" /> رمان دیازپام (اسپاکو) پارت76 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان دیازپام (اسپاکو) پارت۷۶

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۷۶

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

“چقدر زود سه سال شد که دیگه ندارمت … که دیگه کنارم نفس نمی کشی … بغلم نمی کنی … حتی صداتو ندارم که وقتایی که دلم برات تنگ میشه بهش گوش کنم”

اشکم روی گونه ام چکید. با صدای زندائی برای نهار رفتم. یک هفته ی پر از سکوت گذشت.

دائی دوباره به مأموریت رفت. هاویر و آشو می اومدن بهمون سر می زدن.

طی این یک هفته زندائی یکبار به خونه ی پیرمرد رفت اما من تنهائی و سکوت خونه رو ترجیح دادم.

باید کاری برای خودم پیدا می کردم. نشستن تو خونه فقط باعث می شد تا بیشتر غرق گذشته بشم.

-زندائی؟

-جانم؟

-میخوام برم سر کار.

-خیلی خوبه.

-خودت میدونی رشته ام طراحیه، به نظرتون شرکتی هست که طراح لباس بخواد؟

-بذار با دائیت مشورت کنم.

خوشحال گونه ی زندائی رو بوسیدم. کار کردن می تونست منو از این وضعیت دربیاره.

بالاخره بعد از چند روز زندائی آدرسی جلوم گذاشت.

-خیلی خوش شانسی؛ این شرکت، یه شرکت بزرگ و معتبره. البته دوست دوران دبیرستانم، شوهر و پسراش رئیس شرکت هستن و چندین شعبه تو داخل و خارج از کشور دارن. برای امروز عصر ساعت ۴ برات وقت ملاقات گرفتم.

نمیدونستم از ذوق و شوق زیاد چیکار کنم.

-واای زندائی، باورم نمیشه … به همین راحتی؟؟

زندائی خندید.

-بله، به همین راحتی!

هاویر روی تخت لم داد.

-اسپاکو خستم کردی، یه چی بردار بپوش دیگه!

-اولین ملاقاته، بعدش من خودم طراح لباسم باید یه چیز درست درمون تنم باشه یا نه؟

-به نظر من تو گونی هم بپوشی قشنگ میشی.

-مراسم خواستگاری نیست که؛ معارفه برای کاره.

سری تکون داد. بالاخره کت مشکی تا زیر باسن و تیشرت سفید، شلوار مشکی برمودا همراه با کفش مشکی پاشنه دار پوشیدم.

هاویر سوتی زد.

-براوو … چه هلوئی شدی دخی جون، ندزدنت!

-نه بابا … من برم که دیرم شد.

-شب یادت نره، شام خونه ی مایین.

-باشه.

بوسه ای روی گونه ی هاویر زدم و سوار ماشین زندائی شدم.

بعد از مدت ها پشت فرمان می نشستم. بالاخره به شرکت رسیدم.

ماشین و نزدیک شرکت پارک کردم و نگاهی به ساختمون بزرگ و مجلل رو به روم انداختم.

“شرکت بزرگ زرین” سری تکون دادم. وارد شرکت شدم. خیلی بزرگ بود و نمیدونستم کجا باید برم.

دختری اومد سمتم.

-با کسی کار دارین؟

-بله، با آقای زرین.

-کدومشون؟

-یعنی چی کدومشون؟

-زرین بزرگ پدر یا پسرها؟ البته فعلاً آقای علی رام هستن.

-با آقای زرین بزرگ.

-همراه من بیاین.

دری رو زد و بعد از چند ثانیه اومد سمتم.

-بفرمائید.

وارد اتاق شدم. مردی از دائی تقریباً بزرگ تر با چشمهای رنگی و موهای جوگندمی پشت میز نشسته بود.

با دیدنم لبخندی زد.

-تو باید خواهرزاده ی رامبد باشی

دانلود تمامی آهنگ های میثم ابراهیمی یکجا

نوشته رمان دیازپام (اسپاکو) پارت۷۶ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا