" /> رمان دلربا پارت ۵ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت ۵

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

آخه چرا دانیال به من نگفت که این مهمونی متعلق به شاهرخههههه…
اگه می دونستم که عمرا پامو توی این خراب شده میزاشتم.
همین که وارد سالن عمارت شدیم،بازو دانیال رو کشیدم که کلافه به سمتم برگشت.
صدای بلند موزیکی که پخش بود اجازه نمیداد صدا به صدا برسه.
سرمو نزدیک گوشش بردم و طوری که بشنوه گفتم:
_من برم لباسمو عوض کنم.
دانیال:باشه…من و بابا سره اون میز بزرگه هستیم،زود بیا.
چیزی نگفتم و خیلی سریع ازش فاصله گرفتم و خودمو توی جمعیت گم و گور کردم.
حقیقتا عوض کردن لباس بهونه بود تا همراه دانیال و بابا سره میزی که شاهرخ نشسته بود نرم.
با اون برخوردی که اونشب سره میز قمار با شاهرخ داشتم،اگر من رو میدید قطعا بیچارم می کرد.
به سمت یکی از اتاقا رفتم و بعد از تعویض لباسم دوباره به سالن برگشتم.
خوشبختانه کل فضای طبقه پایین تاریک بود و فقط رقص نورهای رنگارنگ کمی سالنو روشن نگه داشته بودند.
باید حدود یک ربعی وقت کشی می کردم و بعد به بهونه دل درد برمی گشتم خونه…
به سمت دختر و پسرایی که سرمست وسط پیست می رقصیدن رفتم و گوشه ای که کمی خلوت تر بود ایستادم.
چشم چرخوندم و بین میز ها دنبال دانیال گشتم و بالاخره بعد از مدت تقریبا کوتاهی پیداش کردم.
بابا و دانیال روبه روی سه مرد دیگه نشسته بودن و نمی دونم چرا عصبی به نظر می رسیدن.
به چهره اون سه مرد زل زدم.
دوتا نفرشون رو میشناختم.
شاهرخ و همکارش کیان…!
اما چهره نفر سوم برام گنگ بود.
تا به حال ندیده بودمش.
سعی کردم با لب خوانی متوجه بشم که چی دارن میگن اما ناگهان با قرار گیری دستی روی شونه برهنم ترسیده جیغ خفیفی کشیدم و به سمتش برگشتم.

دستشو روی دهانم گذاشت و عصبی پچ زد:
_مگه لو لو دیدی که جیغ می زنی دختره ی فوضول…!
با دیدن چهره ی آشناش،عصبی دستشو از روی دهانم پس زدم و گفتم:
_صد رحمت به لولو…والا هرکی که تورو ببینه صد درصد دستشویی لازم میشه.
پوزخند زد و گفت:
_اگه سرت تو کار خودت باشه و اینقدر تو کار دیگران فوضولی نکنی،مطمئنا دستشویی لازم هم نمیشی…!
متوجه منظور حرفش نشدم.
گنگ پرسیدم:
_چی داری میگی مال خودت…؟ فوضولی تو کار کی…؟
به میزی که دانیال و بابا نشسته بودند اشاره کرد و با طعنه گفت:
_فکر می کردم با گندی که توی مهمونی قبلی شاهرخ زدی دیگه اینورا پیدات نشه.
حالا متوجه منظورش شدم…
پس خیلی وقت بود که من رو زیر نظر گرفته بود…
نفس عمیقی کشیدم و حرفو عوض کردم و پرسیدم:
_اصلا وایسا ببینم تو اینجا چیکار می کنی…؟ چرا منو زیر نظر گرفتی…!
دستمو بین انگشتای مردونش گرفت و درحالی که من رو کشون کشون دنبال خودش می برد گفت:
_بریم یه جای خلوت تر صحبت کنیم.
باهاش مخالفتی نکردم.
هرچی از اینجا دورتر میشدم به نفعم بود.
از دره سالن عمارت خارج شد و گوشه ای از باغ،نزدیک درخت کاجی ایستاد.
دستمو با حرص از توی دستش بیرون کشیدم و طلبکارانه گفتم:
_دستمو شکوندی…!
به درخت تکیه داد و چیزی نگفت.
سکوتشو که دیدم مچ دستمو ماساژ دادم و دوباره پرسیدم:
_نگفتی اینجا چیکار می کنی جناب استاد…؟
دستی میون موهای خوش حالت و مشکی رنگش کشید و گفت:
_شاهرخ من و پدرمو به این مهمونی دعوت کرد.

نیم نگاهی به سمتم انداخت و وقتی قیافه متعجب منو دید ادامه داد:
_اگه می دونستم که پدرت و دانیال و صد البته تو هم به این مهمونی دعوت شدید عمرا اگر پامو اینجا می زاشتم…همین جوریشم تو دانشگاه به زور تحملت می کنم.
اینقدر از حرفاش عصبی شدم که یعنی می خواستم فقط بگیرمش و به شش قسمت مساوی تقسیمش کنم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودط مسلط باشم.
من نباید جلوی این بشر ضعفی از خودم نشون میدادم.
قدمی به سمتش برداشتم و پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:
_من هم علاقه ای به دیدن تو ندارم…برای همینه که می خوام واحدی که به تو دارمو حذف کنم…!
برخلاف تصورم اصلا جا نخورد.
همون طور اخمو نگاهم کرد و گفت:
_خوب کاری می کنی.
چیزی در جوابش نگفتم و فقط لبخند هیسرتیکی زدم.
حرصی پشتمو بهش کردم و خواستم به سمت عمارت برگردم که صداش طنین انداخت:
_کجا…؟ بری داخل احتمال لو رفتنت خیلیه.
روی پاشنه کفشم چرخیدم و به سمتش برگشتم و گفتم:
_میگی چیکار کنم…؟ تا آخر مهمونی همین طوری توی این هوای سرد بیرون بایستم…؟
تکیشو از درخت گرفت و به سمتم قدم برداشت.
در فاصله کمی از من ایستاد و نزدیک گوشم پچ زد:
_برگرد به عمارتتون…اینجا امشب یه خبرایی میشه که تو نباشی خیلی بهتره.
یه تای ابروم بالا انداختم و متعجب پرسیدم:
_چه خبرایی…؟
دهن باز کرد تا جوابمو بده اما با بلند شدن صدای عربده دانیال به کل پشیمون شد…
وحشت زده به سمت دانیال برگشتم که فقط چند گام با رسیدن به ما فاصله داشت.

درست روبه روی من ایستاد و توی صورتم داد زد:
_به بهونه لباس عوض کردن من و بابا رو پیچوندی تا بیای پیش این آشغال…؟
جملش که تموم شد برای ثانیه ای احساس کردم نفسم قطع شد…!
ترسیده با تپه تپه گفتم:
_نه به خدا…مــ…
دانیال:هیسسسسس…فقط دهنتو ببند.
دوباره خواستم چیزی بگم و از خودم دفاع کنم اما سورن پیش دستی کرد و گفت:
_یکم عقلتو به کار بنداز…خواهرت از کجا باید منو بشناسه که بیاد سمتم…؟
نگاهشو از من دزدید و به سورن دوخت.
قدمی به سمتش برداشت و خصمانه نگاهش کرد.
خدا خدا می کردم که دعواشون نشه…
چند ثانیه ای در سکوت فقط بهم زل زدن و چیزی نگفتن.
انگار با چشماشون داشتن برای هم خط و نشون می کشیدن.
بعد از کمی درنگ دانیال رو کرد سمت من و کلید ماشینش رو از داخل جیب کتش در آورد و به سمتم گرفت.
جدی گفت:
_برو خونه.
_اما…
داد زد:
_گفتم برو خونه…از اولم نباید تو رو به اینجا میاوردم.
چیزی نگفتم و کلیدو ازش گرفتم.
پشتمو بهش کردم و خواستم به سمت داخل عمارت برم تا پالتو و وسایلمو بردارم که صداش بلند شد:
_من وسایلتو برات میارم…تو الان فقط برو خونه و وقتی رسیدی به نگهبان بگو که بیاد دنبال من و بابا.
باشه ای گفتم و به سمت ماشین حرکت کردم.
سوار ماشین شدم و روشنش کردم.
از عمارت شاهرخ بیرون زدم و وارد خیابون اصلی شدم.
به عمارت خودمون که رسیدم،چندین بار پی در پی بوق زدم تا بالاخره یکی از نگهبان ها در بزرگه عمارتو باز کرد.
عصبی پامو روی پدال گاز فشار دادم و وارد باغه عمارت شدم.
ایقدر تمام فکرم درگیر سورن و دانیال بود که نمی تونستم به هیچ وجه تمرکز کنم و نزدیک بود ماشینو به دیوار بزنم.
ته دلم فقط خدا خدا می کردم که اتفاق بدی نیوفته…

نوشته رمان دلربا پارت ۵ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا