" /> رمان دلربا پارت ۶ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت ۶

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

آخه چرا دانیال به من نگفت که این مهمونی متعلق به شاهرخههههه…
اگه می دونستم که عمرا پامو توی این خراب شده میزاشتم.
همین که وارد سالن عمارت شدیم،بازو دانیال رو کشیدم که کلافه به سمتم برگشت.
صدای بلند موزیکی که پخش بود اجازه نمیداد صدا به صدا برسه.
سرمو نزدیک گوشش بردم و طوری که بشنوه گفتم:
_من برم لباسمو عوض کنم.
دانیال:باشه…من و بابا سره اون میز بزرگه هستیم،زود بیا.
چیزی نگفتم و خیلی سریع ازش فاصله گرفتم و خودمو توی جمعیت گم و گور کردم.
حقیقتا عوض کردن لباس بهونه بود تا همراه دانیال و بابا سره میزی که شاهرخ نشسته بود نرم.
با اون برخوردی که اونشب سره میز قمار با شاهرخ داشتم،اگر من رو میدید قطعا بیچارم می کرد.
به سمت یکی از اتاقا رفتم و بعد از تعویض لباسم دوباره به سالن برگشتم.
خوشبختانه کل فضای طبقه پایین تاریک بود و فقط رقص نورهای رنگارنگ کمی سالنو روشن نگه داشته بودند.
باید حدود یک ربعی وقت کشی می کردم و بعد به بهونه دل درد برمی گشتم خونه…
به سمت دختر و پسرایی که سرمست وسط پیست می رقصیدن رفتم و گوشه ای که کمی خلوت تر بود ایستادم.
چشم چرخوندم و بین میز ها دنبال دانیال گشتم و بالاخره بعد از مدت تقریبا کوتاهی پیداش کردم.
بابا و دانیال روبه روی سه مرد دیگه نشسته بودن و نمی دونم چرا عصبی به نظر می رسیدن.
به چهره اون سه مرد زل زدم.
دوتا نفرشون رو میشناختم.
شاهرخ و همکارش کیان…!
اما چهره نفر سوم برام گنگ بود.
تا به حال ندیده بودمش.
سعی کردم با لب خوانی متوجه بشم که چی دارن میگن اما ناگهان با قرار گیری دستی روی شونه برهنم ترسیده جیغ خفیفی کشیدم و به سمتش برگشتم.

دستشو روی دهانم گذاشت و عصبی پچ زد:
_مگه لو لو دیدی که جیغ می زنی دختره ی فوضول…!
با دیدن چهره ی آشناش،عصبی دستشو از روی دهانم پس زدم و گفتم:
_صد رحمت به لولو…والا هرکی که تورو ببینه صد درصد دستشویی لازم میشه.
پوزخند زد و گفت:
_اگه سرت تو کار خودت باشه و اینقدر تو کار دیگران فوضولی نکنی،مطمئنا دستشویی لازم هم نمیشی…!
متوجه منظور حرفش نشدم.
گنگ پرسیدم:
_چی داری میگی مال خودت…؟ فوضولی تو کار کی…؟
به میزی که دانیال و بابا نشسته بودند اشاره کرد و با طعنه گفت:
_فکر می کردم با گندی که توی مهمونی قبلی شاهرخ زدی دیگه اینورا پیدات نشه.
حالا متوجه منظورش شدم…
پس خیلی وقت بود که من رو زیر نظر گرفته بود…
نفس عمیقی کشیدم و حرفو عوض کردم و پرسیدم:
_اصلا وایسا ببینم تو اینجا چیکار می کنی…؟ چرا منو زیر نظر گرفتی…!
دستمو بین انگشتای مردونش گرفت و درحالی که من رو کشون کشون دنبال خودش می برد گفت:
_بریم یه جای خلوت تر صحبت کنیم.
باهاش مخالفتی نکردم.
هرچی از اینجا دورتر میشدم به نفعم بود.
از دره سالن عمارت خارج شد و گوشه ای از باغ،نزدیک درخت کاجی ایستاد.
دستمو با حرص از توی دستش بیرون کشیدم و طلبکارانه گفتم:
_دستمو شکوندی…!
به درخت تکیه داد و چیزی نگفت.
سکوتشو که دیدم مچ دستمو ماساژ دادم و دوباره پرسیدم:
_نگفتی اینجا چیکار می کنی جناب استاد…؟
دستی میون موهای خوش حالت و مشکی رنگش کشید و گفت:
_شاهرخ من و پدرمو به این مهمونی دعوت کرد.

نیم نگاهی به سمتم انداخت و وقتی قیافه متعجب منو دید ادامه داد:
_اگه می دونستم که پدرت و دانیال و صد البته تو هم به این مهمونی دعوت شدید عمرا اگر پامو اینجا می زاشتم…همین جوریشم تو دانشگاه به زور تحملت می کنم.
اینقدر از حرفاش عصبی شدم که یعنی می خواستم فقط بگیرمش و به شش قسمت مساوی تقسیمش کنم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودط مسلط باشم.
من نباید جلوی این بشر ضعفی از خودم نشون میدادم.
قدمی به سمتش برداشتم و پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:
_من هم علاقه ای به دیدن تو ندارم…برای همینه که می خوام واحدی که به تو دارمو حذف کنم…!
برخلاف تصورم اصلا جا نخورد.
همون طور اخمو نگاهم کرد و گفت:
_خوب کاری می کنی.
چیزی در جوابش نگفتم و فقط لبخند هیسرتیکی زدم.
حرصی پشتمو بهش کردم و خواستم به سمت عمارت برگردم که صداش طنین انداخت:
_کجا…؟ بری داخل احتمال لو رفتنت خیلیه.
روی پاشنه کفشم چرخیدم و به سمتش برگشتم و گفتم:
_میگی چیکار کنم…؟ تا آخر مهمونی همین طوری توی این هوای سرد بیرون بایستم…؟
تکیشو از درخت گرفت و به سمتم قدم برداشت.
در فاصله کمی از من ایستاد و نزدیک گوشم پچ زد:
_برگرد به عمارتتون…اینجا امشب یه خبرایی میشه که تو نباشی خیلی بهتره.
یه تای ابروم بالا انداختم و متعجب پرسیدم:
_چه خبرایی…؟
دهن باز کرد تا جوابمو بده اما با بلند شدن صدای عربده دانیال به کل پشیمون شد…
وحشت زده به سمت دانیال برگشتم که فقط چند گام با رسیدن به ما فاصله داشت.

درست روبه روی من ایستاد و توی صورتم داد زد:
_به بهونه لباس عوض کردن من و بابا رو پیچوندی تا بیای پیش این آشغال…؟
جملش که تموم شد برای ثانیه ای احساس کردم نفسم قطع شد…!
ترسیده با تپه تپه گفتم:
_نه به خدا…مــ…
دانیال:هیسسسسس…فقط دهنتو ببند.
دوباره خواستم چیزی بگم و از خودم دفاع کنم اما سورن پیش دستی کرد و گفت:
_یکم عقلتو به کار بنداز…خواهرت از کجا باید منو بشناسه که بیاد سمتم…؟
نگاهشو از من دزدید و به سورن دوخت.
قدمی به سمتش برداشت و خصمانه نگاهش کرد.
خدا خدا می کردم که دعواشون نشه…
چند ثانیه ای در سکوت فقط بهم زل زدن و چیزی نگفتن.
انگار با چشماشون داشتن برای هم خط و نشون می کشیدن.
بعد از کمی درنگ دانیال رو کرد سمت من و کلید ماشینش رو از داخل جیب کتش در آورد و به سمتم گرفت.
جدی گفت:
_برو خونه.
_اما…
داد زد:
_گفتم برو خونه…از اولم نباید تو رو به اینجا میاوردم.
چیزی نگفتم و کلیدو ازش گرفتم.
پشتمو بهش کردم و خواستم به سمت داخل عمارت برم تا پالتو و وسایلمو بردارم که صداش بلند شد:
_من وسایلتو برات میارم…تو الان فقط برو خونه و وقتی رسیدی به نگهبان بگو که بیاد دنبال من و بابا.
باشه ای گفتم و به سمت ماشین حرکت کردم.
سوار ماشین شدم و روشنش کردم.
از عمارت شاهرخ بیرون زدم و وارد خیابون اصلی شدم.
به عمارت خودمون که رسیدم،چندین بار پی در پی بوق زدم تا بالاخره یکی از نگهبان ها در بزرگه عمارتو باز کرد.
عصبی پامو روی پدال گاز فشار دادم و وارد باغه عمارت شدم.
ایقدر تمام فکرم درگیر سورن و دانیال بود که نمی تونستم به هیچ وجه تمرکز کنم و نزدیک بود ماشینو به دیوار بزنم.
ته دلم فقط خدا خدا می کردم که اتفاق بدی نیوفته…

تا نیمه های شب تو اتاقم بیدار موندم تا بابا و دانیال برگردن اما خبری ازشون نشد.
هرچی هم بهشون زنگ می زدم جواب نمیدادن.
دیگه رسما نگران شده بودم و نمی دونستم چیکار کنم…!
ته دلم شور می زد که مبادا اتفاق بدی براشون افتاده باشه.
آخر سر دیگه دووم نیاوردم و خواستم لباس بپوشم و به اون مهمونی کوفتی برگردم که همون لحظه صدای باز شدن دره سالن توجهم رو جلب کرد.
شتاب زده به سمت دره سالن دویدم که با چهره درهم دانیال و بابا مواجه شدم.
بابا نیم نگاهی به من انداخت و بدون هیچ حرفی به اتاقش رفت.
اما دانیال برعکس بابا با خشم به سمتم اومد.
شونه هام رو بین دستای قدرمتندش گرفت و بی مقدمه پرسید:
_با اون عوضی داشتی راجب چی حرف می زدی…؟
خودمو زدم به اون راه و گنگ گفتم:
_عوضی…!
غرید:
_همونی که توی باغ عمارت شاهرخ من باهاش بحثم شد…می دونی اون کیه…؟
_اون اومد جلو و سره حرفو باز کرد…من فقط رفته بودم توی باغ تا کمی هوا بخورم.
فقط با تردید نگاهم کرد…!
هنوزم به من شک داشت.
آروم آب دهانم رو قورت دادم و پرسیدم:
_مگه اون پسر کی بود که تو با دیدنش عصبی شدی…؟
شونه هام رو رها کرد و ازم کمی فاصله گرفت.
با لحن آروم تری گفت:
_اشتباه بزرگی کردم که تورو به مهمونی شاهرخ بردم…دلم نمی خواست اون عوضی تورو بشناسه.
با اینکه خیلی خوب متوجه منظورش شدم اما باز هم برای از بین بردن شکش پرسیدم:
_کی نباید من رو بشناسه…!
تلخ جواب داد:
_اون شخصی که توی باغ دیدیش اسمش سورن تهرانیه…پسره سهراب تهرانی…من خبر نداشتم که اونا هم توی مهمونی حضور دارن وگرنه عمرا همچین ریسکی نمی کردم و دنبال خودم به اون مهمونی نمی کشوندمت…هرچی اونا درمورد ما کمتر بدونن به نفع مونه.
بیچاره دانیال…!
خبر نداشت که من خیلی وقته سورن رو میشناسم…

قدمی به سمت دانیال برداشتم و هول شده گفتم:
_من یه چیزایی رو نمی فهمم دانیال…!
دانیال:چه چیزایی…؟
دستی میون موهای آشفتم کشیدم و جواب دادم:
_من خیلی وقته از صحبت های بابا و تو متوجه شدم که با سهراب تهرانی و باندش مشکل دارید اما این موضوعی که میگی نباید درمورد من چیزی بدونن یکم گیجم کرده…!
بی توجه به حرفام گفت:
_خوابت نمیاد…؟
سرمو به معنای نه بالا انداختم که ادامه داد:
_پس بشین تا برات همه چیو تعریف کنم.
لبخند زدم و سریع به سمت یکی از مبل های سلطنتی رفتم و روش نشستم.
دانیال هم درست کنارم روی مبل نشست.
منتظر نگاهش کردم که لب های خشکش رو تر کرد و گفت:
_ببین چه دوست و چه دشمنای بابا،هیچ کدوم نمی دونن که بابا یه فرزند دختر هم داره.
گنگ گفتم:
_چی…! یعنی نمی دونن که من دخترشم…؟
ابرویی بالا انداخت و زمزمه کرد:
_نه…به هیچ عنوان نمی دونن…همشون فکر می کنن که امیر سالار بزرگ مهر (پدر دلربا و دانیال) فقط یک پسر داره که اون پسر هم منم.
_اما اخه چرا…؟ چرا نخواستید کسی بدونه که من هم جزئی از خانواده بزرگ مهر هستم…؟ چرا هویت من رو پنهان کردید…؟
گونم رو آروم کشید و گفت:
_احمق جون ما هویت تورو پنهان نکردیم…اگه پنهان کرده بودیم که با یه زندانی هیچ تفاوتی نداشتی…فقط من و بابا نزاشتیم که بعضیا متوجه تو بشن چون دلمون نمی خواست اتفاقی که برای مامان افتاد دوباره تکرار بشه.
یاده حادثه ای که برای مامان پیش اومد قلبم رو به درد آورد.
سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم که دانیال متوجه اندوهم شد و تند گفت:
_اگه من و بابا برات یه سری محدودیت ها مشخص کردیم فقط به خاطر خودته دلربا…اگه بابا مخالف مهمونی های شبانه تو فقط به خاطره اینه که دوستت داره و نگرانته، می ترسه تورو هم از دست بده…مرگ مامان برای هممون یه ضربه بزرگ بود و هیچ کدوممون دوست نداریم که اون اتفاق دوباره تکرار بشه.
باز هم چیزی نگفتم که زیر لب غرید:
_اما امشب سورن تهرانی متوجه تو شد و مطمئنم این موضوع خیلی برامون گرون تموم میشه.

سرمو بالا آوردم و خواستم بگم اون خیلی وقته متوجه هویت من شده اما پشیمون شدم.
حوصله ی عصبانیت و بحث با دانیال رو نداشتم.
دستی به چشمان نم دارم کشیدم و اشکای سمجی که هر لحظه می خواستن ببارن رو پس زدم.
آروم پرسیدم:
_الان چی میشه…؟ اون ممکنه کاری بکنه…؟
دستاشو قاپ صورتم قرار داد و با اخم گفت:
_غلط می کنه کاری کنه…تو نگران نباش عزیزم…من خودم همه چیو حلش می کنم.
لبخند تلخی زدم که ادامه داد:
_الانم دیر وقته پیشی کوچولو، بدو برو بخواب که صبح دانشگاه در انتظارته.
باشه زیر لبی گفتم و بعد از بوسیدن گونه دانیال از روی مبل بلند شدم.

************************
خانوم رسولی متعجب به خاطر در خواستی که ازش کردم،عینکشو از صورتش برداشت و پرسید:
_مطمئنی…؟ اما این واحد خیلی مهمه ها…!
لبخند ملیحی زدم و قاطع گفتم:
_بله مطمئنم…لطفا حذفش کنید.
زیر لب باشه ای گفت و نگاهشو از من دزدید و به کامپیوتری که روبه روش قرار داشت دوخت.
بعد از اینکه کلاسی که با سورن داشتم رو خانوم رسولی حذف کرد از اتاقش بیرون زدم.
قدمی داخل راهرو گذاشتم که همون لحظه سر و کله ی سورن پیدا شد.
با اخم نگاهی به من و به اتاق خانوم رسولی انداخت و گفت:
_پس بالاخره کاره خودتو کردی…!
مغرورانه در جوابش گفتم:
_من وقتی حرفی می زنم پاش وایمیسم.
پوزخند صدا داری زد.
قدمی به سمتم برداشت و در چند میلی متریم ایستاد.
زمزمه کرد:
_امیدوارم از این کاری که کردی پشیمون نشی خانوم بزرگ مهر، چون هیچ راه برگشتی نداری.

بعد هم بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من بشه،از کنارم عبور کرد و رفت.
لحنش کمی ترسناک بود…!
نکنه کار اشتباهی کردم و بعدا به غلط کردن بیوفتم…؟
خواستم دوباره به اتاق خانوم رسولی برگردم ولی همین که دستم روی دستگیره در نشست پشیمون شدم.
هرچی بادا باد…
دستمو از روی دستیگره در برداشتم و به سمت محوطه دانشگاه قدم برداشتم.
از شانس گند من امروز که ماشینم خراب شده بود و بدون ماشین به دانشگاه اومده بودم، هوا ابری شده بود و داشت بارون می بارید.
واقعا راست میگن که هرچی سنگه مال پایه لنگه.
به سرعت از محوطه دانشگاه گذشتم و روبه روی در ورودی منتظر تاکسی ایستادم.
اما از شانس گند من هر ماشینی از جلوی دانشگاه می گذشت غیر از تاکسی…!
خواستم قدمی به سمت خیابون بردارم که ناگهان ماشینی جلوی پام ترمز کرد.
نیم نگاهی به سمت ماشین انداختم که راننده شیشه پایین داد و گفت:
_خانومی بیا بالا برسونمت…!
با اخم نگاهمو از اون پسر جوونی که با لبخند کریهش بهم زل زده بود گرفتم و سریع حرکت کردم تا به چهار راه اصلی برسم.
اما اون پسر ولکن نبود.
دنبالم میومد و مدام تیکه بارم می کرد.
آخر سر عصبی شدم و به سمتش برگشتم و گفتم:
_گورتو گم کن عوضی.
لبخند چندشی زد و گفت:
_حیف خانومی به زیبایی تو نیست که زیره این بارون خیس بشه…؟ بیا بالا هانی می رسونمت.
کلافه خم شدم و سنگی که جلوی پام قرار داشت رو از روی زمین برداشتم و عصبی داد زدم:
_برو گمشو وگرنه این سنگو توی سرت خورد می کنم.
قهقهه بلندی سر داد و من من کنان گفت:
_وا…ی…وای…تر…سیدم.
مونده بودم چیکار کنم که همون لحظه ماشین دیگری هم کنار ماشین اون پسره از حرکت ایستاد.
وای خدا فقط همین رو کم داشتم.
به این فکر افتادم که با دو خودمو به چهار راه برسونم اما با شنیدن صدای سورن پشیمون شدم.

نوشته رمان دلربا پارت ۶ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا