" /> رمان دیازپام (اسپاکو) پارت 75 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان دیازپام (اسپاکو) پارت ۷۵

رمان اسپاکو یا دیازپام پارت ۷۵

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

همه آماده توی ماشین ها نشستیم. انگار هیچ کس حرفی برای زدن نداشتن. جلوی در خونه ی عمه از ماشین پیاده شدیم.

پرچم های سیاه رو داشتن می زدن و صدای صوت دلنشین قرآن فضای کوچه باغ رو پر کرده بود. کارگرها در تکاپو بودن.

وارد سالن شدیم هنوز از فامیل کسی نیومده بود. لنا به همراه دنیل، پسرش توی سالن بودن. اومد سمتمون.

مردها از خونه بیرون رفتن. خاله و زندائی ها رفتن تا به کارگرهای تو آشپزخونه سر بزنن.

پیرمرد گوشه ی سالن تو سکوت به فکر فرو رفته بود.

چهره اش رو برای اولین بار اندوهگین می دیدم.

کم کم خونه شلوغ شد. فامیل از تمام نقاط شهر خودشون رو رسوندن.

صدای گریه ی کسایی که عاشق عمه خانوم بودن بلند شده بود.

آریا وارد سالن شد. کت و شلوار مشکی همراه با پیراهن مشکی تنش بود.

ویهان و آشو پشت سرش وارد شدن. نگاه آریا بهم افتاد. سری به معنی سلام تکون دادم که متقابلاً برام سر تکون داد که از نگاه تیزبین ویهان پنهان نموند.

قرار شد فردا به خاک بسپارنش تا بقیه ی اقوام هم خودشون رو برسونن.

با اینکه خدمتکارها بودن اما خاله خواست تا بالای سرشون باشیم که چیزی کم و کسر نباشه.

تعدادی از مهمون ها برای خواب موندن و تعدادی به خونه هاشون برگشتن

همه تو مقبره ی خانوادگی منتظر بودیم تا آمبولانس بیاد. کنار هاویر ایستاده بودم.

همه ی اقوام دور و نزدیک اومده بودن. وارد مقبره شد. کت مشکی با شال حریر مشکی روی موهای بازش انداخته بود.

عینک دودیش او برداشت. یاد شب نامزدی و تمسخر توی چشمهاش افتادم.

هیچ وقت هیچ کس چیزی ازش نگفته بود؛ اینکه هنوزم عقد ویهان هست یا نه!

صدای زمزمه ی هاویر کنار گوشم بلند شد.

-دختره ی نچسب، با چه روئی اومده؟

رفت سمت مادر ویهان. نیم نگاهی بهم انداخت. عمه رو آوردن. صدای گریه ی همه بلند شد.

با دیدن عمه بغضم شکست و اشک گونه هام رو خیس کرد.

آریا به همراه ویهان عمه رو توی قبر گذاشتن. آرین سمت قبر رفت و با صدا شروع به گریه کرد.

ویهان از قبر فاصله گرفت. آریا دستش و دور شونه های آرین حلقه کرد.

توی کیفم دنبال دستمال بودم اما انگار فراموش کرده بودم بردارم.

دستی با دستمال به سمتم دراز شد. چشمهای اشکیم بالا اومد و نگاهم به ویهان افتاد.

-بگیر دستمال رو، حوصله ی فین فین ندارم!

دستمال رو ازش گرفتم و تشکری زیر لب گفتم. با فاصله کنار ایستاد. قلب بی جنبه ام شروع به تپیدن کرد.

از زیر چشم نگاهش کردم. مثل همیشه ساکت و آراسته.

مهمون ها قرار شد برای نهار به مسجد محله بیان؛ جائی که همه عمه رو می شناختن.

ویهان به همراه آریا زودتر حرکت کرد

هنوز ایستاده بودم و نگاهم خیره ی قبر عمه بود. کسی که زودتر از خودم متوجه احساسم شد.

دستمالی که ویهان داده بود رو توی دستم فشردم. دو جفت کفش زنانه جلوی دیدم رو گرفت.

سرم و بالا آوردم. آرین با پوزخند نگاهی بهم انداخت.

-فکر نمی کردم برگردی!

سکوت کردم.

-نمیذارم ویهان و از من بگیری … اون مال منه!

دست چپش رو بالا آورد و انگشت حلقه اش رو جلوی چشمم گرفت.

-نگا، حلقه اش هنوز توی دستمه … یکسال بیشتر از شب عقدمون میگذره! دوستم داره که طلاقم نداده.

پوزخندی زدم با اینکه از شنیدن حرفهاش دلم خون بود.

-اگر زن عقدیشی پس چرا این یکسال رو نبودی؟!

-اونش به خودم مربوطه، بهتره خیال خام برنداری چون ویهان مال منه! حتی رفتنت تو شب عقدمون باعث نشد جشن بهم بخوره. الان هم برگشتم تا زندگیم رو محکم بگیرم.

از کنارم رد شد. حالا معنی سکوت هاویر رو می فهمیدم که چرا هیچ حرفی راجب آرین نمی زد.

پس زن عقدی ویهان بود! قلبم داغ شد و آتیش گرفت. کسی توی سرم فریاد زد “ویهان از اولم مال تو نبود! “

-اسپاکو، چرا وایستادی؟ بیا بریم.

دنبال هاویر کشیده شدم اما تمام فکرم پیش صحبت های آرین بود.

خوب بلد بود چطور ریشه های طرف مقابلش رو با حرفهاش بسوزونه

سمت مسجد محله حرکت کردیم. حرفهای آرین به فکر فرو بردم. همون نیمچه امیدی هم که داشتم پرید.

هر بار که می خواستم احساساتم رو از پوسته اش بیرون بیارم، اتفاقی می افتاد که باعث می شد سر باز نکرده دوباره وارد پوسته اش بشه.

آرین کنار خاله اش، مادر ویهان، نشسته بود. بالاخره مراسم تمام شد و همه رفتن. دوباره به خونه ی عمه برگشتیم.

از دیدن خونه ای که دیگه عمه خانوم، اون زن مهربون، توش نبود اندوهی روی قلبم می نشست.

بالاخره سوم عمه هم تمام شد و همه سر زندگیشون برگشتن.

طی این سه روز به ندرت ویهان رو می دیدم. از نظرم همه چی تموم شده بود.

کم کم وقتش بود که با دائی صحبت کنم و از خونه ی پیرمرد بریم. یک هفته گذشت. با دائی صحبت کردم.

قرار شد همین اطراف خونه ای برامون آماده کنه. اول پیرمرد قبول نمی کرد. نمیدونم دائی چی بهش گفت که قبول کرد!

خیلی زود خونه ای زیبا نزدیک به خونه ی هاویر خریداری کردیم.

همراه زندائی و هاویر وسایل خونه رو به نحو احسنت چیدیم.

چمدون کوچکم رو جمع کردم. نگاهم به گردنبند اهدائی ویهان افتاد. خیلی وقت بود گردنم نکرده بودمش.

داخل کیفم گذاشتمش و از اتاق بیرون اومدم. پیرمرد توی اتاقش بود. پوزخند تلخی روی لبهام نشست

هیچ وقت نفهمیدم برای چی انقدر از من متنفر بود! با فرانک و فرانگیز و بقیه خداحافظی کردم.

هنوز از حیاط بیرون نیومده بودم که آرین وارد حیاط شد و نگاه تحقیرآمیزی بهم انداخت.

قدمی اومد سمتم.

-خوبه، دختر زرنگی هستی! فهمیدی خیلی وقته تو این خونه جائی نداری و خودت داری میری!

-گفتم برم ببینم تو تا کی میخوای منتظر ذره ای توجه از سمت ویهان بمونی! میدونی، مهم نیست همه ی اهالی این خونه تو رو می خوان، مهم اصلی کاری هست که هیچ رغبتی به تو نداره!

صورتش رنگ عوض کرد.

-بهت نشون میدم ویهان مال کیه!

-تونستی به دست بیاریش مال خودت.

از در بیرون اومدم. آژانس جلوی در منتظرم بود. همزمان ماشین ویهان پشت سر آژانس رو ترمز زد.

راننده چمدون رو تو صندوق گذاشت. ویهان نگاهی به ماشین و نگاهی به من انداخت. خواست بره داخل.

-میشه یه لحظه وایستی؟

برگشت و رو به روم قرار گرفت. نفسم و بیرون دادم تا بلکه این قلب لعنتی آروم بگیره.

-این مدتی که اومدم خیلی خواستم باهات صحبت کنم اما متوجه شدم تو دوست نداری هیچ توضیحی رو بشنوی! فقط میخوام بدونی من نمک نشناس نیستم و هیچ کدوم از محبت هایی که در حقم کردی رو فراموش نکردم. هر آدمی امکان داره اشتباه کنه!

-اون کلیپ، سکوت تو اون شب، خشم زیاد من … همه ی اینا باعث شد تا من راهمو اشتباه برم و تصمیم اشتباه بگیرم.

پوزخند تلخی زدم.

-همینطور دیدن پدری که اینهمه سال فکر می کردم مرده اما زنده بود و نجاتش از منی که دخترش بودم مهم تر بود، باعث شد بیشتر سمت بیراهه ای که برای خودم ساخته بودم برم. الانم قبل از رفتن خواستم بدونی از اینکه زنده هستی خیلی خوشحالم و برات کنار آرین آرزوی خوشبختی می کنم.

بغض گلومو چنگ زد. سریع رو صندلی عقب جا گرفتم.

-حرکت کنید آقا …

راننده حرکت کرد. ویهان هنوز کنار در ویلا ایستاده بود. باید این حرف ها رو میزدم؛ حداقل یکبار برای کسی که همه جا ناجیم بود.

تا زمانی که کنارم بود احساس غریبی و تنهائی نمی کردم. میدونستم مقصر مرگ مامان ویهان نیست.

جلوی در از ماشین پیاده شدم. نگاهی به خونه ای که قرار بود خونه ی جدیدم بشه انداختم.

میدونستم برای مدت ها توی این خونه احساس غریبی می کنم اما باید عادت می کردم.

چه خوبه که آدمها به هر چیزی عادت می کنن. بعضی چیزها شاید بشه حسرت اما بهش عادت می کنی و اون حسرت تو یه گوشه از صندوقچه ی قلبت می مونه.

اتاقم رو به حیاط بود. با کمک هاویر یه اتاق ساده به رنگ سفید طوسی درآورده بودیم.

قاب عکس دو نفری خودم و مامان و روی میز گذاشتم.

دستی به لبخند زیباش کشیدم. کمتر از یکماه تا سومین سالگردش مونده بوده

نوشته رمان دیازپام (اسپاکو) پارت ۷۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا