" /> رمان دلربا پارت ۸ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت ۸

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

پشت سرشون وارد خونه شدم و درو هم بستم.
پله ها رو بالا رفتم و مقابل دره ورودی سالن ایستادم.
کفشامو در آوردم و وارد سالن شدم که دیدم سورن خیلی ریلکس روی یکی از مبل هایی که درست کنار شومینه قرار داره نشسته.
با حرص گفتم:
_بد نگذره…!
لبخند بدجنسی زد و گفت:
_اگه یه چایی هم برام بیاری که دیگه عالی میشه.
دهن باز کردم تا چیزی بگم که همون لحظه عمه با یه سینی چایی از آشپزخونه بیرون اومد.
سینی مقابل سورن قرار داد که سریع با چابلوسی گفت:
_خیلی ممنون…راضی به زحمت نبودم.
عمه: خواهش می کنم…قابل تورو هم نداره.
با اخم به هردوشون زل زدم که عمه به سمتم برگشت و گفت:
_آخ آخ دلربا تو که خیس خالی شدی…برو دختر لباساتو عوض کن تا سرما نخوردی.
نمی خواستم عمه رو با سورن تنها بزارم چون می ترسیدم توی این فاصله سورن از زیر زبون عمه آدرس عمارتو بیرون بکشه.
بارونیمو از تنم در آورد و باهمون بلوز بافتی که زیرش پوشیده بودم روی یکی از مبل ها نشستم.
خواستم شالمم از سرم در بیارم اما پشیمون شدم.
عمه آدم متدین و دین داریه…
اگه شالمو جلوی سورن در بیارم حتما بهم گیر میده.
بدون اجازه یکی از چایی هارو از داخل سینی برداشتم و جرعه ای ازش نوشیدم.
همون لحظه سورن استکان خالیشو داخل سینی قرار داد و از جاش بلند شد.
به سمت در قدمی برداشت که عمه به دنبالش رفت و گفت:
_عه کجا…؟
سورن:باید برم گفتم که کار دارم…ممنونم بابت چایی.
و بعد به سمت در رفت.
عمه هم برای بدرقش پشت سرش به راه افتاد.
اما من همون طور بیخیال مشغول نوشیدن چاییم شدم.
حتی باهاش خداحافظی هم نکردم.
بعد از رفتن شون، از جام بلند شدم و خواستم به سمت آشپزخونه برم که نگاهم جلب میزی شد که سینی چایی روش قرار داشت.
این آیفون ایکس مال سورن نبود…؟

یعنی اینقدر سر به هواس که گوشش رو جا گذاشته…!
کنجکاو به سمت گوشیش رفتم و از روی میز برش داشتم.
قفل صفحشو فشار دادم که عکس دختر زیبایی روی بک گراند گوشش نمایان شد.
چشمای آبی و موهای طلایی اون دختر اینقدر جذاب بود که هر چشمی رو مجذوب خودش می کرد.
قفل صفحه دوباره فشار دادم و با عجله به سمت پله ها رفتم.
قبل از اینکه سورن از خونه خارج بشه به سمتش دویدم و تقریبا داد زدم:
_هی…صبر کن…!
متعجب هر دوشون به سمتم برگشتن که مقابل سورن ایستادم و گوشیشو به سمتش گرفتم.
در حالی که نفس نفس می زدم گفتم:
_ایـ…نو…جا…گذا…شتی.
گوشیشو از دستم گرفت و زیر لب تشکر کرد.
همین که خم شد تا کفشای مارک مردونش رو بپوشه،پشتمو بهش کردم و از پله ها بالا رفتم.
وارد سالن که شدم مثل وحشی ها شالمو از سرم در آوردم و دستی به موهای نم دارم کشیدم.
مقابل آیینه بزرگی که در سالن قرار داشت ایستادم و به تصویر خودم در آیینه زل زدم.
ناخوداگاه چهره اون دختر مقابل چشمانم حکاکی شد…!
واقعا من کجا و اون کجا…
موهای من به خاطر مِش دخترانه ای که کرده بودم جذابیت پیدا کرده بود اما اون دختر انگار موهاش خدادادی به رنگ طلایی بود.
چشمای اون دختر به رنگ اقیانوس بود اما در چشمان من حاله ای از عسلی موج می زد.
نمی دونم چرا برای یک لحظه اونقدر به اون دختر حسودیم شد…!
حتما برای سورن خیلی مهم بودش که عکسشو روی بک گراند گوشیش گذاشته بود.
تا حدودای ساعت هفت شب مهمون خونه ی عمه بودم که بالاخره راس ساعت سر و کله ی دانیال هم پیدا شد.
با کلی اصرار عمه،قبول کرد که برای شام بمونه.
بعد از اینکه شام رو در سکوت خوردیم بلند شدم تا ظرفا رو به سمت آشپزخونه ببرم اما با سوالی که عمه پرسید میخکوب شده سره جام ایستادم.
عمه:راستی دلربا اسم این استادت چی بود…؟

نوشته رمان دلربا پارت ۸ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا