" /> رمان دلربا پارت ۹ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت ۹

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

با لبخند مزحکی به سمت عمه برگشتم و با تپه تپه پرسیدم:
_چ…چ…چه طور…!
عمه لبخند زد و جواب داد:
_آخه چهرش برام خیلی آشنا بود…از موقعی که دیدمش هی می خوام راجبش ازت بپرسم اما وقت نمیشه.
دلم می خواست فقط اون لحظه توی صورت عمه داد بزنم:
_آخه الان چه موقع پرسیدن همچین سوالیههههههههههه…! اون هم جلوی این بشر که به خون سورن تشنس.
دانیال که تا اون لحظه موشکافانه به مکالمه من و عمه گوش سپرده بود،متعجب پرسید:
_عمه شما استاده دلربا کجا دیدید…؟
دهن باز کردم تا خودم ماجرا برای دانیال توضیح بدم اما پشیمون شدم.
با این کار بدتر حساس ترش می کردم.
عمه وقتی دید من چیزی نمیگم مفصل شروع کرد به توضیح دادن ماجرا.
حتی این موضوع رو هم که من و سورن رو جلوی در خونش در حال بحث از توی آیفون دیده بود رو هم از قلم ننداخت و کامل برای دانیال توضیح داد.
بعد از حرفای عمه،قیافه دانیال دیدنی بود…!
چنان اخمی میون ابروهاش جا خوش کرد که از ترس رعشه به تنم افتاد.
با همون اخمش رو کرد سمت من و پرسید:
_تو با استادت دم دره خونه عمه چیکار می کردی دلربا…؟
به سختی آب دهانم رو قورت دادم و گفتم:
_امروز که دیدی ماشین نداشتم…برعکس شانس گند منم بارون بارید و هر چی منتظر تاکسی دم دانشگاه ایستادم نیومد که نیومد…دیگه استادم منو دید و لطف کرد رسوندم.
دانیال:چرا نگفتی برسونتت خونه…؟
دست و پام رو گم کردم و با من من گفتم:
_اممممم…آخه…گفتم شاید…راهش دور بشه.
فقط گنگ نگاهم کرد و چیزی نگفت.
معلوم بود حرفای من رو به هیچ عنوان باور نکرده.
از جاش بلند شد و بعد از تشکر بابت غذا به سمت در رفت.
هنوز به در نرسیده بود که صداش طنین انداخت:
_دلربا من پایینم زود بیا.
و بعد از خداحافظی با عمه، از پله ها پایین رفت.
با استرس بارونیم رو که تقریبا خشک شده بود از روی مبل برداشتم و پوشیدم.
خواستم به سمت در برم که نگاهم جلب عمه شد.
یه جور غمگین و با بغض بهم زل زده بود که به فکر خوندن فاتحم افتادم…!

با اینکه خیلی از دست عمه به خاطر سوال نا به جایی که پرسیده بود، دلخور بودم اما باهاش خداحافظی کردم و بعد از سر کردن شالم از پله ها پایین رفتم.
کفشامو پوشیدم و از خونه عمه بیرون زدم و به سمت ماشین دانیال که دم خونه پارک شده بود دویدم.
دره ماشینو باز کردم و سوار شدم که دانیال بودن هیچ حرفی راه افتاد.
یه حسی بهم می گفت این سکوتش آرامش قبل از طوفانه.
مدتی بین مون سکون حکم فرما بود تا بالاخره گفت:
_دیگه نبینم سوار ماشین غریبه بشیاااا…حتی اگر اون شخص استادت باشه.
چیزی نگفتم که با لحن جدی تری ادامه داد:
_با تو دارم حرف می زنماااا.
کلافه گفتم:
_شنیدم…اما داری حرف زور می زنی.
دانیال:برای چی حرف زور…؟
با اخم بهش زل زدم و آروم زمزمه کردم:
_وقتی تاکسی نبود باید اون وسط زیره بارون چیکار می کردم…؟
نیم نگاهی سمتم انداخت و بعد دوباره تموم حواسش رو به رانندگیش داد.
این تاخیر و درنگش نشون میداد که جوابی نداره که بده.
نیمچه لبخندی زدم و فاتحانه گفتم:
_دیدی…حتی اگر خودتم توی وضعیت من بودی حداقل ترجیح میدادی سوار ماشینه یه فرد آشنا بشی تا یه غریبه.
دانیال:صبر می کردی بارون بند بیاد.
تقریبا متعجب داد زدم:
_جانممممممم…؟؟؟
لبخند بدجنسی زد و پرو پرو ادامه داد:
_اصلا یه زنگ می زدی به من تا میومدم دنبالت.
دست به سینه نشستم و به پشتی صندلی تکیه دادم.
بحث کردن با این بشر بی فایده بود.
مثل بابا همیشه حرف خودش رو می زد.
به عمارت که رسیدیم،برای اینکه با بابا روبه رو نشم به سرعت خودمو به اتاقم رسوندم.
لباسامو عوض کردم و روی تخت ولو شدم.
همین که چشمامو روی هم فشردم تا بخوابم،چهره اون دختر دوباره برام اکو شد…!
نمی دونم چرا احساس می کردم میشناسنمش اما هرچی سعی می کردم به یادم بیارم کجا دیدمش یا اصلا کی هست، به در بسته می خوردم.

صبح کمی زودتر از خواب بیدار شدم و بعد از اینکه حسابی به خودم رسیدم،راهی دانشگاه شدم.
به سرعت ماشینمو داخل محوطه دانشگاه پارک کردم و خودمو به کلاس رسوندم.
همین که وارد کلاس شدم،دیدم که هیچکس داخل کلاس نیست و کاملا خالیه…!
خواستم برگردم و دوباره شماره ی کلاسمو چک کنم اما با بسته شدن ناگهانی دره کلاس وحشت زده به عقب برگشتم.
با دیدن چهره متعجب سورن ناخوداگاه یه قدم عقب رفتم.
سورن حتی بیشتر از من به خاطر این وضعیت جا خورده بود…!
بالاخره به خودش اومد و حیرتش جاشو به اخم ریزی داد.
کلافه پرسید:
_تو اینجا چیکار می کنی…؟
دست به سینه ایستادم و طلبکارانه گفتم:
_من باید این سوالو ازت بپرسم…!
گنگ نگاهم کرد که ادامه دادم:
_من این ساعت با استاد پاک کلاس دارم اما حالا که وارد کلاس شدم میبینم که به کل خالیه و هیچ دانشجوی دیگه ای جز من اینجا نیست.
متفکرانه به اطراف زل زد و ناگهان با عصبانیت غرید:
_همش یه نقشس…!
و بعد به سرعت پشتشو به من کرد و از کلاس خارج شد.
متوجه منظورش نشدم برای همین دنبالش به راه افتادم و با قدم های بلند خودمو بهش رسوندم.
در حالی که داشتم قدم به قدم کنارش حرکت می کردم متعجب پرسیدم:
_چیشده…؟ منظورت از نقشه چیه…!
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
_هنوز نمی دونم…! ولی به نفعته الان از من فاصله بگیری.
مغموم پرسیدم:
_آخه چرا…؟میشه یه جوری توضیح بدی که منم متوجه بشم.
کناره اتاق مدیر از حرکت ایستاد و به چهره نگرانم زل زد.
جدی گفت:
_کسی که طوری برنامه ریزی کرده که من و تو، توی یک کلاس خالی با هم روبه رو بشیم حتما یه نقشه ای از این کارش داشته.
دهن باز کردم تا دوباره بازش سوال بپرسم اما بی توجه به نگرانی من وارد اتاق مدیر شد و دروهم پشت سرش بست.
حالا من مونده بودم با یک ترس بی حد و مرز و سوالای پی درپی که مدام به ذهنم خطور می کردن.
تا آخر ساعاتی که امروز کلاس داشتم منتظر سورن ایستادم تا باهاش حرف بزنم اما نشد…!
اصلا انگار سره هیچ یک از کلاساش حاضر نشده بود و داخل دانشگاه هم نبود.
ناچارا وقتی دیدم نمی تونم پیداش کنم سوار ماشینم شدم و برگشتم به عمارت.
ماشینو داخل باغ پارک کردم و به سرعت خودمو به ساختمون عمارت رسوندم.
مشغول در آوردن کفشام بودم که همون لحظه ماشینه دانیال هم وارد باغ شد…!
معمولا سابقه نداشت که این موقع از روز برگرده خونه.
کفشامو داخل جا کفشی قرار دادم و خواستم وارده سالن بشم که با صدای عصبی دانیال سره جام میخکوب ایستادم.
دانیال:وایسا…!
هراسان به سمتش برگشتم که با قدم های بلند خودشو به من رسوند و در میلی متریم ایستاد.
خش دار گفت:
_اصلا ازت توقع نداشتم دلربا…اصلا.
متعجب یه تای ابروم رو بالا انداختم و پرسیدم:
_داری راجب چی حرف می زنی دانیال…؟
سری از روی تاسف تکون داد و تقریبا داد زد:
_راجب اون حروم زاده ای که توی دانشگاه باهاش لاس می زنی.
با تموم شدن جملش احساس کردم دنیا داره دوره سرم می چرخه و پاهام تحمل سنگینی وزنم رو نداره.
به سختی آب دهانم رو قورت دادم و با تپه تپه گفتم:
_چ…چی…میــ…گی…!
پوزخند صدا داری زد و کلافه غرید:
_برای من نقش بازی نکن… چون خوب می دونی که دارم درمورد چی و چه کسی حرف می زنم…!
و بعد از داخل کیف چرمیش چندتا عکس بیرون کشید و به سمتم گرفت.
با دستای لرزون عکسا رو ازش گرفتم و نگاهی بهشون انداختم.
عکس من و سورن توی همون کلاس خالی…!
با ترس سراغ عکس بعدی رفتم که صداش طنین انداخت:
_با وجود این عکسا دیگه نمی تونی چیزیو حاشا کنی.

نوشته رمان دلربا پارت ۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا