخر دستی رو هوا تکون داد و ماشین با سرعت از خاکی خارج شد

نوشته رمان دیازپام پارت ۵۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا